تاریخ افغان ها

 

 

 


 

 

 

نویسنده: ژوسیف. پیری. فیریر، قبلا شارژدافیر و بعدا معاون – جنرال ارتش پارسیان

 

 

برگردان انگلیسی ازمتن فرانسوی: کپتان ویلیام جیسی، لندن، مارچ 1858

 

 

  

برگردان فارسی ازمتن انگلیسی: سهیل سبزواری

 

پافوس، جون 2009

 

 

 

فصل چهارم – دسایس پارس

 

توطئه های پارس درافغانستان، آمادگیهای میرمحمود، فریب دادن دربارپارسیان، تقرربحیث حاکم اعلی کندهار، طرحهای آزمندانۀ او، تسخیرقلعه های هلمند، وضع ارتش پارسیان، محاصرۀ کرمان، تسلیمی به ارتش، شکست آنها توسط لطف علی خان جنرال پارسی، عقب نشینی میرمحمود به کندهار، رسوائی لطف علی، قیام برضد میرمحمود درکندهار، مارش میربا لشکرش بمقابل پارسیان، تدارکات قلعۀ بام، تسلیمی کرمان، عقب زدن او قبل ازیزد، حرکت بسوی اصفهان، وضع سربازان میرمحمود، دستورالعمل رشادت، بزدلی پارسیان، نفاق دربین آنها، پیامدها، تارومارشدن ارتش آنها توسط افغانها، اعتمادالدوله و والی گرجستان، واگذاری ستادارتش به والی، پیشنهاد شاه حسین به میرمحمود، تنگ شدن محاصره، مساعی پارسیان برای ترک شهر، ظهورقحطی بزرگ، نتیجه، مصائب وحشتناک باشندگان، رفتن شاه حسین به قرارگاه افغانها، واگذاری تاج و تخت، برخورد محمود پس ازپیروزی.

 

حکومت پارس درحالیکه ارتشی برای سرکوب کندهار میفرستد، ازهنر مذاکره نیزکارگرفته وکوشش میکند میرویس، برادر و پسرش را با دسایس ووعده های فریب دهد که دربین اقوام شرقی بسیارمعمول است. اما این روسا دردامی که برایشان تنیده شده نمیافتند: بآنهم میرمحمود که کاکای خود را بخاطرپیشنهادات شاه بقتل رسانیده، متوجه میشود که این طرح خوبی بوده و خود را برای تحقق آن آماده میسازد؛ اما نه باین خاطرکه اوازشاه پارس هراس دارد، بلکه او چند سال ضرورت دارد تا خود را برای حملۀ آماده سازد که بمقابل شاه طرح کرده است. ازاینکه مبادا پیروزی بالای اسدالله خان، پارسیان را بیدارساخته وآنها را وادار سازد یکی ازارتشهای خود را بالای اوبفرستد، شتاب نموده، فورا فراه را رها ساخته وبه شاه حسین میفهماند که اوبخاطری بالای ابدالیها حمله کرده بود که مانع تسخیرشهرتوسط آنها شود وحالا کاملا دراختیار شاه قراردارد. نامۀ ارسالی میرمحمود به شاه بدست همان وزیری سپرده میشود که همدست میرویس میباشد. این وزیربعوض روشن سازی آقای خود در بارۀ جاه طلبی شهزادۀ افغان، تمام آنچه دراختیار دارد دراین جهت بکار میبرد که غلزیها بهترین رعیتی اند که برای او بزرگترین خدمات را انجام داده وآنها گرگین خان، برادر زاده او و گرجی ها را بخاطراضافه روی هائیکه مرتکب شده بودند، مجازات میکنند. با چنین نمایندگی او نه فقط میخواهد انتقام خویش را ازگرجیها بگیرد که روسای آنها خطرناکترین دشمن او میباشند، بلکه کوشش میکند عدم رضائیت شاه ازخود را نیزرفع سازد که همیشه بمقابل اواحساس شده ودرنتیجۀ کوشش اواست که شاه وادار میشود و به میرویس اجازه میدهد که به کندهار برگردد.

 

سلطان سبک مغزیکباردیگرتصمیم میگیرد به میرمحمود لقب حسین قلی خان (یعنی غلام حسین) بخشیده، برایش فرمان تقرربحیث والی عمومی کندهارارسال نموده وحکومت را درخانوادۀ او میراثی میسازد. میر محمود این افتخارات را با سپاس واحترام پذیرفته و این تفاهم خوب بین میر و دربار اصفهان او را قادرمیسازد تا درامنیت کامل، نیروهای لازمی را فراهم سازد تا بتواند طرحهای بلند پروازانۀ خود را عملی سازد. بآنهم بخاطر صافسازی راه و رفع مشکلات، او به شاه مینویسد، ابدالیها که دراین اواخردرهرات مستقرشده اند دردوسال گذشته درحالت طغیان بوده ومالیۀ نپرداخته اند، لذا ازشاه اجازه میخواهد تا آنها را سرکوب نماید. سلطان حسین آنقدراحمق است که باین تهاجم رضائیت میدهد، ولی میرمحمود بعوض مارش نمودن بطرف شمال، یک قطعۀ کوچک را بآنجا فرستاده وخودش با قسمت اعظم لشکرخود بامتداد سواحل هلمند مارش نموده و تمام قلعه های واقع دررود هلمند را تسخیر میکند، چون آنها فرمانده راه های اساسی سیستان میباشند که بطرف پارس میرود. این واقعیت دارد که اواین مناطق را بنام شاه تسخیرمیکند، لیکن مقصد مخفی او تقویۀ خود و جمعآوری تدارکات است تا بتواند فرماندهی یک مسیرآسان به ولایات جنوبی را فراهم نموده ودرآینده با مشکلات کم به قلمرو پارس حمله نماید. اینرا باید بخاطر داشت که پدرش ازاینطریق بهنگام برگشت به کندهارسفرنموده ومعلومات ارزشمندی  جمعآوری نموده بود که حالا توسط پسرش مورد بهره برداری قرار میگیرد، آمادگیهای که برای این حمله تا سال 1720 بتعویق میافتد. اما هنوزهم تعداد ارتش او فقط 12 هزارنفرمیباشد؛ بآنهم تمام افراد او دستچین، جنگی وآماده برای هراتفاق ناگهانی میباشند. برخلاف، پارس دراینزمان دررقت انگیزترین شرایط قرارداشته وهمه چیزبینظم است؛ یگانه اقداماتی که دراین درباروجود دارد اینستکه چه کسی میتواند بزگترین ضعف وانحطاط را بنمایش بگذارد. مقرریهای مقامات بلند، بعوض اینکه برای افراد شایسته باشد، به بلندترین خریدارها بفروش میرسد؛ ارتش بدون نظم بوده، نه دستورمیگیرد ونه پرداخت میشود، لذا اغلبا متفرق شده ومصروف غارت دهکده ها وکاروانها میباشد. شهرها پرازدزدان بوده وآنها بطورآشکار وظیفۀ شریرانه خویش را با اطمینان خاطرومعافیت انجام میدادند. خلاصه، همه چیزنشاندهندۀ زوال کامل این سلطنت بزرگ است که درتمام مرزها توسط افغان ها، تاتارها، روسها وعربها مورد حمله قرارداشته و قرارمعلوم، یک اشغال آسان نصیب اولین کسی میشود که کوشش تهاجم آنرا نماید.

 

این میرمحمود جوان است که برای اولین باربا حس انتقام بخاطرمصایب منطقه اش درتحت حاکمیت پارسیان، این اقدام بزرگ را بعهده میگیرد. محمود درسال 1720 ببهانۀ حمله بر شداد خان یک رئیس بلوچ که با کوچی های خود ولایت کرمان را غارت میکند، خود را درراس یک ارتش کوچک قرار داده وبا مشکلات بیسابقه، مناطق خشک ودشت های جنوب پارس را میپیماید. دراین مارش، سربازان او بزودی دراثرسختی و خستگی تارومارشده وازجملۀ 12 هزارسرباز او، فقط 7 هزاربپای دیوارهای کرمان رسیده وبمحاصرۀ شجاعانه آن میپردازند. همزمان با این عملیات، او دوباره کوشش میکند تا سلطان حسین را درجانب غلط قضیه قرارداده و مراقبت حکومت را کم سازد، لذا به شاه مینویسد که محاصرۀ کرمان فقط بخاطرمجبورساختن حاکم آن ولایت جهت تامین تدارکات و پرداخت مصارف ارتش بخاطرمنافع شاه پارس بوده است.

 

دراینجا تعداد زیاد یاغیان پارسی به محمود پیوسته و محمود بزودی کمبودات ارتش خود را ازایشان جبران میکند. محمود شهر را تحت فشارسخت قرارمیدهد تا اینکه درجریان چند روزتسلیم میگردد؛ بآنهم محمود فکرمیکند ضروراست باشندگان را بخاطرمقاومت ضعیف ایشان مجازات کند، اما نه فقط آنها بلکه تمام مردم نواحی آنرا. درجریان چهار ماه سربازان او مصروف غارت بوده و چنان اضافه رویهای غیر قابل تصوری مرتکب میشوند که بالاخره توسط یک جنرال پارسی بنام لطف علی خان (که بکمک شهرمورد تهاجم وبا یک نیروی بسیارقوی مارش میکند) مورد حمله قرارگرفته وسربازان او را فرارمیدهند. میرمحمود چنان شکست میخورد که مجبورمیشود بسرعت به کندهارعقب نشینی نموده وبا خود فقط بقایای مصایب ارتشی را میآورد که با چنان شوقی برای اشغال پارس با خود برده بود! شاید حتی یکنفرهم جان سالم بدر نمیبرد اگرشیطان بزرگی که بالای سرنوشت آن امپراطوری سایه انداخته، مانع پیشرفت این فرماندۀ پیروزمند نمیشد. لطف علی خان یگانه جنرال خوبی بود که دراختیار شاه قرارداشت، اما بعوض تقدیرازاین پیروزی درخشانی که بدست آورده بود، ازفرماندهی محروم وبه زندان انداخته میشود. یک دسیسه دربار که منشای آن، وزیراست باعث این توطیه غیرعادلانه میشود، چون نامۀ میرمحمود بطورخاینانه توسط اوبه شاه سلطان حسین تفسیرغلط میشود. درحالیکه اگرمیرمحمود شکست داده نمیشد منافع مهم دیگری اورا مکلف میساخت تا آن ولایت اشغالی را ترک کند، چون اواطلاع یافته بود که عقب او بطورجدی مورد تهدید قراردارد. بیرم سلطان لکزی حاکم فراه وملِک جعفرخان سیستان با ایجاد اتحادی، یک قسمت ولایت کندهار را تحریک نموده بودند که بمقابل حاکم خویش قیام کنند. آنها با پشتیبانی چند هزارنفر، حتی میتوانستند شهررا بنام شاه حسین تسخیرکنند، اما توسط میرحسین برادرمیرمحمود بیرون رانده میشوند. لذا میرمحمود برگشت خود را سرعت بخشیده و موجودیت او بزودی نظم را برقرارمیسازد. اما تصمیم او برای یک لحظه هم لرزان نمیگردد، چون اوبطورعاقلانه تمام آنچه را گذشته، بررسی نموده وخطا های خود را ارزیابی میکند. علت شکست اوعمدتا جهالت بوده است تا شجاعت – لذا اصلاح او برایش سهل بنظرمیرسد: شجاعت وهوشمندی ایکه اودرتهاجم مرگبار1720 نشان میدهد باعث اطاعت وتحسین سربازانش شده و اورا قادرمیسازد با زحمت کم، یک ارتش بزرگ دیگر را فراهم سازد، ارتشی که کمترازاولی نمیباشد. افغان های هرقبیله حتی آنهائیکه درولایات هرات، کابل وحتی هزاره زندگی میکردند بسرعت بنزد روسای میشتابند که وعدۀ غنی ساختن آنها را با غنایم حاکمان قدیمی خویش میدهند. بلوچهای مسکون درجنوب هلمند نیز او را با یک قطعۀ چند هزارنفری تجهیز نموده ومیشود تا انتقام فجایع تحمیلی توسط لطف علی خان را بگیرد.

 

پس ازتقررمیرحسین برادرش بحیث نایب کندهار، او دوباره درجنوری 1722 درراس یک ارتش28 هزارنفری وبا انتقال تدارکات کافی(بخاطر جلوگیری ازمحرومیت ارتش خویش که بهنگام تهاجم اولی ازکمبودغذا و علوفه زحمات زیادی متقبل شدند) داخل پارس میشود.

 

میرمحمود این کمپاین را با قطع سریع سیستان شروع نموده، بدون هیچ مانعی به قلعۀ بام رسیده وبرای چند روزدرآنجا باقی میماند. او این قلعه را ترمیم وبا مواظبت زیادی تقویه نموده وآنرا بیک دیپوی مهم تدارکات ومهمات جنگی تبدیل میکند. به گارنیزیون خویش فرمان میدهد تا تمام جواری باشندگان منطقه را که بیشترازضروریات ایشان است جمعآوری نموده و هم تعداد زیاد حیوانات باربری تهیه سازند، تا زمانیکه دستور حرکت صادرمیگردد. فرماندهی این محل مهم را به یکی ازاقارب خود بنام نورالله خان میسپارد که یک مرد شجاع و پرانرژی بوده و به وفا داری اواعتماد دارد؛ باینترتیب با تکمیل آمادگیهای خویش، به پیشروی شروع نموده، به کرمان رسیده ومیخواهد آنرا محاصره کند، باشندگان آن تقریبا بدون هیچ مقاومتی دروازه های شهررا بازمیکنند: اما گارنیزیون شهرکه متشکل ازافراد انتخاب شده است تسلیمی را نمیپذیرد. فرمانده به رئیس افغان مینویسد، اگرهدف او گرد آوری ثروت بزرگ و رسیدن به تخت شاهی پارس است، وقت خود را ضایع ساخته و منابع خود را بیهوده درمحاصرۀ محلی مصرف نکند که برای ده سال تدارک داشته و مدافعین آن مصصم اند تا خود را در زیرخاکسترآن دفن نمایند، بعوض اینکه تسلیم شوند؛ همچنان میافزاید، اگرمیربخواهد بطرف اصفهان مارش کند ومحاصره او را برطرف سازد، حاضراست برایش 18 هزار تومان بخاطر جبران کمپاین او بپردازد. محمود این شرایط را قبول میکند، نه باین علت که عزت ارتش خود را نگهدارد بلکه بیشتر باین علت که او توپخانۀ سنگین ندارد تا محل را تخریب نماید – زیرا یگانه توپهای که دراختیارداشتند آنهای بودند که درپارس آنرا بنام زنبورک نامیده و برای این مقصد کاملا غیرموثربودند. تعداد آنها حدود یکصد عدد بوده و توپی بوزن یکصد تا دوصد پوند را حمل میکرد، هرزنبورک توسط یک شتر با نفرتوپچی آن حمل میگردید.

 

محمود بطورمستقیم پول موافقه شده را اخذ نموده و ازطریق راه مستقیم یزد بسوی اصفهان حرکت نموده وکوشش میکند با یک حملۀ گذرا یزد را نیزتسخیرکند؛ اما با اجرای چندین حمله وآنهم توسط شجاعترین سربازان خویش موفق نگردیده ولذا ازمحاصرۀ آن صرفنظرمیکند. بنظرمیرسد هر تاخیری باعث ضیاع وقت گرانبهای اومیباشد، لذا او بمارش خود بطرف اصفهان ادامه میدهد بدون اینکه خود را ازعقب زحمت دهد، چون منطقه آنقدرعاری از سربازان دشمن است که اضطرابی دراین مورد ندارد. در مسیرعملیات خویش هرجایئکه ممکن است تدارکات بدست آورده وبا خود ذخیرۀ بزرگی را انتقال میدهد که درهر زمان ازدهکده های مسیرراه تجدید میشود. باینطریق او به دهکدۀ گل آباد میرسد که ده میل ازاصفهان فاصله دارد، بدون اینکه یک پارسی را ملاقات کند که با عبور اومخالفت نماید. اودراینجا ارتش خود را مستقرمیسازد که بعلت سختی و خستگی اززمان حرکت ازکندهار وجنگهای کرمان و یزد کاهش یافته است؛ اما این ضایعات را توسط چند هزارگبری ترمیم میکند که آنها نیز کمتراز افغانها خواهان انتقام ازحاکمان مشترک خویش نمیباشند. محمود زمانی که به گل آباد میرسد، 23 هزارجنگجوتحت فرمان خویش دارد، اما باجود شهامت شان بسهولت نابود میشدند اگر پارسیان دراینزمان دارای کمترین درکی ازاحساس ملی بوده وبا خاطرات عظمت وشکوه باستانی کشورشان تحریک میشدند؛ اما این مردم بیچاره از شاه ضعیف خود فقط آموخته بودند چطوربربدبختی های خود سوگواری و بر بیچارگیهای خود ماتم نمایند بعوض اینکه ازطریق مبارزه دلیرانه ازآن جلوگیری کنند، فقط درآخرین لحظات، پول واسلحه دربین مردم توزیع شده وتصمیم میگیرند ازپایتخت امپراطوری دفاع کنند.

 

ارتش میرمحمود درشرایط رنجوری به گل آباد میرسد: لباس مندرس آنها بزحمت میتواند آنها را بپوشاند؛ آنها ازذخایرجنگی محروم میباشند؛ بدون استثنا، شمشیر یگانه سلاحی است که آنها میتوانستند ازآن بهره گیرند و توپخانۀ سبک آنها برای محاصره مناسب نمیباشد. اصفهان برخلاف، در پهلوی نفوس خود که درآنزمان بیش از600 هزارتخمین میشد دارای یک گارنیزیون 60 هزار نفری میباشد؛ دیوارهای شهرمستحکم ودارای یک توپخانۀ خوفناک است. اما متاسفانه روحیۀ ارتش بسیاربزدلانه وخرافاتی بوده ودرآنروزها برای یک وزیر، بهتراین بود تا شاه را فریب دهد ویا با مباحثات تیولوژیکی تملق وجانبداری نماید، بعوض اینکه وظایف خویش را اجرا کند. یکی ازجنرالهای مطلوب او فتح علی خان قاجار، شاه حسین را متیقین میسازد که اوازیک زن پیر استرآبادی شنیده که اگر دو پای یک بز نر را با 325 دانه نخود درآب جوشانده ودربالای آن یک دختر باکره 1200 دفعه کلمۀ "لا اله الالله" را تکرارکند، شوربای تهیه میشود که اگر کسی آنرا بخورد نامرئی میگردد: لذا شاه خرافاتی فرمان میدهد که ارتش او روزانه با شوربای بزتغذیه شوند. هزاران چرندیات دارای این اثرات فرمان داده میشود؛ درآنجا فقط یک یا دونفری بودند که مغزمتفکرداشته، با وضع ناهنجارامور برانگیخته شده وکوشش میکردند تا روحیۀ درحال سقوط گارنیزیون را بالا ببرند؛ مگربا درنظرداشت ضعف شاه، آنها وچند نفری که بآنها وفاداربودند، بزودی قربانی برخورد سبک مغزانه آنها میشوند. فقط به خائنین گوش داده شده و فرماندهی ارتش بایشان سپرده میشود؛ هیچگونه تفاهمی دربین ایشان وجود نداشته و روزانه یکی برضد دیگری مصروف اعمال ناجوانمردانه، خیانت و حماقت میباشند.

 

اعتماد الدوله (نخست وزیرشاه) و والی عربستان (رئیس ستاد ارتش) همیشه دارای نظریات مخالف میباشند. اولی اظهارمیکند، چون اینها تا کنون چیزی انجام نداده اند بجزاینکه بافغانها اجازه دهند تا درزیردیوار های اصفهان برسند، لذا بهتراست درموقف دفاعی قرارداشته وبگذاریم مصروف مساعی بیهوده باشند؛ اما والی بدون درنظرداشت نظریات آن شخصیت برجسته، تقریبا هرروزدراطراف قرارگاه دشمن طوری به زد وخورد میپردازد که بعوض اینکه بمنافع سلطنت باشد بیشتربمنافع میر محمود است. افسران زیردست اونیزمرتکب چنین خطاها میشوند؛ یورش ها بدون قضاوت وبدون نظم بوده وارتش پارسیان دراولین تاخت و تازها میبازند، بعلاوه، خصومت موجود دربین فرماندهان باعث تصادمات روزمره دربین ارتش شده وغالبا با خونریزی پایان مییابد.

 

یک شورای جنگی توسط شاه ساخته شده وشخصا آنرا رهبری میکند، درآخرتصمیم گرفته میشود یک حملۀ عمومی بالای افغان ها صورت گیرد. محمود فقط 20 هزارمرد جنگی دارد که باید درمقابل پارسیان بایستد، لیکن قدرت این نیروها بعلت اعتقاد به پیروزی وشجاعت آنها سه چند افزایش یافته است: آنها بتعداد نفرات دشمنان اعتنا نداشته و کور کورانه ازشهزادۀ اطاعت میکنند که همدرد آنها بوده و فرماندهی را کاملا دردست خود دارد؛ درحالیکه پارسیان بچندین بخش تقسیم شده، تماما مستقل ازهمدیگربوده، فرمانهای مختلف میگیرند و اساسا فاقد آمیزش و اراده میباشند که عناصرعمدۀ پیروزی نظامی اند. در بامداد 8 اپریل 1721 پارسیان شهررا ترک گفته وبا سردرگمی بزرگ بقرارگاه افغانها حمله میکنند. اعتمادالدولت و والی عربستان نمیتوانند در فرمان جنگ به تفاهم رسیده ودرنحوۀ حمله نظریات موافقی پیدا کنند؛ لذا هریک با قطعۀ تحت فرمان خود، مطابق میل خود وبدون پشتیبانی همدیگر بحمله آغاز میکنند.

 

دراول اعتمادالدوله غیرفعال باقی مانده، موقف دفاعی گرفته و منتظر میشود تا افغانها پیشروی کنند، این طرح توسط اکثرجنرالهای دیگرتائید میشود. اما والی یکمرد کم اندیشه وتند مزاج باین اقدام غیرفعال با دیدۀ خفت نگریسته وبدون گوشدادن به مشورۀ دوستان خود فریاد میکند، "ما اینجا نیامده ایم تا فکرکنیم، مگرجنگ". با این کلمات، او به مردان خود فرمان پیشروی داده، به جناح چپ یورش برده و در وهلۀ اول، راه باز میکند. حال ضروربود با مساعی کم، افغانها را برگردانده وآنها را کاملا تارومارکرد؛ اما عربها که بیشترمایل غنیمت اند تا پیروزی، به قرارگاه میرمحمود یورش برده و مصروف غارت میشوند. اعتمادالدولت میبیند که والی مصروف شده است، بطرف راست افغانهای حمله میکند که می خواستند بالای عربها حمله کنند؛ اما امان الله خان با استعداد ترین لیتنانت میرمحمود وفرماندۀ این قسمت، با درک تمایل او، با او مقابل شده و برای مدتی درمقابل پارسیان عقب نشینی میکند؛ بعدا فورا مکث نموده، گروه خود را باز و یکصد زنبورک خود را ظاهر میسازد که در یک لحظه طوفان توپ ها را درصفوف آنها میبارد. دشمن، بعوض دویدن فوری بطرف توپها که نمیتوانستند فورا برای فیردیگرآماده شوند، ناگهان مکث نموده و بالاخره فرارمیکنند. امان الله با استفاده ازاین لحظۀ مناسب، با سواران خود بالای فراریها حمله نموده و یک کشتارمهیب براه میاندازد؛ توپخانۀ آنها نیزکه متشکل از24 توپ کالیبرکلان بوده ودرعقب خود جا گذاشته بودند بدست آمده و برعلیۀ ارتش شاهی برگردانده میشود. ازاین لحظه تارومارشدن پارسیان کامل شده و سربازان بعوض ورود به اصفهان، هریک بطرف ولایت خود فرارنموده و منتظر پایان حوادث میمانند. افغانها دراین جنگ غنایم گزافی بدست میآورند که از25 هزار سربازپارسی درساحه باقی مانده است: دربین ایشان رستم خان قلی آغاسی رئیس بردگان واحمدخان رئیس توپخانه (دوافسربسیارمهم ارتش) وجود داشتند.

 

این حادثه آشفتگی بزرگی دراصفهان براه انداخته وشاه، شورای جنگی دیگری تشکیل میدهد واعتمادالدوله پیشنهاد میکند که شاه باید بدون معطلی پایتخت را ترک نموده، به خراسان عقب نشینی کرده وازآنجا با درخواست ازافراد وفادارخویش، یک ارتش قدرتمند بوجود آورده و با برگشت، اصفهان را ازمهاجمین افغانی نجات دهد. والی عربستان که سربازانش درجنگ آخری بسیاربد برخورد کرده وعلت اساسی شکست شده بودند بازهم نظردیگری داشته وموافقت شاه ضعیف را دراثرنفوذ خائنین و ترسوهای حاصل میکند که کورکورانه بخرابی خودش رضائیت میدهد. او فرماندهی کل ارتش را به والی اعطا میکند؛ ولی با تمرکز قدرت دریکدست اونمیتواند وحدت بیشتری درعملیاتهای بعدی کمائی نماید. شکستهای پیاپی که پارسیان را مضمحل نموده است بعوض باز نمودن چشمهای شاه به عجزوبی ظرفیتی جنرالهای خود، باعت افزایش تمایلات مضحکی میشود که همیشه به شکست های قسمی منجرشده و بالاخره ارتش را آنقدرضعیف ودلسرد میسازد که سربازان اوازترس نمیتوانند ازدیوارهای شهر بیرون بروند.

 

درحالیکه شاه حسین سرنوشت امپراطوری خویش را بچنان مرد کم ارزش میسپارد، میرمحمود باوجودیکه یک اشغالگراست، دستخوش ظالمانه ترین اضطراب میباشد، چون تعداد زیاد سربازان اوبدون قدرت استخدام بیشتربشدت کاهش مییابد؛ کوچکترین چرخش بخت بطرفداری پارسیان میتواند میرمحمود را دریک موقعیت بسیاربحرانی قراردهد؛ درچنین یک لحظۀ بی تصمیمی و دودلی است که او ازدادن فرمان به جنرالهایش ابا میورزد. با دریافت این اطلاع که اصفهان پس از این پیروزی نیزتسلیم نمیشود، اورا بفکرعقب نشینی به کرمان وتنظیم مجدد ارتش خویش میاندازد؛ مگربا شنیدن زنگ خطردرشهر و اینکه تدارکات رو به اتمام است، امید او دوباره احیا شده وانگیزۀ برای انصراف او از عقب نشینی میشود. بعوض حفظ ثبات که غالبا یک قضیۀ نزولی را نگهمیدارد وبعوض جنگیدن پرانرژی با دشمن خود، دیده میشود که شاه سلطان حسین، جاه وجلال امپراطوری را ازطریق باتلاق کشانیده و با تعقیب مثال حاکم کرمان خویش، ازدشمن خود درخواست میکند تا دربدل مقدارپول هنگفت، قلمروی پارس را تخلیه کند. این آشکاراست که پیشنهاد اوازترس و نا امیدی سرچشمه گرفته است؛ میرمحمود متیقین میشود که بزودی  آقای شهرخواهد شد اگر در سرمایه گذاری محل پشتکار بیشتر بخرچ دهد. اوساعتوار میبیند که جنرالهای  پارسی مرتکب خطاهای عظیمی شده و حتی ساده ترین تدابیربرای بقای خویش را نادیده میگیرند. اومیداند که مشاورین بی تدبیروجاهلی بشاه مشوره میدهند که ناگزیر باعث سرنگونی اومیشود؛ تمام این اوضاع واحوال اورا مصصم میسازد که طرح عقب نشینی خویش را ترک گفته و پارسیان را با قدرت بیشتری تحت فشارقراردهد.

 

خطاها و یا درحقیقت خیانتهای اشراف پارسیان، محمود را قادرمیسازد تا شهررا توسط یک خط سنگربندی محاصره کند که دفاع آن با یک ارتش کوچک ناممکن میباشد، اگروالی کوچکترین تلاشی برای راندن آن بخرچ میداد؛ اما او قطعات ضعیفی را بطورمتوالی بمقابل افغانها میفرستد که بطورنادرست هدایت شده ودرهرحمله ناکام میمانند. محمود فرح آباد و جلفا را که والی ترک نموده، با حمله تسخیرمیکند، صرفنظرازمقاومت قهرمانانۀ باشندگان آن، رئیس ستاد کمترین تظاهری بطرفداری آنها نشان نمیدهد؛ فرض میگردید که تعصب این وحشی ها با تخریب جلفا جبران شود، زیرا این محل توسط عیسویان ارمنی مسکون گردیده بود. بطور مختصر، والی وسربازانش همیشه بصوبی میرفتند که دشمن آنجا نبود؛ اگراوبا افغانها مواجه میشد، بازهم با بهانه های پوچ عقب نشینی میکرد؛ او درحضور شاه با جملات بلند بالائی لاف میزد، اما وقتیکه  باید انرژی و اراده نشان دهد، همیشه دریک حالت غیرعملی باقی میماند.

 

محمود بادرک اینکه اودرتمام جوانب پیروزاست، خط محاصره را تنگتر میسازد ولی آنها کمترین کوششی برای بازرسی این عملیاتها انجام نمی دهند: آنها که با ستمگری وتعصب خرافاتی دربار زبون شده بودند، بطور کامل درمانده وبیچاره بنظرمیرسیدند؛ درحالیکه افغانها با موفقیتهای خود مغرورشده و با داشتن امیال مردم که آزادی خود را بدست آورده اند، با بزرگترین اشتیاق میجنگیدند. آنها بطور محتاط راهها را بررسی نموده، کاروانهای تدارکاتی را که سعی داشتند داخل پایتخت شوند قطع کرده، ماحول را با آتش و شمشیرخوابانیده و فقط چیزهای را نگهمیداشتند که برایشان ضروری بود؛ تا اینکه این منطقۀ بسیارغنی و حاصلخیز بیک دشت خشک تبدیل شده ودرآن هیچ چیزی دیده نمیشد، باستثنای استخوان های آدم واسپ و مخروبه های سوختۀ ودهکده های متروک.

 

درآغازجنگ، مردم دهکده ها بعلت حملات وغارت به پایتخت روی می آورند، جائیکه هیچگونه دفاع وجود نداشته و موجودیت آنها فقط باعث افزایش قحطی بیشتر گردیده و بزودی چند هزار شهروند قحطی زدۀ اصفهان خود را از استحکامت پائین انداخته وازشهرفرارمیکنند، بامید رسیدن بشهرهای که غذای وافرداشتند. اما افغانها که ازنزدیک مراقب بودند، آنها را بدون ترحم سلاخی کرده وفقط یکتعداد بسیارکم موفق به فرارمیشدند؛ با وجود عواقب آشکارچنین کاری، کتله های وسیع مردم روزانه به چنین تلاش پرمخاطره دست میزدند. اجساد انسانها درهمه جا دیده شده و نیازمند خاکسپاری بودند، درحالیکه اجساد تعداد زیادی در سطح زنده رود شناوربوده و آب خون آلود آن دیگرحتی برای مصارف عادی زندگی مناسب نمیباشد؛ درنهایت، این آب نیزبه پایتخت نمیرسد، چون افغانها تمام کانالهای را قطع میکنند که به شهرآب میرساند؛ تانکهای آب برای مصرف شهرکافی نبوده وتشنگی نیزبه گرسنگی افزوده میشود. بزودی تمام انواع تدارکات بشهرقطع گردیده؛ چند شتروحیوانات باری باقیمانده بچنان قیمت بلندی فروخته میشوند که فقط مردان بزرگ دربار میتوانستند آنرا خریداری نمایند؛ مردم بچنان حالتی میرسند که مجبور بخوردن ناپاک ترین حیواناتی میشوند که مذهب ایشان نتنها خوردن گوشت آنها را حرام میداند، بلکه حتی تماس کردن با آنها نیزحرام شمرده میشود. شب هنگام باشندگان یک قسمت شهربقسمت های دیگر میروند تا چیزی دریافت نمایند اما غالبا نتیجۀ آن، صحنه های خشونت وخونریزی میباشد؛ موارد زیادی دیده میشود که پدربمقابل پسرمسلح شده و برادر به مقابل برادر؛ عواطف ومهربانی دربین اعضای خانواده کاملا ازبین میرود؛ آنها به همدیگر بحیث دشمنان خونین دیده و بر سر یک توته یا پارچۀ غذای میجنگیدند که برحسب تصادف پیدا میکردند. سرانجام تمام انواع گوشت ناپدید شده و درختان نیز از برگ و پوست بغرض ارضای گرسنگی این موجودات تیره روز خالی میگردد که درجستجوی زباله، فضولات و فاضلابهای عام افتاده و با هرنوع ماده نرمی زندگی میکنند صرفنظرازاینکه هرچه باشد. پارچه های کهنه چرم را ترنموده، جوشانده و با اشتها میخورند؛ پلستردیوارها با بورۀ اره مخلوط شده و به غذای تبدیل میشود که بعضی اوقات باعث مناقشات خشمگین تا سرحد مرگ میگردد. نفوس اصفهان که چند ماه قبل بسیار صحتمند، خوشقلب وغنی بودند حالا به تودۀ موجوات لاغر، رنگ پریده و بدخلق تبدیل شده و به مشکل میتوانستند درکوچه ها و محلاتی راه بروند که پوشیده از اجساد هموطنان آنها بوده وخیلی وحشتناک است اگرگفته شود که بعضی اوقات آنها را میخوردند تا رفع سد جوع کنند. تعداد زیادی بزندگی خود پایان میدهند تا ازاین رنج وعذاب خود را رها سازند. دربین تمام این مصایب ترسناک، مردم تا آخرین دم به شاه خویش وفادارمیماند که از رسیدن زود هنگام پسرش طهماسب اطمینان میدهد. این شهزاده با طفره روی از نظارت افغانها موفق بفرارشده و بطرف شمال امپراطوری میرود، جائی که توقع دارد ارتشی فراهم نموده وبرای نجات اصفهان مارش کند؛ اما پنج ماه میگذرد بدون اینکه اثری ازاو پدیدارشود، باشندگان ازبازگشت او نا امید شده وازشاه میخواهند به مصایب آنها پایان دهد. این شاه ضعیف النفس با اضطراب ازشرایط هولناک مردم خود تصمیم میگیرد بآن خاتمه دهد؛ زیرا دیگرنمیتواند دفاع را طولانی سازد. تمام ارتش او ازبین رفته، چند سربازیکه درپارس مانده، در ولایات دور دست قرارداشته و تعدادی ازآنها بخاطرمنافع جاه طلبانۀ روسای خویش از وضع فلاکت بارکشور بهره برداری نموده، باهم متحد شده و قدرت های مستقل ایجاد میکنند.

 

هشت ماه ازآغازمحاصره سپری میشود، وقتی در14 صفر1135 ق مطابق 23 اکتوبر1722، شاه سلطان حسین با مشایعت افسران بزرگ دربارخود شهررا ترک گفته، بقرارگاه میرمحمود آمده وبا تمام رسمیات، شمشیر و تاج صفویان را باو بحیث شاه امپراطوری پارس تسلیم میکند. درعین روز، مهاجمین اختیارتجهیزات نظامی و موسسات عمومی را بدست میگیرند، اما پس ازپنج روز، ورود پیروزمندانه خود باصفهان را جشن میگیرند. اولین اقدام او تهیۀ مسکن برای شاه سرنگون شده و مقداری هزینه جهت رفع ضروریات او میباشد؛ دومین اقدامش، فرمان قتل عام سربازان باقیمانده درشهراست، نه بخاطرانتقامگیری ازمقاومت آنها، بلکه بیشتربخاطرایجاد ترس ووحشت دربین آنهائیکه بخواهند تحت فرمان شهزاده طهماسب کوششی برای تجدید منازعه نمایند. این قتل عام سه روزکامل طول میکشد، تا اینکه میرمحمود فرمان توقف آنرا داده و خودش مصروف اعادۀ آرامش وامنیت پایتخت میشود. میرمحمود با داشتن کمترین اعتماد درقدرت ادارۀ افغانها (کسانیکه تا اینزمان، هرگز درهیچ امراجتماعی سهمی نداشتند) وهم باورنکردن به وفاداری پارسیانی که جدیدا تابع حاکمیت اوشده بودند، دو کارمند را درراس هرادارۀ دولتی میگمارد – یک افغان و یک پارسی؛ اولی جهت مراقبت دومی ودرعین زمان فراگیری تمام آنچه برای فهم اومفید میباشد.

 

میرمحمود جهت حفاظت اشغال شدگان ازتوهین واهانت، نظم شدید در ارتش وعدالت منصفانه درمقابل همه برقرارنموده و بزودی میتواند احترام پارسیان را بخود جلب کند. روسای پارسیان یعنی خائنین به شاه را که درجریان محاصره باو معلومات میدادند، با شدت بیشترمورد توبیخ قرارمیدهد؛ اما برای والی عربستان یک استثنا قایل میشود که زندگی او را مطابق پیمانی نجات داده واگراو هم پیروزشود چنان خواهد کرد؛ وهم بخاطرفرصت ندادن به تفسیرهای غلط، کسانیرا که به سرنوشت شاه حسین وفادارمانده بودند، مورد قدردانی قرارمیدهد.

 

تا روزیکه میرمحمود بچنین مقام بلندی نرسیده است برخورد اوهمراه با عواطف بزرگوارانه میباشد؛ اما از وقتی که او احساس میکند بطور مطمئین دربالای  تخت صفویان جلوس نموده است، نحوۀ برخوردی انتخاب میکند که درخشش اقدامات قبلی اش را تیره و لکه دار میسازد؛ درنده خوئی ذاتی و سبعیت فطری افغان ها که برای مدتی منکوب شده بود بزودی عظمت خود را ازسرمیگیرد؛ او حتی درمقابل کسانیکه با بزرگترین وفاداری به او خدمت کرده بودند مظنون و ظالم میشود. لیکن با وجود ستمگری خویش، کوشش میکند پارس را با ادارۀ سالم خود در آرامش نگهداشته و سلطۀ خویش را بالای ولایاتی گسترش دهد که صلاحیت او را برسمیت نمیشناختند. او شاید موفق میگردید، اما بعلت تغییراتی که در شخصیت او بوجود آمده، هر روز بیشتر و بیشتر ظالم ترمیشود.

.

 

قبلی

 


بالا
 
بازگشت