خورجين عطار

خورجين عطار

تهيه کننده و گردآورنده  )اسکاري )

 }ازهرخرمن خوشه اي ، ازهربوستان گلي ، ازبهرقطره ا ي ، ازهرنيستان نايي ، ازبهارشکوفه اي و... جمع آوري ومنظورم ازتهيه وتنظيم اين مطالب خد متي است به نسل جوان کشورومخصوصآ آنانيکه درآغوش غربت ودرديارهجرت بافرهنگ بيگانه زندگي دارند ، تا باشد سطرهاي ازميراث گرانبهاي نياکان وفرهنگ پرباربزرگان خويش را به خوانش گرفته به تاريخ ، فرهنگ وادبيات زاد گاهش افتخارنموده وجملا ت را بخاطربسپارند . {

 »بخش پنجم »

تصوف چيست؟

ابوسعيد ابوالخير گفت: تصوف دو چيز است، يك سو نگريستن و يكسان زيستن.

و گفت اين تصوف عزتي است در دل، و توانگري است در درويشي، و خداوندي است در بندگي، سيري است در گرسنگي، و پوشيدگي است در برهنگي، و آزادي است در بندگي، و زندگاني است در مرگ، و شيريني است در تلخي . و در ميان مشايخ اين طايفه، اصلي بزرگ است كه اين طايفه همگي يكي باشند و يكي همه - ميان جمله صوفيان عالم ، هيچ مضادت و مباينت و خود دويي   نباشد، هر كه صوفي است، كه صوفي نماي بي معني در اين داخل نباشد. و اگر چه در صور الفاظ مشايخ از راه عبارت تفاوتي نمايد، معاني همه يكي باشد. چون از راه معني در نگري، چون همه يكي اند، همه دست ها يكي بـُوَد و همه نظرها يكي بود. اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابوسعيد

هفت وادي (مرحله) عرفان ايراني

طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فنا.

گـفـت مــا را هـفـت وادي در ره اسـت          چون گـذشـتـي هـفت وادي، درگه است

وا نـيـامـد در جـهـان زيــن راه كــــس   نـيـسـت از فـرسـنـگ ِ آن آگــــاه كــــس

چون نـيـامــد بــاز كــس زيــن راه دور   چـون دهـنـدت آگـــهـــي اي نــــاصــبــور

چـون شدنـد آنـجـايـگـه گـم سـر به سر  كــي خــبــر بــازت دهــد از بــي خــــبــر

هـسـت وادي طــلــب آغــــاز كــــــار    وادي عـشق اسـت از آن پـس، بي كنار

پـس سـيـم واديـسـت آن مـعــرفـت     پـس چـهـارم وادي اسـتـغـنـي صــفــت

هـسـت پـنـجـم وادي تـوحـيـد پــاك     پـس شـشـم وادي حـيــرت صـعـب نـاك

هـفـتـمـيـن، وادي فـقـرست و فـنـا      بــعــد از ايــن روي روش نــــبـــود تـــــرا

در كشش افـتـي، روش گـم گرددت     گـــر بــود يــك قــطــره قــلــزم گــــرددت

شيخ فريدالدين محمد عطار نيشابوري

عرفان چيست؟

عرفان معجوني شگفت انگيز از مكتب هاي مختلف فلسفي جهان است. در عرفان عقايد برهمن ها، بودائي ها، رواقيان، نسطوريان، مهريان، عقايد مسلمانان زاهد، عقايد افلاطونيان جديد و حتي نكاتي از آئين زرتشت را مي توان يافت . از كلمه ي عرفان "ميستيك" يا "ميستيسيزم" يا "گنوسيسم" كه به معني "مرموز، پنهاني، مخفي" است و به فارسي "عرفان" ترجمه شده، به طور متداول و معمول جهان بيني ديني خاصي مفهوم مي گردد، كه امكان ارتباط مستقيم و شخصي و نزديك (و حتي پيوستن) و وصل آدمي را با خداوند، از طريق آنچه به اصطلاح "شهود" و "تجربه باطن" و "حال" ناميده مي شود جايز و ممكن الحصول مي شمارد.

انديشمندان نوع انسان به دو دسته منقسم مي شوند: دسته اي معتقد به حقيقت اين عالمند و مي گويند آنچه به وسيله حواس ما درك مي شود به ذات خود قائم است و با زوال ما زوال نمي پذيرد. گروه ديگر به حقيقت اين عالم معتقد نيستند و مي گويند: جهان خارج، مجموعه ايست از تصورات ما؛ به عبارت ديگر مجموعه اي از معاني ذهني است كه به ذات خود حقيقت ندارد و اگر وجودي دارد در ذهن است.

مناقشه طرفداران اين دو نظريه كه يكي را پيروان مكتب " اصالت ماده  " و ديگري را پيروان مكتب " اصالت " تصور ناميده اند، سرتا سر تاريخ فكر بشري را اشغال كرده است. براي تلفيق و جمع ميان اين دو نظريه، كوششهاي فراواني صورت گرفته است كه از بحث ما خارج است.

عارفان از بين دو نظريه بالا راه ميانين را گزيده اند. بدين معني كه به ادراكات حواس كه جهان آگاهي عملي از آن تكوين مي يابد اقرار مي كنند و آن را قوه ي تصويرگر فكر مي دانند؛ ولي به وجود جهاني از علل كه در ماوراء مدركات حواس قرار دارد نيز قائلند، و مي گويند آن را حقيقتي است برتر از حقيقت عالم حسي.

بنابراين عارفان بدين طريق راه حل ميانه اي را پيش مي نهند كه بيشتر مورد توجه دينداراني است كه مي خواهند ميان دين و لوازم اخلاقي آن از يكسو و موهبتهاي علم كه از تجربه ي حسي حاصل شده است از ديگر سو، تلفيق كنند . البته اين بدان معني نيست كه صوفيه پيرو مكتب اصالت ماده ساده اي هستند و به عالم حس، وجودي مطلق ارزاني مي دارند؛ بلكه اذعان دارند كه اقرار به وجود عالم حس از جهت سلوك آدم ضروري است، زيرا آدمي تا در قيد حيات است در اين جهان ِ محسوس زندگي مي كند و سلوك خود را نسبت به آن بنا مي نهد. از سوي ديگر صوفيه پيروان خود را از اقامه برهان عقلي بروجود خداي تعالي برحذر مي دارند ، و به طوري كه "كانت" در "متناقضات" خود ميگويد، اين كوششي است بي نتيجه.

 با اين وضع آنها مي خواهند پيروانشان از راه مشاهده ي باطن، به وجود آگاه شوند و با حقيقت ازلي رو به رو گردند. وقتي صوفي در اين راه قدم نهد مي تواند تجربه اي مافوق اين تجربه هاي معمولي حاصل كند، و به درك آن حقايق متعالي نائل آيد.

به هر صورت عرفان دين نيست و اگر غايت دين، ميسر ساختن رؤيت خداست در آخرت، عارف براي حصول اين رويت منتظر نمي ماند؛ بلكه به اعمالي متوسل مي شود كه آنها را فوق فرائض ديني مي شمارد.

او به سعادت اين جهان رغبتي ندارد، بلكه مي كوشد تا به سعادتي متعالي تر از آن دست يابد. همه توجه او به حقايق و ارزشهاي روحي است و هر چه را جز آن باشد بي ارج مي شمارد، و به لذتي دل بسته است كه از هر لذت ديگر فراتر  است.  اين نكته نيز قابل اشاره است كه اين لذت نتيجه اي است كه عارف بدون آنكه براي نيل به آن سعي كرده باشد فراچنگ مي آورد، و او هرگز اين لذت را مقصود غايي خود قرار نداده است، زيرا هدف غايي عارف جز اتحاد با خدا نبوده است. اتحادي كه همه هدفها و غايات محدود و شخصي در آن معدوم گرديده است، بديهي است اين اتحاد، در عرفان اقوام مختلف جهان به صورتهاي متفاوت بيان شده است كه مستلزم بحث جداگانه اي مي باشد.

کوه قاف، در فرهنگها و باورها

در فرهنگها آمده است: «قاف» نام کوهيست که گرداگرد عالم است و گفته اند که از زمرد است و پانصد فرسنگ بالا دارد و بيشتر آن در ميان آبست و هر صباح چون آفتاب بر آن افتد شعاع آن سبز نمايد و چون منعکس گردد کبود شود (آنندراج)- کوهيست از زبرجد که برگرد زمين است و پنجصد فرسنگ بالاي اوست گرد برگرد آب دارد و چون آفتاب بر وي تابد شعاع سبز آن بر آب آيد و منعکس شود و آسمان از آن لاجوردي نمايد و اگر نه آسمان بغايت سپيد است .

در کتب جغرافياي قديم آمده است: «قاف» اگر عربي باشد از فعل ماضي گرفته شده است چنانکه گويند «قاف اثر. يقوفه قوفاً اذا اتبع اثره.» اين کوه گرداگرد زمين کشيده شده است و نام آن در قرآن آمده است و مفسرين آن را کوهي مي دانند محيط بر زمين و گويند از زبرجد سبز است و سبزي آسمان از رنگ اوست و اصل و اساس همه کوههاي زمين است و بعضي گفته اند فاصله اين کوه تا آسمان به مقدار قامت آدمي است و برخي ديگر آسمان را بر آن مطبق (پوشش) مي دانند و زمره اي گمان کرده اند که در پس او عوالم و خلايقي اند که تعداد آن را جز خداي تعالي نمي داند و آفتاب از اين کوه طلوع و غروب مي کند و آن را قدما البرز مي ناميده اند - در نزهة القلوب پس از نقل قول ياقوت که در بالا آمد،گفته شده است:

«همه بيخ کوهها بدو پيوسته است حق سبحانه و تعالي را با قومي غضب بوده باشد و خواهد که بديشان زلزله فرستد فرشته را که بر کوه قاف موکل است امر آيد که تارک و بيخ آن کوه مطلوب را بجنباند و در آن زمين زلزله افکند. و العهده علي الراوي. چون کوه قاف را اصل کوهها نهاده اند اگر چه اين از عقل دورست اين قدر شرح آن نوشتن در خور بود - بعضي کوه البرز را کوه قاف شمردند  و در قرآن مجيد آمده است «ق و القرآن المجيد» . بعضي از مفسرين در تفسير آن آورده اند که «ق» نام کوهيست که صفتش در بالا ذکر شد .

و نيز آورده اند که «ذوالقرنين» (اسکندر- پسرخاله حضرت خضر) گرد عالم مي گشت تا بکوه قاف رسيد و گرد کوه قاف کوههاي خرد ديد. رب العالمين کوه را با وي بسخن آورد تا از وي پرسيد که ما انت؟ تو چه باشي و نامت چيست؟ گفت منم قاف گرد عالم در آمده . گفت اين کوههاي خرد چيست گفت اين رگهاي من است و در هر بقعتي و در هر شهري از شهرهاي زمين از من رگي بدو پيوسته.

 هر آن زمين که بامر حق آنرا زلزله خواهد رسيد مرا فرمايد تا رگي از رگهاي خود بجنبانم که با آن زمين پيوسته تا آنرا زلزله افتد ( کشف الاسرار ج 9 ص 274: و جهت اطلاع بيشتر از اين کوه ر. ک.: دايرة المعارف اسلامي ج2 ص 614 ببعد ذيل کلمه     KAF بندهشن  در ضمن نام کوه هايي که از البرز روئيد از کوهي بنام "کاف" نام مي برد که پس از البرز بزرگترين کوه است و آن کوهيست که از سگستان (سيستان) شروع و به خجستان ختم مي شود و آنرا کوه پارس هم نامند  . در کتب جغرافياي اسلامي نيز آمده است که کوه قاف همان البرز است.

البرز کوه در آثار زردشتي در حقيقت کوهي است مذهبي و معنوي: ايزد مينوي مهر پيش از طلوع خورشيد جاويدان از بالاي اين کوه بر آيد و سراسر سرزمين آريائيان را روشن نمايد و کوهي است بس بلند و درخشان که بر فراز آن نه شب است و نه تاريکي، نه باد سرد زننده و نه باد گرم مهلک و نه بيماري و آلودگي و منزلگاه ايزد مهر است. کوهيست که هوشنگ پيشدادي بر فراز آن صد هزار اسب و ده هزار گوسفند براي ايزد آبان قرباني کرد: و کوهيست که گرداگرد قله آن ماه و خورشيد و ستارگان دور مي زنند. در آثار پهلوي نيز کوهي است مذهبي و موضوع اساطير مختلف.

بنابر «دينکرت» يک سر پل چينوت (صراط) باين کوه پيوسته است (يشتها ج 2حاشيه ص 324(. بنابر «بندهشن» روئيدن آن هشتصد سال طول کشيد و کوههاي ديگر جهان همه در 18 سال ازين کوه روئيد. صوفيان در توصيف اين کلمه آورده اند: «جوانمردان طريقت و ارباب معرفت سري ديگر گفته اند در معني "ق". گفتند آن کوه قاف که گرد عالم در کشيده نمود کاري است از آن قاف که گرد دل دوستان در کشيده، پس هر که در اين دنيا خواهد که از آن کوه قاف در گذرد قدم وي فرو گيرند، گويند، و راه اين قاف گذر نيست. همچنين کسي که در ولايت دل و صحراي سينه قدم زند چون خواهد که يک قدم از صفات دل و عالم سينه باتوايم: "انا عندالمنکسرة قلوبهم من اجلي» .

حاصل کلام آنکه «قاف» که ممکن است با کاف البرز مرتبط باشد و اساطير آن از اساطير مربوط به البرز سرچشمه گرفته باشد، اصل و اساس و پايه و مايه همه بلنديهاي جهان و منزلگاه ايزد و مهر و فروغ و روشني و صفا بوده است و در قرآن کريم مظهر قدرت و قدوسيت گرديده و در اساطير با ذوالقرنين که به مطلع و مغرب شمس رسيد سخن گفته است- صوفيان هم که هميشه اينگونه امور را با تغييرات دلکش خود بصورت خاصي در مي آورند. "قاف" را سرزمين دل و سر منزل سيمرغ جان و حقيقت و راستي مطلق دانسته اند که همه سعي سالک صرف رسيدن به آن مي شود اما رسيدن باين سرزمين مقصودها بدون زحمت و مشقت و گذشتن از عقبات صعب سلوک ممکن نيست و سالک ناگزير است که براي گذشتن از اين راه بي نهايت که هر شبنمي در آن صد موج آتشين است، همرهي خضر کند و دل و جان به هدهد سليمان سپارد تا او که از مخارف اين طريق هولناک آگاه است او را بقله اين کوه بي زينهار برساند و کيفيت اين منزلگاه عجيب را که قلب و فؤاد و دل از آن اصطلاح مي کنند به او نشان دهد. "قاف" اغلب در آثار صوفيان به همين معني، يعني به اقليم و فؤاد و کشور دل اطلاق شده است چنانه مولانا جلاء الدين محمد بلخي فرمايد:

جان که او دنباله زاغان پرد زاغ او را سوي گورستان برد

هين مدو اندر پي نفس چو زاغ کو بگورستان پرد نه سوي باغ

گر روي، رو در پي عنقاي دل سوي قاف و مسجد اقصاي دل .

آلفردو جیمز پاچینو

آلفردو جیمز پاچینو ۲۵ آوریل 1940 در نیویورک دیده به جهان گشود و پدرش «سالواتور پاچینو » کارمند شرکت بیمه و مادرش«رز پاچینو » خانه دار بود. وی در دوران جوانی و در حالی که بیش از ۲۲ سال از بهار زندگی اش نمی‌گذشت مادرش را از دست داد. پاچینو پیش از مرگ مادرش،زندگی چندان لذت بخشی را پشت سر نگذاشته بود و چون والدینش خیلی زود از هم جدا شده بودند،او مجبور شد به همراه مادرش به خانه پدربزرگش نقل مکان کرده و در آنجا اقامت کند.(نکته‌ای که قابل توجه است این است که اصلیت پاچینو سیسیلی می‌باشد و این امر در فیلم پدر خوانده به کارش آمده(.
ورود او به عرصه بازیگری را باید سال 1969 دانست. پاچینو در این سال در فیلم«ناتالی و من » بازی کرد و دو سال پس از آن نیز ایفای نقشی در «وحشت در نیدل پارک » را پذیرفت.اما بازی در این دو فیلم هرگز او را راضی نکرد تا اینکه فرانسیس فرد کاپولا تصمیم به ساخت یکی از شاهکارهای تاریخ سینما یعنی فیلم «پدر خوانده » گرفت،نقش «مایکل کورلئونه » به او واگذار شد.«رابرت ردفورد و جک نیکلسون» و ... جمعی دیگر از بازیگران معروف سینما مورد آزمایش قرار گرفتند اما کاپولا فقط یک نفر را می‌خواست و آن شخص کسی نبود جز پاچینوی کبیر . بازی بی عیب و نقص او در پدر خوانده همگان را مات و مهبوت ساخت و آغاز خوبی برای وی بود.پاچینو برای این فیلم نامزد دریافت اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد شد که البته هرگز به آن نرسید . در سال ۱۹۷۳ او در فیلم های «مترسک » و «سرپیکو » بازی کرد.در مترسک نقش آدمی سرگشته را داشت که در پی هویت خویش است و در سرپیکو نیز یک پاچینوی تمام عیار بود.وی در این فیلم نقش «فرانک سرپیکو » افسر پلیسی را بازی کرد که فساد افسران مافوق خود را افشا می‌کند.پاچینو در همان سال بار دیگر نامزد دریافت اسکار شد اما باز هم این جایزه نصیبش نشد.اما منتقدان،جایزه «گلدن گلاب » را به سبب بازی در « سرپیکو » به وی اهدا کردند. از دیگر بازی های چشمگیر پاچینو می‌توان به حضورش در فیلم های « پدر خوانده 2 (۱۹۷۴)،بعد از ظهر سگی (۱۹۷۵) و عدالت برای همه(۱۹۷۹) » اشاره کرد.پاچینو برای بازی در همه این فیلم ها نامزد اسکارشد ولی مورد بی مهری اعضای اسکار قرار گرفت.او می‌گوید: من برای اسکار بازی نمی‌کنم،چون بازیگری عشق من است،عشقی که هرگز نمی‌توانم رهایش کنم. او برای بازی در فیلم هایی چون « کرایمر علیه کرایمر (۱۹۷۹)،اینک آخرالزمان، متولد چهارم جولای(۱۹۸۹) » برای بازی دعوت شد ولی او قبول نکرد.هنگامی که کاپولا برای فیلم« اینک آخرالزمان»او را دعوت کرد،پاچینو در یک جمله پاسخ منفی به او داد:«من با تو به جنگ نخواهم آمد».
دهه ۹۰ را برای باید دهه نوینی برای پاچینو دانست،زیرا او که پس از بازی در فیلم «انقلاب (۱۹۸۵) » مبتلا به ذات الریه شده و مدت چهار سال نیز از عالم سینمادور مانده بود در فیلم « دریای عشق (۱۹۸۹) »بار دیگر خوش درخشید.از فیلم های معروف او در این دهه می‌توان به « دیک تریسی ،پدر خوانده 3 (۱۹۹۰)،فرانکی و جانی (۱۹۹۱)،گلن گلی گلاراس (۱۹۹۲)،راه کارلیتو (۱۹۹۳)،التهاب (۱۹۹۵)،تالار شهر (۱۹۹۶)،وکیل مدافع شیطان،دنی براسکو (۱۹۹۷) و خودی(فیلم۱۹۹۸) » اشاره کرد.اما برترین فیلم او در این دهه،«بوی خوش زن» در سال ۱۹۹۲ می‌باشد که جایزه اسکار را برایش به ارمغان آورد.او در این فیلم ایفاگر نقش مرد نابینایی بود که عشق به همنوع را به بهترین شکل ممکن بیان می‌کند.علاوه بر جایزه اسکار، جایزه گلدن گلاب نیز برای این فیلم از سوی منتقدان، به او اعطا شد.زمانی که نقش شیطان در فیلم « وکیل مدافع شیطان (۱۹۹۷) » را ایفا کرد،همه بزرگان ،نامداران،تماشاگران سینما و مردم عادی او را نابغه خواندند . در سال ۱۹۹۶ از سوی انجمن «کوتام » جایزه ویژه یک عمر فعالیت هنری نصیبش شد و پش از آن نیز از سوی فستیوال بین المللی فیلم سن سباستین اسپانیا،جایزه مشابهی به او اهدا شد.او در سال۲۰۰۲ در فیلم « بی خوابی » نقش یک کاراگاه را بازی کرد که در تعقیب یک قاتل حرفه‌ای است. « تاجر ونیزی (۲۰۰۴)» را باید بهترین فیلم او از سال ۲۰۰۰ به بعد دانست.پاچینو آنقدر استادانه در این فیلم بازی کرد که اگر خود « ویلیم شکسپیر » زنده بود انگشت به دهان می‌ماند . کمتر بازیگری در سینمای جهان می‌توان سراغ گرفت که نظیر پاچینو قدرت بازی با چشم را داشته باشد.چشمان پاچینو قدرت صحبت کردن با مخاطب را دارد و می‌توان برق خاصی را در دیدگان وی احساس کرد.این یکی از امتیازات منحصر به فرد او است و فیلم پدرخوانده ۲ اوج بازی وی با چشمهایش به شمار می‌رود . پاچینو در بازیگری دارای سبک ویژه‌ای است و به واقع سرشار از استعداد است و به خوبی می‌تواند ایفاگر هر نقشی باشد. نکته برجسته در بیشتر بازی های او این است که مخاطب را با خود همراه می‌سازد.فرانسیس فورد کاپولا درباره او می‌گوید:«اگر کارگردان نمی‌شدم دوست داشتم یک پاچینو بودم».صدای گرم و دلنشین او در بازی به پاچینو کمک فراوانی می‌کند .گویی اعضای بدنش همه هنگام بازی واقعا بازیگر هستند . در میان ستاره‌های هالیوود،بازیگران انگشت شماری چون مارلون براندو و.... می‌توان یافت که صدایی مانند او داشته باشند.پاچینو تاکنون ازدواج نکرده است اما دخترخوانده‌ای به نام جولی دارد و این دو(سینما و جولی) دو عشق آلفردو هستند . آل پاچینو در زندگی شخصی خود چیزی برای مخفی کردن ندارد و شاید به همین دلیل نزد مطبوعات و روزنامه نگاران از محبوبیت ویژه‌ای برخوردار است.او انسانی وارسته و درستکار است که همواره تلاش دارد به همنوعان خود،آن هم به هر شکل ممکن کمک نماید و همین موضوع سبب شده تا وی دوست داشتنی باشد.

فیلمهای او
ناتلالی و من 1969
وحشت در نيدل پارك 1971
مترسك 1973
سرپيكو 1973
پدرخوانده 2 1974
بعد از ظهر سگی 1975
بابی ديرفيلد 1977
عدالت برای همه 1977
دريانوردی 1980
نويسنده , نويسنده 1980
صورت زخمی 1983
انقلاب 1985
بازجويی 1986
دريای عشق 1988
ديك تريسی 1989
فرانكی و جاني 1990
پدرخوانده 3 1990
گلن گری گلا راس 1992
بوی خوش زن 1992
راه كارليتو 1993
مخمصه 1995
شهرداری 1996
درجستجوی ريچارد 1996
دنی براسكو 19997
وكيل مدافع شيطان 1997
خودی / نفوذی 1998
هريكشنبه موعود 1999
قهوه چينی 2000
بی خوابی 2002
سيمونه 2002
مردمي كه مي شناختم 2002
تازهكار 2003
گيگلی2003.

هفت وادي عرفان

 

وادي در لغت به معني رودخانه و رهگذر آب سيل؛ يعني زمين نشيب هموار کم درخت که جاي گذشتن آب سيل باشد و هيمنطور به معني صحراي مطلق آمده است (لطايف الغات ( .در اصطلاح شيخ عطار مراحلي است که سالک طريقت بايد طي کند و طي اين مراحل را به بيابانهاي بي زينهاري تشبيه کرده است که منتهي به کوههاي بلند و بي فريادي مي شود که سالک براي رسيدن بمقصود از عبور از اين بيابانهاي مخوف و گردنه هاي مهلک ناگزير است و آنرا به واديها و عقبات سلوک تعبير کرده است.

به طوريکه. صوفيان مقدم در تصوف هفت مقام تصور کرده اند از اين قرار:

 مقام توبه 2- ورع 3- زهد 4- فقر 5- صبر 6- رضا 7- توکل.

و ده "حال" از اين قرار:

 مراقبه 2- قرب 3- محبت 4- خوف 5- رجا 6- شوق 7- انس 8- اطمينان 9- مشاهده 10- يقين (اللمع ص 42)- اما صوفيان قرون بعد بر اين تعداد افزوده اند از جمله ابوعبدالله انصاري به ده وادي معتقد است - بيان اين واديها و اختلافات صوفيه از حوصله اين شرح که بنايش بر اختصار است خارج است  .عطار در مصيبت نامه پنج وادي تصور کرده است و در منطق الطير هفت وادي. از اين قرار :

 طلب 2- عشق 3- معرفت 4- استغنا 5- توحيد 6- حيرت 7- فقر و فنا و براي هر يک شرحي بسيار شيوا و دل انگيز آورده است.

طلب

در لغت بمعني جستن است (المصادر) و در اصطلاح صوفيان "طالب" سالکي است که از شهوت طبيعي و لذات نفساني عبور نمايد و پرده پندار از روي حقيقت براندازد و از کثرت به وحدت رود تا انسان کاملي گردد (لطايف) – آنرا گويند که شب و روز به ياد خدايتعالي باشد در هر حالي (کشف المحجوب)- در حقيقت «طلب» اولين قدم در تصوف است و آن حالتي است که در دل سالک پيدا مي شود تا او را به جستجوي معرفت و تفحص در کار حقيقت و اميدارد. «طالب» صاحب اين حالتست و مطلوب هدف و غايت و مقصود سالک است.

عشق

 بزرگترين و سهمناک ترين وادي است که صوفي در آن قدم مي گذارد. معيار سنجش و مهمترين رکن طريقت است. عشق در تصوف مقابل عقل در فلسفه است به همين مناسبت تعريف کاملي از آن نمي توان کرد چنانکه مولانا گويد:

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت

صوفيان در توصيف آن داد معني داده اند و نقل گفتار آنان در اينجا ميسر نيست، فقط به نکته اي از آن اشاره مي شود و براي توجه به کيفيت آن مي توان به مراجعي که در ذيل مي آيد مراجعه نمود. سهروردي گويد: «عشق را از عشقه گرفته اند و عشقه آن گياهيست که در باغ پديد آيد. در بن درخت. اول، بيخ در زميني سخت کند، پس سر برآورد و خود را در درخت مي پيچد و همچنان مي رود تا جمله درخت را فرا گيرد و چنانش در شکنجه کند که نم در ميان رگ درخت نماند و هر غذا که بواسطه آب و هوا بدرخت مي رسد بتاراج مي برد تا آنگاه که درخت خشک شود.

همچنان در عالم انسانيت که خلاصه موجوداتست، درختيست منتصف القامه که آن بحبة- القلب پيوسته است وحبةالقلب در زمين ملکوت رويد... و چون اين شجره طيبه باليدن آغاز کند و نزديک کمال رسد عشق از گوشه اي سر بردارد و خود را در او پيچيد تا بجايي برسد که هيچ نم بشريت در او نگذارد و چندانکه پيچ عشق بر تن شجره زيادتر مي شود آن شجره منتصف القامه زردتر و ضعيف تر مي شود تا بيکبارگي علاقه منقطع گردد. پس آن شجره روان مطلق گردد و شايسته آن شود که در باغ الهي جاي گيرد.» (رسالة في حقيقة العشق ص ( «محبت چون بغايت رسد آنرا عشق خوانند و کويند که "العشق محبة مفرطه" و عشق خاص تر از محبت است زيرا که همه عشق محبت باشد اما همه محبت عشق نباشد و محبت خاص تر از معرفت است زيرا که همه محبتي معرفت است. اما همه معرفتي محبت نباشد...

پس اول پايه معرفت است و دوم پايه محبت و سيم پايه عشق. و بعالم عشق که بالاي همه است نتوان رسيد تا از معرفت و محبت دو پايه نردبان نسازد» .

عطار در الهي نامه آورده است:

ز شهوت نيست خلوت هيچ مطلوب کسي کين سر ندارد هست معيوب

وليکن چون رسد شهوت بغايت ز شهوت عشق زايد بي نهايت

ولي چون عشق گردد سخت بسيار محبت از ميان آيد پديدار

محبت چون بحد خود رسد نيز شود جان تو در محبوب ناچيز

ز شهوت در گذر چون نيست مطلوب که اصل جمله محبوبست محبوب

بطوريکه گفته شد صوفيان را در توصيف عشق و محبت و محبوب و تقديم و تأخير آنها و کيفيت اين عشق و تاثير آن در سالک و لزوم عشق در طريقت بسيار سخن رانده اند و شرح آنهمه در اينجا ميسر نيست .

معرفت

معرفت نزد علما همان علم است و هر عالم به خدايتعالي عارف است و هر عارفي عالم. ولي در نزد اين قوم معرفت صفت کسي است که خداي را به اسماء و صفاتش شناسد و تصديق او در تمام معاملات کند و نفي اخلاق رذيله و آفات آن نمايد و او را در جميع احوال ناظر داند و از هوا جس نفس و آفات آن دوري گزيند و هميشه در سروعلن با خداي باشد و باو رجوع کند.

توحيد

در لغت حکم است بر اينکه چيزي يکي است و علم داشتن به يکي بودن آنست و در اصطلاح اهل حقيقت تجريد ذات الهي است از آنچه در تصور يا فهم يا خيال يا وهم و يا ذهن آيد .

تفريد: نفي اضافت اعمال است بنفس خود و غيبت از رويت آن بمطالعه نعمت و منت حق تعالي .

عطار گويد:

تو در او گم گرد توحيد اين بود           گم شدن کم کن تو تفريد اين بود

شيخ ما (بوسعيد) گفت حق تعالي فرد است او را بتفريد بايد جستن تو او را بمداد و کاغذ جويي کي يابي .

تجريد: ترک اعراض دنيوي است ظاهراً و نفي اعراض اخروي و دنيوي باطناً و تفصيل اين جمله آنست که مجرد حقيقي آن کسي بود که بر تجرد از دنيا طالب عوض نباشد بلکه باعث بر آن تقرب بر حضرت الهي بود - خالي شدن قلب و سر سالک است از ماسوي الله و بحکم "فاخلع نعليک" بايد آنچه موجب بُعد (دوري) بنده است از حق از خود دور کند .

حيرت

يعني سرگرداني و در اصطلاح اهل الله امريست که وارد مي شود بر قلوب عارفين در موقع تامل و حضور و تفکر آنها را از تامل و تفکر حاجب گردد . فرهنگ مصطلحات .

فقر و فنا

فقر: در اصطلاح صوفيان عبارتست از فقد مايحتاج اليه (تعريفات)- ابوتراب نخشبي گفت: حقيقت غنا آنست که مستغني باشي از هر که مثل تست و حقيقت فقر آنست که محتاج باشي بهر که مثل تست .

اما فنا: در اصطلاح صوفان سقوط اوصاف مذمومه است از سالک و آن بوسيله کثرت رياضات حاصل شود و نوع ديگر فنا عدم احساس سالک است بعالم ملک و ملکوت و استغراق اوست در عظت باريتعالي و مشاهده حق. از اين جهت است که مشايخ اين قوم گفته اند.

 

 

 


بالا
 
بازگشت