سميع رفيع

سميع رفيع در شهر کابل ديده به جهان گشوده است. پدرش رحيم داد خان صافی نجرابي در سطوح مختلف در دولت انجام وظيفه نموده كه ميتوان قرار ذيل از آنها نام برد:

·       سررشته دار و كفيل نائب الحكومه در ولايات قلات، قندهار هرات و جنوبى

·       دبير، منشى و مشاور اعلى حضرت امان الله خان

·       مؤسس و رئس دارالعلما و ادباى ولايت هرات و مدير عمومى معارف

·       مدير عمومى كنترول مستوفيت ولايت كابل

·       مستوفى ولايت كابل

موصوف حافط و مفسر قرآن كريم بوده  درين ايام فقيه صوفی مشرف و عارف بلند آوازه بود و در مجالس او هميشه اهل دل و ادبأ عصر حضور داشتند. صحبت ايشان آنقدر مؤ ثر و جذاب بود که از همه نقاط کشور مريدان با شوق و علاقه در مجالس او حاظر ميشدند واو را غير از عالم بی مانند به چشم شيخ کامل تلقی ميکردند. کافيست که از مريدان و شاگردان وی دو شخصيت اولی کشور مرحوم استاد خليل الله خليلی و مرحوم عبدالحميد اسير مشهور به قندی آغا را نام ببريم.

رفيع جز مطالعه مجموعه های نظم و نثر عرفا و جز گفت و شنود با همراهان پدرش هيچ چيز اور ا با دنيای علم که پدرش ميل داشت او را در حال و هوای او پرورش دهد مربوط نميداشت. مجالس پدرش که هميشه پر از شور و هيجان بود و مشتاقان فراوان داشت، رفيع نيز جز اين مريدان و اخلاص مندان محسوب ميشد.

سمِع رفِع نويسندة پاكدلى است كه همواره دريچه هاى روشن از سعادت بشرى را به روى انسانها ميگشايد. آزادگى را پِيشه خود ميكند و از فريب و ريا ميگريزد. خود ميسوزد تا راه رستگارى ديگران را تابناك بسازد. رفيع در رشته هاي ادبيات، تعليم و تربيه، روانشناسي، موسيقي ، هنرهاي زيبا و جامعه شناسي تحصيلات عالي دارد و دراين رشته ها در كشور آلمان ايفاي وظيفه ميكند.
 

آثاريكه ازين نويسنده موجود است :

1.   از قال تا حال(مولانا جلال الدين بلخي)

2.   تصوف، فطرت و جهان بينى مرزا عبدالقادر بيدل

3.  رند وارسته ( لسان الغيب حافظ)

4.   از عقل تا عشق ( سير وسلوك مولانا  فيض كاشاني)

5.  انسان و انتخاب دو هويت ( روانشناسي)

6.  علم موسيقى و قانون طرب

7.   نصاب تعليمى و تربيه معلم

 

 

 

                                            بنام آنكه جان را فكرت آموخت

 

در بارة محاسن شعر،علم عروض، تقطيع و اوزان اشعار فارسي(بحور شعر فارسي)، قافيه

 

خوانندگان عزيز و گرامي:

 

ترديدي نيست كه هر اندازه بينش و آگاهي انسان از علم و دانش كاملتر و عميق تر باشد، بهره مندي از آن برايش بهتر خواهد بود. استفادة لازم از لطافت و ظرافت شعرنيز داشتن شناخت و آگاهي از

چگونگي اوزان شعر فارسي است. عروض دلنشين و مستقل و بارورفارسي، بيانگر ريزه كاري ها و قواعد و اصول و موسيقي شعري است.

 

مقدمه:

شعر را ادواتي است و شاعري را مقدماتي، كه بي آن هيچكس را لقب شاعري نرسد و بر هيچ شعر نام نيك درست نيايد. اما ادوات شعر كلمات صحيح و الفاظ گوارا و عبارات بليغ و معاني لطيف است كه چون در قالب اوزان مقبول ريزند و در سلك ابيات مطبوع كشند آن شعر را شعر نيك خوانند. مقدمات شاعري آنست كه شخص بر مفردات لغتي كه بر آن شعر خواهد گفت وقوف يابد و اقسام تركيبات صحيح و فاسد آنرا مستحضر شود. در تاسيس مباني شعر و سلوك منا هج نظم بشناسد . از ساير مصنوعات كلامي و از تواريخ و احوال ملوك متقدم و حكما سالف واقف و با خبر باشد. پيش از آنكه در نظم شروع كند، اول مختصري در علم عروض و قوافي برخواند تا بر بحور حديث و قديم واقف گردد و اوزان خوش از ناخوش فرق كند و سرماية نيك از گفته هاي مطبوع  استادان اين صنعت و پاكيزه گويان اين فن بدست آرد و جوامع همت بر مطالعه و مذاكرة آن گمارد و به بحث و استقرار بر دقايق و حقايق مصنوعات آن واقف گردد.پس چون قريحت او در كار آيدو سِكر طبع او گشاده شود، فوايد آن اشعار روي نمايد و نتايج آن محفوظات پديد آيد، آنگه شعر او چون چشمة زلال باشد كه مدد از جوي هاي بزرگ و رود هاي عميق دارد و چون معجون خوشبوي آيد كه روايح آن مشام ارواح را معطر گرداند .

 

                                          در محاسن شعر

 

                                                 تفويف

 

آن است كه بناي شعر بروزني خوش ، لفظي شبرين ، عبارتي متين ، قوافي درست و تركيبي سهل و معاني لطيف نهند چنانكه به افهام نزديك باشد و در ادراك و استخراج آن به انديشة بسيار و امعان فكر احتياج نيفتد و از استعارات بعيد و مجازات نادر و تشبيهات كاذب و تجنيسات متكرر خالي باشد و هر بيت، در لفظ و معني به نفس خويش قايم بود، و جز از روي ترتيب معاني و تنسيق كلام به ديگري محتاج و بر آن موقوف نباشد و الفاظ و قوافي در مواضع خويش متمكن و مستقر باشد .

 

                                              تشبيهات

 

چيزي به چيزي ماننده كردن است و درين باب از معني مشترك ميان مُشبّه و مُشبّه به چاره نبود و چون چند معاني به يكديگر افتد و تشبيه همه را شامل شود پسنديده تر و كاملتر بود. بهترين تشبيهات آن بود كه معكوس توان كرد يعني مُشبّه و مُشبّه به را به يكديگر تشبيه توان كرد چنانكه زلف را به شب و شب را به زلف. تشبيهات را انواع و اقسام است : تشبيه صريح، تشبيه كنايت ، تشبيه مشروطه، تشبيه معكوس، تشبيه مضمر، تشبيه تسويت و تشبيه تفضيل. مثال :

 

                   پيچيدن افعي به كمندت ماند .. آتش به سنان ديو بندت ماند

                   انديشه به رفتن سمندت ماند .. خورشيد به همت بلندت ماند

                                                                             

                                               اغراق

 

در صنعت سخن آن است كه در اوصاف مدح و هجا و غير آن غلو كنند و مبالغه نمايند. از عيوب مدح يكي آن است كه از حد جنس ممدوح به طرفي افراط و تفريط بيرون برند. مثال:

           نسيم لطف تو با باد اگر سخن گويد.. حيات و نطق پذيرد ازو عظام رميم

           سموم قهر تو با آب اگر عتاب كند ..  پشيزه داغ شود بر مسام ماهي شيم

 

 

                                                استعارات

 

در اصطلاح علم بديع عبارت است از استعمال كلمه اي در غير معني حقيقي خودش بر سبيل عاريت، يا آوردن يكي از دو طرف تشبيه يعني مُشبّه يا مُشبّه به در كلام و در ضميرنگهداشتن

طرف ديگر، مانند اين جمله(( ماهي را ديدم سر از دريچه بيرون كرد)) ماه در اين جمله بجاي كلمة محبوب و معشوق و يا زن زيبا بكار رفته است. مثال :

 

                          با حملة باز هيبت تو .. شاهين قضا كبوتر آمد

 

                                                  تمثيل

 

از جملة استعارات است . وقتي شاعر بخواهد به معني يي اشارتي كند ، لفظي چند كه دلالت بر معني يي ديگر كند بياورد و آن را مثال معني مقصود سازد و از معني خويش بدان مثال عبارت كند و اين صنعت خوشتر از استعارة مجرد باشد. مثال :

كرا خرما نسازد خار سازد .. كرا منبر نسازد دار سازد

......................................................................

زمرد و گية سبز هردو همرنگ اند .. وليك زين به نگين دان كشند و زان به جوال

 

                                                 ارادف

 

از جملة كنايات است و كنايات آن است كه چون متكلم خواهد كه معني يي از معاني بگويد، معني ديگر كه از توابع و لوازم معني اول باشد بيارد و از اين بدان معني اشارت كند. اين صنعت در جملة لغات مستعمل است و به نزديك خاص و عام متداول،چنان كه عوام گويند (در سراي فلان ، كسي بسته نبيند و ديگ اواز آتشدان فرو نمي آيد، يعني مردم به خدمت او بسيار ميروند و مهماني بسيار ميكند،  چه درِ سراي نابستن از لوازم كثرت تردد و اختلاف مردم است و ديگ از بار فرونا گرفتن از لوازم طعام بسيارست.  مثال:

كرسي به زير پاي نهد آفتاب اگر  .. خواهد كه پاي قدر تو بوسد بر اوج خويش

ظهير گويد : نه كرسي فلك نهد انديشه زير پاي .. تا بوسه بر ركاب غزل ارسلان دهد

 

                                                تلميح

 

تلميح آنست كه الفاظ اندك بر معاني بسيار دلالت كند و لمح جستن برق باشد و لمحه يك نظر بود. جون شاعر چنان سازد كه الفاظ اندك او بر معاني بسيار دلالت كند آن را تلميح خوانند. اين صنعت به نزديك بلغا پسنديده تر از اَطناب (درازكردن سخن) است و معني بلاغت آنست كه آنچه در ضمير باشد به لفظي اندك بي آنكه به تمام معني آن اخلالي راه يابد بيان كند و در آنچه به بسط سخن احتياج افتد از قدر حاجت در نگذرد و به حد ملال نرسد.

 

بررسي اوزان شعر فارسي  (عروض)

شعر:

از قديم ترين زمان ها كه واژة شعر در زبان ها متداول گرديده، هميشه مفهوم آن با مفهوم وزن ملازمت داشته است. افلاطون ، در رساله (ايون) از قول سقراط مايه و متحرك سرودن شعر را الهام ميشمارد و بيان ميداردكه (شاعران در حالت بيخودي شعر ميسرايند و آهنگ و وزن شعر آن ها را مسحور ميكند. ازاين مطلب بخوبي آشكار است كه در نظر افلاطون شعر با وزن و آهنگ همراه است.

پس از افلاطون، ارسطو نيز در رساله ايكه در باب شعر تاليف كرده، شعر را سخن موزون ميداند و در نظر او شعر از وزن جدايي ندارد.

دانشمندان اسلامي هم در بيان تعريف شعر، وزن را ملازم آن ميدانند. ابو علي سينا در تعريف شعر ميگويد: شعر سخني است رسا و خيال انگيز كه از اقوالي موزون و متساوي ساخته شده باشد. حقيقت اينست كه شعر در هريك از زبانهاي دنيا موزون ميباشد و سر انجام اگر بخواهيم شعر را چنان كه از آغاز تا به امروز وجود داشته تعريف كنيم ميتوان چنين گفت : شعر، مجموعه اي از كلمات است كه داراي وزن و قافيه بوده و خيال انگيز است.

 

                                            تاريخچة عروض

 

عروض ، بر وزن فعول كلمه اي است كه بمعني مفعول بكار ميرود و معروض عليه شعر است. يعني شعر بر آن عرضه ميشود تا موزون از نا موزون باز شناخته شود.

به ديگر سخن، عروض دانشي است كه شعر را بر آن عرضه ميكنند، تا كلام آهنگين از سخن بي آهنگ تفريق شود.

در مورد تاريخچة عروض آخرين نظر اينست كه (العروض) لقب شهر مكه است و چون خليل بن احمد اين علم را در شهر مكه وضع كرد، آن را به اين نام خواند.

واضع علم عروض دانشمندي از اهالي بصره بنام خليل بن احمد بصري است. اين دانشمند در حدود سال 100 هجري در بصره متولد گرديده و تاريخ وفاتش را نيز بين سالهاي 170 / 175 هجري نوشته اند.همه مورخان و كسانيكه در بارة چگونگي وضع علم عروض گفتگو كرده اند اتفاق نظر دارند كه قبل از خليل بن احمد هيچكس قواعدي براي اوزان شعر نميدانسته، به اين سبب وضع دانش عروض را وسيلة خليل بن احمد نوعي الهام دانسته اند.

گفته اند كه خليل بن احمد مردي عبادت پيشه و زاهد بود. به زيارت خانة كعبه رفت و دعا كرد كه خداوند علمي به او بخشد كه كه قبل از او به هيچ انساني نداده باشد. چون از حج باز آمد ، دعايش مستجاب گرديد و خداوند سبحان علم عروض را به او الهام كرد. در هيچ يك كتب تاريخ و لغت هم كسي در ابتكار خليل بن احمد ، در ابداع دانش عروض شك و ترديد نكرده است. بعد از خليل بن احمد دانشمندان ديگر نيز به پيشرفت علم عروض كمك شاياني كرده اند، در قرن چهارم هجري قمري ابوالعلا شوشتري ، در قرن پنجم ابوالحسن بهرامي ، بزرجمهر قايني، منشوري سمرقندي در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم نيز امام حسن قطان مروزي به توسعه علم عروض  پرداختند و در قرن هفتم شمس قيس رازي به نگارش كتاب ارزنده اي (المعجم في معاييراشعارالعجم) پرداخت كه مهمترين حركت در جهت اعتلاي دانش عروض را موجب گرديد. در قرن هفتم دانشمندي بنام خواجه نصيرالدين طوسي كتاب بسيار ارزشمند (معيارالاشعار) را در چگونگي علم عروض به رشتة تحرير درآورد. در قرن هشتم كتاب (الكافيه) از محمود بن عمر نجاتي نيشاپوري در قرن نهم رساله اي عروض توسط مولانا نورالدين عبدالرحمن جامي نگاشته شد و در قرن دهم فيضي دكني كتاب عروض و قافيه را برشتة تحرير درآورد و در قرن سيزدهم رسالة عروضيه را اديب و سياستمدار دورة قاجاريه ميرزا ابوالقاسم مقام فراهاني نگاشت و در قرن چهارده ميرزا محمد نصير حسيني ملقب به ميرزا آقا كتاب (بحورالا لحان) را نگاشت و همچنين در دوران اخير فرزانة اديب روانشاد دكتر پرويز ناتل خانلري كاري بس ارزنده در پايه گذاري عروض علمي را موجب گرديد، و بحق در دگرگوني مباحث عروضي كاري سنگين و پر ارج انجام دادند. اساتيد و محققان بزرگواري هم دراين رمينه كوشش هايي را متحمل شده اند تا دانش عروض هرچه بيشتر به صورتي علمي عرضه گردد كه ميتوان از بزرگواراني چون محمد امين اديب طوسي، مسعود فرزاد، تقي وحيديان كاميار، خسرو فرشيدورد، سيروس شميسا و ابوالحسن نجفي نام برد.

 

                                          وزن

 

ما از خواندن اشعار گوناگون كه جان و روان آدمي را نوازش ميدهد و انديشه و تخيل ما را اوج مي بخشد، احساس لذت ميكنيم و در بوجود آمدن اين حالت، دو عامل موثر وجود دارد: يكي عامل(تخيل) و عامل ديگر، آهنگ و يا وزن ميباشد. وزن به شعر زيبايي بخشيده، آنرا شورانگيز ميسازد. پس موسيقي و آهنگي كه در اشعار وجود دارد(وزن) ناميده ميشود.

بنابراين ميتوان گفت كه: وزن، نظم و تناسب ويژه اي است در اصوات شعر. اگر شعري فاقد وزن باشد زيبايي و شور انگيزي خود را از دست ميدهد. به اشعار موزون زير توجه كنيد:

              هركسي از ظن خود شد يار من .. از درون من نجست اسرار من

               فـــــاعلاتن فـــــاعلاتن فــــاعلن .. فــــاعلاتن فـــاعلاتن فــــاعلن

 

                      تــوانا بود هـــركه دانا بود .. ز دانش دل پير بـــرنا بود

                      فعولن فعولن فعولن فَعَل .. فعولن فعولن فعولن فَعَل

 

هر مصراع دو بيت ياد شده از يك مجموعة آهنگين تشكيل گرديده است و موزون و شور انگيز بودن آن را احساس ميكنيم. حال اگر وزن بيت اول را برهم بزنيم درخواهيم يافت كه تا چه اندازه از زيبايي و تاثير آن در فكر و انديشه خواننده كاسته ميگردد و شورانگيزيش را از دست ميدهد: هركسي از ظن خود شد يار من .. از درون من اسرار مرا نجست

 

اين اهنگ و موسيقي را كه در شعر به گونة خاص جلوه گري ميكند در اصطلاح عروض (وزن) و (بحر) مي نامند. البته بايد بدانيم كه بحر واحد بزرگتر و گسترده تر از وزن است و امكان دارد اوزاني كه در اركان شباهت هاي كه در آنها وجود دارد در محدودة يك بحر قرار گيرند. بطور مثال از بحر هَزَج سالم كه از اجتماع چهار يا سه يا دوبار (مفاعيلن) تشكيل ميگردد، اوزان ديگري هم حاصل ميشود كه جز همان بحر بحساب مي آيند.

 

                 مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن  ......بحر هزج مثمّن سالم

                 مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن   .................بحر هزج مسّدس سالم

                 مفاعيلن مفاعيل   ...............................بحر هزج مربّع سالم

 

اوزان ديگري به شرح زير از بحر هزج جدا ميگردند:

 

                مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن فعولن ..... بحر هزج مثمّن محذوف

                مفاعيلن مفاعيلن فعولن   ................بحر هزج مسّدس محذوف

                مفاعيلُ مفاعيلُ مفاعيلُ فَعُولُن  ........ بحر هزج مثمّن مكفوف محدوف

                مفعولُ مفاعيلُ II   مفعولُ مفاعيلُ  ... بحر هزج اَخرب

 

و موارد ديگر ازاين قبيل: هروزني از هماهنگي اجزايي پديد مي آيد چنان كه وزن بيت:

هر كسي از ظن خو شد يار من ... از درون من نجست اسرار من   (مولانا)

 

از تكرار اجتماع دو بار (فاعلاتن) و يكبار (فاعلن) تشكيل گرديده و وزن بيت:

توانا بود هركه دانا بود ... ز دانش دل پير برنا بود

 

از تكرار اجتماع سه بار (فعولن) و يكبار (فَعَل) پديدار گرديده است.

پس با توجه به آنچه گفته شد عروض، دانشي است كه قواعد تعين اوزان شعر (تقطيع) را بما مي آموزد.

                                                         انواع وزن

 

در اشعار سنتي هر زبان ، تساوي و تعداد هجاي هر مصراع در وزن شعر دخالت دارد. علاوه بر اين عامل مشترك، وزن شعر هر زبان مبتني بر عوامي خاص ديگري نيز هست كه در زير به بيان آن مي پردازيم:

1 / وزن عددي: كه مبتني بر تساوي تعداد هجاهاي هر مصراع است. وزن اشعار ايتاليايي، فرانسوي و اسپانوي از اين گونه است.

2 / وزن تكيه اي : كه مبتني بر تكيه اي است كه بر هر هجاها واقع ميشود. وزن اشعار انگليسي و آلماني از اين گونه است.

3 / وزن كمّي : مبتني بر كميت، يعني كوتاه و بلندي هجا هاست. وزن شعر فارسي، عربي، سنسكريت و يونان باستان چنين است.

4 / وزن نواختي : بر حسب زيري و بمي هجا ها مشخص ميشود. وزن شعر چيني و ويتنامي از اين دست است.

 

                                         نكاتي در بارة وزن

 

وزن نظم و آهنگي است كه از توالي هجاها پديدار ميگردد و يا از اجتماع (تكرار) اركان (پايه ها) مختلف اوزان گوناگوني بوجود مي آيد. واحد وزن در شعر فارسي، مصراع است.

هر وزن از اجتماع دو يا سه يا چهار ركن  در هر مصراع حاصل ميگردد. بنابراين كوتاه ترين مصراع (دو ركن) و بلند ترين مصراع (چهار ركن) دارد. اوزان به دو صورت حاصل ميشوند: متفق الاركان و متناوب الاركان. بنابرين اگر ركني در يك مصراع دو يا سه يا چهار بار تكرار شود، وزن حاصل متفق الاركان است.اما اگر اركان يك در ميان تكرار شوند، متناوب الاركان ناميده ميشود.

 

                                               مربّع ، مسدّس، مثمّن

 

هر بيت كه از اجتماع چهار ركن حاصل ميگردد(هرمصراع دو ركن) مربّع ناميده ميشود. هر بيت كه از اجتماع شش ركن حاصل ميگردد (هر مصراع سه ركن) مسدّس ناميده ميشود. هر بيت كه از اجتماع هشت ركن حاصل ميگردد (هر مصراع ژهار ركن) مثمّن ناميده ميشود. مثال:

 

در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سـخن .. من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم ميرود

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن  ..  مستفعلن  مستفعلن  مستفعلن  مستفعلن

      1           2             3             4              5              6            7           8 (سعدي)

هر مصراع بيت از اجتماع چهار ركن مستفعلن تركيب شده،بيت از هشت مستفعلن حاصل شده است، لذا مثمّن (هشت تايي) سالم نام دارد.

 

يارب تو داري از دل مــــا آگهـــي .. از لطف ما را وارهان زين گمرهي

مستفعلن مستفعلن مستفعلن  .. مستفعلن مستفعلن مستفعلن

      1           2            3                4            5            6

اين بيت از تكرار شش ركن مستفعلن حاصل شده است، لذا مسدّس ( شش تايي) سالم نام دارد.

 

اي بهتر از هــر داوري .. بگـشاي كارم را دري

مستفعلن مستفعلن .. مستفعلن مستفعلن 

    1             2                     3           4

اين بيت از تكرار چهار مستفعلن تشكيل شده و لذا مربّع (جهار تايي) سالم است.

 

                              متفق الاركان  و متناوب الاركان

 

اوزان اشعار به دو طريق حاصل ميشوند: متفق الاركان (ب ب ب ب) و متناوب الاركان (الف ج الف ج) . اگر وزني از تكرار ركني حاصل شود، متفق الاركان است و اگر اركان يك در ميان تكرار شوند، متناوب الاركان ناميده ميشود.

 

متفق الاركان :

 

امروز خندانيم و خوش كان بخت خندان ميرسد .. سلطان سلطانان ما از سوي ميدان ميرسد

مستفعلن  مستفعلن  مستفعلن  مستفعلن      مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن

    ب             ب             ب            ب                ب           ب           ب         ب (مولانا)

متفق الاركان ب ب ب ب=   _ _ _ _

 

مي بهشت ننوشم ز دست ساقي رضوان .. مرا به باده چه حاجت كه مست روي تو باشم

مــــفاعلن فــعلاتن مــــفاعلن فــــعلاتن  .. مــــفاعلن فــــــعلاتن مـــــفاعلن فـعلاتن (سعدي)

متنا وب الاركان  الف ج الف ج o v o v = 

 

يار گرفته ام بسي، چون نديده ام كسي .. شمع چنين نيامدست، از در هيچ مجلسي

مــــفتعلن مــفاعلن مــــفتعلن مــفاعلن  .. مـــــفتعلن مـفاعلن مـــــفتعلن مـــــفاعلن

     الف          ج         الف          ج             الف           ج          الف          ج

 

اوزان اشعار فارسي ( بحور شعر فارسي)

 

در عروض قديم ، براي اوزان اشعار نامهايي قرار داده بودند. في المثل اوزان بناشده از مفاعيلن را (بحر هَزَج) و اوزان مبتني بر فاعلاتن را ( بحر رَمَل) و اوزان بنا شده از مستفعلن را (بحر رَجَز) مي ناميدند. بحر واحدي گسترده تر و پر دامنه دار تر از وزن مي باشد و مجموعه اي اوزاني را كه در اركان شباهت هايي دارند، بحر مينامند.

                      

                                 

                                              مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن

 

                              بحر هَزَج    لا ـ ـ ـ / لا ـ ـ‌‌ ـ / لا ـ ـ ـ / لا ـ ـ ـ

 

اين بحر از تكرار ركن مفاعيلن (لا ـ ـ ـ) بنا ميگردد. وزني را كه از توالي 8 ركن مفاعيلن (لا ـ ـ ـ) در يك بيت فراهم ميشود هَزَج مثمّن سالم مي نامند.

مرا مهر سيه چشمان زسر بيرون نخواهد شد  ..  قضاي آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد(سعدي)

 

     مـــ|ـــرا |مهـــ|ــــــر|س|ــــيه|چشــ|ــــمان| ز |سر| بيــ|ـــرون|نـــ|ـخا|هد| شد

      لا | ـــ  |  ـــ  | لا   | لا | ـــ  |  ــــ  | ــــ    | لا| ـــ | ـــ | ـــ    | لا| ـــ|ـــ | ـــ

 

     قـ|ـضا |ي | آ | سـ|ــــما | نســ | تيـــ | نُ |  ديـــ|ـــگر | گو ن|نــــ|ـــخا| هد|شد

     لا| ـــ  |لا |ـــ| لا  | ــــ   |  ــــ  |  ــــ | لا |  ــــ  | ــــ  | ــــ   | لا | ــــ | ــــ|ــــ

     مــــــــــــــــفاعيلن  مـــــــــــــــــــــفاعيلن  مـــــــــــــــفاعيلن  مــــــــــــــفاعيلن 

 

ز كوي يار مي آيد نسيم بتد نوروزي .. از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي   ( حافظ)

 

                                   ز كوي يا  | ر مي آيد  | نسيم با  | د نوروزي

                                    مفاعيلن    مفاعيلن     مفاعيلن    مفاعيلن

                                   لا ـــ ـــ ـــ |  لا ـــ ـــ ـــ | لا ـــ ـــ ـــ | لا ـــ ـــ ـــ

                                  از اين باد ار| مدد خاهي| چراغ دل| برفروزي

 

گونه هاي ديگر بحر هَزَج

گاه ممكن است كه در هر مصرع، ركني سه بار تكرار گردد و در ركن آخر هم دگرگوني حاصل شده باشد.

                                       بحر هَزَج مسدَس محذوف

 

             دلا در عاشقي ثابت قدم باش  .. كه در اين ره نباشد كار بي اجر

 

                   د  | لا | در | عا | شـ|ــقي| ثا | بت | قــــ|ــدم | باش

                    لا|ـــ | ـــ | ـــ  | لا  | ـــ  | ـــ | ـــ  | لا   | ـــ‌   | ــــ

                  

                   ك | در|اين| ره |نـــــــ|ــــبا|شد|كا  | ر   |  بي  | اجر 

                   لا |ـــ |ـــ |ـــ  | لا    | ـــ  |ـــ‌   |ـــ‌ | لا   |  ـــ   | ـــ

 

       الهي سينه اي ده آتش افروز .. در آن سينه دلي وتن دل همه سوز   (وحشي بافقي)

 

                             الهي سيــــ|ــنه اي ده آ  | تشفروز

                             مـــــفاعيلن|مــــــفاعيلن |فعولن (مفاعيل)

                            لا ـــ  ـــ  ـــ   |لا ـــ  ـــ  ـــ    |لا ـــ  ـــ  

 

                               هَزَج مثمن اخرب مكوف محذوف

    مستفعلُ مستفعلُ مستفعلُ فع لن = (مفعولُ مفاعيلُ، مفاعيلُ فعولن)

 

ديريست كه دلدار پيامي نفرستاد .. ننوشت كلامي و سلامي نفرستاد

 

 

          دي| ريس| ت | ك| دلــ|ــدا | ر| پـــ|ـــيا | مي | نـــ|فــــ|ـرسـ|تاد

          ـــ  |    ـــ  |  لا | لا | ـــ  | ـــ | لا|  لا | ـــ  |  ـــ   |  لا | لا  |   ـــ  | ـــ

 

         ننـــ|وشــ|ـت| كــ|ـــلا |مي|يُ|سـ|ـلا  |مي  | نـــ|فــــ |ـرسـ|تاد

         ـــ  |   ـــ  | لا |  لا | ـــ  | ـــ  | لا| ـــ | ـــ  | ـــ   |  لا |  لا   |  ـــ  |ـــ

        مــــــــــــــــــستفعلُ | مـــــــــــــــستفعلُ | مــــــــــــــــــــستفعلُ  | فع   | لن

 

                                هَزَج مسدّس اخرب مقبوض محذوف

 

                            مفعولُ مفاعلن فعولن =  ( مستفعلَ فاعلاتُ فع لن)

 

                      گل بي رخ يار خوش نباشد .. بي باده بهار خوش نباشد

 

                                گل|بي|رُ|خ |يا|‌ ر|خُش|نـــ|ـــبا|شد

                                ـــ  | ـــ |لا|لا|ـــ|لا|  ـــ  | لا |  ـــ | ـــ

 

                               بي| با|دِ | بــ|ــها|ر|خُش|نــ|ــبا|شد

                                ـــ | ـــ|لا| لا | ـــ |لا|  ـــ  | لا| ـــ| ـــ

                              مــــــــفعولُ | مــــــــفاعـــــــلن | فـــــعو لن

 

 

                                   بحر هَزَج مثمن اخرب مكفوف مجبوب

 

                   مفعولُ مفاعيلُ مفاعيلُ فَعَل  =  ( مستفعلُ مستفعلُ مستفعلُ فع)

 

              تقدير كه بر كشتنت آزرم نداشت .. برحسن جوانيت دل نرم نداشت

 

               تقــ|ـديــ|ــر| ك | بر | كشــ|ــتـــ|ـن| تا | زر|م | نـــــ|ـداشت

                ـــ |  ـــ | لا | لا | ـــ |  ــــ   |  لا  | لا | ـــ| ـــ| لا|   لا  |   ـــ

 

               بر | حسـ|ـن|جـ|ـوا| نيــــ |ـــت| د  | لِ| نر| م| نـــــ |ـداشت

                ـــ|   ـــ  | لا | لا| ـــ|  ــــ  |   لا |  لا | ـــ| ـــ| لا|  لا   |   ـــ

             [مـــــــــــــفعولُ][مـــــــــــــــــــفاعيلُ ][مــــــــــــــفاعيلُ][فَـــــــــــعَل]

 

                                            بحر هَزَج مثمن اخرب