مهرالدین مشید

 

دهۀ دموکراسی و شکست جنبش های روشنفکری در افغانستان

آرزو های برباد رفتۀ جنبش روشنفکری در افغانستان

پس از دههء دموکراسی و تصویب قانون اساسی جدید در سال ۱۳۴۳ افغانستان وارد فصل جدیدی گردید. هرچند قانون احزاب در شورای ملی به تصویب نرسید؛ اما بنیاد رسانه های آزاد در کشور گذاشته شد. جریده های شعله جاوید از سوی حزب « سازمان مترقی» به رهبری اکرم یاری در جدی سال ۱۳۴۳و پرچم از سوی « حزب دموکراتیک خلق » به رهبری تره کی در سال ۱۳۴۳و مساوات از سوی حزب سوسیال دموکرات به رهبری مرحوم میوند وال و افغان ملت از سوی حزب  افغان ملت و گهیز بوسیلۀ منحاج الدین گهیز به نشر می رسیدند. جریده های یادشده از سوی احزاب سیاسی چپ و راست و ملی افغانستان  به نشرات آغاز کردند. در این دوره فعالیت های احزاب سیاسی علنی شد و گروه های چپ و راست و ملی عرض وجود کردند. پیشتر از آن در سال ۱۳۲۶ مطابق به ۱۹۴۷ میلادی روشنفکران و مشروطه خواهان افغان پس از سال‌ها مبارزه اولین حزب علنی را بنام ویش زلمیان (جوانان بیدار) تأسیس نمودند. . این حزب در کابل قندهار و جلال‌آباد فعالیت داشتند موسسین و فعالین این حزب عبارت بودند از عبدالروف بینوا، گل پاچا الفت، فیض محمد انگار، نور محمد ترکی، غلام حسین صافی، محمد رسول پشتون، عبدالشکور رشاد، عبدالهادی توخی، محمد انور خان اچکزائی قاضی بهرام خان، غلام جیلانی خان، قاضی عبدالصمد، فتح محمد ختگر، نورمحمد قاضی خیل، محمد ابرهیم خواخوزی، محمد ناصر لعل پوری، صوفی ولی محمد، اقا محمد کرزی، محمد موسی شفیق؛ غلام محمد پوپل، محمد طاهر صافی، قیام الدین خادم، ارسلا سلیمی، نیک محمد پکتائی، صدیق اله رشتین، عبدالعزیز خان، عبداخالق واسعی، محمد علی خان، نور احمد خان شاکر، محمد رسول مسلم، محمد حسین ریدی، عبدالرزاق فراهی، محمد نور خان علم، مولوی عبیداله صافی، گل شاه صافی، ظهوراله خان همدرد، محمد شریف قاضی، عبدالمنان دردمند، ملیا، عبدالصمد ویسا، محمد علی برکی، و دیگران بوده‌است. این حزب در دوره ۷ و ۸ مبارزات پارالمانی ۵ نفر نماینده داشت.

دستگیر پنجشیری می‌نویسد که نخستین جلسه گروه ویش زلمیان بعد از کنگر ه مؤسس در منزل میر محمد صدیق فرهنگ دایر شد که در آن جلسه میر غلام محمد غبار نیز به عضویت این گروه درآمد. از این که نخستین جلسه حزبی در منزل میر محمد صدیق فرهنگ دایر شد، چنین بر می‌آید که آقای فرهنگ از ابتدا عضو ویش زلمیان بوده‌است. پنجشیری می‌افزاید در سومین جلسه که در پغمان دایر شد غبار و فرهنگ هر دو از گروه ویش زلمیان جدا شدند و این جدایی به علت نفوذ پشت پرد ه عبدالمجید زابلی و سردار محمد داوود در رهبری این گروه بود. احزابی که در دۀ دموکراسی تشکیل شدند. بیشتر آنان شاخه های ویش زلمیان بود که بنا بر افکار و تمایل های گوناگون از آن جدا شدند و سازمان های جدید را تشیل دادند. هرچند در میان اعضای ویش زلمیان کسانی بودند که همدردی با نهضت اسلامی داشتند و اما هیچ یک از رهبران نهضت اسلامی عضویت ویش زلمیان را نداشتند.

به رویت اسناد و شواهد فعالیت های نهضت اسلامی در سال ۱۳۴۸ آغاز شد و اما استاد ربانی و استاد نیازی مدعی بنیانگذاری جمعیت اسلام در سال ۱۳۳۶ هستند و اما فعالیت های آنان محسوس نبود. برای نخستین بار در ماهء حمل ۱۳۴۸ نهضت جوانان مسلمان در خوابگاهء شبانهء دانشگاه کابل تشکیل و نخستین نشست خود را در بها سال ۱۳۴۸ در شکردرهء کابل برگزار کرد. به ادعای حکمتیار نخستین نشست رهبری نهضت دربهار ۱۳۴۸ ( ۱۹۶۵ ) در ولسوالی شکردره کابل برگزار و نام نهضت جوانان مسلمان را به نام « نهضت اسلامی کشور» گذاشتند. دراولین جلسه خطوط کلی نهضت در۲۶ ماده تدوین وتصویب شد. اعضای این نشست یازده نفری که از میان آنها تنها حکمتیار زنده مانده است عبارت بودنداز: عبدالرحیم نیازی، انجنیر حبیب الرحمن، سیف الدین نصرتیار، گلبدین حکمتیار، معلم گل محمد، معلم غلام حبیب، عبدالقادرتوانا، سید عبدالرحمن، داکتر محمدعمر، مولوی حبیب الرحمن وخواجه محفوظ پیلوت.استاد ربانی درنوشته ای با عنوان «پوهاند غلام محمد نیازی، بنیانگذار نهضت اسلامی افغانستان» سال تاسیس جمعیت را ۱۳۳۶گفته و از خود وتعداد دیگر چون سید محمد موسی توانا، وفی الله سمیعی (آخرین وزیر عدلیه حکومت محمدظاهرشاه) استاد محمد فاضل، عبدالعزیز فروغ، سید احمد ترجمان وهدایت نام میبرد که با نیازی درتأسیس نهضت اسلامی همراه بودند. اما داکتر سید محمد موسی توانا استاد پیشین فاکولته شرعیات درآن سالها از نخستین نشستی سخن میگوید که در اوایل سال ۱۳۵۲ به منظورانتخاب رهبری و انتخاب برخی مسؤولان جمیعت درمنزل استاد ربانی واقع خیرخانه شهر کابل صورت گرفت. نامبرده اسم های اعضای نخستین نشست را با مسؤولیت هایشان معرفی میکند: برهان الدین ربانی به حیث امیر عمومی ورئیس شورای اجرائیه؛ عبدالرب رسول سیاف معاون امیر؛ انجنیر حبیب ا لرحمن منشی ومسؤول تنظیم افسران اردو؛ سیف الدین نصرتیار مسئول تنظیم جوانان؛ مولوی حبیب الرحمن مسؤول تنظیم علماء؛ سید عبدالرحمن مسئول امورمالی؛ مولوی عبد الباری مسؤول تنظیم دهقانان وکارگران؛ سید محمد موسی توانا مسؤول امورفرهنگی؛ سید نور الله عماد مسؤول تنظیم درهرات؛ عبدالقادرتوانا مسؤول تنظیم دربلخ؛ استاد غلام محمد نیازی مسؤول امورسیاسی ( البته درمجلس دوم). دراین نشست استاد عنایت الله شاداب وغلام ربانی عطیش نیز شرکت داشتند. گفتنی است که حکمتیار وداکتر عمر دراین زمان درحبس به سرمیبردند.» میرمحمد صدیق فرهنگ مؤلف کتاب افغانستان در پنج قرن اخیر، نهضت اسلامی افغانستان را برخواسته ومتأثرازجنبش اخوان المسلمین مصرمیداند که بوسیلۀ عده ای ازدانشجویان افغانی دانشگاه ازهرقاهره افکار اسلامی هم مانند اخوان المسلمین به دانشگاه کابل انتقال داده شد. فرهنگ، تأسیس حلقه های مشابه اخوان المسلمین مصر را درافغانستان ازسال ۱۹۶۸ میلادی به بعد وانمود میکند. او نام رسمی نهضت اسلامی را به یک روایت « جمیعت جوانان مسلمان» وبه روایت دیگر« جمیعت اسلامی افغانستان» می خواند که اولین بار دردانشگاه کابل بوجود آمد.صبا ح الدین کشککی درمورد نهضت اسلامی افغانستان چنین می نویسد:« رهبرمعروف وممتازاین نهضت غلام محمد نیازی بود که ازطرف رژیم محمد داود محبوس وبعدتر درحالیکه دورهء رندان خودرا سپری میکرد ازطرف کمونیستها شهید شد. »

داکترحق شناس درمورد تاریخ نهضت اسلامی میگوید:«...با استفاده از فضای اندک مساعدی پس از سال ۱۳۴۳ ( ۱۹۶۴) عده ای از استادان مسلمان، آگاه وبا ایمان دست به کار شدند ونخستین هستهء مبارزه ومقاومت را دربرابر کمونیستها به رهبری غلام محمد نیازی درمرکز  دانشگاه بنام جمعیت اسلامی افغانستان پایه گزاری کردند. با توجه به گفته های بالا دو طرف در مورد تاریخ تشکیل و رهبری نهضت اسلامی نظر متفاوت دارند. بیشتر باور ها بر این است که این نهضت در آن زمان از سازماندهی بهتری برخوردار نبود و به علت وفات عبدالرحیم نیازی و زندانی شدن سایر رهبرانش مجال سازماندهی بهتر را نیافتند.

گروه های سیاسی راست و چپ و میانه بعدها دچار تحولات شدند و به هریک به شاخه های جداگانه تقسیم شدند. حزب دموکراتیک خلق به گروۀ خلق و پرچم و ستم ملی و به همین گونه سازمان مترقی به ده ها شاخه با نام های سازا و راوا و ساجا و غیره تقسیم شدند. بویژه  پس از کودتای داوود در سرطان سال ۱۳۵۲ و به شهادت رساندن میوندوال و انجنیر حبیب الرحمان به دستور داوود نهضت اسلامی دچار پراگنده گی شد و رهبران و اعضای نهضت اسلامی به پاکستان مهاجر شدند. این مهاجرت که در نتیجهء خطای تاریخی داوود صورت گرفت، در واقع زمینه ساز مداخلهء پاکستان در افغانستان شد. درست این مهاجرت در زمانی صورت گرفت که داوود با شعار پشتونسنان خواهی به دستور شوروی پیشین خشم بوتو رئیس جمهور پاکستان را برانگیخته بود. بوتو توانست ازنهضت اسلامی حربه ای برضد داوود استفاده کند.

بوتو توانست از فرصت پیش آمده برضد داوود استفاده کند. چنانکه شاخه ای از نهضت اسلامی به رهبری حکمتیار و با حمایت و کمک آی اس آی پاکستان و ساواک ایران در سال 1354 در ولایت های کنر و لغمان و پنجشیر حرکتی را برضد داوود به راه اندازند. هرچند قیام در برابر داوود به شمول کابل در بسیاری از ولایت ها درنظر گرفته شده بود و تنها اعضای نهضت در سه ولایت یادشده توانستند، برضد داوود قیام کنند و او را تنبه کنند. احمد شاه مسعود با جمعی از اعضای نهضت در قیام پنجشیر شرکت داشت. این حرکت داوود را تکان داد و این تکان سبب یک نوع چرخش در داوود شد. از سویی هم داوود دریافته بود که حزب دموکراتیک خلق در پی حذف او بودند.

این سبب شد تا داوود در سال های پایان جمهوریت خود با پا درمیانی شاهء ایران و قذافی کوشید تا رابطهء خود را با بوتو بهتر بسازد. گفته می شود که باهم به توافقاتی دست یافته بودند و اما کودتا برضد داوود به کمک شوروی و کودتا برضد بوتو به کمک آمریکا برنامهء هردو را بهم زد. نهضت اسلامی افغانستان پس از تهاجم شوروی دچار تحول غیرمترقبه شد و تهاجم شوروی به افغانستان موجی از خیزش های اسلامی و ملی را در افغانستان برپا کرد. تمامی گروه ها یک باره به سلاح روی آوردند و کار فرهنگی به تاق نسیان نهاده شد. یکی از دلایل ناکامی و درگیری های تنظیمی برمی گردد به همین تمرکز در بعد نظامی و به فراموشی نهادن کار مثمر و پویای فرهنگی بود. پس از کودتای ثور بارنخست نه گروۀ سیاسی در پشاور اجازۀ فعالیت یافتند و بعدتر هفت گروه جمعیت به رهبری استاد ربانی، حزب به رهبری حکمتیار، شاخۀ دیگر حزب به رهبری مولوی خالص، محاذ ملی به رهبری سیداحمد گیلانی، دعوت به رهبری سیاف و نجات ملی به رهبری صبغت الله مجددی اجازۀ فغالیت یافتند. در ایران هم هشت گروۀ سیاسی اجازۀ فعالیت داشت و بعد با تشکیل ایتلاف حزب وحدت گروه های هفتگانه به حزب وحدت پیوستند و شیخ محسنی با انکار از این ایتلاف از ایران به پشاور فرار کرد و در دام آی اس آی افتاد. کودتا برضد بوتو در پاکستان و کودتا برضد داوود در افغانستان یکی با حمایت امریکا و دیگری با حمایت شوروی اوضاع منطقه را متشنج گردید که با تاسف هر روزپیچیده تر شده و ابعاد گوناگون پیدا می کند. اکنون با تشیکیل امارت طالبان در افغا نستان خطر تروریزم بیش از هر زمانی منطقه را به گونۀ جدی تهدید می کند.

هرچه بود، در آن زمان جوانان پاک نهادی به گونهء واکنش در برابر گروه های کمونیستی و مائویستی به امید خدمت به مردم افغانستان نخستین هستۀ نهضت اسلامی را در افغانستان پایه گذاری کردند. این جوانان در آن روز حکومت اسلامی را کلید حل دشواری های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی افغانستان تلقی می کردند. آنان با شعار های عدالت اجتماعی مبارزات شان را برضد گروههای چپ و ملی راه اندازی کردند. در برابرآنان گروه های کمونیستی و مائویستی و سوسیال دموکرات ها و ملت گراها هر کدام نسخۀ نجات کشور را در افکار مارکسیزم لنینسم و مارکسیسم مائویسم و موسیال دموکراسی غرب جست و جو می کردند. با تاسف که تمامی گروه ها راۀ خطا را پیمودند و اشتباۀ جبران ناپذیر آنان سبب شد که امروز افغانستان در تلک آی اس آی زیر چتر امارت طالبان بافتد.

دراینتردیدینیستکهدرآنروزگاررهبرانواعضایگروههاییادشدههرکدامبراینجاتافغانستانتلاشمیکردند؛اماباتاسفکهاینگروههابنابروابستگیهایایدهئولوژیکیووابستگیهایاستخباراتیبجایپیمودندر

ازراۀمصالحهوسازشمیانهمبخاطرمنافعکلانملیافغانستان،برعکسبهرقابتهایخونبارپرداختندوکودتایهفتثورنقطۀاوجاینخشونتهاراازسویحزبدموکراتیکخلقدرافغانستانبهنمایشگذاشت.

تنهاگروههایکمونیستیخلقوپرچمبهخشونتروینیاوردندوکودتایثورورویکردهایغیرانسانیوضدکرامتبشریآنمردمافغانستانرادربرابراینگروههابهقیامواداشت؛بلکهتحولاتبعدیدرکشورکهعاملآنگروههایجهادیبودند،

چنانخونباررقمخوردکهموسساناحزابیادشدهشایدچنینآرزویرادرسرنداشتند. گروههایچپوراستومیانهحتااصولهایایدهئولوژیکشانرازیرپاینمودهوفاجعۀکنونیرادرکشوررقمزدند.                

در حالیکه رهبران گروه های سیاسی راست و چپ و میانه و بویژه نهضت اسلامی روزگاری از میان فقیر ترین و شماری هم از میان خانواده های متوسط جامعهء افغانستان برضد استبداد و سلطنت قیام و برضد نظام شاهی آن زمان مبارزه کردند. شماری به جرم مبارزه با رژیم آن وقت زندانی شدند و شماری دیگر پس از قیام نهضت جوانان مسلمان برضد حکومت شاه زندانی شدند. در میان آنان شیخ والا مقامی است که در لیسهء ابن سینا متهم به سرقت روی جایی ها شده بود و با پا درمیانی یک قاضی بدخشانی از بازداشت رهایی یافت. تهاجم شوروی به افغانستان گروه های سیاسی راست و چپ را در آزمون دشواری نهاد و تشت رسوایی های هر دو را از بام به زیر افگند. تهاجم شوروی از وابستگی ننگین گروه های کمونیستی پرده برداشت؛ اما برای نهضت اسلامی روح تازه بخشید و فرصت سازماندهی را پیدا کردند. با تاسف که این سازماندهی در بعد نظامی  به کمک پاکستان صورت گرفت و جنگ آزادی خواهانۀ مردم افغانستان را وابسته گردانید. این آقایان توانستند تا پس از تهاجم شوروی از احساسات اسلامی و روحیۀ ضد شوروی هزاران جوان دانش آموز و دانشجو و کارمندان دولت و جوانان و پیران استفادهء اعظمی نمایند. مردم افغانستان به آنان نفهمیده اعتماد کردند و هزاران انسان بیگناه جان های شیربن شان را در مبارزه با شوروی از دست داد و جام شهادت نوشیدند. جهادگران حتا از فروش جواهرات خانم های خود در راهء جهاد دریغ نکردند. رهبران پابرهنۀ دیروزی یا به گفتۀ حسن شرق« پابرهنه گان کرباس پوش» به مردان بزرگی بدل شدند که در ردیف بزرگ ترین رهبران جهان صعود کردند. مردم افغانستان به آنان بحیث رهبران معظم و مرشدان بزرگ می دیدند و به هر یک احترام خاص داشتند. مردم آنان را ناجی کشور می دانستند و به آنان با همه ء اعتماد و اطمینان باور داشتند و فکر می کردند که پس از پیروزی جهادگران به آرزو های خود رسیده و به آگاهی و آزادی و عدالت الهی دست می یابند. مردم فکر می کردند که این آقایان تمامی امتیاز ها را به مردم داده و خود در صف آخر قرار می گیرند. اما زمان آزمون زود رسید و رژیم نجیب سقوط کرد. باتاسف که این بزرگ واران بیش از آنچه تصور می شد، از آزمون تاریخی ناکام بیرون بدرشدند و بر تمام دست آورد ها شکم افگندند و صاحبان کاخ ها و ویلا ها شدند؛ اما جهادگران به نان خشک احتیاج بودند. به این هم بسنده نکردند و چنان عاشق قدرت و ثروت بودند که هر کدام خود را فرمانروای بدون منازعه خواندند. آنان با اشاره به شبکه های استخباراتی منطقه جنگ های تنظیمی را به راه افگندند و کابل را ویران و هزاران کابلی را کشتند. آنان هرگز حاضر نشدند تا با گذشت از منافع شخصی صلح را در افغانستان برقرار کنند.

جنگ ها و ویرانگری ها و تبدیل شدن افغانستان به جزایر قدرت تنظیمی سبب شد تا پاکستان و امریکا و عربستان طالبان را تولید کنند و پروژهء جدید ویرانی افغانستان را بنیاد نهادند.تحریک طالبان استاد ربانی را فریب داد و از امکاناتش برضد حکمتیار استفاده کرد و زمانی که به چهارآسیاب رسیدند. خلاف عهد و پیمان از مسعود خواستند که بدون قید و شرط تسلیم شود. بالاخره امارت طالبان در کابل برقرار شد و پس از پنج سال سناریوی مرموز سپتمبر به وقوع پیوست و آمریکایی ها طالبان را شکست دادند و در نتیجهء نشست بن حکومت موقت تشکیل و بعد دولت انتقالی و پس از انتخابات کرزی دوبار رئیس جمهور شد و افغانستان را برای دزدان به حراج گذاشت و غارتگران و غاصبان جهادی و لیبرال و تکنوکرات برسر غارت افغانستان باهم اتفاق کردند. با آمدن غنی دزدی رنگ دیگر گرفت و دزدانی مانند فضلی سرتاج دزدان شد و سایر شرکای غنی هم سهم خود را گرفتند. غنی از طریق خانم و خسر بورهءلبنانی خود در تمامی شرکت های عایداتی و کمپنی های استخراج منابع زیرزمینی شریک شد. بالاخره غنی با تسلیمی افغانستان به شبکهء حقانی و آی اس آی خلاف وعده با آمریکا از افغانستان فرار کرد و ماموریت ناتمام کرزی را تمام و افغانستان و مردم  آن را تباه و برباد کرد. با این تراژیدی غم انگیز تاریخ در افغانستان تکرار شد. تکراری که افغانستان را به میل پاکستان ۲۰ سال به عقب برد و امروز مردم افغانستان در موجی از فقر و تهی دستی و ستم طالبان دست و پنجه نرم می کنند. اما این آقایان به ویلا های دوبی و انقره و لندن و واشنگتن و جا های دیگر به زنده گی ننگین شان ادامه می دهند و یگان وقت که از بیکاری خسته می شوند و در هوتلی گرد هم می آیند و با بوق و کرنا نغمهء مفاومت را به صدا درمی آورند تا باشد که طالبان به سوی آنان نظر لطف کند و کاخ ها و باغ ها و زمین های غصبی آنان از مصادره بازماند. این بود مختصر عرایض در مورد این چهره ها که شماری روزگاری از مردان معزز این سرزمین به حساب می آمدند و اما امروز مردم آنان را یکسره استفراغ کرده و آنان را مسؤول اوضاع ناگوار و مبهم کنونی می دانند. 

از آنچه گفته آمد،  تحولات پس از دهۀ دموکراسی در افغانستان مسیر خوبی را نپیمود و اکنون که از آن رور ها 57 سال می گذرد، اوضاع سیاسی و اجتماعی واقتصادی افغانستان هنوز هم آشفته و درهم و برهم است. هرگاه صفحۀ جدیدی که آن روز در زنده گی مردم افغانستان باز شد و به گونۀ عای ادامه پیدا میکرد. در آن صورت دموکراسی واقعی تر در یک حکومت شاهی شبۀ بریتانیا در افغانستان بوجود می آمد. با تاسف که با کودتای داوود در سال 1352جریان طبیعی دموکراسی در افغانستان در نطفه خنثا شد و استبداد و خودخواهی داوود دستاورد های دهۀ دموکراسی را از بین برد. رویکرد خشونت آمیز داوود در برابر گروه های مخالف حکومت او مدارای او در برابر حزب دموکراتیک خلق و بعد اختلاف او با این حزب و کودتای آن در برابر داوود افغانستان را به کام شوروی برد. قیام های مسلحانه در برابر تهاجم شوروی هرچند به پیروزی رسید  و اما تحولات پس از سقوط نجیب با آغاز جنگ های گروهی و ظهور و سقوط طالبان و تشکیل حکومت های  موقت و انتقالی و جمهوری اسلامی، پس از نشست بن نخست، افغانستان مسیر خونباری را طی نمود و آنانی که دیروز داد از عدالت عمری و حکومت اسلامی سخن می زدند، چنان ظلم و ستم را برمردم افغانستان روا داشتند، برقدرت شکم افگندند، دزدی و غارت و غصب کردند وحق مردم را خوردند که چنین حق خواری در تاریخ نظیر ندارد. با پیوستن لیبرال ها و تکنوکرات هابا جهادی ها در زمان حکومت کرزی فساد به اوجش رسید و در زمان غنی بدتر و رسواتر از آن شد. خلاصه این که اوضاع فاجعه بار افغانستان به این حقیقت مهر تایید گذاشت که اسلام سیاسی و ایده ئولوژیک و ایده ئولوژی های سیاسی وابسته به فلسفۀ مارکسیزم و سایر فلاسفه پاسخگوی عدالت اجتماعی و تامین عدالت اجتماعی نیست. تحولات تاریخی در سطح جهان نشان داده است که هر پدیدۀ دینی و فکری که به ایده ئولوژی بدل شود، زیانبار و خطرساز بوده و پرسش بردار و استدلال پذیر نیست و تصمیم های ایده ئولوژیک به آیت های زمینی بدل می شوند و استبداد و دیکتاتوری را به بار می آورد. دیدیم که ایده ئولوژی مارکسیسم و لنینسم زیر نام دیکتاتوری پرولتیاریا در شوروی پیشین تیغ از دمارانسان شوروی بیرون کرد و پس از هفتاد سال شکست خورد و شوروی از هم پاشید. در نتیجۀ این فروپاشی کمونیسم به موزه های سیاسی تاریخ رفت. به همین گونه مارکسیسم مائیسم هم رو به شکست بوده و هرچند هنوز حزب کمونیست چین بر سر قدرت است واما مناسبات اقتصادی و روابط و سیستم تولید در چین متحول شده است. برخلاف اصول کمونیسم صدها شرکت شخصی در چین فعال اند و سرمایه گذاران خارجی سرمایه گذاری های بزرگی در چین کرده اند. فوکوپس از شکست شوروی لیبرالیسم را ایده آل بشری خوانده است و این در حالی است که امروز لیبرالیزم با جهانی از دشواری ها رو برو است وهنوز به چالش های برخاسته از نظام سرمایه داری پاسخ روشن ارایه نکرده است. اما لیبرالیسم باتوجه به هماهنگی و آمیزش آن با عقل و پیشرفت های بشری فرصت های بهتری را برای شگوفایی یک جامعه میسر می سازد. هرگاه لیبرالیسم در چهارچوب فلسفه رنگ ایده ئولوژی را به خود بگیرد. در این صورت به آیت های تغییر ناپذیر بدل شده و فاجعه آفرین می شود. چنانکه شاهد هستیم که ایده ئولوژی مارکسیسم و اسلام سیاسی که درواقع بازتاب دهندۀ ایده ئولوژی اسلامی است، از چهل سال بدین سو سرنوشت مردم افغانستان را به گروگان گرفته اند و این نشان آشکار آفات ایده ئولوژی است. دیروز اسلام سیاسی جهادی ها و امروز اسلام سیاسی طالبانی افغانستان را به مصیبت کنونی دچار کرده است. ایده ئولوژی در واقع نگاۀ انسان را در پیوند به انسان و تاریخ وجامعه بازتاب می دهد و در واقع چهارچوب جهان بینی انسان را ارایه می کند. ایده ئولوژی در واقع برداشت های ایده ئولوگ ها از یک دین و فلسفه است که در هر زمانی متفاوت اند. این تفاوت ها برخاسته از تحولات شگرف اقتصادی و فرهنگی و فناوری و ارتباطات است. با تاسف که هیچ ایده ئولوژی تا کنون رستگاری ملت ها و حاکمیت قانون و تامین عدالت در جهان را نتوانسته تضمین کنید.

 

گفتنی است که ایده ئولوژی های چپ و راست و ملی نه تنها افغانستان را به تباهی کشاند؛ بلکه کشور های عراق و سوریه و مصر و بررغم عقب نشینی و رویکرد عالمانۀ غنوشی تونس و سودان را هم به تباهی کشانده است. هرچند علل وعوامل دیگری چون استبداد وخودکامگی زمامداران کشور های یاد شده دست داشت واما ضرب های ایده ئولوژیک آنها هم برجسته بود. دو شاخه بعث در عراق و سوریه در نماد ایده ئولوژی عرب گرایی و مصر و تونس و سودان در نماد ایده ئولوژی اسلامی یا اسلام سیاسی و به شمول آخوندیسم ایران  سبب بربادی کشور های یادشده گردیده است. ایده ئولوژی گرایی در کشور های یاد شده نه تنها پای تهاجم کشور های امریکا و روسیه را به این کشور ها کشاند و کشور های یادشده مانند افغانستان قربانی تهاجم امریکا شدند. هرگاه بهار عربی در جهان عرب دچار ایده ئولوژی زده گی نمی شد؛ نه تنها اخوان المسلمین در مصر شکست می خورد و تونس سر جایش می ایستاد و حتا اثرات مثبت آن اوضاع سیاسی و اجتماعی کشور های سوریه و عراق را نیز تغییر می داد. ممکن شماری علت شکست های جنبش های ا سلامی در سراسر جهان و بویژه در افغانستان و مصر و سوریه و عراق تهاجم امریکا و شوروی پیشین و روسیۀ کنونی عنوان کنند. در حالی که در اصل ایده ئولوژی گرایی های منحظ و تخطی های اخلاق و دینی رهبران شماری از این کشور ها جاده صافکن تهاجم شده  است. پیروزی اخوان برخاسته از متن بهار عربی نوید تازه ای برای جنبش های هم فکر وی بود و اما مرسی و حزب اش چنان بر اهداف گروهی در مصر استوار باقی ماندند و به خواست اکثریت مردم مصر پاسخ ندادند که بالاخره قربانی کودتای السیسی شدند. رهبران اخوان چنان برخواست های گروهی و ایده ئولوژیک خود در مصر تاکید کردند که حتا به مشوره های اعضای میانه رو و معرفت اندیش اخوان را هم نپذیرفتند. چنانکه الریسونی جانشین قرضاوی رهبر پیشین «اتحادیۀ علمای اسلامی» در سال ها قبل در گفت و گو با نشریۀ الایام در سال 2016 از سقوط مرسی ابراز خرسندی نمود و گفت که به رهبران اخوان مشوره داد تا بگذارند در راس حکومت اشخاصی مانند البرادعی بیاید تا مصر را نجات بدهد. وی هم چنان مخالف حضور سریع اخوان در مسؤولیت های سیاسی بود؛ اما آنان نپذیرفتند. الریسونی می دانست که ایده ئولوژی زده گی اخوان و اتکای آنان به اندیشه های البنا و سیدقطب به انقلاب مصر و پیروزی اخوان صدمه وارد می کند. مرسی در برابر تظاهرات چندین روزۀ مخالفانش که خواهان آزادی های حقوق بشری بودند، پاسخ مثبت گفته نتوانست و تظاهرات به اوجش رسید و تا آنکه اوضاع سیاسی و اجتماعی مصر خراب شد و السیسی با استفاده از اوضاع برضد او کودتاه کرد و نخستین حکومت قانونی در مصر را سرنگون و مرسی را زندانی ساخت.

به دلیل اینکه ایده ئولوژی رنگ قدسیت به خود گرفته و جزاحکام ایده ئولوگ هیچ چیز دیگری را نمی پذیرد. از همین سبب گرایش ایده ئولوژیکی واقعیت نگری را مسخ کرده و نوعی خیالبافی های جنون آمیز را در ایده ئولوگ و حامیان آن بوجود می آورد. زیرا ایده ئولوژی باور های سامان مند و اندیشه های ثابت سیاسی واجتماعی را بر می تابد که در واقع سیستم های فکری و فلسفی و مذهبی فرد و جامعه را می سازد که در خط مشی یا موضعگیری معتقدان به آنها اثر گذار است.در حالی که هدف اصلی هر دین و فلسفه نجات انسان و به سعادت رساندن او است و وسیلۀ رحمت و توزیع نعمات خدا در هستی است؛ اما ایده ئولوژی های دینی و فلسفی همیشه برعکس عمل کرده اند و همیشه ابزار خشونت بوده اند. به گفتۀ شیخ عبده این نواندیش فرزانه دین می تواند، مرجع قدرت سیاسی شود و اما امور کشور نیاز به مصلحت عامه دارد که با عقل پیوند پیدا می کند. به همین گونه فلسفه ها می توانند مرجع قدرت حساب شوند واما نظام متکی به آن فلسفه نیاز های فراتر از اصول های بسته و از پیش تعیین شده در آن را دارد که عقل لیبرال می تواند، گشایندۀ آن باشد. پس یگانه راۀ نجات بشر جدا ساختن قلمرو ها است تا دین و فلسفه درجایگاه های اصلی شان تمکین نمایند. در عین زمان ارزش های اصیل دین و فلسفه از دستبرد ایده ئولوژی های گوناگون درامان بمانند. بنا براین ایده ئولوژی سیاسی بر پایۀ یک تفکر فلسفی هیچ گاهی ملت ها را نجات نمی دهد. چنان که تفکر ایده ئولوژیک مارکسیسم و لنینیسم و ایده ئولوژی اسلامی گروههای جهادی و اکنون طالبانی نتوانست افغانستان را نجات بدهد. نسخۀ ناجور و ناکام هر دو مصیبت کنونی را بر مردم  افغانستان به بار آورده است. با تاسف که ایده ئولوژیک شدن فلسفۀ مارکسیسم و اسلام در شرق تیغ از دمار فلسفۀ مارکسیزم و اسلام بیرون کرد. کمونستان شوروی و افغانستان جنازۀ مارکسیسم و جهادگران افغانستان به شمول مجاهدین و طالبان جنازۀ اسلام را برشانه های خود برداشته اند. یاهو

 

  

 


بالا
 
بازگشت