هارون یوسفی

 

کاکا ژول

 

نویسنده: گی دو موپاسان

برگردان از زبان روسی : هارون یوسفی

 

یک روز پیرمرد مو سفید از ما تقاضای صدقه کرد . جوزف دوست همراهم پنج فرانک به او داد و وقتی نگاه متعجب مرا دید گفت:
" این مرد بیچاره مرا به یاد داستانی می اندازد که باید برایت بگویم . خاطره ای که مثل سایه همیشه دنبالم می کند:

خانواده من که اصلن اهل «هاور »بودند ، هیچ ثروتی نداشتند. تنها کارما این بود که به هر نحوی که میشد٬ باید به دخل و خرج خود احتیاط میکردیم . پدرم زیاد کار می کرد و شب ها ناوقت از دفتر بر می گشت٬ اما با آن همه زحمت٬ درآمد بسیار کم داشت . من دو خواهر هم داشتم . مادرم که از موقعیت پایین زندگی ما به شدت رنج می برد ، با سنگدلی با پدرم حرف می زد ، سرزنشهایی که مودبانه و غیر مستقیم٬ اما خطاب به او بودند . پدر بیچاره ام در جواب این حرف ها حرکتی می کرد که مرا به شدت اندوهگین می ساخت. او همیشه در آن مواقع دستش را به طرف پیشانی اش می برد ٬ گویی که می خواست عرقی را که روی آن نبود پاک کند و هیچ حرفی در جواب مادرم به زبان نمی آورد . من با تمام وجود٬ رنج این مرد را حس می کردم . ما در همه چیز صرفه جویی می کردیم و هیچ وقت دعوت به مهمانی ها را قبول نمی کردیم تا مجبور به پس دادن آن نباشیم . تمام مواد خوراکه و مایحتاج ما از مغازه هایی که مواد خوراکه خود را لیلام میکردند خریداری می شد . خواهرهایم که لباس هایشان را با دست خود می دوختند به خاطر یک متر گلاباتون بی ارزش٬ که یک متر آن فقط ده سانتیم ارزش داشت بحث و جنجال زیادی را با فروشنده به راه می انداختند . غذای ما معمولن سوپ بود که با هر چی می شد آن را پخت. پدر و مادرم همیشه می گفتند که این غذا سالم و مقوی است اما من ترجیح می دادم که چیزی غیر از آن بخورم . اگر یکی از دکمه هایم گم می شد و یا با پتلون پاره به خانه بر می گشتم ، باید صحنه های وحشتناکی را تحمل می کردم . 
یکشنبه ها بهترین لباسهایی را که داشتیم به تن می کردیم و برای پیاده گردی ٬ کنار ساحل میرفتیم . پدرم در حالیکه کرتی فراک به تن داشت با کلاه بلند و دستکش های دو انگشتی بچه گانه ، بازویش را به بازوی مادر می انداخت و هردو مانند یک کشتی تزئین شده به نظر می رسیدند . 
خواهرهایم که همیشه اولین کسانی بودند آماده می شدند ، منتظر کوچکترین اشاره ای بودند تا حرکت کنند٬ اما درست در لحظه آخر ، یک نفر متوجه لکه ای روی کرتی فراک پدرم می شد که باید آن را با تکه ای آغشته به بنزین پاک می کردند . پدرم با یک پیراهن و کلاه بر سر٬ منتظر می ماند تا این عملیات به پایان برسد . موقع پاک کردن ، مادرم عینکش را به چشم می گذاشت و دستکش های خود را از دست خود میکشید تا خراب نشوند و با عجله کارش را تمام می کرد . بعد از آن همه با تشریفات حرکت میکردیم . دو خواهرم، بازو به بازوی یکدیگر پیشتر از ما به راه می افتادند . من و پدرم هم دو طرف مادرم راه می رفتیم . در آن پیاده گردی های روز یک شنبه ، حرکات پر افاده پدر و مادرم را، حرفهای جدی و قدم های خشک شان را کاملن حس می کردم . آنها آهسته قدم بر میداشتند و خودشان را شخ شخ میگرفتند ٬ گویی که حضور آنها در آنجا حادثه مهمی است . 
در تمام آن یکشنبه ها وقتی کشتی های بخار غول پیکر از کشورهای دور و نامعلوم بر می گشتند ، پدرم بدون استثناء جمله ای تکراری را به زبان می آورد و می گفت:
"چقدر جالب می شه اگه ژول در این کشتی باشه ، نی ؟ " 
کاکا ژول ، که زمانی مایه شرم و وحشت خانواده گشته بود٬ اکنون تبدیل به تنها امید و پناه آنها شده بود . از کودکی همیشه راجع به او می شنیدم و آن قدر چیز ها راجع به او می دانستم که فکر می کردم به محض دیدن٬ او را میشناسم . تمام جزئیات زندگی او را تا قبل از آنکه به امریکا سفر کند٬ در حافظه داشتم . البته آنها همیشه درباره این دوره زندگی او با لحنی آرام و آهسته حرف می زدند . به نظر می آمد که کا کا ژول زندگی بدی را پشت سر گذرانده بود ، چون مقداری از پول را حیف و میل کرده بود که در یک خانواده فقیر ، بزرگترین جنایت به حساب می آمد . او در جمع دوستان و رفقای ثروتمندش کسی بود که تمام فکر و ذکرش خوشگذرانی و تفریح بود اما کنار خانواده نیازمندش پسری بود که پدر و مادرش را مجبور کرده بود به پایتخت بروند و خود٬ به آدمی بی ارزش و فرومایه تبدیل شده بود . آن طور که می گفتند کاکا ژول بعد از آن که میراث خود را تا آخرین سکه خرج کرده بود ، مقدار زیادی از پول پدرم را هم ، برداشته بود و بعد مثل خیلی های دیگر ، سوار بر یک کشتی باری که از هاور به نیویورک می رفت به آمریکا رفته بود . در آنجا کاکا ژول شروع به معاملات کوچکی کرده و برای پدرم نامه نوشته بود که پول کمی جمع کرده و امیدوار است به زودی بتواند ضرری را که به پدرم رسانیده ، جبران کند . این نامه٬ هیجانی به خانواده بخشید و او که تا آن موقع مردی نمک نشناس نامیده می شد یک دفعه ، تبدیل به مردی خوش قلب و مهربان شد ، مردی صادق و درستکار مثل بقیه مردان خانواده «داورانچ» . کاپیتان یکی از کشتی ها به ما خبر داد که ژول یک فروشگاه بزرگ باز کرده و کار و و بارش بی اندازه خوب است . 
دو سال بعد کاکا ژول به پدرم نوشت : 
" فیلیپ عزیز می خواستم بگویم نگران من نباشید چون من فردا عازم سفر طولانی به آمریکای جنوبی هستم . این سفر ممکن است چند سال طول بکشد و من نتوانم خبری از خودم به شما بدهم . اگر نتوانستم نامه بفرستم ، نگران نباشید ، به محض اینکه پول بیشتری ذخیره کنم به هاور بر می گردم . امیدوارم این دوری چندان طول نکشد و بتوانیم دوباره همه به خوشی کنار هم جمع شویم . "
این نامه برای خانواده ما حکم یک سند مقدس را پیدا کرد و به کوچکترین اشاره ای٬ آن را می خواندند وبه همه نشان می دادند . اما تا ده سال پس از آن خبری از کاکا ژول نرسید . هر چه زمان می گذشت پدرم امیدوار تر می شد و مادرم نیز همیشه می گفت: 
" وقتی ژول مهربان اینجا باشه ، همه چیز تغییر میخوره ، آن وقت کسی ره داشته میباشیم که تمام زندگی ما را بهتر میسازه ." 
هر یکشنبه ، وقتی کشتی بخار بزرگی از افق به ساحل نزدیک می شد و خطی از دود پشت سر خود می گذاشت پدرم این سوال همیشگی اش را تکرار می کرد که " چقدر جالب می شه اگه ژول داخل این کشتی باشه. نی ؟ " و ما در تمام این یکشنبه ها تقریبا منتظر بودیم که کاکا ژول از آن دورها در حالی که دستمالی را تکان می دهد فریاد بزند :
" فیلیپ !" .
در انتظار این بازگشت قریب الوقوع٬ هزاران نقشه کشیده شد و ما حتی در فکر خریدن یک خانه کوچک در دهکده ای نزدیک اینگوویل شدیم . می توانم بگویم پدرم حتی راجع به آن خانه، با صاحبش چانه هم زده بود .
خواهر بزرگم بیست و هشت ساله و دومی بیست و شش ساله بودند اما هنوز ازدواج نکرده بودند و این، برای فامیل ما مچ مصیبت بزرگ بود . بالاخره یک خواستگار برای خواهر کوچکترم پیدا شد که کارمند بود و چندان پولی نداشت اما مرد آبرومندی بود و من همیشه مطمئن بودم شبی که نامه کاکاژول را به او نشان بدهیم تردیدی برای او باقی نخواهد ماند که داماد خانواده ما نشود.

این عضو جدید با اشتیاق هر چه تمام تر از طرف خانواده ما پذیرفته شد و قرار گذاشتیم بعد از مراسم ازدواج آنها ٬ به «جرسی» سفر کنیم ، تنها سفری که ایده آل خانواده های فقیر بود و چندان دور نبود . مسیری مستقیم را با یک کشتی بخار طی می کردیم و در کشوری خارجی پیاده می شدیم چون این جزیره متعلق به انگلیس ها بود ٬ یک فرانسوی می توانست با دو ساعت مسافرت توسط کشتی٬ مردم کشور همسایه و فرهنگ متفاوت را ببیند . سفر به <«جرسی» مارا آنقدر مجذوب کرده بود که به چیزی جزآن فکر نمی کردیم . بالاخره حرکت کردیم .
خاطره آن روز آنقدر برایم روشن است که گویی همین دیروز اتفاق افتاده است . کشتی در بندر لنگر انداخته بود و پدرم با دستپاچگی بارهای ما را به طرف آن می برد . مادرم که عصبانی به نظر می رسید بازوی خواهر کوچکترم را که پس از ازدواج خواهردیگرم ٬ به نظر می رسید مورال خود را از دست داده است ، گرفته بود و عروس و داماد هم پشت سر ما می آمدند . آنها همیشه عقب می ماندند و این باعث می شد من مدام رویم را برگردانم . اشپلاق کشتی به صدا در آمد ، ما روی عرشه رفتیم و کشتی٬ ساحل را پشت سر گذاشت و به داخل دریا لغزید . آنقدر صاف و بی لرزش می رفت که فکر میکردی روی یک میز مرمری حرکت میکند . ساحل کم کم ناپدید می شد و ما مثل همه آدمهایی که زیاد سفر نمی کنند خوشحال و مغرور بودیم . پدرم در نسیم ملایم سینه اش را طوری پیش برده بود که حتی از زیر کرتی فراک اش که صبح همان روز پاک شده بود دیده میشد . بوی بنزین از اطراف پدرم به مشام می رسید و مرا به یاد یکشنبه ها می انداخت .
پدرم یک دفعه متوجه دو خانم شد که لباس بسیار شیک و زیبا پوشیده بودند و دو مرد برای آنها صدف آوردند . کارمند پیر و ژنده پوش صدفها را با چاقو باز می کرد . خانمها خیلی ظریف و با سلیقه صدفها را با یک دستمال زیبا می گرفتند و دهانشان را کمی پیش تر می آوردند تا لباسشان کثیف نشود و با حرکتی سریع٬ مایع درون آن را می خوردند و پوش آن را در دریا می انداختند . پدرم از این طرز صدف خوردن بسیار خوشش آمد وبه نظرش با فرهنگ و با وقار می رسید. به همین خاطر به طرف مادرم و خواهرهایم رفت و پرسید :
" میل دارید کمی صدف برایتان بیاورم ؟ "
مادرم که فورن به یاد پول آن افتاد جوابی نداد اما هر دو خواهرم بدون چون و چرا قبول کردند . مادرم با حالت ناراحت کننده ای گفت:
" می ترسم معده ام را درد بگیره . برای بچه ها بگیر اما زیاد نباشه که مریض نشوند . " بعد رویش را به طرف من برگرداند و گفت:
" جوزف هم صدف نمی خوره ، نباید بچه ها ره نازدانه تربیه کرد ."
من همانطور که کنار مادرم ایستاده بودم این تبعیض به نظرم ظالمانه آمد . پدرم با تکبر٬ دخترها و دامادش را به سمت فروشنده پیر راهنمایی کرد . خانمهایی که آنجا بودند تازه رفته بودند و پدرم به خواهرهایم نشان می داد که چطور صدف ها را بدون آنکه مواد داخل آنها به زمین بریزد بخورند . وقتی سعی کرد با تقلید از آن خانمها نشان دهد چطور این کار را بکنند، تمام مایع صدف روی کرتی اش ریخت . مادر زیر لب گفت: " اگر آرام می نشست بهتر بود " .

یک دفعه چهره پدرم نگران شد و چند قدم به عقب برگشت . به دختر هایش که دور پیر مرد فروشنده جمع شده بودند خیره شد و به سرعت به طرف ما آمد . رنگ صورتش پریده بود و نگاهش غیر عادی به نظر می رسید . با صدای آهسته به مادرم گفت:
" بسیار عجیب اس! ، این مردی که صدفها را میفروشه چقدر شبیه ژول است! ."
مادرم حیرت زده گفت:
" کدام ژول ؟"
پدرم ادامه داد:
" برادرم را میگم ، اگه نمیدانستم ژول همی حالا در امریکا اس٬ واقعا فکر می کردم خودش اس " . 
مادرم که وارخطا شده بود با لکنت زبان گفت:
" تو دیوانه شدی! حالا که میدانی او ژول نیس٬ پس چرا حرف های احمقانه میزنی؟ .
اما پدرم با اصرار گفت:
"خودت برو ببین کلاریس ، بهتر اس با چشم های خود ببینی " . 
مادرم از جای خود بلند شد و به طرف دخترهایش رفت . من به آن پیرمرد نگاه می کردم که چقدر پیر ، ژولیده و چروکیده بود و چشم از کارش بر نمی داشت . وقتی مادرم برگشت احساس کردم که می لرزد . با هیجان گفت:
" فکر می کنم خودش اس ، چرا نمی روی از کاپیتان نمیپرسی؟ . فقط مواظب باش که ما نمی خواهیم دوباره این آدم بد ذات و دغل باز بلای جان ما شوه . "
پدر به طرف کاپیتان رفت و من هم به دنبالش رفتم . کاپیتان ، مرد قدبلند با ریشی بور و لاغر اندام بود و طوری قدم می زد که گویی فرمانده یک کشتی بزرگ تجارتی هند است . پدرم با لحنی رسمی او را صدا زد و راجع به کارش پرسید و مقداری تعریف و تمجید هم کرد " اهمیت جرسی به خاطر چیست ؟ چه چیزی تولید می کنند ؟ جمعیت آن چقدر است ؟ چه رسم و رواج دارند و ... بعد از همه این مقدمه چینی ها پرسید:
" پیرمردی که در کشتی صدف میفروشد به نظر آدم جالبی می آید ، شما چیزی راجع به او می دانید ؟ " 
کاپیتان که به نظر می رسید از این گفتگوی احمقانه به تنگ آمده بود به خشکی جواب داد:
" یک ولگرد فرانسوی است که پارسال در آمریکا پیدایش کردم و حالا هم او را دوباره بر میگردانم . فکر میکنم چند تا خویش و قوم در هاور داره اما دوست نداره پیش آنها برود چون ظاهرا از آنها قرضدار است . نامش ژول داروانچ یا چیزی شبیه همین است . فکر میکنم در امریکا ثروتمند هم شده بود اما حالا می بینید که به چه روزی افتاده ." 
پدرم که چهره اش خاکستری شده بود و چشمهایش بی حال به نظر می رسید گفت:
" آه، جالب است! . بسیار زیاد تشکر کاپیتان " . و از مقابل چشمان حیرت زده کاپیتان ناپدید شد .
پدرم با نگرانی و اضطراب٬ پیش مادرم برگشت و مادرم به او گفت " بنشین ، حالا همه متوجه می شوند که اتفاقی افتاده " 
پدرم روی دراز چوکی لم داد و با لکنت زبان گفت:
" خودش اس ، خودش اس ! چی باید بکنیم ؟ " 
مادرم با عصبانیت گفت :
" باید دختر ها را از آنجا دور کنیم . حالا که جوزف از همه چیز خبر داره بهتر اس برود آنها را صدا کنه . باید مواظب باشیم داماد ما چیزی نفهمه . "
پدرم که کاملا سراسیمه و متحیر بود زیر لب می گفت " چه مصیبتی ! چه فاجعه ای ! . بعد مادرم که زیاد عصبانی بود با خشم گفت:
" من همیشه می دانستم که کاری از دست او بر نمیایه و دوباره بلای جان ما میشه . 
" پدرم مثل همه روزهایی که مادرم او را ملامت می کرد دستش را به طرف پیشانی اش برد . مادرم ادامه داد:
" به جوزف پول بتی تا برود پول صدفها ره بته . همین پس مانده که ای گدا ما ره بشناسه ! بهتر اس بریم آن سوی دیگر کشتی و متوجه باشیم که نزدک ما نیایه " .
پدرم پنج فرانک پول به من داد و با مادرم از آنجا دور شد . خواهرهایم با تعجب منتظر پدرم بودند . برای شان گفتم مادرم دل بد شده و به پیرمرد صدف فروش گفتم " چقدر پول باید به شما بتم "
نزدیک بود خنده ام بگیرد ، چون او کاکایم بود . مرد جواب داد: دو فرانک و پنجاه سانتیم . من پنج فرانکی را به او دادم و او وقتی بقیه پولم را داد به دستهایش نگاه کردم . دستان چروکیده یک فقیر بود و صورتش غمگین و پیر به نظر می آمد . با خودم می گفتم این کاکای من است ، برادر پدرم . ده سانتیم به او دادم و او تشکر کرد و گفت : خدا حفظ ات کند مرد جوان ! مثل آدمهایی حرف می زد که صدقه می گیرند و من به این فکر افتادم که او آنجا گدایی می کند . خواهرهایم از این کاکه گی من حیران مانده بودند . وقتی دو فرانک را به پدرم برگرداندم مادرم با تعجب پرسید:
" قیمت صدفها سه فرانک شد ؟ غیرممکن اس " . من با صدایی بلند جواب دادم " ده سنت به او بخشش دادم "
مادرم که تکان خورده بود به من نگاه کرد و گفت:
" دیوانه شدی که به او ولگرد ده سانتیم دادی؟ " و با نگاه پدرم که به شوهر خواهرم اشاره می کرد حرفش را قطع کرد و همه خاموش شدند . 
روبروی ما، در افق دور گویی که سایه ای بنفش از بحر بلند می شد . آنجا «جرسی» بود . همین که به ساحل نزدیک می شدیم اشتیاق شدیدی در من زنده شد که یک بار دیگر کاکا ژولم را ببینم ، نزدیک او بروم و چیزی دلگرم کننده ای به او بگویم ، یک حرف محبت آمیز . اما چون دیگر کسی صدف نمی خرید او هم رفته بود ، شاید به داخل تحویلخانه کثیف پایین عرشه رفته بود ، جایی که خوابگاه آدمهای مفلوک و بیچاره بود .

کابل :  ۱۳۶۳

 

 

  


بالا
 
بازگشت