شهلا لطيفی

 

دستان شورانگیز


ای که دستان شورانگیزت بر ارتفاعات اندامم پرسه می زنند
با من از ته ای دل معاشقه کن
بپندار
که من زمینم و تو باغبان آگاه
وز بلندای لطیف باغ به مزرعه خفته من نگاه کن
با برق دستانت 
بر تاریکی اندامم چراغی از نخ نقره بگذار
گرداگردی پشتم را با گل و عطر و بوسه آراسته کن

ای که دستان شورانگیزت بر ارتفاعات اندامم پرسه می زنند
با من از ته ای دل معاشقه کن
با ظرافت خط ابریشمی
روی پوست هیجان زده ام از قلب شعری بنویس
از فرق سر تا پنجه پا خال های از محبت بنشان
تا گلی را که در من کاشته ای
و نهالی را که در من پرورده ای 
شایسته غرور عشق شوند

October 1st, 2017

~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

قناری آزاد


وقتی کودک بودم
درختان را سبزتر می دیدم 
آسمان را روشنتر
و قناری آزاد را دور از خطر

وقتی کودک بودم 
پدرم دنیایی من بود
و چشمان سیاه مادرم
بستر گرم آرزوهای من بود

وقتی کودک بودم 
با هر گل، انس می گرفتم
و ستاره ها را به گلخانه پدربزرگ پیوند میزدم

وقتی کودک بودم
جهان برایم آزاد بود
فردایی نبود
و دست پخت مادرم مطرب روزهای من بود

وقتی کودک بودم
عطر تابستان مرا می آراست
عنکبوت آفتاب
تارهای وجودم را می تنید
و باغچه کوچک مان 
میوه های تازه اش را بر پاهای من می ریخت

وقتی کودک بودم 
می پنداشتم که دنیا از آن من است
و زمان در کنار من باثبات نشسته است

اما اکنون
روزهای است که می خندند با من
و شبهای است که اشک می ریزند در ساغر من

October 28th, 2017

~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

گهواره


وقتی کودکی به تو لبخند می زند
قلب تو به جهان باز می شود

وقتی توفانی ترا ترک می کند
آرزو می کنی هر چه هست به کام تو باشد

بیدار
خواب
زمان، گهواره زندگی ات را می جنباند
و ناگهان تو می خواهی زندگی ات را با عشق سر کنی

Shahla Latifi
October 13th, 2017

 

 

 

 

´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´

 

ای محبوب من


تو ای عشق دوردست
ای محبوب من
به تو سخت جفا کرده اند

تو ای آسمانی ترین جرقه هستی 
که اندیشیدن به تو زیباست

تو ای 
آرزوی ناگمشده ی من
ای طوفان گره خورده به ساحل قلب هر کودک بی وطن
ای که بی تو، زندانی ام

با نوشتن هر شعر
با هر نفس نو
گل یادت در ذهنم می شکفد
و قلبم به یاد تو خاموش می گرید

ای سرزمین من 
دستانت را بده به من 
رها شو از غم
بگذار
تا دستانم را به گردنت حلقه کنم
بگذار
با هم گره بخوریم
بگذار یکجا با هم به ساحل بخشایش و آزادی ها برویم
تا دیگر هرگز

 

«نیازارد تو را هر چشم بد



 

شهلا لطیفی

September 20th, 2017

~~~~~~~~~~

 

سعادتمندانه ترین لحظه ها

در سراشیب لحظه های ناشاد 
می پنداشتم که زندگی رؤیایی بیش نیست
و روزها چه حقیر
از میان سرانگشتانم رها می شدندمی پنداشتم که سراسر زندگی رنجورم می کند
شب بر دامانم فرود می آید
و شمع ها در خواب های وجدآور کودکی سوسو می زننددر سراشیب لحظه های ناشاد 
می پنداشتم که روزهای جوانی
سرگردان
در لحظه های تلخ سپری می شوند
و فقط آرزو در خاطرم میماند
می پنداشتم 
که نقش عشق را تنها بر شعری عاشقانه خواهم دید
و با جسم یگانه
در آشیان تهی خواهم خفت

در سراشیب لحظه های ناشاد
می پنداشتم که سبکبال 
زیر بال اندوه و ملال 
در سکوت شرمسارانه خاموش خواهم ماند
و در اسارت 
آرزوهایم را به فریب برباد خواهم داد

می پنداشتم در سعادتمندانه ترین لحظه ها
حس ندامت آزارم بدهد
و دنیا مرا به فراموشی بسپارد

می پنداشتم دلم را که مجذوب پروانه هاست 
و صورت عشق که در من کاشته شده است 
روزی در میان آتش و دود به خاکستر بنشینند
ولیکن
هنوز
با روح آزاد 
هر روز ترانه های امید می خواندم



 

شهلا لطیفی

September 25th, 2017

 

 

 

 


بالا
 
بازگشت