كريم شفائی

 

karimshafaee@yahoo.com

 

زاده و پرورده تبريز ـ شهری که ديگر از سردار هايش نشانی بجای نمانده است. بين 46 سالگی و 47 سالگی سرگردان است.

شفايی خبرنگار و سرپرست روزنامه کار و کارگر و دنيای اقتصاد در آذربايجان شرقی هستند و عنوان دبيری انجمن صنفی مطبوعات اين خطه را نيز بعهده دارند. ايشان از مدت مديدی در کار های مطبوعاتی سهم فعال داشته اند و مدت زيادی در راديوی همين شهر به عنوان نويسنده و برنامه ساز  پس از سپری نمودن دوره آموزشی مصروف کار بوده است.

شفايی در داستان نويسی هم دسترسی دارد که داستان های زيادی از ايشان در روزنامه های و مجلات محلی به چاپ رسيده است.

وی در فن عکاسی و سينما نيز دسترسی داشته و در يکی دو جشنواره اشتراک نموده که توانسته است افتخاراتی را کسب نمايد.

اکنون  که موسم پيری و پيرانه سری از راه فرا می رسد ، هشدار بزرگان را ناديده گرفته ، بساط معرکه و معرکه گيری را پهن کرده ، شعر می سرايند ، تا شايد دلی برايش بلرزد و چشمی به لبهايش خيره شود ،  بتواند کسی را پيدا کند که تا اخير عمر وی را همراهی کند.

 

من كيمين قاپي سين دويوم؟

 

نمي دانم چرا همه رودهاي جهان به قلب من مي ريزند

و همه پرنده هاي عالم در قفسه سينه من به پرواز در مي آيند!

 

چشمان من آيا قدرت باريدن اين همه آب را خواهند داست؟

آرواره هاي خسته من خواهند توانست آواز اين همه پرنده را از ميان لب ها فرياد كنند؟

 

خدايا اينجا چه خبر است،

هزاران كودك ترسيده در كنج دلم كز كرده اند!

آخر مردمكان خون گرفته ديده گانم را چقدر به چرخش درآورم

تا نگراني آنها را باز تابم؟

 

اينجا زيارتگاه كدام امامزاده است

كه اين همه آشفته دل بر آن دخيل بسته اند؟

اين پارچه هاي سبز، آبي، زرد، قرمز،

اين دردهاي رنگارنگ!

 

آن دست هاي مهرباني كه

اين همه زخم را مرهم خواهد نهاد،

كجاست؟

دستان من كه حتي نتوانستند لرزش از لب هايم بگيرند!

 

من به كجا پناه برم؟

چرا هر رهگذري كه از كوچه ما مي گذرد

در خانه مرا به صدا در مي آورد؟

 

كسي به من بگويد:

من كيمين قاپي سين دويوم؟

 

 

باد مرا به كجا مي برد؟

 

كاغذي مچاله در گوشه اي

برگي افتاده از شاخه اي،

باد مرا به كجا مي برد؟

 

من قصه هايم را به كه بگويم؟

 

گوش هايم خسته اند

از صبح تا شب- از شب تا صبح

هزاران دهان ملتمس قصه خود را بر من مي خوانند

وهزاران جان خسته بار خود را بر دوش من مي گذارند

 

من قصه هايم را به كه بگويم

من سنگيني روي شانه هايم را به كجا برم

 

من ناغيل لارين هانسي قاري ننه سي نين ائوينه پناه آپاريم

سويوق ال لريمي كيمين گوزونون ايشيقيندا قيزيشديريم

 

 

از خنديدن مي ترسم! از گريستن مي ترسم!

از خنديدن مي ترسم!

از گريستن مي ترسم!

چشمي خندان و چشمي گريان،

لرزش لب هايم چه مي خواهند از من؟

دست هايم را كجا پنهان كنم،

پاهاي سراسيمه ام را به كجا برم؟

 

عاشق لال!

مي گويند از عشق سخن مگوي

راز دل با لب ها در ميان مگذار،

آخر عاشق لال مگر كسي ديده است؟

 

دهان باز كن!

 

گوش هايت را چرا مي گيري؟

دهانت راباز كن!

همهمه اي كه كلافه ات كرده است

صداي آشوبي نيست كه در دوردست ها برخاسته!

مويهء بغض فروخورده اي است

كه در گلو خفه كرده اي!

پنجره هايي را كه بيهوده بسته اي، باز كن

بگذار فريادت گوش شب را كر كند!

 

ويراني همين نزديكي هاست

 

هزارآيينه در برابرت قد كشيده اند

تا كابوس هايت را تكثير كنند

خيابان ها تهي است

اما هزار شبح از برابر چشمانت رژه مي روند

طبال بر طبل مي كوبد

و صداي دمادم كوبش ضربه ها تو را از خود تهي مي كند

ويراني همين نزديكي هاست،

پاهايي كه به سختي تو را پيش مي برند

يادگارهاي مهيب يك زلزله اند

لباس هايت را بيهوده مي تكاني

غباري كه بر چشم و ابرويت نشسته است

از درون تو بر مي خيزد

وقتي بايد مرد تا زيست

همان بهتر كه نميري تا نزيي!

 

 

آلزايمر

 

بلندگوها  بيهوده نام مرا تكرار مي كنند،

در اين ازدحام شب عيد

چه كسي به ياد من خواهد بود؟

چه فرقي مي كند من پيراهن آبي پوشيده باشم

يا شلواري به رنگ قلوه سنگ هاي اين پارك گيج و خسته؟

وقتي عشق آلزايمر گرفته است

چه فايده كه از بلندگوها جار بزنند

مردي كه گم شده

مثل بچه ها رفتار مي كند و

نام دختري را به زبان مي آورد كه سال ها پيش

در همين پارك گم شده است؟!

 

 

كلاهي در باد، چتري در باران

 

پنجره ها را باز مي كني

و از رهگذراني كه باد_كلاه هاي شان را برده

با اضطراب مي پرسي:

شما كه تو راه مي آمديد

نديديد باد دختري را با خودش ببرد؟

وقتي هزار بار اين پرسش را

از هزار رهگذر آشفتهء باد پرسيدي

آن وقت نوبت من خواهد رسيد

كه پنجره ها را باز كنم

و از رهگذراني كه هيچ وقت باران_ چترهاي شان را خيس نكرده

با نگراني بپرسم:

شما كه تو راه مي آمديد

نديديد باران مردي را با خودش ببرد؟

بادها دختران خدا را با خود مي برند

و باران هاي بهاري مردان خدا را از روي زمين مي شويند

باراني كه مرا از روي خاك شست و برد

اشك هايي بود كه از چشمان تو مي باريد_

پس از آنكه من تنها و غريب مردم

بر روي خاكي كه هنوز گرماي نگاه تو را داشت!

 

 

 

پيش از آنكه من  بميرم، چيزي بگو!

 

من با نگاه روشن خويش

راهي خواهم گشود براي فردا هاي تو-

از ميان تاريكي هايي كه تو را احاطه كرده اند

و چنان آرزومندانه دعايت خواهم كرد

كه مطمئن باشي خون زندگي

همواره در رگ هايت جريان خواهد يافت-

اما من كه

زماني طولاني عاشقت بوده ام،