هارون یوسفی

 

مزه میته

بی داعش و بی طالبِ نادان مزه میته

بی مرمی و بی راکت و هاوان مزه میته

آن کس که گنه کرد و گنه کرد و گنه کرد

افتادن او گوشه زندان مزه میته

بگذار که چنگو شود و پاچه بگیرد

از لوده، شکستاندنِ دندان مزه میته 

من خسته ز جنگم٬ همه جا با خر لنگم

او را سفر دوبی و ایران مزه میته

شاید که زمانی به وطن باز پس آیم 

شلغم بته در خواجه سیاران مزه میته

آندم که دگر نوکر بیگانه نباشیم‌‌

والله مزه میته٬ به خداجان مزه میته

در جای گروهی که همه نوکر پولند

شایسته و دارنده ایمان مزه میته

در آخر این شعر ٬ مه باید که بگویم

بی لگه و بی لوگه و نادان، مزه میته

 

هارون یوسفی

لندن: نهم جنوری ۲۰۱۸

 

 

 


+++++++++++++++++


 

خره شو*.

حال ما بد شد و حال دگران شد خره شو

جیب ما خالی و انبان فلان شد خره شو

آدمِ عاقل و بی واسطه در حاشیه رفت

کار و بار و نصب  از دزد کلان شد خره شو

بانوان را نگذارد به وزارت برسد

به گمانی که همه کارِ جهان شد خره شو

هر وکیلی که رهء چور و رهء رشوه گرفت

یار و هم یاورِ والي ی فلان شد خره شو

طفل بیچاره٬ زنِ بیوه٬ سرِ جاده نشست

 حقِ شان مصرفِ ویلای کلان شد خره شو

آنکه دایم سخن از مذهب و تقوا میزد

گپ مرداری او ورد زبان شد خره شو

تا بگفتند دو سه  تا ٬ فللی فس شده است

حالت مرد و زن وخرد و کلان شد خره شو

اگر این بی هنران از سر ما گم گردند 

تو بدان که همه ی کون و مکان شد خره شو

 

*خره شو در  زبان روسی به معنای خوب

 

                                                     هارون یوسفی 

                                                  لندن، 20 دسامبر 17

 

زدن زدن

هر کس به سرِ یکدگر خود زده میره

گه با سخن و گه تبر خود زده میره

پرسی اگر ازعلم و کمال و هنرِ او

گپ از زر و سیمِ پدر خود زده میره

با راکت و مرمی و بم و غولک وچاقو

از پیشِ خود و پشتِ سر خود زده میره

هرکس که به گفتش نکند٬  نیمه ی شبها:

در خانه و تحتِ نظر خود زده میره

آن بچهِ والی٬  پسرِ شاده ولا را

در کوچه به زورِ پدر خود زده میره

لاف از شرف و باور و دینی که ندارد

از موتر« بنز» و «همر» خود زده میره

زورش نرسد تا که زند بر سرِ یارو

هر لحظه به پالانِ خرِ خود زده میره

گر فاش کنم زاز نهانش٬  دو سه گوزی

نادیده به آن دَور و بَر خود زده میره

القصه که قرآن٬  همه بیدادگران را

با فتحه و زیر و زبرِ خود زده میره

 

                       هارون یوسفی

                    لندن: ۲۵ آگست ۲۰۱۷

 

 

´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´

 

صندوق شکایات

==========

 

درصحن حویلی جای کار ما،صندوق بزرگی برای شکایات گذاشته اند که دروازه آن همیشه چارپلاق باز است. روی دروازه آن دور از دل تان این جملات به چشم میخورد:

«یادگار کیف الله بیادر زاده قوماندان فتح مشهور به پل شکن»

پهلوی آن با قلم توشِ سرخ، رسم مردی که بینی بزرگ و کلوله دارد کشیده 

شده و زیر آن این بیت به چشم میخورد:

«بنی آدم اعضای یکدیگر اند=== این امانت چند روزِدیگر هم نزد او میباشد»

و تا آخر صندوق، این جملات، زیر همدیگر نوشته شده اند:

«من دختر خالهء اسلم شاشوک را ..........»

«بی ادب نشو، اخلاق خوب چیز اس»

«حرامزاده ها، وقت خوده بیجای ضایع نکنین. با احترام عبدالمناف شار شور»

«لعنت به...که ای قسم جملاته نوشته میکنه»

«پنجشنبه بیست ویکم قوس سال جاری این را نوشتم»

«گو خوردی که نوشتی سگ بچه»

خجالت بکشید. قلم را برای نوشتن چنین مزخرفات نه ساخته اند، شما از 

خود خواهر و برادر ندارین؟

«دارم،زن ندارم»

«اگر من قدرت میداشتم همه شما حرام زاده ها ره بندی میکدم از یک سر»

«برو اول دزد ها و وطن فروش ها ره از دوسر بندی کو حرامی

«این صندوق ره برای شما نساخته اند»

«خی بر بوبویت ساخته اند»

«من فوزیه جان را دوست دارم»

«من هم دوست دارم ، دلت سیاه، دگه هفته نامزاد میشیم»

«خواهش میکنم از نوشتن چنین جملات دور از ادب خود داری کنید»

«زور ! از چی وخت با ادب شدی آغا بیادر ؟ »

«باید بدانید که این صندوق، صندوق شکایات است»

«خی یخچال ببویت اس»

«اگه مرد استین یکی تان به رییس صاحب بگویین که ناوقت سر کار نیایه»

«مه میگم مرغ کم گویش کم»

«دروازه این صندوق باید هرچه زود تر بسته شود»

«مه میگم عین دروازه وزارته بسته کو، دروازه ارگه بسته کو ، دروازی شورایته بسته کو»

  «آی لف  مریم» 

«به پدر تو خارجی حرامی نالت»

«نگو که ده گوانتانامو میبریت»

«زور! »

«ری نزن ، بدون اجازه اوباما کسی برده نمیتانیت»

«عین اوباما و او بی مایشه زدیم!»

«شرم اس،بسیار شرم اس!»

«حالی شرم ده کجا مانده، کلانا که نمیشرمن ما چی بشرمیم؟ شرم!!  شرم مرم خلاص شده» 

« شما هیچ اصلاح نمیشین»

«ما ره کی به اصلاح شدن میمانه

«بچیش ، همی ره خو راست گفتی. دمینجه کمت!»

«مرگ به زمین چور ها»

«به وطن چور ها»

 «به سنگ چور ها» 

«مه میگم بلایته بگیرم، چشمته صدقه»

«بان که درد دل خوده همینجه خالی کنیم بادار!

ده همینه آرام میشیم» 

 

هارون یوسفی

 

این پارچه را در سال1987 در کابل نوشته بودم

وحال با کمی تغییر

 

 

 


بالا
 
بازگشت