مهرالدین مشید

 

خدای بخشنده نعمت ها و خدای سختگیر طالبان
خدای تحول و تغییر و خدای سنگین دل طالبان

نگاه طالبان به انسان نگاهی فروتر از قبیله
طالبان محصول مدرسه های استخباراتی پاکستان و افکار آنان به شدت متاثر از باور های قبیله ای است که در یک روند مغز شویی استخبار اتی تحت تاثیر مستقیم جنرالان پاکستان و تلقین ملا های وابسته به دستگاهء جهنمی آی اس آی به ایده ئولوژی طالبانی بدل شده است که دشمن انسان و انسانیت اند و با فرهنگ و تمدن اسلامی و بشری پست داده اند. از رویکرد های انسان دشمنانه و ضد انسانی و ضد قبیله ای و ضد اسلامی طالبان فهمیده می شود که افکار طالبانی حتا فروتر از افکار  قبیله است. البته قبیله به معنای فکر طالبان است که در اصل با افکار و سنت های تمامی قبیله های آریایی در تضاد است و هیچ همخوانی با فرهنگ اسلامی و ملی افغانستان ندارد.این این نشانهء آشکار آن است که فکر طالبانی فکر استخباراتی است و در یک روند شست و شوی مغزی به ایده ئولوژی ضد اسلامی و حتا ضد قبیله ای بدل شده است. از همین رو است که طالبان با انسان و انسانیت بیگانه اند و با تاسف که زیر نام اسلام برضد انسان و ارزش های انسانی عمل می کنند. ورنه چگونه ممکن است که طالبان از سکوی بلند و باشکوهء قرآنی سقوط کرده و به گونهء انسان هایی عمل می کنند که با اسلام و و حتا سنت های قبیله و فرهنگ و تمدن بشری بیگانه است.
اگر طالبان به دین تمسک می جستند. در این صورت انسان را در متن زیبا و معجزه آسای قرآن و سیرت و گفتار پیامبر جست و جو می کردند و انسان را در این آیت " لقد خلقناالانسان فی احسن تقویم " (به تحقیق انسان را با بهترین صورت آفریده ام) چنین انسان است که با نیروی علم (سلطان) آسمان ها را تسخیر می کند و به گفتهء مولانای روم پله به پله به آستان خدا نزدیک می شود و بالاخره به مقامی می رسد که " آنچه اندر وهم ناید آن شود" برتری چنین انسانی تر و خدا فقط تقوا و پرهیزگاری و ترس آن از خداوند است. خدایی که پیامبرش را مخاطب قرار داده و می گوید، به تحقیق آی پیامبر تو را وسیلهء رحمت در میان عالمیان آفریده ام. در اینجا خداوند پیامبر را نه تنها برای گسترش رحمت به انسان؛ بلکه برای تمام موجودات مخاطب قرار می دهد. هدف این آیت این است که پیامبر در کردار و گفتار و پندار خود چنان محتاط باشد که کم ترین ضرر آن به انسان چه که حتا به تمامی موجودات عالم نرسد. قرآن با این زبان فراایده ئولوژیک پیامبر را مخاطب قرار می دهد که در تبلیغ و دعوت خود چنان عمل کند که اندک ترین صدمه ای به انسان چه که به تمام موجودات عالم نرسد. در سایهء این درس بزرگ قرآن است که پیامبر می گوید: "انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق" (تنها برای به انجام رساندن خلق و خوی گرامی برانگیخته شده ام). با تاسف طالبان به زبان دعوای اسلام و سخن از کرامت انسان می زنند و اما در عمل نه به انسان و ارزش های انسانی و نه به قرآن و دستور های او باور دارند. آنان در رویکرد های خود تا کنون آنچه انجام داده اند، به گونهء بیرحمانه کرامت انسان را مورد حمله قرار داده اند و به ویرانگری کاخ انسانیت پرداخته اند. آنان بیرحمانه تر از چنگیز ها و داراکولا ها و ملکه راناوالونا اول دیکتاتور مادگاسکر عمل کرده اند. این نشان دهندهء آشکار تناقض در رویکرد های طالبان است.  طالبان زیر پوشش اسلام موجودی را مورد بیرحمانه ترین حمله ها قرار داده اند که خدا او را گرامی خوانده و برایش کرامت بخشیده است و طرفه این که او را گل سر سبد طبعیت دانسته است.
بنابراین خدای طالبان نه آن خدای رحیم و رحمان و غفار و ستار است که نه تنها بر انسان؛ بلکه با عالمیان نهایت بخشاینده و مهربان است و دریای رحمت و بحر خروشان مغفرت اش مواج تر و خروشان تر و با شکوه تر است و برای رفاه و سعادت و خوش بختی و انسان و شکوفایی جامعه و فلاح و رستگاری مردم فکر می کند؛ برعکس خدای طالبان خدای قبیله است که زشت تر و خشن تر و بیرحم تر از هرکسی بر افراد قبیله حکومت می کند و نه مانند چوپان حافظ ارزش ها و منافع قبیله؛ بلکه مانند گرگ در کمین قبیله است تا چگونه جان های شیربن آنان را بگیرد و از فشردن گلو ها و چوشیدن خون آنان لذت ببرد. خدای طالبان در واقع کسی است که در وجود ملا هیبت الله تجسم عینی پیدا کرده است و دیروز فرمان انتحار و انفجار را می داد و خشن تر از چنگیز و آتیلا در یک لحظه ربختاندن خون ده ها انسان بیگناه را مباح می شمرد و یتیم ساختن و محروم کردن ده ها کودک و بیوه نمودن ده ها زن را امری شرعی می پنداشت و امروز گویا برعکس بر سکوی دیگری نشسته و گویا از برج و باروی او چیز های دیگری فواره دارد و حمله های وحشتناک داعش را خلاف شرع و دشمنی با خدا و رسول او می خواند. او در نماد امیر حق دارد که خطای آشکار صدها طالب را ببخشد و حق آموزش را از هزاران انسان بگیرد و هزاران انسان را از داشتن حقوق انسانی و مدنی و حق کار و زنده گی محروم کند. او العیاض بالله گویا در نماد خدایی ظاهر شده که گویا هست و بود مردم افغانستان را در اختیار گرفته و هرچه بخواهد بر آنان فرمان براند.  مگر ملاهیبت الله و حواریون او نمی دانند که چگونه آن خدای بزرگ را که عظمت و جلال آن فراتر از هستی است و آنان او را در جغرافیای تنگ افکار خود زندانی کرده و عظمت خدایی او را تا سرحد خان قبیله تقلیل داده اند. شبکهء استخباراتی پاکستان جنان جایگاهء بلند سیاسی را به ملا هیبت الله انتخاب کرده که او حتا می تواند، فراتر از خدا و پیامبر در موارد گوناگون تصمیم بگیرد. این در حالی است که پیامبر اسلام با آن همه عظمت و بزرگواری خود هیچ گاهی خود را فراتر از انسان نخوانده و می گفت " من انسانی مثل شما هستم و آنچه کجی می شود و آن را برای شما می رسانم" و بار ها تاکید کرده که هرآنچه از من خلاف قرآن شنیدید و آن را به دیوار بزنید؛ اما آقای هیبت الله برعکس قرآن عمل می کند. قرآن می گوید " هر کسی که مومن را به قصد بکشد، جزای او جهنم است و اما آقای هیبت دیروز فرمان کشتن صدها انسان بیگناه را در حمله های انتحاری صادر می کرد و امروز فرمان بستن و کیبل و شلاق زدن و کشتن ده ها انسان را به بهانهء داستن سلاح صادر می کند. شیخ الحدیثان طالبان مگر نمی دانند که انسان، جامعه، تاریخ و هستی همه آیات الهی اند. از همین رو است که قرآن تاکید می کند" یتفکر فی خلق السموات و الارض" در مورد آسمان ها و زمین اندیشه نمایید تا به کنه آیات الهی پی ببرید. به همین گونه انسان را که فلاسفه و دانشمندان عالم کبیر خوانده است و از همین رو الکسس کارل زیر نام " انسان موجود ناشناخته" نوشته است. وی در این کتاب به آیت های خدا در وجود انسان اشاره دارد و به آیت های خدا در تار و پود و ذره ذرهء وجود انسان اشاره کرده است تا رمز و راز خلقت که در نماد آیه ها در وجود انسان تبلور یافته است، بیشتر آشکارا شود. آیا شیخ های طالبان لحظه ای هم به آیات خدا در انسان توجه کرده اند تا بدانند که چگونه خدا کرامت را به انسان به ارمغان داده و با دادن حق آزادی و انتخاب و اراده در نماد " امانت" او را گرامی داشته است؛ اما طالبان بی توجه به تجلی عظمت خدا در انسان بر او خشونت کرده و هتک حرمت می کنند. شگفت آور این که حتا شماری رهبران تکفیری طالبان چنان پا را از گلیم ارزش های اعتقادی بیرون می کنند که با خواندن یک ولایت به نام " بنی فریضه" بی شرمانه و بی رحمانه فتوای مرگ آنان را صادر می کنند. طرفه اینکه کسانی به این فتوا ها متوسل می شوند که در خوان ننگین آی اس آی بزرگ شده و در مهمان خانه های آن درس خیانت به افغانستان و به مردم آن را آموخته اند. این مهمان نوازی ننگین چنان رهبران طالبان را از خود بیگانه کرده و حس حب الوطنی آنان را ربوده است که وزیر خارجهء آن به میل جنرالان پاکستانی یک شبه اعلان می کند که نیاز به اردوی بیشتر از
۵۰ هزار نفری نیست. 

زمانی که بی حرمتی طالبان به انسان زیر لوای کذایی مذهب و در اصل شرک قومیت و زبان به بحث گرفته می شود. در این صورت جایی به بحث باقی نمی ماند که روی انسان گرایی طالبان به تفصیل صحبت کرد و شالوده های انسان گرایی آنان را در چهارچوب مذهب به بررسی گرفت. هرچند اومانیسم جنبشی فلسفی و ادبی است که زیربنای رنسانس می‌باشد و فرهنگ دوره مدرنیته را تشکیل می‌دهد. این جنبش، سرشت انسانی و علایق طبیعت آدمی را میزان همه چیز قرار می‌دهد. پایه‌گذاران اومانیسم در صدد بودند تا روح آزادی و خودمختاری انسان را که در قرون وسطا از دست داده بود، دیگر بار از طریق ادبیات کلاسیک به او بازگردانند تا بتواند طبیعت و تاریخ را قلمرو حکومت خود ساخته و بر آن مسلط شود.[۲]اومانیسم ور غرب پس از آن وارد تحول در غرب شد که اسقف کلیسای آمریکای جنوبی با نگاهی تازه به آن روح تازه بخشید.
اومانیسم هرچند خدمات ناچیزی به بشریت کرده، ولی ضربه‏ های مهلک و کشنده نیز بر او وارد کرده است. از نظر قرآن انسان دارای زشتی و زیبایی است. انسان قرآن می‏تواند با اطاعت از دستورهای دین، عیوب و رذایل خود را تخیله کند و جایگاه واقعی خود را دریابد. انسان می‏تواند با تجلیه و تحلیه کرامت خود را ارج نهد و مقام جانشینی خدا را از آنِ خود کند. انسان قرآن، چنین انسانی است.
مرحوم شریعتی از نخستین کسانی بود که گفت، فلسفه و علوم انسانی مدرن به مثابهء روح مدرنیته غربی، دیگر درپی اثبات وجود یا عدم وجود خداوند یا به طور کلی امور دینی و ماورایی نیستند، بلکه مسئله محوری آنها تفسیری است که از جهان و انسان بدست می دهند؛ تفسیری که پایه در خود سامانی انسان و جهان دارد. به باور شریعتی اومانیسم عظمت انسان را به نمایش میگذارد که تا کجاست، تا آنجا که همه فرشتگان با وجود برتری نژادی و ذاتی شان که از نورند و آدم از لجن و گل، بخاک می افتند… و این مساله ایست برای روشن کردن شخصیت انسان در اسلام.
به باور دانشمندان، تنوع موضوعاتی که شریعتی بدانها پرداخته است، با توجه به عمر کوتاه وی بسیار خیره کننده و شگفت انگیز است. محور اندیشه های شریعتی را انسان و دغدغه های وجودی و دینی و فلسفی و اجتماعی او تشکیل می دهد. این ویژه گی به سان دانه های تسبیح تمام مباحث و مطالب گوناگون منظومه فکری او را به هم متصل و مرتبط می سازد. از این رو وی اندیشمندی انسان دوست و انسان گرا شناخته شده که انسان گرایی او ریشه عمیق در کلام الهی، یعنی قرآن دارد.
به دنبال شریعتی متفکران دیگری نیز در این عرصه کار کرده اند که انوشه های آنان در این حوزه قابل تعمق است. آنان توانسته اند تا انسان گرایی را وارد بحث های دینی کنند. هدف از این تلاش ها نفی اندیشه های گذشته ها در مورد انسان گرایی بوده که آن را در تضاد با دین عنوان می کردند. استاد مطهری انسان گرایی را در محور فطرت مطرح کرده و به شکوفایی استعداد ها اشاره کرده که از علاقمندی وی به انسان و دغدغه های فکری انسان است. از نظر استاد مطهری، انسان‏ها هم فطرت فردی و هم فطرت اجتماعی دارند. استعدادهای انسانی در همه انسان‏ها یافت‏ می‏شود؛ امّا افراد به صورت‏های گوناگون استعدادهای خود را بروز می‏دهند. مجموعه استعدادهایی که برای تکامل جامعه ‏انسانی لازم است، در افراد مختلف ظهور می‏یابند، نه در هر فرد خاص. برای خلقت، تکامل نوع مهمّ است که آن هم از راه ‏شکفته شدن همه استعدادهای انسانی ممکن است (مطهری، 1366: ج 2، ص 93 و نیز مطهری، 1369: ج 1، ص 160) بنابراین استاد مطهری می‏کوشد با فرموله کردن نظریه فطرت، نوعی انسان‏شناسی متناسب با اندیشه دینی را سامان دهدو بدین ترتیب، به مقابله با مکاتب غیردینی و انسان‏شناسی‏ های ضد دین برخیزد. استاد همچنین کوشید تا به یاری نظریه‏ فطرت، دین را با عمق وجود آدمی پیوند بخشد و نیز سرّ جاودانگی دین خاتم را تبیین کند.
باور ها براین است که نه‌تنها روشنفکران جهان اسلام در کشورهای اسلامی بلکه روشنفکران و اندیشمندان و آکادمیسین‌های مسلمان در بیرون از جهان اسلام و تمام آنانی که به نوعی دغدغه گفتمانِ رهایی‌بخش و گفتمان انتقادی، در حوزهء فلسفه و جامعه‌شناسی دارند،

باید به این بحث‌ها بپیوندند تا گفتمان شریعتی از این وضعیت نظریه بودن بیرون شود.  شریعتی مفاهیمی را صورت‌بندی کرده و نظریاتی را مطرح کرده است، مباحث کلیدی‌ای را برای فهم انسان، جامعه بشری، تاریخ، فلسفه تاریخ و وضعیت انسان را به مثابه یک «نوع» در جهان مطرح کرده است.
هزاران دریغ و درد گروهی در افغانستان حاکم شده که به انسان و انسانیت با دیدهء حقارت می بیند و عظمت و عزت انسان را در گام نخست پایمال می نماید. هرچند بسیاری از گروه های طالبان داد از سلفیت می زنند و شعار تکفیری سر می دهند و اما در عمل به شرک فومی و زبانی دچار اند. ترکیب کابینهء آنان گواهء آشکار بر قوم گرایی آنان است و این ثابت می کند که طالبان بیشتر یک گروهء استخبار اتی اند تا مذهبی. این نشانه را در فرمان های آنان می توان پی گرفت. چنانکه رئیس الوزرای طالبان فرمانی صادر کرده و در آن نوشته، کسانیکه به زبان پشتو بلدیت ندارند، حق ریاست را ندارند. ممکن در تاریخ حتا عبدالرحمان قاتل و نادر غدار هم مرتکب چنین تبعیض جنایت بار نشده است. شاید طالبان خواسته اند تا بدین وسیله به شهرت برسند. تاریخ نشان داده که مشهور بودن همیشه دلیل بر محبوب بودن نیست و در طول تاریخ زنان و مردان بسیاری بوده اند که به دلیل اعمال غیرانسانی و بی رحمانه شان شهرت پیدا کرده اند.
مگر طالبان می خواهند، خلاف جریان زمان حرکت کنند و برخلاف رود تاریخ به پیش بروند و در مقابل هرنوع تغییر و تحول قرار بگیرند تا امارت را بر جمهوریت و قبیله سالاری را بر مردم سالاری و ستمگری را بر عدالت گستری تحمیل کنند. شگفت آورتر این که طالبان می خواهند تا امیر غایب را بر مردم افغانستان تحمیل کنند تا تحت پوشش آن دستور های جنرالان پاکستانی را بالای مردم این کشور بقبولانند. طالبان که بیشتر سلفی سنی اند و اما نقل گرا و عقل ستیز اند. آنان می خواهند در جدال با عقل، نقل را بر سرنوشت مردم افغانستان حاکم بسازند تا مردم افغانستان را در سایه و روشن تغییر و تحول قرار داده و آنان را در جهل و فقر و استبداد نگهداشته و آنان را از تمامی نعمت های زنده گی محروم نگهدارند. طالبان بدین وسیله می خواهند، مردم افغانستان را به اسارت پاکستان  درآورند و سرنوشت یک ملت را  بدست جنرالان این کشور رقم بزنند.  
طالبان در حالی در برابر تغییر و تحول قرار گرفته اند که در جامعه شناسی معاصر، میان مفاهیم تحول و تغییر  تفکیک قایل شده اند. چنانکه گی روشه نویسندهء کتاب تغییرات اجتماعی از جامعه شناسی تحول و جامعه شناسی تغییر سخن می گوید. وی با چنین تفکیکی به این نتیجه می رسد که جامعه شناسی معاصر به مطالعه تغییر اجتماعی علاقمند است ، در حالی که گذشتگان از جمله مارکس، کنت، اسپنسر و دورکیم به مطالعه تحول اجتماعی گرایش داشته اند. نظر به اختلاف اندیشه ها در این مورد چهار نوع نظریه چون، تکاملی، دورانی، انحطاطی و نظریه اسلام مطرح بحث است.
در دیدگاهء تکاملی، تغییر و تحول با ترقی و تکامل یکی است و تاریخ همواره به سوی تکامل در حرکت است.تطور عمومی هر جامعه و پویایی تاریخ انسان جز در مواردی استثنایی نمودار نوعی پیشروی یا سیر تکاملی هستند. و هر چه زمان بگذرد جامعهء انسانی به کمال و سعادت خویش نزدیک تر می شود. پیروان نظریات تکاملی به دو دسته، سیر مستقیم تکامل (سیر خطی)و سیر نوسانی تکامل تقسیم شده اند. اگوست کنت، اسپنسر و مارکس از جمله پیروان نظریه سیر مستقیم هستند. کنت، تغییر اجتماعی را نتیجه توسعه فکری انسان تبیین می کند. این توسعه فکری در قانون مراحل سه گانه، به صورت ترقی از طرز فکر ربانی و عبور از طرز فکر مابعدالطبیعی به طرز فکر اثباتی که علم جدید معرف آن است تنظیم شده است. اسپنسر سعی کرد نظریه کنت را در قلمرو اجتماع گسترش دهد و بیشتر از نظریه کنت به داده های تجربی اتکا داشت. در نظر مارکس نیز ، سیر تاریخ بر اساس وضعیت اقتصادی که در بطن تاریخ شکل می گیرد، توجیه می شود. تاریخ از مراحل مختلف برده داری، فئودالیسم، سرمایه داری و سوسیالیسم می گذرد و به جامعه بی طبقه می رسد.محرک این رفتن، رشد ابزار تولید و نبرد طبقات است.
چیزی که در نظریات این سه تن مشترک است، این است که هر یک به گونه ای به نوعی پیشرفت انسانیت و بهبود زندگی فردی و جمعی انسانی اعتقاد داشته اند.اگوست کنت دوره اثباتی را مرحله برتری از تفکر و سازمان اجتماعی تلقی می نمود، اسپنسر تحول اجتماعی را در سیر صعودی به سوی جامعه صنعتی مبتنی بر لیبرالیسم و فردگرایی توجیه می کرد و مارکس از فروپاشی غیرقابل اجتناب سرمایه داری به نفع جامعه بدون طبقه خبر می داد؛ اما تحولات در جامعهء شوروی و بویژه پس از فروپاشی شوروی اندیشه های مارکسیسم را به شکست فاحش دچار نمود و این شکست فوکو بنیانگذار فلسفهء مدرنیسم در اروپا را واداشت تا در اندیشه های خود تجدید نظر کند. فوکو نظام شوروی را آخرین نظام دلخواهء انسان تلقی می کرد و اما زمانی که شوروی فروپاشید. وی لیبرال دموکراسی را بدون در نظر داشت چالش هایش نظام ایده آل قبول کرد. .
2. سیر نوسانی تکامل
عده ای از نظریه پردازان در همان چهارچوب کلی نظریه تکاملی، سیر تاریخ پیچاپیچ را مطرح کردند که متضمن خیزش و جهش است، فراز و نشیب دارد، گاهی تند و گاهی کند می شود. گاه به قهقرا می رود و گاه دچار رکود می شود؛ اما سیر کلی تحولات ، پیشرونده و تکاملی است ولی نه در یک خط سیر مستقیم. در این نظریه مسیر تاریخ نه دایره ای مسدود است و نه خطی راست و بی شکست، سیر تاریخ ، خطی است زیگزاگ یا مارپیچ. خط زیگزاگ در عین شکستگی محوری استوار دارد که از پایین به بالا امتداد می یابد و مارپیچ با آن که از حلقه های مشابه تشکیل می شود، با نظامی موزون به بالا می گراید.
ب.نظریات دورانی
برخلاف نظریات تکاملی در نظریه های دورانی، خوش بینی کمتری دیده می شود. اصحاب این دیدگاه تاریخ را قابل تکرار می دانند و معتقدند تحولات حالت دوری دارند؛ یعنی تمدن یا جامعه ای متولد می شود، دوران رشد ونمو را می گذراند و سپس به پیری و فرتوتی می رسد و از بین می رود و سپس جوامع دیگر به وجود می آیند و همین سرنوشت را تکرار می کنند، البته هر سیکل یا هر دوره نسبت به سیکل قبل تکامل یافته و پیشرفته تر است.به عبارت دیگر، این گروه به تطور تاریخ معتقدند؛یعنی هر سیکل ضمن اینکه یک تطور در داخل خود دارد یک تطور نیز در خط سیر سیکل ها وجود دارد. ارسطو از این نظر تشبیه جالبی دارد و می گوید:« تاریخ مانند چرخی است که می چرخد، یک حرکت به دور خود و یک حرکت نیز به جلو دارد.» به هر حال این فکر جریان های تاریخی ماهیت دورانی دارند یک نظریه بسیار قدیمی است که در اندیشه آریایی های قدیم و برخی متفکران یونان باستان وجود داشته است و برخی دانشمندان جدید از جمله اشپنگلر، توین بی، ویکو، سوروکین و پاره تو به نظریه ی دورانی تحولات معتقدند.
ج. نظریه انحطاط
طرفداران این نظریه معتقدند که جوامع بشری سیر قهقرایی را می پیمایند و هر چه زمان می گذرد، جوامع از سعادت و کمال خویش دورتر می شوند و به سوی فساد و نابودی گام برمی دارند، اگر چه این نظریه در فلسفه ی هند باستان جایگاه ویژه ای را به خود اختصاص می داد؛ ولی امروزه در میان پژوهشگران اجتماعی خریداری ندارد.
د. نظریه اسلام
از آنجا که اسلام به تکامل خواهی فطری انسان معتقد است، جهت تحولات جوامع انسانی را به سوی تکامل و تعالی می بیند. اما این تکامل همواره بر روی خط مستقیم سیر نمی کند، بلکه گاهی تحت تاثیر عوامل گوناگون، سیر تحولات جامعه از مسیر فطرت منحرف می شود و دچار وقفه و گاه انحطاط می شود؛ ولی در مجموع پس از فراز و نشیب های بسیار ، راه فطرت را در پیش خواهد گرفت و یک سیر متعالی را طی خواهد کرد. علامه طباطبایی در این مورد می گوید:« انحرافاتی که در طی پیمودن این راه طولانی نصیب انسان می گردد، نباید به حساب بطلان فطرت انسانی و مرگ آن گذاشته شود.... انحرافات و اشتباهات از نوع خطای تطبیق است ، آن غایت و کمالی که انسان به حکم فطرت بی قرار کمال جوی خود آن راجست و جو می کند، روزی دیر یا زود به آن خواهد رسید.» اگر چه قرآن به لحاظ عنایت به واقعیت های تاریخی ، پرده از انحطاط و سقوط حتمی بعضی از جوامع برمی دارد، اما آن را امری جبری تلقی نمی کند؛ بلکه آن را در گرو اعمال مثبت و منفی افراد یک جامعه می داند. چنانکه شرک را به عنوان عامل اصلی سیر نزولی و نابودی جامعه و ایمان به خدا را عامل پیش برندهء جوامع تلقی می کند. به این ترتیب اسلام نشان می دهد که برای عامل عقیده اهمیت خاصی قایل است، اگر چه منکر تاثیر سایر عوامل نیست. اما این که عقیده چگونه می تواند در تحولات اجتماعی موثر واقع شود به تاثیرات اجتماعی آن برمی گردد، ایده ها با تبدیل شدن به ارزش ها قادر به ایجاد انگیزه های قوی هستند که این انگیزه ها می توانند کنش اجتماعی را متشکل سازند و آن را به حرکت و اقدام در جهت معین سوق دهند و یا از سایر راه ها و انتخاب های ممکن بر حذر دارند. با این توصیف می توان دیدگاه اسلام را نیز یک دیدگاه تکاملی دانست که به سیر نوسانی تکامل معتقد است.( سهیلا صادقی فسائی،1379: 35-56) دکتر علی شریعتی، جامعه شناس متاخر ایران، که در دامن اسلام رویید و جوانه زد و همه همّ خود را احیای اسلام جامعه اش می دانست و به عقیده برخی ایدئولوژی او یکی از سه رکن شکل گیری انقلاب اسلامی بود، نیز بنا به جرعه ای که از این آبی بیکران نوشیده بود و التزامی که به متن مقدس داشت، معتقد به سیر تکاملی نوسانی ذکر شده در بالا بود و وعده پیروزی نهایی مستضعفان تاریخ را باور داشت.
استاد مطهری با طرح این پرسش که آیا جامعه وجود اصیل و عینی دارد و یا به عبارت دیگر، ترکیب جامعه‏ انسانی چه نوع ترکیبی است و رابطه فرد با جامعه براساس چه نوع ترکیبی است، چهار گونه نظریه در مورد ترکیب جوامع ‏ارائه می‏دهد‌که عبارت اند از ترکیب اعتباری، ترکیب صناعی و ترکیب، ترکیب طبیعی و ترکیب حقیقی. در این میان بحث تکامل و کمال‏جویی انسانی از عمده‏ ترین مباحثی است که در علوم متعدّدی از قبیل روان‏شناسی، انسان‏شناسی‏ فلسفی، مردم‏ شناسی، جامعه‏ شناسی و فلسفه تاریخ مطرح می‏شود. در روان‏شناسی و انسان‏شناسی، بحث از این است که آیاانسان دارای استعداد و غریزه ه‏ای است که او را به سمت کمال می‏کشاند. یعنی این که آیا انسان از نگاهء ذانی کمال‏جو است یا کمال‏جویی، یک امر عرضی و فرعی است؟ به همین گونه در مردم‏ شناسی، بحث از تطّور جوامع انسانی از حالت بسته به سمت جوامع باز است. بحث از تغییر حالت جوامع به‏ اصطلاح ابتدایی به جوامع نیمه متمدّن، و در جامعه‏ شناسی و فلسفه تاریخ، بحث از این است که آیا تطوّرات و تغییرات‏ اجتماعی جهت ثابت و سمت و سویی دارد، و اگر حرکت زندگی جمعی انسان‏ها جهت داشته باشد، آیا مسیری تکاملی ‏می‏پیماید یا این که سیر زندگی انسان‏ها، بالضّروره متکامل نبوده و دارای مسیرهای متعدّد است؟
اما باتاسف که تحولات چند دههء اخیر خوش بینی  نظریهء تحول را زیر پرسش برد و نشان داد که هر نوع تغییر در محور ایده ئولوژی اسلامی و اسلام سیاسی بجای سازنده گی، برعکس فاجعه آور بوده است. تحولات در ایران و افغانستان پیش بینی های بالا را به چالش کشیده است. این سبب شده تا متفکران و نواندیشان مسلمان بجای حکومت اسلامی بدیل هایی را مورد تجربه قرار بدهند که در آن اسلام بحیث مرجع قبول شود و اما حکومت بربنیاد مصلحت ها مدنی باشد. این می تواند استفاده از نظام های دموکراسی یا جمهوریت را برای کشور های اسلامی ممکن بشمارد. باتاسف که طالبان افغانستان به دموکراسی و جمهوریت باور نداشته و برای فریب افکار عامه بهانه جویی می کنند. چنانکه متقی در گفت و گو با یک شبکه در رابطه به انتخابات، انتخابات های گذشته در افغانستان را مورد انتقاد قرار داد و گفت که طالبان به صلح فکر می کنند. در شریعت طالبانی نه تنها انتخابات جواز شرعی ندارد؛ بلکه آنان مخالف هرگونه تحول و تغییر از نگاهء تئوریک هستند. دشمنی های آشکار آنان با آموزش دختران و مخالفت آنان با حقوق بشر و آزادی های رسانه ای و آزادی های بیان گویای آن است. باور ها بر این است که این گروه متشکل از گروه های گوناگون استخباراتی اند و دارای استراتیژی و راهبرد مشخصی در امور حکومت داری نیستند و فقط برای به انجام رساندن یک ماموریت در افغانستان حاکم شده اند و با به انجام رسیدن آن ماموریت شان پایان می یابد. یاهو.

 

 

 


بالا
 
بازگشت