سيد عبدالقدوس سيد

 

نجوای غربت

 «  غریب غربت غرب »

 

 غربت و آوارگی بعنوان یکی  چالش های که چهار دهۀ اخیر کشور ما  افغانستان را بستر وقوع خود کرده است ٬ بنابر برخی انگیزه‌ها و ویژه گی ها « مهاجرت اختیاری ٬ اجباری ، کوچاندن » و انتشار در سرزمین های همسایه ها و جغرافیای پهناور٬ که هویت ملیونها انسان به آن گره خورده است ٬ یکی از معضله های مستلزم بحث و روشنگری است.

گفتمان غربت ٬ تداوم و پی آمد های آن با همه گسترده گی جایش در ادبیات ما٬ تا حدی زیادی خالی بجا مانده است.
آنچه در دوران سیطرۀ  «جنگ سرد »  از سوی رسانه‌ های غربی و  نشرات جهاد گرایی ارایه داده شده ٬ بعنوان نیم رخ معضله ٬ بازتاب عینی آوارگی ها پیآمد ها و نوستالژی آن با ابعاد گسترده نبوده است.
در وضع پرشتاب کنونی که  فراموشی و سکوت باعث گم گشتگی بسیاری وقایع عبرت آموز تاریخی میگردد ٬ وقف ادبیات و گفتمان روشنگرانه به معضلۀ متداوم غربت از اهمیت ویژه برخوردار خواهد بود .
این مقال استعداد آنرا نخواهد داشت که پدیده ی بدین گسترده گی را در یک نگارش فشرده به تصویر بکشد ٬ اما تلاش خواهد  که  نکات استنتاجی و چشم دید ها را ٬ صاف و ساده ارایه دهد.

دهۀ شصت خورشیدی مهاجرت ابزار ستراتیژیک:

مهاجرت های که در طول قرون و اعصار در کشور از استمرار برخوردار بوده است با افزایش در اوایل دهۀ پنجاهم خورشیدی ٬ در دهه شصت بشدت روند تشدیدی حاصل کرد و تا هم اکنون از تداوم بر خوردار است.
بسیاری از آگاهان به این باور اند که در تداوم دهۀ شصت خورشیدی پروسۀ مهاجرت برای هر دو محور درگیر آن برهه « مجاهدین ؟ و دولت افغانستان » به ابزار استراتیژیک تبدیل گردیده بود.

یک:

محور مجاهدین که در پاکستان وایران کمپ و خیمه بر افراشته بکمک هزینه های سرشار غرب و عرب به جهاد ؟ عوام پسند مورد نظر پرداخته بودند یکی ازکلان ترین ابزاری که ماشین جهاد را به چرخش وا داشته بود و بزرگترین منبع تولید ثروت همین مهاجران افغان در پاکستان وایران بوده‌ اند.
مجاهدین خواسته بودند ٬ اولاً ٬ با گسترش تعداد بیشتر کمپ ها در پاکستان و ایران ٬ کوچاندن و اسکان کمیت زیاد مهاجران در کمپ ها ، برعلاوه ی مشروعیت آفرینی برای جهاد ؟  ٬ در عین حال گویا سیما ی جابرانه و استبدادی جانب مقابل دولت افغانستان را در برابر انظار جهانی به نمایش در آورده پولها و مساعدت های کشور های حامی جهاد آمریکا و غرب و عرب‌ها را که از طریق شبکه‌های ای اس ای و جهادی ها خزانه داری میشد جلب نمایند . و سپس از پوتانسیل مهاجران درعرصه ها واهداف گونه گون زیرین استفاده نمایند.
-- جلب و جذب جوانان از کمپ ها به صفوف تنظیم ها و اعزام آن‌ها به جبهات جهاد در داخل کشور ٬-- تأمین فعالیت استخباراتی کشور های میزبان در میان مهاجرین علیه دولت ٬ -- برقراری سیستمها ومدرسه های آموزشی سختگیرانه و جهاد پرستی برای اطفال بعنوان ذخیرۀ استراتیژیک گسترش فرایند جهاد ٬ « که بعد ها طالب ها بعنوان محصول از همین مدرسه‌ها و سپس داعش سر بر آوردند» ٬-- تسلط آهنین بر خانواده‌های مهاجر و اجبار در به نکاح در آوردن زنان با جهادی ها و فروش آن‌ها به مجاهدین عربی و القاعده ٬ --استفاده از مهاجران در دستگاهای تولید ترافیک و فروش مواد مخدره و اسلحه  وماین سازی ٬-- استخدام در  حفاظت از زندانهای شخصی گروهای مجاهدین که تعداد آن  در پاکستان و نوار مرزی بیشمار بود ٬ و غیره از جمله رؤوس بهره برداریهای بود که گروهای مجاهدین از مهاجران بدست می آورند.
از همین رو راهکارایجاد و پر کردن کمپ ها در دو کشور همسایه با « کوچاندن » مردم از داخل کشور از قرا وقصبات دور دست ٬ ارتباط تنگاتنگ حاصل نموده بود . هنجار های زیرین از سوی گروهای جهادی و استخبارات همسایه ها برای تحقق این امر وقف میگردیده است.
نخست ٬ تبلیغات گستردۀ رسانه ی موعظه ای و منبری در میان توده های مردم که اکثرا به قصور فهم مبتلا بودند٬ تحت اجنداهای گونه گون به پیش کشیده می‌شد ٬ از جمله گفته می‌شد که دولت کافِر و کمونیست است وطن اشغال گردیده٬ همکاری و خدمت در صف دولت کفر، جرم است و جهاد بخاطر آزادی فرض است . « اما این مسئله که کسی که خودش اسیر و ابزار خارجی باشد هرکز نمیتواند سرباز آزادی باشد مستور نگهداشته می‌شد. »

  ثانیا -  به هموطنان که به پاکستان کوچانده می‌شدند وعده‌های کمک‌های مواد غذایی مجانی « راشن » کمک‌های صحی تعلیمی و مدرسه ای و اشتغال و  اعزام  به کشور های خارجی آمریکا و اروپا داده می‌شد.
سه - حرف آخر را تفنگ‌ها می‌گفتند ٬ فرماندهان محلی جهادی که روند کوچاندن مردم  برای انها منفعت زا بود « مردم را کوچ میدادند زمین و جایداد های آن‌ها را بشکلی تصاحب می نمودند » کمپ های مهاجران در خارج کشور را پر میکرد.
نکته شایان  ذکر، دیگر اینست که آنعده هموطنان٬ مخالفان سیاسی دولت ٬  یا آنهایی که بدنبال جستجوی زندگی بهتر بگونۀ اختیاری یا اجباری به پاکستان و ایران مهاجرت می نمودند  بویژه  منسوبان دولتی  و قوتهای مسلح  «  و استخبارات » علی الرغم زندگی در خارج کمپ ها بدون اطلاع  واستیذان   ای اس ای و یا کسب عضویت در  یکی از تنظیم ها قادر به رسیدن به اهداف مورد نظر نمیگردیدند.

دو:
مسئله مهاجرت در آن برهه برای دولت افغانستان نیز اهمیت ستراتیژیک کسب نموده بود.

دولت افغانستان در اواخر دهۀ پنجاهم خورشیدی در حالی که شدت جدال درونی آنرا تضعیف و تجاوزات گستردۀ گروهای مسلح از خاک دو کشور همسایه پاکستان و ایران آنرا در پرتگاه سقوط قرار داده بود ٬ در چنین یک حالی اتحاد شوروی وقت که با جمهوری  دموکراتیک افغانستان پیمان ستراتیژیک که حمایت دفاعی از یکدیگر رکن آن بود قبلاً عقد نموده بود ٬ جهت کمک و دفاع از دولت و لگام زدن به فعالیت‌های جهاد گرایان که از خاک دو کشور همسایه دست به تهاجم و تجاوز  گسترده زده بودند  و جلوگیری ازرسوخ  جهادگرایی  به جمهوریت های مسلمان نشین آسیای میانه  شوروی٫  به افغانستان قوای نظامی فرستاد.
     حضور قوای نظامی شوروی در افغانستان قبل از همه عکس العمل های حریفش آمریکا و ناتو که در گیر جنگ فرسایشی سرد با همدیگر بودند برانگیخت وبرای افزایش پوتانسیل ، تند روان مذهبی بنام مجاهدین ؟ بشمول جمع‌ آوری عرب‌های افراطی و جهاد گر « القاعده » از کشور های مختلف و گسیل به جبهات جنگ ٬ علیه دولت افغانستان هزینه پردازی کرد. همزمان مسئلۀ حضور شوروی در افغانستان در تبلیغات گسترده ی رسانه ای غرب و سلفی ها  ٫ اشغال عنوان داده شد که در نهایت افزایش مهاجرت ها از کشور را در قبال آورد.
دولت گسترش مهاجرت ها را بر علاوه آنکه یک نوع مشروعیت زدایی از نظام تلقی میکرد ٫ خالی و متروک گردیدن قرا و قصبات و تخریب شبکه‌های زراعت و مالداری را در انجاها که بخشی از محصولات عمومی کشورراتولید میکرد زیانبار می پنداشت . در عین حال از فرایند چالش برانگیز مهاجرت و اِسکان کمیت زیاد مهاجران در کشور های همسایه و  اموزش های جهادی و تندروی  در مدرسه های که روزافزون گسترش می یافت  ٬ جبران ناپذیر و پر مخاطره می‌دانست .    از همین رو حتی الامکان  با طرح وتطبیق برنامه های اقتصادی زراعتی قرا و محلات را مورد حمایت قرار داده از مهاجرت ها به خاک همسایه های آزمند و همزمان از اجرای عملیات های محاربوی تصفیوی در قرا و قصبات و از حملات آتشی و بمباردمانهای هوایی حین مبارزه با جهادگرایان جهت جلوگیری از تلفات ملکی  ممانعت بعمل آورده بود . اما  واقعیت ها آشکار میکنند که دولت در جلوگیری از تداوم مهاجرت چندان مؤفقیتی نداشته و پیروزی از آن گروهای  جهادی  بود که مؤفق به کوچاندن و اِسکان افغانها در پاکستان و ایران گردیده بودند.

دهۀ هفتاد ٬ آوارگی وغربت:
 دهۀ هفتاد خورشیدی حوادث بیشماری را برای ثبت در تاریخ کشور در سینه دارد . بعد از آنکه در اوایل بهار سال
۱۳۷۱ خ برنامه صلح سازمان ملل متحد بعنوان « یگانه چانس نجات کشور از جنگ» ٬ که از سیاست مصالحه ملی دولت زنده یاد داکتر نجیب الله استخراج و با انصراف داوطلبانه و بی همتای او از قدرت  ٫ وبا توافق تمام جناح های درگیر بدست آمده بود در اقدامات شورشگری از شمال که دست همسایه های حریص موتور آن را بحرکت درآورده ٬ در آستانۀ تحقق به شکست مواجه گردید ٬ و بعد از آنکه شماری از سیاسی ها و نظامی های بلند رتبۀ دولتی با تغیر وفاداری ها اشغال کابل توسط اشوبگران شمال را بستر سازی نمودند ٬ با ورود هجومی آشوب شمال بکابل ناقوس جنگ‌های متمادی « جهاد »خونبار وویرانگری در کابل و شماری ولایات بصدا درآمد . فرصت های را که آبستن شگوفه های امید بود به غروب آمال و آرزو ها تبدیل کرد . این جنگ‌ها در مرحلۀ نخست حدود یا زده سال و در مرحلۀ بعدی از سال ۲۰۰۱ و حضور ناتو جمعا ۲۴ سال ٬ در کشور تا حال از تداوم برخور داراست . استمرار جنگ‌ها در کابل معنی ترور عمومی را تداعی میکرد ٬ و گام بر داشتن کشور بسوی قدرتمند شدن جهاد گرایان که با یغماگری گسترده ثروتهای کشور و تاراج سلاح وتجهیزات گرانبهای دفاعی تا دندان مسلح گردیده بودند نه تنها کشور را در باتلاق فروپاشی بلکه در در یای طوفانی جنگ ها ی عظمت طلبی که روزانه هزاران انسان معصوم را قربانی میکرد ٬و روزگاری که عده‌ای بر خاسته از عقب سنگر های آدم کشی خود را ناجی دین و نبوت و ناجی وحی و اخرت شمرده و در گفتمان و موعظه های منبری و رسانه ی کشتن مخالف  با الزام آوری الحاد و کمونیست تیوریزه می گردید ٬ در چنین یک شرایط انتقام جویی ها ٬ ترور ٬ تعقیب توفان توطئه ها ٬ تجاوز به حریم خانواده‌ها بویژه روشنفکران آگاهان و سیاسیون که پدیدۀ جهادگرائی را خطر جهانی می شمردند و اعضای دولت و حزب وطن که سالیان درازی بخاطر نجات وطن ازرسوخ اندیشه ها و ایماژ ها و عظمت خواهی های افراطی علیه جهاد گرایی رزمیده بودند و شهروندانیکه آگاهانه نخواسته بودند با تلازم در رکاب جهاد گرایان تقصیر خونریزی و تباهی مأمن دوستداشتنی را بدوش کشند ٬ همه  دچار نوستالژی جنگ تفنگ  ٬دود و باروت گردیده  ٬ مسئله ای که  ترک اجباری سرزمین مالوف که عاشقانه دوستش داشتند در قبال آورده  از روی ناگزیری تن به بر هوت آوارگی و غربت سپرده بودند.

حینیکه کوران جنگ‌ های کابل   بعنوان یک مقطع خونبار و ویرانگر ٬ بیاد می‌ آاید ٬ سناریوی جنگ ها و بازیگران سریالهای جنگی مانند نمایش یک فلم از برابر دیدگان همه شهروندان حاضر در صحنه  شتابان عبور میکند ٬این قلم بحیث یکی از شاهدان ، گوشه های این جنگ ها  را در جلد اول کتاب «جنگ‌های کابل» که منتشر گردیده قلمی کرده است.
   شدت جنگ های بین المجاهدین در کابل و شماری ولایات کشت و خون گسترده ارمغان داده بود.

 جنرال محمد نبی عظیمی که در انبرهه قوماندانی گارنیزون کابل مربوط دولت را بعهده داشت   با تغیر وفاداری و پیوستن به اردوگاه جهادی    بعنوان  یکی از اولین  فرماندهان این جنگ ها  ٬  این نخستین  نبرد ها را به نفع «  ایتلاف  شمال ٬ گروهای جهادی  و ملیشه یی که علیه تحقق برنامه صلح ملل متحد دست به کودتا زده بودند  « ۱»  » بر ضد محور دیگر حزب اسلامی حکمتیار فرماندهی کرده است در صفحه ۵۸۴ کتاب اردو وسیاست آورده است:
( در جریان این جنگ ... خانه‌های زیادی تخریب شد و مردم بی‌گناه زیادی به قتل رسید و یا زخمی گردیدند مال و دارایی‌مردم چور وچپاول شد و در بعضی موارد به ناموس آن‌ها تجاوز صورت گرفت ٬ تعداد کشته شده گان اهالی ملکی در این جنگ‌ها همه روزه حد اقل « بیک هزار نفر »  تخمین زده می‌شد.

 اولین فراز خیانت و جنایت همان شروع جنگ‌ها در کابل بود این جنگ‌ها ٬ تداوم ٬ و گسترش بعدی  ان  که  قربانیان اصلی آن شهروندان معصوم کابل و شماری ولایات  و نسل آگاه و قشر روشنگر جامعه  بود ٬  یک نسل را به آواره گی و تبعید  ناگزیر کرد.

خواسته بودم ضد جنگ باقی بمانم باری در انبرهه  در مجلسی جنگ‌های کابل را که روز افزون کشتار و و یرانی و آواره گی می‌آفرید ٬ جنایت ٬ و فرماندهی بوسیله برده های قدرت را  خیانت توصیف کرده بودم ٬ اما دو سپاه را بر خویشتن بر انگیختم ٬آتش دوسنگر بر خود کشودم ٬ دوست و دشمن . اما لب بسته با عزم و پیمان به سوگند نظامی و سیاسی استاده ماندم ٬ با جنگ و تبهکاران آمیختن نجستم ٬ حقیقت و تندی احساس و شیفتگی٬ دست و پاگیرم شد ٬ صور سرنوشت اژیرم شد٬ تن به طوفان آواره گی و غربت سپردم.

برهوت آوارگی و بی‌هویتی:
با عبور حیرت زده از« حیرتان »، در آن تموز تفت زده سال
۱۳۷۱ برای غوطه ور شدن در اوقیانوس متلاطم غربت و آواره گی در برهوت بی‌انتها  زیر رگبار تکدی های زمانه ٬ بی بهره از آسمان لاجوردین مالوف بیک آواره گی و تبعید نا مکشوف ٬ با گامهای مغشوش به جستجوی گرانه ی امن و نفرین به اسطوره ها ی دغل و شوالیه های طماع  و شیفته منجوقهای پر زرق قدرت که در بدل   چند بسته  پول  و پلاس قدرت ٬ ان مامن  دوستداشتنی  را  اتش زدند   به این سوی جیحون پر تاب شده بودیم.

همه گذشته ها و سرنوشت های تاریخ ما می‌آموزد که انسان سرزمین ما از خاستگاه و گرمی آغوش آن خاک بی همتایی یزدانی ٬ آن بام لاجوردین تاریخ ٬ واز هویت وآزادی لذت می برده است ٬ اما این حا لت در نتیجۀ هبوط از دست میرفته است ٬ ما بزودی دچار این مخمسه گردیده بودیم . مهاجرت می‌تواند بنابر غایه اختیاری و پذیرفتنی  باشد  ٬ اما برای ما یک گسست یک تبعید ٬ بیگانگی یک بی‌هویتی را تبیین کرده بود.

به فحوای سخن مولانا از نیستان ببریده بودیم وبا نفیر در حنجره فروخشکیده در « دوشنبه شهر » جاییکه بزودی نعره های تکبیر جهاد ؟چون شعله های زیر خاکستر سر برکشید غربت گزیده بودیم شرح اقامت در دوشنبه و باکو « شرح این هجران واین خون جگر.-- این زمان بگذار تا وقت دیگر . »
و اما غریب غربت در مسکو خاطره ها و دیدنی های بیشماری را با خود همراه دارد از آنجمله : چند دیدنی  آن قابل توجه اند:
نخست   -- مخالفان حزب دموکراتیک خلق « حزب وطن »  سلفی ها و جهادی ها در تبلیغات منبری و رسانه ی خود عمدتأ موعظه می نمودند که ٬ شوروی‌ها وسازمان استخبارات آن « کی جی بی » با تکیه بر ایدیولوژی ٬ بیشترین شکار خود را از میان روشنفکران چپ انتخاب میکند . از این رو با ورود سیلی از آواره گان بشمول بلند پایگان حزب و دولت ٬ تحصیل کرده ها در روسیه ٬ این الزام تقویت یافته بود که شاید یکی از انگیزه‌ها ی ورود بلند پایگان حزبی و دولتی بعد از حوادث سال
۱۳۷۱ به روسیه مسئله وابستگی با سازمانهای استخباراتی روسیه بوده باشد.
اما روزگار چون دادگری حاذقی همه را از پرویزن خود عبور داد ٬ در نتیجه هویدا شد که تقریباً همه بشمول کادر های ارشد ویزه های اقامت ٬ کمک‌های پولی ٬ و محلات رهایشی از حکومت روسیه در یافت نکرده همه یکسان با برگه های مؤقتی ملل متحد و فاقد ارزش اقامتی بار طاقت فرسای اذیت و آزار پولیس ، بی سرپناهی و تأمین نفقۀ خانواده‌ را که بزودی فقر همه را از پا درآورده بود ٬ بدوش می‌کشیدند . یعنی که تعلقیت جاسوسی در میان نبوده است . از جمع هزاران به ذکر چند نمونه اکتفا میکنیم.

۱ - شاد روان محمد اسلم وطنجار در طول زمامداری  «ح د خ ا  »در کرسی های بلند دولتی کار میکرد اونیز در مسیر آوارگی به مسکو آمده و در مدت کمی به فقر گسترده رو آورده بود . او بیکی از دوستان نظامی پوهاند جنرال محمد هاشم قاهر معاون وزیر دفاع در امور تعلیم و تربیه که بخاطر تأمین مخارج زندگی دریکی از« رینک » « بازارهای آزاد مسکو » روزانه بخاطرتامین مخارج زندگی بساط فروشنده گی پهن میکرد ٬ خواهش نموده بود که پسربچه پانزده ساله‌ای او را با خود به « رینک »ببرد تا رموز دست فروشی و مضاربت فراگیرد تا مایحتاج خانواده اش را تأمین نماید . فقید وطنجار در نهایت بنا بر فقرگسترده قادر به تهیه پول قاچاقچیا ن جهت مهاجرت به بیرون از روسیه نمیگردد و با ترک مسکو در حالی  در « اوکراین »  غربت می گزیند  که  نوستالژی  فقر و صفره خالی او را از پا بر می اندازد  وحینیکه در همانجا وفات میکند مصارف تد فین او بکمک دوستا نش پر داخته می‌شود. روانش شاد.

۲- زنده یاد جنرال محمد حکیم سروری روزگاری شاروال کابل و سپس کرسی معاونیت صدارت را بعهده داشت ٬ دوست و دشمن به او اتهامات سوء استفاده از قدرت و ثروت اندزی از پولهای کثیف را وارد می آوردند . اما غریبی غربت او در مسکو شناخت سجایای ستودنی او را یکبار دیگر محک زد . ایشان مانند صد ها هموطن آوارۀ دیگر برای تأمین مخارج زندگی در آن برودت منفی سی درجه‌ای که زمهریر قطبی بیداد میکرد با دست فروشی در « رینک های مسکو » امرار حیات میکرده است . روحش جاودانه شاد.

۳- در مثال دیگرجناب احمد بشیر رویگر٫ که در دوران حکومت زنده یاد داکتر نجیب الله کرسی وزارت اطلاعات و کلتور را بعهده داشت٬ فشار غربت و آوارگی چنان او را در مسکو در تنگنا قرار میدهد که از روی ناگزیری جهت تامین هزینه‌های مهاجرت به غرب یکی از ارزشمند ترین ارثیه خانوادگی٬ یک جعبه نگین کوب « نصوار نزله  » بجا مانده از پدر کلانش « امیر شیر علی خان » را به  بهای کاه وماش می‌فروشد تا هزینۀ قاچاقچیا ن به غربت غرب را فراهم آورد.

دوم : از منظر دیگر غربت و آواره گی در مسکو آیینه ها را از منظرهای متفاوت جلوی چشمان تاریخ گذاشته و چهره‌های از حقایق دوران را در آفتاب گرفته بود٬ گویی تیاتری پی افگنده بود که تا چهره‌های متناقض و گونه گون از ما را به نمایش در آورد ٬ غربت درمسکو .فلمی شده بود که در صراحت خشن آن ما چهره‌های متفاوت خود را می‌دیدیم ٬ تصاویر چند شیفته ی پول و پلاس قدرت که در یک چرخش آشکار با پیوستن به قافله ی جهاد و بستر سازی برای فتح ؟ و تسلیمی کابل٬ بیک محور جنگ با آفرینش تراژیدی های خونبار و ویرانگر با فرادستی درخشیده بودند ٬ و حال با ویزه های دپلوماتیک و چانته های مملو از بسته های پول و پاداشهای کثیف به مسکو آمده و در خانه‌های دپلوماتیک مربوط به دولت اسلامی کابل رتل اقامت افگنده بودند . این سناریو چنان مشعشع  است که  حقیقت خشن آن چون کابوسی از عملکرد های منفی ما در تاریخ و برسقف تفکر نسلهای روشنگرفردا در گردش خواهد بود.
روسیۀ آن دوران که درپس لرزه های انفجاری فروپاشی شوروی دست و پا می‌زد به محیط زوال ارزش‌های انسانی تبدیل شده بود ٬ ستراتیژی حکومت آنوقته روسیه « بوریس یلسین » را در یک چرخ آشکار دو شاخص اصلی « جذب و طرد » تشکیل داده بود ٬ یکی ٬ جذب و دوستی با جهاد گرایان از جمله شورای نظار ٬ « جمعیت اسلامی »که میراث گذشته دوستی و روابط تنگاتنگ اوایل دهه هشتاد میلادی را یدک می‌کشید ٬ و حال عنان قدرت دولت اسلامی را در افغانستان در دست گرفته بود ٬ و دومی « طرد » و روتافتن از وابستگان دولت قبلی که حال میدان قدرت را باخته و به مسکو پناه آورده بودند ٬ تشکیل داده بود . بنا بر همین ستراتیژی ٬ رو سیه شاید به « استشاره دولت اسلامی کابل » از تفویض ویزه های اقامت حتی مؤقتی به آواره گان افغان امتناع کرد ه بود . بنا بران روسیه به محیط نا امن ٬ اذ یت و آزار آوارگان افغان و سیطره ی مافیا ٬ که غربت زده ها را هدف قرار میداد تبدیل شده بود ٬ فاکتوریکه ترک و فرار از روسیه را برای آوارگان افغان که نگارنده نیز شامل آن بود ناگزیز گردانده بود.
تا به درگاه غربت غرب می‌رسیدیم همزمان شگفتی های هبوط یکی پس از دیگری در برابر ما جلوه میکرد ٬ یک شگفتی به شگفتی دیگری راه می کشود .یک سو گسست ایجاد شده نوستالژی از وطن مالوف و ضربت دشنه های خودی بوسله چند خلنگ پوش چکمه بوس  که غربت ما منبعث از آن بود و اندوه متراکم شده ی رانده شدن از چند کشور از « دو شنبه ٬ تا باکو و مسکو » و از سوی دیگر رویکرد های پارادوکس کشور میزبان شبه صخره های عبور نکردنی در برابر ما قد افراشته بودند.

شهر غربت

بیاد دارم اولین لحظه‌های « غریب غربت غرب » را که خاطرات سنگین و اندوه متراکم شده ی اجبار غربت و رانده شدن از چند جغرافیا و درگیری با مافیای قاچاقچیان لحظه‌های تحمل نا پذیری را بردوش میکشیدم ٬ بعد از نیمه های یک شب تا بستانی به شهر غربت ٬خسته و بی رمق رسیده بودیم ٬ بغض گلویم رامی قشرد نفس‌ها در پی اندوه ترسناک و توان فر سا بالا و پایین می‌ رفت قدم‌ها و افکار تردید ناک عبور از بازرسی های میدان هوایی و وهم از فرایند دیپورت آن ٬ ذهنم را بدنبال می‌کشاند ٬ نگاه غمین و نمناکم را بطرف آسمان گرفته بودم ٬ ستاره قطبی و ستاره گان پر تلالو و سرگردان در اعماق آسمان شعله می‌کشید ٬ ماه لاغر اندام در کنار بذر رنگ باخته ی یک خوشه ستاره سرد وبی تفاوت می‌نمود ، باد آرامش بلندای آسمان را بهم زده ٬ تکه‌های ابر سیاه و ولگردی روی بام شهر خیمه بر فراشته بود ٬ آنطرف در سمت مغرب غرش رعد و آزرخش برخاسته از فراز جنگل های سیاه با غرش سهمگین نشست و برخاست طیاره های مسافربری  غول پیکر در هم می پیچید و سمفونی پر غوغایی آفریده بود .

 پشت دروازه های شیشه یی ٬ میدان هوایی « شتوت گارت  المان » از نور چراغ ها مانند دشت مهتاب زده ای روشن بود ٬ هوای ترمینل در آن نیمه شبی انباشته از رایحه مطبوع قهوه و مشتریان که شراب های کف آلود در جامهای شان می جوشید مملو بود .   ما با روان منقلب ٬ تردید و رعشه ی زجر آوری از گذر گاه کنترول میدان هوایی عبور نمودیم . در آن لحظات روان شیدایم در جستجوی چیزی بود که با آرزوهایم می سوخت ٬ هبوط از سرزمین مالوف روزگار تباه شده ٬ اندوه جنگ و جهاد گری و ضربه دشنه ای خودی ٬ که در وطنم بیداد میکرد ٬ و قاچاقچیان دغل باز ٬ بی‌هویتی و نوستالژی غربت بود که در چشم انداز آینده در دور دست‌ها در برابر دیده گانم به جنبش در آمده بود.
آواره گی حس غریبی است تلخ ٬ گزنده و زخم ها و نوستالژی دارد که با هیچ مرهمی درمان نمی‌شود ٬ آواره در جایی پا میگذارد که آنجا زاده نشده و با میزبان که نزدش حضور یافته در تنش بی هویتی  و بیگانگی فرهنگی قرار میگیرد.

وزنۀ غربت در غرب با قوانین سنجیده می‌شود ٬ ولی در آن مقطع زمانی قوانین بدنبال ستراتیژی یعنی « قداست جهادگرایان و تخالف با ضد جهاد گرایان » بحرکت در آمده بود ٬ بطوریکه کسانی در طول دهه هشتاد میلادی با کیس های جهادی در داخل اروپا یا میدانهای هوایی یا در پشاور در خواست پناهندگی ارایه داده بودند بسرعت پذیرفته شده پاسپورت های شهروندی بدست آورده بودند .  کسی به فرایند خطرناک این ستراتیژی حمایت از جهاد گرایی « تیغ دو دم » در حالی توجه نکرده بود که درخت جهاد گرایی در اروپا بزودی به شگوفه نشست ٬ در چرخه زمان با تبدیل گردیدن اروپا به جنت جهاد گرایان چندین هزار مجاهد پروراند ٫ که شمار از آن‌ها در سالهای بعد از ۲۰۱۳ بعزم سر وسینه شگافتن به جبهات جهاد در سوریه شتافته بودند .
       لبه دیگری این ستراتیژی ٬ آواره گانی را هدف قرار داده بود که سابقه تخالف و یا تقابل با جهاد گرایی را داشتند . پناهنده گانیکه بعد از سالهای
۱۹۹۲ میلادی به غرب وارد شده بودند ٬ در برابر دو اهرم فشار قرار گرفته بودند .

   یکی : جواب‌های منفی ٬ مبنی بر ترک کشور میزبان و دیگری : حملات جهاد گرایان که قبلاً در دهه هشتاد به غرب آمده و با نوازش و تکریم پاسپورت های شهروندی حاصل نموده بودند . جهادی های مقیم در غرب و گروهای حامی انها با تفتین و کیس سازی ها و گذارشات جعلی از جمله از ٬ ای اس ای٬ پاکستان و تهمت های نا روا ٬ بر پاکترین فرزندان وطن که جز « مبارزه افتخار آمیز بر ضد جهاد گرایی  » تقصیر ی دیگری نداشتند ٫خنجر  انتقام  ٬ برکشیده با دعاوی منزجر کننده شماری را به گناه مرتکب ناشده متهم نمودند . علی الرغم آنکه این قضاوت‌ها بعد از حمله جهادی های القاعده بر نیو یارک و حضور ۱۳ ساله و بی نتجه ناتو و پنجاه کشور در افغانستان رنگ باخت اما نقش و حضور و گسترده ی جهادگرایی بعنوان محصول سیاست‌های عجولانه تهدیدی است که شبح آن بر فراز غرب در امروزوآینده در گردش خواهد بود.

واکاوی غربت غرب برای نسل دموکراتیک که اتهام تکفیر و زخم ارتداد وسابقه تقابل با جهاد کرایی را بر ناصیه دارد و بعد از سالهای ۱۹۹۲ م به غرب آواره گردیده است به اماج طعنه ها و الزام آوری ها ی خشنی از سوی تند روان مذهبی مواجه بوده  است از اهمیت ویژه برخوردار است .      سلفی ها و جهادی ها الزام می آورند که گویا این کومونست ها در گذشته ها بر ضد غرب شعار ها و تبلیغات حقارت باری حواله میدادند اما حال بدامن غرب پناه آورده از هزینه‌های مجانی آن معیشت میکنند . با این حال در مقایسه با خطریکه از سوی جهادی ها به غرب متصور شده است حداقل در دو عرصه درخشش اوارگان غیر جهادی « دموکراتیک » به نفع غرب انکارناپذیربوده است .

   نخست آنکه: ورود نسل آوارۀ دموکراتیک افغان به اروپا علی الرغم فرو پاشیده گی وتضاد های درونی اما همه باهم متحدانه بر ضدگسترش اندیشه‌های جهاد گرایی و تکفیر گرایی که در غرب ریشه دوانیده ٬ در خشیده و در بسا موارد با کار فرهنگی و روشنگری آنرا لگام زده‌است ، مسئله ایست که فراموشی نمی پذیرد.
دو : فرزندان این نسل آواره با و جود محدویت ویزه های اقامتی ٬ در عرصه های آموزشی در خشیدند و شماری زیاد با دست یافتن به مدارج عالی تحصیلی در انجام خدمت در جامعۀ میزبان نقش می آفرینند . یعنی تربیت فرهنگی خانواده‌ها مشعل خدمتگذاری به کشور میزبان و مانع سقوط در ورطه هولناگ جهادگرایی فرزندانشان گردیده است.

بعنوان حسن ختام مقال گفته باشم که « غریب غربت غرب » در جوار نوستالژی ها این درک را صیقل بخشیده است که  لازمه هر تغیر ی اجتماعی  فرهنگ است . گسترش فرهنگی  و نشان دادن چند وچون بیدادگری است که میتوان به سمت و سوی یک جامعۀ آزاد  دموکراتیک  و رفاه که فقر ٬ آوارگی و غربت را حذف کند حرکت کرد.

 ختم .23 ماه جون 2015

صحبت احمد شاه مسعود  امر شورای نظار  فرکسیون از جمعیت اسلامی و دلایل وی  در باره به شکست مواجه نمودن برنامه صلح ملل متحد را  در  لینک زیرین  ملاحظه فرمایید :

 

بشنويد

 

 


بالا
 
بازگشت