مریم محبوب:

عبور از تاریکخانهء

 

((آنسوی وحشت))

 ادعایی ندارم که بیشترین کتابها را خوانـده ام،  اما همیشه با مطالعه و کتاب هـــمدم بوده ام. بخــش عمده ی از زندگی ام - از آن سالهای کم سالی تا این سالهای پرسالی - را با کتاب سر کرده ام، ولی این روز ها کتابی بدستم رسیده که خیلی تکان دهنده و مطالعه هیچ کتابی به  این اندازه  حیرت برانگیز ، گیچ کننده و حوادث اش افسانوی  و حتی  وحشت آور  و مملو از حقایق تلخ و گریه آور زندگی نبوده است . بخصوص اینکه کتابی به این پیمانه پرفراز و فرود را از زندگی خویشتن و خاطره های دردناک خود، هموطن افغان ما (( حمید نیلوفر )) ، به تحریر درآورده باشد .

 کتاب (( آنسوی وحشت )) خواننده را  به آگاهی و درکی از یک حقیقت تلخ و پنهانی میکشاند  که نویسنده کتاب، خود، کاشف و مکشوف آنست . در واقع خود نویسنده جزء از این حقیقت تلخ است که درجامعه ما جاریست و ما بی خبر ازان و یا با کراهت و نگاه آماسیده به ریشخند  و تمسخر از کنار آن عبور میکنیم  .

 

حقیقتی از بدنه ی واقعی جامعه  ما، که تاکنون  برای شناخت و واقعیت حضوری آنها و شنیدن صدایشان ، گوش های ما کر ، زبان ما گنگ و  چشمان مان کور بوده است. نه تنها ما چنین بوده ایم که تاریخ نسلهای ما نیز روال نابینایی خود را در اغماض از پذیرش چنین حقانیت روشن و برحال ، از سر گذرانیده و مسیر خود را با بی تفاوتی طی کرده است .

 اگر بگویم که با خواندن این کتاب به دریافت هایی که تا پیش از آن بدان آگاهی نداشته ام  رسیده ام ، اغراق نکرده ام .

 

از نظر من هر کسی که با دیدگاه انسانی و ارزش های حقوقی ، به مطالعه این کتاب می پردازد،  به معنای اینست که از تجربه دلخراش و قابل لمسی عبور میکند و ناگهان در می یابد که چیزی بر دریافت هایش افزوده و چیزی از باور هایش کاسته شده است . در اینجاست که شناخت ها و  آگاهی ها و ادعاهای روشنفکرانه اش ، برایش سوال برانگیز میشود . چنین فردی اگر انسان صادق و صمیمی با خودش باشد پی میبرد که شناخت و درک او از جامعه با داشتن این همه ادعاهای دانشگاهی و روشنگری ناقص بوده و چه بسا که خود نیز یکی از  ناقض کننده گان و توهین کنند گان و مسخره کنندگان افراد  قشری از جامعه بوده که آنها دو جنسه اند و درافغانستان ( ایزک ) خوانده می شوند .

 کتاب خاطره نویسی (( آنسوی وحشت )) نه داستان و خیال پردازی هنرمندانه برای سرگرمی دیگران است و نه هم افسانه یی که ساخته و پرداخته ذهن و تخیل نویسنده آن باشد ، بلکه یک حقیقت  تعجب برانگیز و در حین حال وحشتناکیست که ذهن و روان خواننده  را، ولو خواننده سواد اندکی اگر هم داشته باشد از جهنم نادانی و جهالت و نابینایی ، از میان سنت های هول برانگیز و تاریکخانه های تربیتی و آموزشی و از اعماق باور های تلقینی متحجر ، به بیرون پرتاب میکند و او را تمام قد در برابر  آیینه یی قرار می دهد که انعکاس دهنده ء پلشت ترین و مشمئز کننده ترین و تهوع آورترین  جفا ها و کردار های  نا بخشودنیست که چنین بی رحمانه براین انسانهای تمام عمر رنج کشیده و تحقیر شده سرزمین ما روا داشته شده و می شود . 

 

(( آنسوی وحشت )) گوشه ی از خاطرات  نویسنده و در واقع سرنوشت و سرگذشت هزاران دیگریست، که با بی مهری خدا و خلق خدا مواجه بوده اند  .

 

  حمید نیلوفر، در این کتاب بخشی از زندگی خویشتن  را از دوران کودکی تا جوانی، از ظلم ها و ستم ها و بی تفاوتی اطرافیان ، از رنجها و افسردگی های غربت، از بیم ها و نا امیدی های مهاجرت، از جنگها و ستیز های سرسختانه خود با شیوه برخورد های غیر انسانی دفاتر حقوق بشر و دفتر ملل متحد در ترکیه، از ترسها و خوف ها و گرداب های سفر خود در پاکستان، ایران، ترکیه و یونان  بیان می دارد و  خواننده خود را با حوادث و سوانح باور نکردنی و حیرت آوری رویا روی می سازد که  هضم و گوارش آن چندان آسان به نظر نمی آید .

 

این کتاب ظاهرا" خاطرات و سرگذشت نویسنده آنست اما آغاز کتاب و طرح ماجرا ها و حوادثی که کتاب را از ابتدا تا انتها به هم پیوند می دهد، از حد خاطره نویسی فراتر می رود و ناگهان برای خواننده این تصور دست می دهد که در دنیای افسانه ها سیر می کند و در آیینه ذهن و تخیلاتش شخصی بنام حمید نیلوفر را می بیند که با هزاران زخم نشسته در تن و روان  ، چنان قهرمان اساطیری از میان همه ی این زخمها و داغ ها و از عمق این دریای وحشت عبور می کند و خود را با هزاران زحمت و تلاش تا این سر جهان می رساند تا روایتی به این صعبناکی را برای ما بنویسد .

 

حمید نیلوفر که پیش از نوشتن این کتاب ، با نوشتن و قلم زدن سر و کار ندارد و در قلمرو خاطره نویسی و نویسندگی بیگانه است ، برای تسکین دل دردمند خویش و برای دفع درد ها و فشار های که متحمل شده است ، دست به قلم میبرد و در نخستین تجربه اش ،  با شهامت و دلیری ، یک تنه در برابر کهن بیخ ترین سنتهای خشن و غیر انسانی جامعه خود می ایستد و می جنگد . وی با گفتن حقایق  دردناک و شرح رنج نامه خود ، و لو با زبان برهنه و عریان ،  با نثر ساده و روان  اما با کلمات غیر معمول در فرهنگ ادبی و خاطره نویسی ما ،  پرده از روی بی خردی و جهالت زمانه ما بر می دارد .

 

 (( آنسوی وحشت )) حوادث را  بی پرده و صریح بدون هیچگونه ملاحظات تعارفی و خجلت زده گی های ریاکارانه ، بیان می دارد و با شجاعت بی نظیر ، پرده خود سانسوری را از هم می درد و بدور میریزد و باری ، با این برهنه گویی ، وحشت سرکوب سالیان دراز ذهن و روان را از خود می راند و خویشتن خویش را آزاد می سازد و ازینجاست که به خود باوری دست می یابد و در آوردگاه هویت خاص خود ایستاده می شود و خود را برای همگان می نمایاند که اینست واقعیت وجودی من ! من هیچ شرمی از واقعیت هستی خود ندارم و به شما نیز دیگر اجازه نخواهم داد که مرا انکار کنید !

 

   کاربرد کلمات برهنه جنسی و الفاظ رکیک که کاربرد روزمره دارند و در زبان مروج و روزمره مردم به طور وسیعی متداول اند و نویسندگان ما حتی در ضرورتی ترین پرداخت های هنری از ذکر آن،  همیشه خود سانسوری کرده اند ، اما در این کتاب شجاعانه به کار می رود که از خصوصیات نادر خاطره نویسی  در ادبیات ماست .

  بیان بی پرده حوادث و عریانی گزارشات جنسی نویسنده ، تاکنون در قلمرو نوشته و ادبیات ما جای نداشته از این روست که این کتاب می تواند  نخستین کتابی در ضدیت با خودسانسوری و تلاش موفقانه در تابو شکنی و طرد سنتهای خرافاتی اجتماعی باشد .

 کتاب (( آنسوی وحشت ))  از قشـری اجتماعی ای دفاع می کند که از شدت توهین و تحقیر و مسخره سازی های مردم ، هرگز در جامعه سربالا نکردند  و از بیم ابله گویان حضور خود را پنهان نمودند .

 

 ( ایزک ) ها که  فیصدیی محدودی از مردم را تشکیل می دهند  در کشور ما از سر گذشت و سرنوشت حیرت آوری رنج می برند وحمید نیلوفر که خود علاقه دارد که او را (( ایزک )) بنامند ، در کتابش در واقع خاطرات این دسته از مردم محروم را که از دید جامعه نادیده گرفته شده اند ، به تحریر درآورده است . 

 

وی در جایی از کتاب برای خواننده چنین می نویسد :

  (( ما هفت خواهر و برادر هستیم . به ترتیب سن و سال بزرگترین همه مان خواهر بزرگم هنگامه، بعد از او افسانه، دو تا برادرانم نوید و ولید ، خودم ، خواهر کوچکترم جــانانه  و کوچکترین همه مان خواهر کوچکم مستانه است که در واقع چهارونیم خواهر هستیم و دونیم برادر . ))

اعتراف چنین امری که - من نیم زن هستم و نیم مرد - در جامعه ما کار آسانی نیست .

 

 در این کتاب بر شرمگرایی های بی مورد و حیا و آزرم نگری های تصنعی و ریاکارانه یکسره خط بطلان کشیده شده و جایش را به گستاخی های رک و راست ، ستیز و پرخاش عریان و گفتار و بیان واقعی جریان روزمره ی زندگی ، عوض کرده است .

 

حمید نیلوفر ، در برابر سرخوردگی های عاطفیی که از سوی  قوم و خویش و  کوچه گی و هم صنفان و مکتب و جامعه و حتا خانواده ، درحقش روا داشته شده و  بی رحمانه او را عمری در حسرت و افسوس و حرمان فرو برده است ، واکنش طبیعی نشان می دهد و در این کتاب او نیز با بی رحمی و خشونت تمام ،  به افشاگری می پردازد .

 

حمید ،  زادگاهش منطقه چهارده غوربند ولایت پروان است .  وی فرد تحصیلکرده و دانشگاهی است . تحصیلات عالیش را در فاکولته دوا سازی پوهنتون کابل به پایان رسانده است . وی دارای دیدگاه های انسانی و فرد دلســـوزی برای مردم افغانستان است . وی آگاهانه و با نیت روشنگری به نوشتن این کتاب پرداخته و به خوبی می داند که با نشر چنین کتابی برای خود دشمنان بیشتری می تراشد . خود میگوید :

( در برابر مردم ، یک تنه ایستاده ام )

 

نیلوفر بدلیل (( ایزک ))  بودن و یا تراوستی بودنش،  می داند که با نوشتن این کتاب در جامعه خرافات سالار افغانی، رنج های بیشمار دیگری نیز در برابر خود خواهد داشت ، همان گونه که بسی رنجها و افسردگی ها و روان پریشی ها را در طول  سال های زندگیش متحمل شده است و با همین انگیزه ، به نوشتن خاطراتش دست می یازد تا یک تنه با تمامی ناروایی ها و ستم های که در حقش شده ، مبارزه کند و با خفت دردناک بی هویتی و پنهانکاری دسـت و پنجه نرم نماید .

حمید با نوشتن این کتاب در واقع در جستجوی هویت گمشده خود و هم قشرایان است تا به مردم ثابت نماید که انسان های دوجنسه گرا ی چون او در افغانستان کم نیستند که بر اساس حاکمیت سنت های تلقینی و خرافی به بی هویتی کشانیده شده اند و از شماره طرد شدگان جامعه و گناهکارانی اند که نه تنها هیچ گناهی را مرتکب نشده اند بلکه افراد زیرک و زرنگ و با استعدادی اند که میتوانند مصدر خدمات شایسته و خلق ارزش های انسانی در جامعه خود شوند . اما از آن جاییکه خدا آنها را نه زن و نه مرد بلکه موجودی بین زن و مرد افریده است ، از مغضوبین جامعه بوده و همیشه مورد آزار و توهین و تحقیر و مسخره مردم قرار گرفته اند .

 

 خواننده این مقاله میداند که افراد دوجنسه  یا ( ایزک) ، همیشه مورد غضب، توهین، تحقیر در جامعه بوده و به نامهای (( نرماده سینه ،شر و شوم ، نجس ، خدازده ، خدا شرمانده ، لوطی ، دوزخی ، فاسد ، بداخلاق ،  خواجه و بسی نام های دیگر )) لقب گرفته اند .  حتی در مواردی زمینه های کشتار و قتل شان فراهم شده است .

 

 در جای از کتاب  چنین میخوانیم :

(( در زمان بچگی ، بچه ها مرا به نام های حمیده ، دختر ، زنچه  و ایزک صدا می زدند . کلمه (( ایزک )) Izak  در ذهن اکثر افغانها یک کلمه بی اندازه مسخره و مضحک و همچنان منفور و بی رغبت است . این کلمه را بچه ها به منظور  سرگرمی، شوخی و مسخره کردن به دیگری خظاب می کنند و بزرگان به منظور توهین کردن، تحقیر کردن، پست شمردن، رذیل دانستن، مسخره کردن و به منظور سرگرمی نیز به دیگران خطاب می کنند . کلمه (( ایزک )) در زبان عامیانه ما در اصل  معنی خنثی را می دهد. یعنی کسی که نه زن باشد و نه مرد . و در عین حال این کلمه را به چند معنی دیگر نیز بکار می برند ، از قبیل زن و مرد نازا ، پسر دختر نما ، دختر پسر نما ، آدم ابتر و دم بریده و به معنی بی غیرت و بی عرضه نیز بکار می برند . ))

 

نویسنده در این کتاب از دوران و رنجهای کودکی اش می گوید . ازین که دچار دو گونگی احساسات و عواطف  در برابر افراد ماحول خود است ، دچار سردرگمی میشود . وی فراز ها و فرود های کودکی اش  را در بازی های کودکانه و همبازی شدن با دختران و فرار از بچه ها تجربه میکند . :

 

(( من از زمان کودکی عادت های دخترانه زیادی  را در خود میدیدم ، اما به علت کم بودن سن دیگران متوجه من نبودند . مثلا همیشه دوست داشتم که در جمع دختران باشم و به بازی های دخترانه از قبیل گدی بازی ، خانه تگانی ، پنجاق ، جزبازی ، چشم پتکان ، جادوگر و امثال اینها علاقه داشتم . همیشه دوست داشتم که داخل خانه یا نزدیک خانه با دختران باشم و از رفتن به جا های دور و بازی خشن پسرانه می ترسیدم . پسران همسایه برای بازی کردن به بیرون صدایم میزدند ، اما من در حویلی بازی میکردم . خودم بیرون نمی شدم فقط سرم را از در بیرون میکردم و به آنها میگفــتم : (( مه بازی نمی کنم ))

آنها می گفتند : ( هی زن صفت ! ) جرا دایم مثل دخترا ده خانه می شینی ؟ )) اما بیرون رفتن با پسران بدون دختران برایم بیمناک بود . بعضی از پسران همــسایه مرا  (( حمیده زنچه )) صدا می زدند . هر وقت که حرف میزدم بجه های همسایه، خویشاوندان و هم صنفانم فورا با ادای دخترانه حرفم را تکرار می کردند و با صدای کشیده و نازک می گفتند : (( الا تو چه بلاستی )) .

 

 از اینجاست که حمید نیلوفر برای یافتن خویشتن خویش و هویتی که در بین جنس زن و مرد ناپدید شده است و او را مسخره مردم ساخته است ، به شگرد هایی باور نکردنی یی دست می زند . اما در ابتدا چنانچه در کتابش آمده برای اینکه مورد لعن و نفرین و مسخره دیگران قرار نگیرد ، به سختی و خلاف میل باطنی اش می کوشد که هویت اصلی اش را از دیگران پنهان نماید .  برای فرار از کنایه دیگران ، تلاش می کند که از خود چهره دروغینی بسازد که مطابق سنـت های پذیرفته شده جامعه باشد ، صدایش را تغییر می دهد و حرکاتش را جلوه مردانه  می بخشد . لباس مردانه می پوشد و به کار های بار کشی و شاق مردانه می پردازد .

 

 وی  از همان آغازین ، از ترس اینکه از آغوش خانواده اش راننده نشود ، با زیرکی هویتش  را از خانواده پنهان میکند . زمانیکه (( مرجانش - مادرش )) برایش اصرار میکند که ازدواج کند، به بهانه های مختلف از زیر حرف مادرش فرار میکند . زمانیکه اقوام و خویشاوندان با کنایه و تحــــــقیر او را (( زنچو )) صدا می کنند، وی ظاهراً با منطق و استدلال به پاسخ آنها می پردازد . اما روح و روانش در جدال فرسایشی ، در درون خرد و شکسته می شود و از جهانی که جهان او نیست و از دنیای که چنین ستمی در حقش روا می دارد  به ستوه می آید ، ولی ناچار در همان دوزخ می سوزد و می سازد .

 

وی در پاکستان و ایران بار ها مورد بی مهری و سختی های روزگار و مردم  قرار می گیرد و دردناکتر از همه اینکه مورد تجاوز افرادی قرار می گیرد که پی به دو جنسه گرایی وی برده اند . و دل تنگ از اینست که چگونه خانواده اش تاکنون از سرنوشت وحشتناک او اطلاعی ندارد . باری مکالمه یی بین او و مادرش آغاز می شود :

 

( در آخرین روز هایی که قرار بود طرف ترکیه حرکت کنم، برای اینکه مرجانم  نومید نشود که من چرا تنهایش می گذارم ، علت رفتنم را برایش گفتم :

(( من مشکل جنسی دارم نمیتوانم که زن بگیرم. خودت میدانی که در افغانستان کسی که نتواند زن بگیرد، مردم مسخره اش میکنند. اگر من به افغاستان برگردم مردم هر روز مسخره ام میکنند تا اینکه دیوانه شوم . ))

(( چرا مگر تو مرد نیستی که نمی توانی زن بگیری ؟ ))

- (( نه ، من مرد نیستم. ایزک هستم . اگر برگردم افغانستان مردم بخاطر من ترا هم طعنه خواهند زد که پسرت مرد نیست .  بخاطری که نو نومید نشوی که چرا تنهایت میگذارم ، این حرف را برایت گفتم . وگرنه به تو هم نمی گفتم . ))

 

نویسنده در بخش دیگر کتاب مینگارد :

 

(( روزی با دو نفر از همسایگان مان نشسته بودم و با هم صحبت میکردیم . یکی از آنها که 34 - 35 سال عمر داشت ، از مردم اصیل کابل و از با فرهـنگ ترین مردم افغانستان بود . دوازده سال مکتب را هم تمام کرده بود و یک مدتی را نیز در پاکستان گذرانیده بود . به همین ترتیب از پاکستان چنین تعریف کرد :

(( در پاکستان هر طرف که بروی می بینی پر از ایزک است ، اما قربان افغانستان با غیرت شوم که هیچ ایزکی در اینجا وجود ندارد . من تا حالا هیچ ایزکی را در افغانسـتان ندیده ام . ))

من که در آنجا نشسته بودم با خود گفتم :

  (( در این وحشت ، ایزک مگر میتواند نفس بکشد ! اینجا که سه نفر نسشته ایم حد اقل یک نفر ایزک  وجود دارد تا چه برسد به کل افغانستان که آیا ایزکی در آن وجود دارد و یا خیر ! ))

 

مطالعه کتاب (( آنسوی وحشت )) برای افرادیکه باورمند ارزش های انسانی اند ، ضروری است . در این کتاب پرده از روی بغرنجترین تنش های اخلاقی و اجتماعی در رابطه با ایزکان برداشته می شود و به نحو خردمندانه ء  سطوح خرافات و عادات زشت و توهین آمیز اجتماعی برملا می گردد .

 

 حس انسان دوستی و احترام نویسنده با خوانندگانش در این کتاب روشن است .  وی در بخش های آغازین کتاب می نویسد :

 (( پیش از گفــتن در مورد احساسات جنسی ، اولا به شما دوست عزیز که می خواهید در مورد من بدانید ، درود و خوش آمد می گویم . ممکن است که بعضی ها نسبت به بر خوردن به این موضوع احساس تنفر بکنند و نخواهند که در مورد من چیزی بدانند . علت ایکه چرا ممکن است احساس تنفر بکنند بعصی ها هستند که ویژگی های خودشان را دوست دارند ، اما با ویژگی های به غیر از خود در جنگ هستند . آنانی که خفیفا" فطرت تبعیض گری دارند نمی خواهند که در مورد کسانی به غیر از مثل خود چیزی بدانند اما آنانی که شدیدا" فطرت تبعیض گری دارند دست به خشونت می زنند . من در اینجا خاطرات خود را نوشته ام . با هیچ کسی در جنگ نیستم و در تبعیض گری هیچ کسی را مقصر نمی دانم . چون ما همه جز طبعیت هستیم و این طبعیت است که خشن و وحشی است و با گوناگونی های خودش همیشه در جنگ است . احساسات جنسی من متفاوت است و به عزیزانی که با این موضوع حساسیت دارند از همین جا می گویم حافظه ! ))

 

مبارزات و سخت سری های نویسنده در برابر بی عدالتی ها و تبعضات ملل متحد در ترکیه یکی از بخش های جالب و تاسفباریست که  در کتاب بصورت بسیار ماهرانه توصیف و بقلم کشیده شده است

 

حمید نیلوفر برای نجات از زندگی ناگواری که در ترکیه دارد ، با تهاجم و جنگ در برابر ملل متحد به پا می ایستد تا نه تنها برای خود بلکه برای همه همقطارانش که ایزک و یا گی هستند و حق شان از سوی ملل متحد تلف شده است ، مبارزه کند . وی چون فرد آگاه و معتقد به برابری و عدالت اجتماعی است ، به پا می ایستد و مبارزات خستگی ناپذیرش را در برابر ملل متحد با سرسختی و بیقراری آغاز میکند. از اثر مزاحمت ها و پیگیری دوسیه اش ، بار ها از سوی ملل متحد به چنگ پولیس  ترکیه می افتد و زندانی میشود ، اما از آن جاییکه در فراز و فرود سختی ها و شقاوت های روزگار ،  آب دیده شده است ، خم به ابرو نمی آورد و به رفت و آمد های منظم و متداومش برای ایجاد مزاحمت و جلب نظر کارکنان آن موسسه ، دست به اعتصاب غذایی میزند . روز ها پشت دروازه های ملل متحد منتظر پاسخ مثبت و یا منفی انتظار می کشد . به شکستن شیشه های ساختمان ملل اقدام میکند و سر انجام سر از اداره پولیس درمی آورد . بارها شاهد بوده که جلو چشمانش افرادیکه دو سه ماهی از مهاجرت شان در ترکیه نگذشته است ، از سوی ملل پاسخ مثبت دریافت کرده اند و عازم کشور های غربی شده اند ، ولی به دوسیه او که سابقه بسی طولانی تر از دیگران دارد ، هیچ توجهی نمیشود . اما این وضع هیچگونه خللی به قاطع بودنش وارد نمیکند و از آنجاییکه به عمل و اقدام جسورانه اش باورمند است ، پیگیرانه مزاحمت هایش را برای بدست آوردن نتیجه نهایی ،  در جلو ساختمان ملل ادامه می دهد .

برای ختم این مقال بخشی از مقاومت و مبارزه او را با کارکنان سازمان ملل اضافه میکنم :

 

 (( باز هم خودم را پشت در رساندم . چند تا سنگ از زمین بر داشتم زدم به شیشه ها و یک تا شیشه شکست . پولیس سریع آمد بیرون . من روبروی پولیس چند تا سنگ دیگر هم زدم . اسپری مرچ دستش بود . نزدیکم آمد ، اسپری مرچ را نشانم  داد و گفــــت (( فشار میدهم به چشمت . )) 

من چشمانم را بیشتر طرفش باز کردم و گفتم (( فشار بده ))

فشار نداد و دستش را پایین آورد . سه تا پناهدگان ایرانی نیز در آنجا بودند که آنها هم اعتصاب غذایی کرده بودند ، در آنجا ایستاده بودند و ما را تماشا می کردند . وقتی پولیس اسپری مرچ را فشار نداد و دستش را آورد پایین ، من روبروی آنها به پولیس گفتم :

(( کی را ترساندی ! مـن از هیچ چیز نمی ترسم . ))

گفت (( می زنمت . ))

 من دستانم را روی کلیه هایم گذاشتم ، سینه ام را بسویش نزدیک کردم و گفتم : (( بزن ، خیـال کردی که من از زدن می ترسم ! ))

دستش را روی سینه ام گذاشت و به عقب هولم داد . تعادلم درست نبود به راحتی افتادم به زمین . فصل زمستان بود لباس های زمستانی بر تن داشتم . از زمــین برخاستم ( کاپشنم ) کرتی ام را از تن درآوردم زدمش به زمین  و باز هم دستانم را روی کلیه هایم گذاشتم ، سینه ام را طرفش نزدیک کردم و گفتم : (( بزن ، از زدن کی را ترساندی ! ))

این بار با تعجب نگاه کرد و هیچ عکی العملی نشان نداد . من جاکتم را نیز در آوردم زدم به زمین ، دستانم را روی کلیه هایم گذاشتم ، سینه ام را بسویش نزدیک کردم و گفتم:

 (( بزن ! ))

او هیچ چیزی نگفت . من پیراهن و زیر پیراهنم را نیز یکی یکی در آوردم زدم به زمین . شلوارم را نیز در آوردم زدم به زمین . پولیس لباس هایم را از روی زمین جمع کرد آورد به دستم داد و گفت:

 (( لباس هایت را بپوش . ))

((من لباس ها از دستش گرفتم یکی یکی دو باره به هر طرف پرت کردم . سریع خودم دو باره لباس ها را جمع کردم . پولیس خیال کرد که می خواهم آنها را بپوشم . من تمام لباس ها را یکی یکی داخل محوط دفتر ملل انداختم . کارکنان ملل متحد لباس ها را از داخل آوردند بیرون. من تمام لباس ها را دو باره به داخل انداختم)). ...

 

 

 

 

 

 

 

آنسوی وحشت

حمید نیلوفر

 

 

 

 

طراحی جلد و صفحه آرائی: حمید نیلوفر

ناشر: حمید نیلوفر

‫ چاپ نخست: ۲۰۰۹

تورنتو - کانادا

تیراژ: ۵۰۰ جلد

ISBN: 978-0-9812162-0-1

 

 

 

 

 

 

بخش یک

جهنم «بابه نداره»

 

تابستان ۱۳۶۲

نه سال داشتم و روزهای گرم تابستان بود. در محله خیرخانه کابل پیرمرد بینوایی را دیدم، که جامه کهنه و فرسوده خاکستری رنگ افغانی بر تن، کلاه قرمز مهره دوزی شده قندهاری بر سر و کفش‫های کهنه و لهیده چرمی بر پا داشت و پیش روی دکانی که از خشت خام ساخته شده بود، تیرهای چوبی و کناره‫های سقف گِلی آن در پیش رو به اندازه دو - سه وجب بصورت حاشیه به بیرون آمده بود و پیش در آن دو تا پله میخورد، پیرمرد روی پله‫ها نشسته بود و خودش را در سایه دیوار قرار داده بود تا دمی بیاساید. در نزدیک او هفت - هشت تا بچه‫های کوچک و بزرگ شر و آشوبگرخمیده خمیده و کج کج که آماده فرار بودند، پا‫های شان را به زمین می‫کوبیدند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره»، خودشان را به پیرمرد نزدیک می‫کردند و بسویش سنگ پرتاب می‫کردند. مرد آرام و صبوری بود و بسی بردبار، تا هنگامی که سنگ بر خودش نمی‫خورد از جا بر نمی‫خاست، در فاصله‫های نزدیک او سنگ‫های زیاد می‫افتاد، اما زمانیکه سنگ بر خودش می‫خورد از جا بر می‫خاست و چند قدم به طرف بچه‫ها می‫دوید و بچه‫ها شتابان فرار می‫کردند و به هر سو پراکنده ‫می‫شدند. پیرمرد دوباره روی پله‫ها می‫نشست و بچه‫ها باز هم خمیده خمیده و کج کج، پا‫های شان را به زمین می‫کوبیدند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره»، خودشان را به او نزدیک می‫کردند و بسویش سنگ پرتاب می‫کردند و به همین شکل ماجرا دوام می‫یافت. به این صورت درگیری پیرمرد با بچه‫ها به یک عادت روزمره تبدیل شده بود و هر رهگذری از آن گذر گهگاهی این ماجرا را مشاهده می‫کرد. در اول من خیال کردم که نام این پیرمرد بابه ندارست.

* * *

چند روز پس از آن هنگام عصر روز بود و در محله پانصد فامیلی کابل که محل سکونت افسران بلندپایه دولت بود در امتداد خیابان خاکی‫ای قدم می‫زدم. در طول آن خیابان در بستر راه فاضلاب توده‫های زباله و نخاله یکی پشت سر دیگر قرار داشت و هر کدام از آن توده‫ها سدی بر سر راه فاضلاب ایجاد شده بود. ‫البته اینجا یکی از نادر مناطقی در شمال غرب کابل بود که به سیستم لوله کشی آب مجهز بود و فاضلاب در آنجا جاری می‫شد. در آنجا پیرمرد دیگری را دیدم که از یکی از کوچه‫های دست چپم وارد این خیابان شد. این یکی با پیرمرد اولی کاملاً فرق داشت، با رنگ پوست قهوه‫ای و تاریک، قدبلند و جوانتر از اولی بود. از کنار ردیف توده‫های زباله و نخاله در امتداد خیابان به جهت مخالف من راهش را ادامه داد. در پی او ده - دوازده تا بچه‫های کوچک و بزرگ چرکین با سر و صورت‫های پر از لکه‫های چرک و عرق و لباس‫های چرکین و پاره‫پینه و بعضی هم پا برهنه او را دنبال می‫کردند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره» سنگ بارانش می‫کردند. پیرمرد کاملاً شتابزده و آشفته به نظر می‫رسید و در هر بار که با سراسیمگی می‫ایستاد و به پشتش می‫نگریست، بچه‫ها فوراً در جا می‫ایستادند و به مجردی که راه می‫افتاد به مانند گله زنبور هجوم می‫بردند. پیرمرد هراسان با قد بلند و پا‫های دراز تند تند راه می‫رفت، اما بچه‫ها تندتر از او انگار که با بال و پر می‫رفتند. من خیال کردم که نام این پیرمرد هم بابه ندارست. کمی برایم عجیب بود که آن پیرمرد که نامش بابه ندارست، بچه‫ها او را می‫آزارند و این هم که نامش بابه ندارست، بچه‫ها می‫آزارندش.

* * *

چند هفته بعد از آن با دختر دایی‫ام، رخشانه که از من کوچکتر اما باهوشتر بود، از خانه خودمان بسوی خانه آنها قدم می‫زدم. از خانه ما تا خانه آنها یکی دو کیلومتر فاصله داشت. این بار که با رخشانه بودم در میانه‫های راه به غیر آن دو پیرمرد اولی، پیرمرد دیگری را دیدم که هم جهت ما در امتداد خیابان روان بود، پنج - شش تا بچه‫های کوچک و بزرگ دنبالش می‫کردند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره» بسویش سنگ پرتاب می‫کردند. با پیمودن راه بیشتر به شمار بچه‫ها افزوده می‫شد. ما هم که در فاصله نزدیک او قرار داشتیم، رخشانه با چشمان آبی، رنگ پوست سفید که داغ بزرگ سالدانه بر صورت داشت، موهای زرد و بهمریخته و ابرو‫های زرد بسویش دوید و صدا زد «بابه نداره بابه نداره.» این بار برای من خیلی عجیب بود که هرکه که نامش بابه ندارست چرا بچه‫ها می‫آزارندش! از رخشانه پرسیدم «چند ته بابه ندارس؟ یَگ  ته پیش خانه شماس هر وخت، یَگ ته ره ده پنصدفامیلی دیدم یَگ روز که بابه نداره میگفتندش، حالی ایره میگن، کدامش بابه ندارس؟»

«هیچ کدامش نداره.»

- «چی نداره؟»

رخشانه ‫‫بسویم نگاه کرد، قیافه خجالتی را به خود گرفت، از خجالت دور چشمانش چین خورد، چشمانش تنگ شد و صورتش قرمز. با قیافه خجالتی دهنش را به گوشم نزدیک کرد و در جواب اینکه گفتم چی نداره، با صدای آهسته گفت «چول نداره.» (‫دودول ندارد.)

- «وَی! مه فکر کدم که نامش بابه ندارس.»

رخشانه از کنار من بسویش نگاه کرد و خنده کنان صدا زد «بابه نداره بابه نداره.»

- «چرا ایطوری میگن؟»

«بخاطری که زن نگرفته.»

- «که نداره نداره دیگه! چرا آزارش میدن؟»

«بیه بریم از پشتش صدا کنیم.»

- «چرا صدا کنیم؟»

«سات ما تیر شوه» (‫وقت مان خوش بگذرد.)

از این حرفش ناراحت شدم و با ناراحتی گفتم «نی مه هیچ ساتم تیر نمیشه ایطوری.» (نه این طوری اصلاً وقت من خوش نمی‫گذرد.)

 رخشانه که ناراحتی‫ام را فهمید خجالت کشید و دیگر چیزی نگفت. ‫همین بود که هم معنی بابه نداره را فهمیدم و هم هدف بچه‫ها را، که می‫خواستند خودشان را سرگرم کنند. به بچه‫ها نگاه کردم، دیدم که واقعاً خودشان را سرگرم می‫کردند، اکثر آنها خنده کنان صدا می‫زدند «بابه نداره بابه نداره» و بسویش سنگ پرتاب می‫کردند، اما دو تا از آن بچه‫ها قیافه‫های عصبانی و مهاجم را به خود گرفته بودند، خودشان را به او نزدیک می‫کردند و مستقیماً با سنگ به بدنش می‫زدند. ‫ما هم از دنبال او در راه خودمان روان بودیم که اولین سنگ به پشت پایش خورد، با عصبانیت برگشت و چند قدم به عقب دوید. تمام بچه‫ها که آماده گریز بودند فوراً گریختند، اما ما که قصد آزارش را نداشتیم آماده گریز هم نبودیم و زمانی که برگشت و چند قدم ‫به عقب دوید، بچه‫ها به فاصله‫های دور گریختند و ما در فاصله یک متری او باقی ماندیم. برای دفاع از خودش چند تا سنگ هم در دست داشت. من در فاصله نزدیک که دیدم سنگ به دست داشت ترسیدم و خیال کردم که این پیرمرد دیوانه است و هرکه را اگر ببیند شاید بزند. در حالیکه سنگ در دستش بود دستش را بلند کرد، اما به چشمان ما که نگاه کرد از طرز نگاه ما فهمید که ما قصد آزارش را نداشتیم و به طرف بچه‫های دوید که داشتند فرار می‫کردند. ‫در هر بار که سنگ به بدنش می‫خورد با عصبانیت بر می‫گشت و چند قدم به طرف بچه‫ها می‫دوید و بچه‫ها به سرعت زیاد فرار می‫کردند.

‫در اول دیدن این ماجرا و خاطره «بابه نداره» برای من آنچنان مهم و وحشتناک نبود، تا اینکه آهسته آهسته در وجود خودم تغییرات شگفتی را متوجه شدم و دیگر خاطره «بابه نداره» به تدریج در ذهن من به یک وحشت و کابوس همیشگی تبدیل شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش دو

جهنم نوجوانی

 

من از زمان کودکی ‫عادت‫های دخترانه زیادی را در خودم می‫دیدم، اما به علت کم بودن سنم دیگران متوجه من نبودند. مثلاً همیشه دوست داشتم که در جمع دختران باشم و به بازی‫های دخترانه از قبیل عروسک‫بازی، خانه‫تکانی، پنجاق، جزبازی، چشم‫بندکان، جادوگر و امثال اینها علاقه داشتم. همیشه دوست داشتم که داخل خانه یا نزدیک خانه با دختران باشم و از رفتن به جا‫های دور و بازی‫های خشن پسرانه می‫ترسیدم. بجز چند تا پسران همسایه که همسن و سال خودم بودند دیگران متوجه این عادت‫هایم نبودند. پسران همسایه برای بازی کردن به بیرون صدایم می‫زدند، من در حیاط را باز می‫کردم، خودم بیرون نمی‫شدم، فقط سرم را از در بیرون می‫کردم و به آنها می‫گفتم «مه بازی نمی‫کنم.»

آنها می‫گفتند «چرا مثل دخترا از در سرته بیرون می‫کنی؟ بیه از بیرون گپ بزن هی زنچه! (هی زن صفت!) چرا دایم مثل دخترا ده خانه می‫شینی؟»

اما بیرون رفتن از خانه با پسران، تنهایی و بدون دختران برای من بیمناک بود. بعضی از پسران همسایه مرا «حمید زنچه» صدا می‫زدند. ‫من علاوه بر این همه عادت‫های دخترانه‫ای که داشتم، احساس پسر بودن را هم نمی‫کردم.  آلتم را در بدنم یک چیز اضافی احساس می‫کردم و از بودن آن خجالت می‫کشیدم. حسرت دختران را می‫خوردم و با خود می‫گفتم خوش به حال اینها که هیچ چیز اضافه‫ای در لای پا شان نیست که از بودن آن خجالت بکشند. پسران را می‫دیدم کلماتی از قبیل کیرم، می‫گایم و امثال اینها را به زبان می‫آوردند، من تعجب می‫کردم و با خود می‫گفتم «چه عجب! خجالت هم نمی‫کشند که کیر دارند و اسمش را هم می‫آورند!»

با بالا رفتن سنم آهسته آهسته تمام اطرافیانم متوجه عادتها و حرکات دخترانه ام شدند. هر وقت که حرف می‫زدم بچه‫های همسایه، خویشاوندان و هم‫صنفانم فوراً با ادای دخترانه حرفم را تکرار می‫کردند و با صدای کشیده ‫و نازک می‫گفتند «الا تو چه بلاستی.»

من از زمان بچگی و نوجوانی بهترین خاطراتم را با دختر‫هایی دارم که خواهر خوانده‫هایم بودند. همیشه با آنها بازی می‫کردم و هرگاه هر یکی از آنها را که می‫دیدم از خوشحالی پر می‫کشیدم.

گاهی جزبازی می‫کردیم، طوری که روی زمین را خانه خانه خط می‫کشیدیم و با یک پا ‫از یک خانه به خانه دیگر می‫پریدیم و یک سنگ دایره‫ای شکل را با پا از یک خانه به خانه دیگر می‫زدیم.

گاهی پنجاق بازی می‫کردیم، طوری که با پنچ تا سنگ کوچک و کره‫ای شکل، یکی از آنها را بالا می‫انداختیم و پیش از اینکه به زمین سقوط کند، سنگ‫های دیگر را با یک دست از روی زمین جمع می‫کردیم و آنرا دوباره از هواه می‫قاپیدیم. هر کدام از ما که برنده می‫شدیم، با بالا انداختن سنگ با یک دست پشت دست دیگران را با گاز گرفتن، چنگال زدن، سیلی زدن و مشت زدن می‫کوبیدیم و پیش از اینکه سنگ به زمین بیفتد آنرا دوباره می‫قاپیدیم. بازی پنجاق برای من هیجان‫انگیز بود. اکثراً یک خواهر خوانده ام به نام فرزانه که دختر دایی مادرم بود برنده می‫شد و پشت دست ما را با گاز گرفتن، چنگال زدن، سیلی زدن و مشت زدن می‫کوبید. در هر بار که سنگ را بالا می‫انداخت و پشت دستم را می‫کوبید، من آنچنان می‫ترسیدم که انگار ‫با چنگالش می‫زند جگرم را می‫کند.

گاهی ‫چشم بندکان بازی می‫کردیم، طوری که چند نفر داخل یک اطاق‫ می‫رفتیم، در اطاق را می‫بستیم، چشم یک نفر را با روسری می‫بستیم و دیگران از پیش او به دور و بر اطاق فرار می‫کردیم. او با چشمان بسته خودش را این بر و آن بر می‫زد تا یک نفر را دستگیر کند. وقتی که دستگیر می‫کرد، نوبت چشم بستن کسی می‫رسید که دستگیر شده بود. هر وقت که نفر چشم بسته خودش را بسوی من نزدیک می‫کرد، من جیغ می‫زدم و آنچنان وحشت می‫کردم که انگار مرا می‫گیرد و می‫خورد.

‫من در بازی با دختران همیشه شرکت می‫کردم، اما با پسران به ندرت. گاهی غلغلک‫بازی می‫کردیم و همدیگر را غلغلک می‫دادیم. بعضی از پسران که می‫دیدند من با دختران غلغلک‫بازی می‫کردم به من می‫گفتند «تو خیلی زرنگی حمید! به بهانه با دختران غلغلک‫بازی می‫کنی که عشقت تازه شود و داری حال می‫کنی!» من به حرف آنها تعجب می‫کردم و می‫گفتم «تو چی می‫گویی؟ من هیچ نمی‫دانم که تو از چی حرف می‫زنی!» دختران از شنیدن این حرف آنها تکان می‫خوردند و از من فاصله می‫گرفتند، اما به زودی دوباره به من اعتماد می‫کردند و می‫دانستند که من هیچ حسی نسبت به آنها نداشتم. آنطوری که من خودم را جزئی از آنها احساس می‫کردم، آنها نیز مرا جزء خودشان می‫دانستند و در جواب به پسران می‫گفتند «برو گم شو خاک بر سرت! به تو چه ربطی دارد که ما چی می‫کنیم؟» من با این جواب دندان‫شکن دختران خوشحال می‫شدم و با خود می‫گفتم خوب است که اینها هم مرا جزء خودشان می‫دانند. بعضی از پسران نیز می‫خواستند که در غلغلک‫بازی با ما شرکت کنند، دختران از شرکت آنها به شدت ناراحت می‫شدند و اجازه نمی‫دادند که آنها نزدیک شوند و حتی بازی را به پایان می‫بردند. من از ناراحتی دختران چنین برداشت می‫کردم که شاید‫ بخاطری که پسران در بازی‫های دیگر شرکت نمی‫کنند و فقط در غلغلک‫بازی می‫خواهند شرکت کنند آنها ناراحت می‫شوند.

من همیشه با دختران زیادی دوستی تنگاتنگ داشتم. در سال‫های بعد و در سنین بلوغ هر کدام از آنها که یکی یکی ازدواج می‫کردند یا از خانواده‫های مذهبی بودند دیگر پنهان می‫شدند، دوری گرفتن هر کدام از آنها برای من غیر قابل تحمل بود.

* * *

‫در زمان بچگی بچه‫ها مرا به نام‫های حمیده، دختر، زنچه و ایزک صدا می‫زدند. کلمه «ایزک» izak در ذهن اکثر افغانها یک کلمه بی‫اندازه مسخره و مضحک و همچنان منفور و بی‫رغبت است. این کلمه را بچه‫ها به منظور سرگرمی، شوخی و مسخره کردن به دیگری خطاب می‫کنند و بزرگان به منظور توهین کردن، تحقیر کردن، پست شمردن، ‫رذیل کردن، مسخره کردن و به منظور سرگرمی نیز به دیگران خطاب می‫کنند. ‫کلمه ‫«ایزک» در زبان عامیانه افغانی در اصل معنی خنثی را می‫دهد، یعنی کسی که نه زن باشد و نه مرد. و در عین حال این کلمه را به چند معنی دیگر نیز بکار می‫برند، از قبیل زن و مرد نازا، پسر دخترنما، دختر پسرنما، آدم ابتر و دمبریده و به معنی بی‫غیرت و بی‫عرضه نیز بکار می‫برند. اما در هر صورت کلمه ایزک و تمام مترادف‫های آن از قبیل ابتر، دمبریده، بی‫غیرت وغیره در فرهنگ افغانستان توهین‫آمیز و فحش‫آمیز دانسته می‫شوند. ‫

من هر وقت که در محافل می‫رقصیدم، تمام مردم کوچک و بزرگ به من می‫خندیدند و می‫گفتند «وای! ای عیناً دختر واری رقص می‫کنه!» (‫وای! این عیناً مثل دختر می‫رقصد!) من از خنده آنها غمگین می‫شدم، در یک گوشه‫ای می‫نشستم و دیگر نمی‫رقصیدم. مردم که به حرف زدن، حرکات و عادت‫هایم می‫خندیدند و حمیده، دختر، زنچه و ایزک صدایم می‫زدند، من بی‫اندازه رنج می‫بردم، روز بروز روحیه ام ضعیف می‫شد و اعتماد به نفسم را از دست می‫دادم. آهسته آهسته کاملاً به یک آدم کم جرأت و گوشهنشین تبدیل شدم. ‫بعضی‫ها در مورد من تبصره می‫کردند و نظریات مختلف می‫دادند. بعضی‫ها می‫گفتند «ایزک است.» بعضی‫ها می‫گفتند «نه ایزک نیست، سسول است.» و بعضی‫ها می‫گفتند «نه ایزک است و نه سسول، اول در شکم مادرش قرار بوده که دختر به دنیا بیاید، اما خدا بعداً تصمیمش را عوض کرده و این را به پسر تبدیل کرده است، ‫خدا بعداً لازم دانسته است که این پسر به دنیا بیاید.»

* * *

‫زمانی که سال هشتم مدرسه ام بود، مزدک، ‫شوهر خواهرم سی سالش بود. مزدک از رشته راه و کانال سازی از دانشسرای پولی تکنیک کابل به درجه ماستر (فوق لسانس) فارغ التحصیل شده بود. یک روزی در خانه نشسته بودم داشتم حرف می‫زدم، مزدک با نفرت و عصبانیت شدید به من نگاه کرد و با لحن تندی گفت «حمید تو دیگه طفل نیستی که نازک نازک مثل دخترکا گپ می‫زنی، تو دیگه مثل مرد باید گپ بزنی...» از طرز نگاه نفرت بار و لحن تند سخنش بی‫اندازه غمگین شدم. خلاصه اینکه در هر طرف روز بروز روحیه ام ‫ضعیف می‫شد و جرأت و اعتماد به نفسم را از دست می‫دادم.

نادانی‫های ‫زمانه داشت ‫بیداد می‫کرد، ‫زمانه هرگز با من سازگار نبود و بالاخره ‫بیداد زمان مرا بر آن داشت تا من خودم را با زمانه بسازم تا از نادانی‫ها و درد سر‫ها در امان بمانم. برای رسیدن به آرامش، ‫البته نه بصورت غریضی، بلکه بصورت شرطی سرانجام در صدد تغییرپذیری شدم. به منظور تغییرپذیری همواره ترجیح می‫دادم که اولاً حرف نزنم و اگر حرف می‫زدم به خودم فشار می‫آوردم که از ته‫ی گلو با صدای کلفت حرف بزنم تا کسی ادایم را در ‫نیاورد. در عادتها و حرکاتم سعی می‫کردم که خودم را جسور و نترس جلوه بدهم تا کسی به من دختر و ایزک نگوید. در نتیجه‫ی مدتها نقش بازی کردن و تحمیل نقش‫بازی بر خودم، بتدریج یاد گرفتم که خودم را نقش بسازم، اما در پشت نقش اصل آن هرگز شکل نمی‫گیرد و بالاخره تمام نقش‫ها نقشی بر آب است. البته مشکلات طولانی مدت روزگار و انجام دادن کارهای سخت فیزیکی نیز باعث شد که به یک نقش کوره دیده تبدیل شدم. ‫از نظر اقتصادی ‫بسی روزگار بدی داشتیم. در زمان حکومت حفیظالله امین، ‫در سال ۱۳۵۸ خورشیدی که من پنج ساله بودم، پدرم به جرم مخالفت با رژیم توسط دولت دستگیر شد و سپس به قتل رسید. پدرم در گذشته افسر ‫نظامی دولت بود و بعد از به قتل رساندنش، ‫بر عکس دیگر افسران دولت که کشته می‫شدند یا به مرگ طبیعی خود می‫مردند، دولت حقوق بازنشستگی او را بطور کامل برای ما نداد. دولت افغانستان در آن زمان بعد از مرگ افسرانش حقوق آنها را بطور کامل و علاوه بر آن یک کالابرگی که حاوی اجناس زیادی بود نیز به بازماندگان آنها می‫داد. اما بعد از به قتل رساندن پدرم، فقط نیمی از حقوق یک اجیر دولت را برای ما می‫داد، که امتیاز آنرا هم مادرم با هزار اصرار از دولت گرفت. با آن پول قسمت کمی از زندگی بخور و نمیر ما هم تعمین نمی‫شد. مادرم ‫در دهکده کار پرورش زنبور عسل را می‫کرد و لنگ لنگان خرج لباس و غذامان را در می‫آورد. من هم از روزی که دست چپ و راستم را شناختم، شروع به کار‫های شاقه و فیزیکی کردم. هر روز بعد از تعطیلی مدرسه با فرغون دستی تک‫چرخ، کار حمالی را می‫کردم. ‫

علاوه بر آن نقش بازی‫هایی که سعی می‫کردم با صدای کلفت حرف بزنم و در رفتار و حرکاتم خودم را نترس و جسور جلوه می‫دادم، انجام دادن کار‫های سخت و مشکلات طولانی مدت روزگار نیز باعث شد که زودتر ظاهر و عادت‫های تقریباً پسرانه را به خود گرفتم. ‫با وجودی که بعد‫ها در ظاهر درست شدم و کسی دیگر به حرف زدن و حرکاتم ایرادی نمی‫گرفت، اما باز هم مثل گذشته در باطن احساس مرد بودن را نداشتم. اگر کسی به من می‫گفت که تو مرد هستی یا می‫گفت در آینده زن می‫گیری و بچه‫دار می‫شوی، من احساس ناراحتی می‫کردم، به مثل اینکه کسی به یک دختر به جدیت بگوید که تو در آینده زن می‫گیری و پدر می‫شوی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش سه

‫احساسات جنسی

 

پیش از گفتن در مورد احساسات جنسی، اولاً به شما دوست عزیز که میخواهید در مورد من بدانید درود و خوشامد میگویم. ممکن است که بعضیها نسبت به بر خوردن به این موضوع احساس تنفر بکنند و نخواهند که در مورد من چیزی بدانند. علت اینکه چرا ممکن است احساس تنفر بکنند، بعضیها هستند که ویژگیهای خودشان را دوست دارند، اما با ویژگیهای به غیر از مثل خود در جنگ هستند. آنانی که خفیفاً فطرت تبعیضگری دارند، نمیخواهند که در مورد کسانی به غیر از مثل خود چیزی بدانند، اما آنانی که شدیداً فطرت تبعیضگری دارند دست به خشونت میزنند. من در اینجا خاطرات خودم را نوشته ام، با هیچ کسی در جنگ نیستم و در تبعیضگری هیچ کسی را مقصر نمیدانم؛ چون ما همه جزء طبیعت هستیم و این طبیعت است که خشن و وحشی است و با گوناگونیهای خودش همیشه در جنگ است. احساسات جنسی من احساسات متفاوت است و به عزیزانی که با این موضوع حساسیت دارند از همین جا میگویم خدا حافظ!

 

سال هشتم مدرسه ام بود، هم‫صنفانم و دیگر پسران هم‫سن و سالم را می‫دیدم که از علاقه‫مندی ایشان به دختران ‫میگفتند، اما من هیچ انگیزه‫ای نسبت به دختران نداشتم. من خیال می‫کردم که شاید تا چند ماه دیگر من هم مثل پسران به دختران علاقه بگیرم. تا چند ماه دیگر متوجه شدم که بر عکس دیگر پسران که به دختران علاقه‫مند بودند، من به مردان سن بالا علاقه گرفتم. البته از مدتها قبل بعضی از مردان سن بالا به نظرم جذاب می‫رسیدند؛ اما در گذشته فقط یک جذابیت بصری در چشم من داشتند، نه اینکه جذابیت جنسی. در این دوره من از نظر جنسی به مردان سن بالا گرایش پیدا کردم و مخصوصاً به آنانیکه حد اقل ده سال از خودم بزرگ بودند. مردان سن بالا با هیکل درشت و بدن پر مو بیشتر به نظرم جذاب می‫رسیدند. ‫هر وقت که گرمابه عمومی می‫رفتم یا در منطقه غوربند، شهرستان زادگاهم کنار رودخانه برای شنا می‫رفتم مردان سن بالا را می‫دیدم که شورت شان خیس شده و آلت شان مشخص می‫شد من به آلت آنها خیره می‫شدم. و مخصوصاً بعضی از آنها که شورت شان را نیز در می‫آوردند و مستقیماً آلت شان را می‫دیدم قلبم به تپش میافتاد و سر تا پا می‫لرزیدم.

‫در اول خیال می‫کردم که شاید این یک تمایل موقتی و برگشت پذیر باشد و در آینده دیگر به مردان علاقه‫مند نمانم؛ و بر عکس به زنان علاقه بگیرم. سعی می‫کردم که خودم را کمک کنم تا زودتر گرایشم از مرد به زن تغییر کند. به این منظور سعی می‫کردم که خودم را به دختران نزدیک کنم تا به آنها علاقه بگیرم؛ اما با این کار احساس حماقت می‫کردم؛ چون من هیچ انگیزه‫ای نسبت به آنها نداشتم و خودم را جزئی از آنها احساس می‫کردم. اگر می‫خواستم که به مردان هیچ توجهی نکنم تا دیگر این انگیزه از فکرم پاک شود، بصورت غیر ارادی انگار به مثل آهنربا یک جاذبه‫ای مرا به طرف آنها می‫کشاند، چشمانم از دیدن آنها لذت می‫برد و احساس نیازمندی می‫کردم که با آنها بیامیزم. ‫زمانی که به سالهای دهم و یازدهم مکتب رسیدم، گرایشم به مردان سن بالا شدیداً افزایش یافت و هر طرف که می‫رفتم به آلت مردان سن بالا خیره می‫شدم. در خواب اگر رویا می‫دیدم همیشه رویای مرد را می‫دیدم. در خواب می‫دیدم که یک مرد با من آمیزش جنسی دارد؛ اما هیچ وقت خواب زن را ندیدم. در خواب خودم را به مثل یک زن می‫دیدم که یک مرد از پیش رو با من عمل جنسی را انجام می‫دهد و در همان حالت ارضاء می‫شدم. وقتی که بیدار می‫شدم می‫دیدم که نه مردی در آنجا هست و نه خودم زن هستم.

در بیداری هم گهگاهی احساس زن بودن را داشته ام. گاهی شبها که به بستر می‫روم در بیداری احساس می‫کنم که سینه‫های نرم و بزرگ دارم که آرام آرام درد می‫کند و بی‫قراری درونی دارد. در این حالت فقط به دستان یک مرد احساس نیازمندی می‫کنم که سینه‫هایم را در میان انگشتان و کف دستش فشار بدهد تا درد آن فرو بنشیند. از ناراحتی و بی‫قراری رو به زمین می‫چرخم و سینه ام را به توشک فشار می‫دهم تا دیگر آن سینه‫های دردناک خیالی را احساس نکنم. به تدریج سینه‫های خیالی را فراموش کرده اما شانه‫هایم را خمیده و لطیف و کمرم را نازک و ظریف احساس می‫کنم که آرام آرام درد می‫کند. باز هم به دستان یک مرد احساس نیازمندی می‫کنم که شانه‫ها و کمرم را فشار بدهد تا احساس آرامش بکنم. در بی‫قراری از ناچاری بالا و پایین می‫چرخم، اما دیگر بی‫قراری به اوج می‫رسد. در اوج بی‫قراری دقیقاً در عوض بیضه‫ها در آن قسمت یک فرورفتگی‫ای را احساس می‫کنم که به اثر فشار ورم جدار محیط تنگ شده است. باز هم به یک مرد احساس نیازمندی می‫کنم که آلتش را به آن فرو کند تا بی‫قراریم برطرف گردد. در این حالت بیضه ام را که با دستم فشار می‫دهم پوست بیرون بیضه ام عیناً جدار داخلی همان فرورفتگی خیالی است که در خودم احساس می‫کنم.

‫زمانی که در کنار یک مرد قرار می‫گیرم باز هم عین همان احساسات زنانگی را دارم.  یک مرد که مرا بغل می‫گیرد و لبانم را می‫مکد به زودی احساسات درونی‫ام درجه بدرجه تغییر می‫کند. بعد از اندکی در تماس بودن سینه‫های خیالی را احساس می‫کنم که آرام آرام به درد می‫آید. دستش را روی سینه ام قرار می‫دهم تا سینه ام را فشار بدهد. به سینه اصلی خودم مشغول می‫شود، اما دستش به آن سینه‫های خیالی‫ای که من در خودم احساس می‫کنم نمی‫رود. می‫خواهم بدانم که آن سینه‫هایی که درد آن مرا رنج می‫دهد در کجا‫ست تا دستش را روی آنها قرار بدهم. در خودم تمرکز می‫کنم تا آنها را دریابم. بعد از کمی تمرکز با خودم قبول می‫کنم که آن سینه‫های بزرگ در زیر قفس سینه ام... اما بعد از تمرکز بیشتر می‫گویم نه در داخل قلبم... و بالاخره می‫گویم نه آن سینه‫ها در جسم من نه بلکه در روح من است. مرد به سینه‫های اصلی خودم مشغول شده است. با مشغولیت او دلم شوق می‫دهد؛ به مثل اینکه از کار‫هایی که یک بچه می‫کند دل والدینش شوق می‫دهد. مشغولیت او مرا به اوج احساسات جنسی می‫رساند. در اوج احساسات جنسی در عوض بیضه‫ها در آن قسمت فرورفتگی‫ای را احساس می‫کنم که به اثر فشار ورم جدار محیط تنگ شده است. می‫خواهم که مرد آلتش را به آن فرو کند. اول خودم کمی با آلتش بازی می‫کنم. می‫بینم از من توقع دارد که پشتم را بسویش بچرخانم. اول به چشمان او نگاه می‫کنم و بعد به ‫پایین تنه خودم، و متوجه می‫شوم که آن طوری که من خودم را احساس می‫کنم نیستم و در عوض فرورفتگی ‫در آنجا برآمدگی وجود دارد. از خودم نومید می‫شوم، اما مرد که می‫خواهد از پشت با من عمل جنسی را انجام بدهد دوباره به خودم امیدوار می‫شوم؛ چون حالا ارضأ شدن او از هر چیز دیگری برای من مهمتر است. مرد که از پشت با من عمل جنسی را انجام می‫دهد برای من لذت بخش است. من لذت می‫برم که مرد عمل جنسی را با من انجام بدهد و آلتش را در بدنم حس کنم. و مخصوصاً اگر همزمان با دستش بیضه ام را آهسته آهسته فشار و مالش بدهد من لذت کامل را احساس می‫کنم؛ زیرا من پوست بیضه ام را جدار داخلی محبل رویایی‫ام احساس می‫کنم. و اگر همزمان هم آلت مرد را در بدنم حس کنم و هم توسط همان مرد به جدار داخلی محبل رویایی‫ام یعنی به پوست بیضه ام فشار وارد شود دیگر تمام خواسته‫های من بر آورده می‫شود. ‫حتی گاهی احساساتم آنقدر شدید می‫شود که دلم می‫خواهد مرد آلتش را روی بیضه ام فشار بدهد و آنرا به داخل ببرد.

‫متأسفانه از دید جامعه افغانی عمل جنسی بین دو ‫فرد همجنس یک عمل ناپسند و غیر انسانی دانسته می‫شود و در صورت دستگیری هر دو طرف را به مرگ محکوم می‫کنند.

در سال دوازدهم مدرسه ام نیازمندی و گرایش جنسیم به مردان سن بالا شدیداً افزایش یافت و به یک امر اجتناب ناپذیر تبدیل شد. در این حال طرز نگاه عاشقانه ام باعث می‫شد که بعضی از آنها بصورت غیر مستقیم به من پیشنهاد سکس می‫دادند، اما متأسفانه که با وجود نیاز شدیدی که من به آنها احساس می‫کردم به علت فرهنگ نادانی در افغانستان، نمی‫توانستم به پیشنهاد آنها پاسخ مثبت بدهم. به خود می‫گفتم ‫چقدر سخت می‫گذرد که من برای آنها آب می‫شوم و آنها هم به من مایل هستند، اما من نمی‫توانم آنها را بپذیرم تا راحتم کنند. در آتشی که می‫سوختم ناگزیر بودم که بسوزم و بسازم، اما بالاخره سوختن و ساختن هم حدی دارد.

* * *

‫زمانی که از مکتب فارغ شدم برای چند روزی رفتم اسلام‫آباد خانه خواهرم. خواهرم یک روزی از خانه در دامنه کوه سبزی گردشگاهی را به من نشان دادند که شاید دو - سه کیلومتری از خانه فاصله داشت. من تنهایی و با پای پیاده رفتم به گردشگاه. وقتی که به گردشگاه رسیدم، دیدم که چند تا مردان آهسته آهسته قدم زنان از روبرویم گذشتند. در میان آنها چشمم به یک مرد هیکلی و جذابی افتاد که شاید ۳۴ - ۳۵ سالش بود. من هنگام عبور از روبرو به او خیره شدم و زمانی که یکدیگر را پشت سر گذاشتیم من کمی سرم را چرخاندم تا بیشتر نگاهش کنم. در حالیکه من به او خیره شدم او نیز متوجه من بود و او نیز سرش را بسوی من چرخاند. من دیگر نگاهش نکردم و آهسته آهسته در امتداد پیاده‫رو به راه خودم ادامه دادم. در امتداد پیاده‫رو داشتم قدم می‫زدم متوجه شدم که همان مرد با لبخند به سویم می‫آید. سلام داد و بسیار عادی احوالم را پرسید، بگونه‫ای که انگار از قبل مرا می‫شناخت. یک نفر در آنجا با کمره عکاسی  (دوربین) کار می‫کرد و از مردم عکس می‫گرفت. من می‫خواستم که در آن گردشگاه عکس یادگاری بگیرم. از آن مرد پرسیدم «آن عکاس از یک عکس چقدر پول می‫گیرد؟»

او به حرفم توجه نکرد و طوری وانمود کرد که انگار حرفم را متوجه نشده است. من با تأکید چند بار گفتم عکس، تصویر، پکچر... و خلاصه هرچه که گفتم و به عکاس اشاره کردم، او باز هم به حرفم توجهی نکرد و فقط حرف خودش را می‫زد.‫ من کمی اردو می‫دانستم و او کمی پشتو می‫دانست ‫و هر دوی مان نیمه اردو و نیمه پشتو با یکدیگر شروع کردیم به حرف زدن. دم غروب بود و هوا رو به تاریکی. با من آهسته آهسته قدم زنان مرا با خودش برد به یک گوشه خلوت. در لبه صفه‫ای به مثل صندلی کنار هم نشستیم. از من پرسید «پدرت چی کار می‫کند؟»

- «پدرم مرده است.»

به سرم دست کشید، دهنش را به صورتم گذاشت و صورتم را همزمان با بوسیدن کمی مکید. من خیال کردم که از دلسوزی این کار را کرد.

باز پرسید «پدرت که مرده است، پس خرج تان چی می‫شود؟»

- «روزگار بد است و زندگی سخت می‫گذرد.»

درحالیکه دستش روی شانه ام بود، دوباره دهنش را به صورتم گذاشت و این بار همزمان با بوسیدن صورتم را عمیق‫تر و طولانی‫تر مکید. ‫درحالیکه من از کارش لذت بردم با خود گفتم چه دلسوزی عجیبی! این طوری می‫بوسد! کاش هر کس مثل این دلسوز باشد! ‫من که به او نگاه کردم و خودم را با او مقایسه کردم اصلاً انتظار نداشتم که او به من علاقه‫ای داشته باشد. زیرا من یک دهاتی افغانی بودم اما او یک پاکستانی و آنهم اهل اسلام‫آباد! و با آن جذابیتی که من در او می‫دیدم! خلاصه از هر نظری من و او زمین تا آسمان با یکدیگر فرق داشتیم. و من اصلاً انتظاری نداشتم که او بخواهد یا بتواند که از بدن من لذت ببرد. ‫چند تا سؤال دیگر را نیز از من پرسید و بعد از پاسخ هر سؤال که دیگر هیچ دلسوزی‫ای هم در کار نبود، سریع یک بوسه عجیب و غریب می‫کرد و صورت ‫و لبانم را می‫مکید. من دیگر مطمئن شدم که او منظوری دارد. بالاخره دیگر فرصت حرف زدن را هم برایم نداد، تا می‫خواستم حرف بزنم او لب و دهنم را شروع می‫کرد به مکیدن، از شور و شوق قلبم به تپش افتاده بود و سر تا پا می‫لرزیدم. او ‫به من گفت «می‫خواهی عکس بگیری؟»

من تعجب کردم که از اول حرفم را متوجه شده است، اما آن موقع هیچ چیزی نگفت!

- «بلی می‫خواهم عکس بگیرم.»

«چند تا عکس می‫خواهی بگیری، یک تا یا دو  تا؟»

در حالیکه من نمی‫دانستم سریعتر چه جوابی بدهم  و داشتم فکر می‫کردم که چه جوابی بدهم، او با شوق به چشمانم نگاه می‫کرد. بالاخره گفتم «یا یک تا یا دو  تا.»

‫تا گفتم یا یک تا یا دو  تا، او باز هم به لبانم چسبید.

گفت «بیا برویم با من که من عکست را بگیرم.»

‫‫مرا با خودش برد و در زندگی اولین سکسم را با همین مرد پاکستانی تجربه کردم.

دوباره به افغانستان برگشتم و مدتها در طبیعت جنسی خودم محروم بودم و از محرومیت جنسی و نداشتن دسترسی به خواست جنسی خودم همیشه رنج می‫بردم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

‫‫بخش چهار

‫جهنم جنسی

 

جهنم جنسی یعنی تعصبات جنسی در افغانستان.

در افغانستان عمل جنسی حتی بین یک مرد و یک زن هم فقط در صورت ازدواج و در چارچوب قانون دین و سنن اجتماعی امکان پذیر است و بس. و در صورت خارج از این محدوده به مثل عمل جنسی بین دو فرد همجنس جرم دانسته میشود و در صورت دستگیری در بعضی موارد مجازات مرگ دارد. ازدواج طبق قانون دین و سنن اجتماعی صورت میگیرد. در ازدواج سنتی فقط والدین و مخصوصاً پدران صلاحیت انتخاب همسر فرزندان شان را داردند و خود آنها نمیتوانند که همسر شان را انتخاب کنند. در این رسم ازدواج علاقهمند بودن طرفین به یکدیگر مهم نیست و مجبور هستند که تا آخر عمر با همدیگر بمانند. دختران و پسران مجرد و زنان و مردان بیوه تا روز ازدواج در زندگی هیچگاه عمل جنسی را تجربه نمیکنند. میانگین سن ازدواج در مناطق و اقوام مختلف افغانستان فرق میکند. در ولایت پروان میانگین سن ازدواج دختران تقریباً ۲۰ و پسران ۲۵ میباشد. این را همه میدانند که نداشتن دسترسی به نیاز جنسی در سنین بلوغ طاقتفرسا است. من بعضی از پسران را میدیدم که از ناچاری به گزینههای دیگر روی میآوردند. بعضی از آنها را میدیدم که در روستاها سراغ حیوانات میرفتند، اما در شهرها اکثراً به استمنا روی میآوردند.  من از احساس جنسی پسران چیزی نمیدانم، اما این را میدانم که زندگی برای دختران مجرد و زنان بیوه در افغانستان بیاندازه رنجآور است. من بعضی از دختران خانه مانده را میدیدم که تا سنین بالای ۲۵ و حتی ۳۰ هنوز مجرد مانده بودند و چهرههای خشکیده و محروم آنها داد میزد که به مثل درخت تشنه میماندند. من آنها را درک میکردم و به خود میگفتم که اینها هم حال بدتر از مرا دارند، اما به زبان نمیآوردم. چهرههای دختران خانه مانده و زنان بیوه خشکیده و پژمرده به نظر میرسید، درحالیکه زنان شوهردار و صاحب خانه حتی اگر از نظر اقتصادی روزگار خوبی هم نداشتند از آنها شادابتر و بشاشتر به نظر میرسیدند.

* * *

‫ زمانی که سیزده - چهارده سالم بود در دهکده چند تا پسران همسن و سال ‫خودم را می‫دیدم که با حیوانات عمل جنسی را انجام می‫دادند. من فکر می‫کردم که شاید آنها از این عمل هیچ لذتی نمی‫برند و فقط به خاطر بچگی و بی‫عقلی و یا از حماقت این کار را می‫کنند. من اصلاً فکر نمی‫کردم که شاید بزرگتر‫ها هم این عمل را با حیوانات انجام بدهند.

یک روزی خانه مادرخانم دایی‫ام که دو طبقه بود در طبقه بالایی آن نشسته بودیم. مادرخانم دایی‫ام از پنجره به بیرون بسوی باغ نگاه کرد و دید که دو نفر در آنجا بودند، دفعتاً کله اش را از پنجره بیرون کرد و شروع کرد به داد زدن. آن دو نفری که در آنجا بودند سریع فرار کردند و خودشان را پشت درختان پنهان کردند. مادرخانم دایی‫ام گفت «هر دوی شما را شناختم، خیال نکنید که شما گریختید من شما را ندیدم، یکی تان بچه فلان کس هستید و یکی تان بچه فلان کس. شما خواهید دید که من با شما چه کاری خواهم کرد، شما گوساله مرا می‫کنید!»

مادرم ازش پرسید «چرا چه کاری کرده اند؟»

«گوساله را گذاشته ام داخل باغ که بچرد، بچه فلان کس و بچه فلان کس آمده اند که بکنندش، من به چشم خودم دیدم که داشتند می‫کردندش.»

آن دو نفری که آمده بودند سراغ گوساله، حدود ۲۰ - ۲۱ سال سن شان بود و من هم آنها را می‫شناختم.

* * *

در افغانستان بعضیها در مورد موضوعات جنسی بیاندازه متعصب هستند.

سال هشتم مکتبم بود. نوروزخان از مردم دهکده مان که سوادش در حد دیپلم بود دختری داشت که در سن نه سالگی بالغ شد و عادت پریود را شروع کرد. نوروزخان که از بالغ شدن دخترش در سن نه سالگی خبر شد این موضوع را مایه شرمساری خودش دانست، بی‫اندازه عصبانی شد و با دخترش شروع کرد به بدرفتاری. به همین خاطر یک مدتی هر روز با دخترش بدرفتاری می‫کرد و او را کتک می‫زد. یک روزی در محوطه خانه دایی‫ام با خواهرم و زن دایی‫ام نشسته بودم، خانه نوروزخان در روبرو فقط سه متر از خانه دایی‫ام فاصله داشت. از آنجا ناگهان صدای جیغ و داد و فریاد دختر نوروزخان به گوش رسید، سپس صدای تیراندازی و سپس صدای جیغ و گریه زن نوروزخان که داخل اطاق نشسته بود به گوش رسید. رفتیم خانه آنها تا ببینیم که چه اتفاقی افتاده است. نوروزخان که به نام ملانوروز معروف بود دیدم که با قد کوتاه، چشمان سبز روشن، ریش و سبیل ‫‫قهوه‫ای و  کمی زرد طلایی، بر سرش کلاه پکول و به دستش تفنگ از طویله بسوی اطاق‫های مسکونی می‫آید. به زودی دخترش نیز که مثل کبک‫ راه می‫رفت، دیدم که با چشمان اشکبار و گریه زار زار از طویله بیرون شد و دنبال او بسوی اطاق‫های مسکونی آمد. زن ملانوروز که دید دخترش را چیزی نشده است خوشحال شد و سر ملانوروز شروع کرد به داد زدن. اما ملانوروز که بی‫اندازه عصبانی بود حرف حالیش نبود. ‫ زنش گفت «هر روز این بچه بدبخت را کتک می‫زند که چرا زود بالغ شده است.»

 دختر که پدرش را نوروزخان صدا می‫زد، گفت «نوروزخان از یخه ام گرفت، مرا کشیده برد به داخل طویله و در آنجا تیراندازی کرد.»

‫‫شاید که ملانوروز در اول قصد کشتنش را داشته بود، اما در وقت شلیک کردن از خشم اولی اش کاسته و به خودش شلیک نکرد. ما دوباره به خانه دایی‫ام برگشتیم. زن دایی‫ام نیز بی‫اندازه عصبانی بود و می‫گفت «این دختر را نباید زنده بگذارند.»

خواهرم در جوابش گفت «چرا نباید زنده بگذارند؟ تو هم یک روزی بالغ شده بودی و شروع کردی به پریود شدن، پس ترا هم نباید که زنده می‫گذاشتند.»

زن دایی‫ام گفت «من در سن پانزده و شانزده سالگی پریود شدم، نه که در سن نه سالگی!!»

* * *

سال دهم مدرسه ام بود، دختری از مردم دهکده مان که در این زمان ۲۵ - ۲۶ سال دارد در حالیکه نه ازداج کرده است و نه نامزد شده است حامله می‫شود. حاملگی اش به نه ماه می‫رسد، اما هنوز خانوداه شان از حاملگی اش چیزی نمی‫دانند. مدتی است که زن همسایه به حاملگی اش شک کرده است. بالاخره یک روزی زن همسایه به مادر دختر می‫گوید «دخترت حامله شده است، حواست باشد که یک فکری به حالش بکنی که باعث رسوایی و آبروریزی تان نشود. اگر به زودی فکری به حالش نکنی در همین روز‫ها کاری دست تان خواهد داد.»

حرف زن همسایه به مادر دختر بر می‫خورد و هرچه که حرف فحش‫آمیز و طعنه امیز از دهنش بر می‫آید به زن همسایه می‫گوید. زن همسایه نیز عصبانی می‫شود و در جوابش می‫گوید «من برای اینکه خواستم آبروی شما را بخرم این حرف را به خودت گفتم تا زودتر فکری به حال دخترت بکنی که کس دیگری از موضوع خبر نشود. خیلی وقت شده است که من حاملگی دخترت را می‫دانستم، اما در این مورد به هیچ کس دیگر چیزی نگفتم و فقط به خودت گفتم تا به فکر آبرویت باشی. اما تو که اینقدر یک زن پست و بی‫شرف هستی که مرا اینقدر ‫طعنه کاری و فحش کاری کردی، حالا ببین که من چطوری رسوایت می‫کنم. اینکه من کی هستم و تو کی هستی می‫گذاریم پیش داور. شمشیرزن و کوسده‫زن را داور مشخص می‫کند.»

زن همسایه می‫رود یک قابله را می‫آورد تا ببیند که دختر حامله است و یا خیر. قابله که می‫آید دختر را می‫بیند، می‫گوید «دختر حامله است، ماه و روز ولادتش رسیده است و ممکن است که در همین یکی دو روز بچه اش به دنیا بیاید.»

از دختر می‫پرسند که از کدام مرد حامله شده است. دختر اسم مردی که از آن حامله شده است را می‫گوید. مادر دختر زنی است ستیزه‫جو و پرخاشگر و به فکر انتقام جویی از مردی می‫شود که دخترش از او حامله شده است. به منظور انتقام جویی مادر دختر توسط یک کس دیگری مهمانی مخصوص بزرگسالان را ترتیب می‫دهد و تمام بزرگان خانواده آن مرد را به مهمانی دعوت می‫کند. همه می‫روند به مهمانی و خواهر او در خانه تنها می‫ماند. در این فرصت مادر دختری که حامله شده است با پسرش، دختر دیگرش و عروسش چهار نفری می‫روند به خانه آنها و به خواهر او تجاوز می‫کنند. لباس‫هایش را به زور از تنش در می‫آورند، سه تا زن سفت محکمش می‫گیرند و پسر به او تجاوز می‫کند. در آخر سر مادر دختری که حامله شده است یک تا چوب را با خودش برده است، آنرا فرو می‫کند به محبل دختر و دختر از آن ناحیه زخم بر می‫دارد. دو - سه روزی می‫گذرد. دختری که حامله شده است بچه اش به دنیا می‫آید. پیش از اینکه بچه به دنیا بیاید مادر دختر وحشیانه منتظر است که بچه به دنیا بیاید که بکشدش. دختر بی‫اندازه التماس و گریه می‫کند که بچه اش را نکشد، اما او به بچه نوزاد رحم نمی‫کند و او را می‫کشد.

در افغانستان قانون است که اگر یک مرد و یک دختر مجرد یا زن بیوه با یکدیگر مقاربت کنند عمل آنها جرم دانسته می‫شود و مجازاتش همین است که باید با یکدیگر ازدواج کنند. در عین حال مرد یک دختر دیگر از خانواده خودش باید به خانواده آنها پس بدهد. اما اگر یک مرد و یک زنی که متاهل باشد با یکدیگر مقاربت کنند، هر دوی آنها به مرگ محکوم می‫شوند. اینجا دختر از مردی که حامله شده است باید با یکدیگر ازدواج کنند و در مقابل آن مرد یک دختر دیگر از خانواده خودش به خانواده آنها پس بدهد. از این رو قرار می‫شود که قانون به اجرا گذاشته شود. قرار بر این می‫شود دختری که حامله شده بود با مردی که از آن حامله شده بود با یکدیگر ازدواج کنند و برادر دختر که به خواهر او تجاوز کرده است با یکدیگر ازدواج کنند. برادر دختری که حامله شده بود یک پسری است کم‫هوش و بی‫انگیزه و دختر راضی نیست که با او ازدواج کند، اما برادر بزرگترش که با هوش‫تر و فعال‫تر است دختر راضی است که با او اوداج کند. دختر هر قدر که خودش را به زمین و آسمان زد که من نمی‫خواهم با این پسر بی‫انگیزه ازدواج کنم، کسی به حرفش اهمیت نمی‫دهد و آن بیچاره را جبراً به همان پسر کم‫هوش و بی‫انگیزه نکاح می‫کنند.

 ‫در افغانستان اگر یک مرد با یک دختر مقاربت کند، خانواده دختر می‫توانند شاکی شوند و یک دختر دیگر از خانواده آنها پس بگیرند. در این صورت اینکه دختر پس گرفته شده را به چه کسی نکاح کنند اختیار بدست خود آنها‫ست. ممکن است که بخواهند به یک مرد بزرگسال نکاحش کنند یا به یک بچه نابالغ، به یک مرد باسواد یا بیسواد، سالم یا معتاد، پشتکاردار و فعال یا تنبل و بی‫کاره، خلاصه به هر کسی که خودشان بخواهند نکاحش می‫کنند. و بر عکس اگر خانواده دختر شاکی شوند که یک دختر دیگر پس بگیرند، در این صورت اینکه آنها چه دختری را پس بدهند اختیار بدست خود آنها‫ست.  ممکن است که یک دختر بزرگسال پس بدهند یا نابالغ، باسواد یا بی‫سواد، فعال یا تنیل و خلاصه هر طوری که باشد ممکن است که بدهند و در صورتی که طرف مقابل شاکی شده باشند، مجبور هستند که هر طور دختری که باشد بگیرند و به یک نفر از خانواده شان نکاحش کنند.

من یک دختر دایی داشتم که بیماری عقب ماندگی داشت که از نظر ذهنی بعد از سن چهار سالگی دیگر رشد نکرد. البته دختری باهوشی بود اما در حد یک بچه چهار ساله. برادرش گاهی به شوخی می‫گفت «من می‫دانم که این خواهرم را هیچ کسی نمی‫گیرد، من با یک دختر دوست می‫شوم، فریبش می‫دهم و کارش را تمام می‫کنم، وقتی که خانواده شان از من شاکی شدند من در عوض همین خواهرم را برایشان پس می‫دهم.»

* * *

یازده - دوازده سالم بود ‫و در کابل همسایه‫ای داشتیم، پسر همسایه دختری را نامبد (بی‫عفت) کرده بود ‫و خانواده دختر شاکی شده بودند. لذا همسایه مان دختر نامبد شده را به پسر خودشان نکاح کرده و در عوض دختر ۲۴ - ۲۵ ساله  شان را به خانواده آنها پس داده بودند. آنها دختر ۲۴ - ۲۵ ساله را به یک پسر نه ساله که کوچکترین برادر دختر نامبد شده بود نکاح کرده بودند. دختر نامبد شده دو - سه تا برادر بزرگ و مجرد هم داشت، اما آنها دختر ۲۴ - ۲۵ ساله را به کوچکترین آنها که نه ساله بود نکاح کرده بودند. همسایه مان از آنها گله‫مند بودند و می‫گفتند که چرا دختر مان را به پسران بزرگ تان که بالغ هستند نکاح نمی‫کنید و به پسر نه ساله نکاح کرده اید. آنها می‫گفتند همین طوری است که هست، شما چه راضی هستید و چه نیستند حالا همین طوری شده است که.

پسر نه ساله از من کوچکتر بود و بخاطری که داماد همسایه مان شده بود با آنها رفت و آمد می‫کرد. بعضی وقت که خانه همسایه مان می‫آمد، زن همسایه او را به مادرم، مادربزرگم و خاله ام نشان می‫داد و می‫گفت «ببینید کار مسخره آنها را، دختر مان را به این بچه نکاح کرده اند.» هر وقت که داماد با زنش می‫آمد خانه همسایه با بچه‫های دیگر بازی می‫کرد و من عمداً می‫رفتم با او بازی می‫کردم تا از نزدیک ببینم چی شکلی است و چه فرقی با بچه‫های دیگر دارد که زن گرفته است. من وقتی که از نزدیک او را می‫دیدم دلم برایش می‫سوخت و با خود می‫گفتم این بیچاره بدبخت از این سن بچگی که از من هم کوچکتر است زندار شده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش پنج

‫جهنم زنان

 

جهنم زنان یعنی شرایط زنان در افغانستان. موضوع اصلی مورد بحث در اینجا سرگذشت خودم و شرایط همجنسگرایان در افغانستان میباشد. اما برای اینکه بتوانم موضوع اصلی را بهتر به تصویر بکشم و ادعای خودم در مورد شرایط همجنسگرایان در افغانستان را ثابت کنم، لازم دانستم که ابتداء شرایط زنان را توضیح دهم و سپس با در نظر داشت اهمیت، کثرت و محبوبیت در تمام عرصههای جامعه افغانی و جامعه جهانی شرایط همجنسگرایان را با شرایط زنان مقایسه کنم تا مردم ببینند که در افغانستان چقدر وحشت است و حدس بزنند که همجنسگریان در آنجا چه میکشند و چه بر سر شان میگذرد.

فاجعه زن در افغانستان بسا عمیقتر از آن است که مردم دنیا در مورد آن فکر میکنند. فقط به گفتن هم نمیشود که درد زنان افغان را حس کرد و یا به درک دیگران رساند؛ چون آدم درد را فقط در بدن خودش حس میکند و بس. اگر زن را در افغانستان با اسیر جنگی مقایسه کنیم شرایط زن بدتر از اسیر جنگی اگر نباشد بهتر هم نخواهد بود. من نمیدانم که حکایت تراجدیهای زنان افغان را از کدام یکی از بدبختیهای آنها شروع کنم. اما از اینکه در قالب خاطرات نویسی به موضوعات پرداخته ام ترجیح دادم که به ترتیب زمانی انواع فجایع گوناگون را با مثال چشمدیدهای خودم به تصویر بکشم.

 

حرمت انسانی زن

در افغانستان در بیشتر از هفتاد درصد خانوادهها زنان بخاطر سوءِ تفاهمات جزئی و موضوعات کوچک مادی بیرحمانه کتک میخورند.

یازده - دوازده سالم بود و آغاز فصل بهار بود. در خانه خاله و دایی‫هایم می‫نشستیم. ‫در خانه‫ای که می‫نشستیم دو تا اطاقش را هم به یک مستأجر تاشقرغانی کرایه داده بودند. آغاز فصل بهار و فصل نهال کاری بود، چند تا نهال‫های درخت را از دهکده آورده بودیم و داخل حیاط خانه کاشته بودیم. یک روزی متوجه شدم که دو - سه تا از آن نهال‫ها از جا کنده شده و جای آنها خالیست.  بعد دیدم که نهال‫ها شکسته، ساقه و ریشه آنها جدا - جدا دم در خانه همسایه تاشقرغانی افتاده است. از دیدن شکسته آنها غمگین شدم؛ چون دوباره امکان کاشتن آنها وجود نداشت. نام دختر همسایه بس‫بانو بود .  مستانه، خواهر کوچکم به من گفت «نهال‫ها را پدر بس‫بانو کنده است.»

من دلم آتش گرفت که چرا نهال‫ها را کنده است و چرا شکانده است.

- «چرا کند و چرا شکاند؟»

‫«بس‫بانو را با آنها زد.»

- «چرا بس‫بانو را زد؟»

«‫نمی‫دانم که چرا زد. یک طوری زد که هر قدر جیغ می‫زد و گریه می‫کرد، باز هم می‫زد و رهایش نمی‫کرد.»

‫البته ما هم در خانه از بزرگان کتک زیاد می‫خوردیم، اما به مجردی که گریه را سر می‫دادیم آنها از کتک زدن دست بر می‫داشتند و دیگر نمی‫زدند. این برای ما بیاندازه وحشتناک بود که در حالیکه آدم از دست کسی کتک بخورد و حتی گریه را هم سر بدهد، او باز هم از زدن دست بر ندارد.

من در جواب به مستانه گفتم «جهنم که زد! چرا با درختان ما زد؟»

«نمی دانم که چرا.»

- «‫چرا از شاخه درختان بزرگ نکند که درختان کوچک را از ریشه کند؟»

‫«نمی دانم که چرا.»

‫دو سه روز بعد بس‫بانو، دختر همسایه را دیدم و ازش پرسیدم «پدرت درختان ما را از اینجا کند و ترا با آنها زد؟»

«بلی؛ آنقدر زد که تمام بدنم کبود کبود شده است.»

- «چرا درختان ما را از ریشه کند؟»

«کاش درختان را نکاشته بودید، ‫اگر نکاشته بودید مرا اینقدر نمی‫زد.»

- «چرا درختان ما را از ریشه کند؟»

«وای حمید! باورت نمی‫شود که تمام بدنم کبود شده است؟ تمام بدنم الان درد می‫کند.»

- «چرا زد؟»

«پدرم خانه نبود یک سینی از دست مادرم به زمین افتاد و شکست، وقتی که پدرم آمد و دید که سینی شکسته است، پرسید سینی چرا شکسته، مادرم ‫در جوابش گفت سینی از دست بس‫بانو افتاد و شکست، بعد پدرم آمد درختان شما را کند و با آنها مرا آنچنان زد که تمام کمر و پاهایم کبود کبود شده است.»

- «پس تو چرا نگفتی که سینی از دست من نیفتاده از دست خودش افتاد؟»

«اگر می‫گفتم خودش را می‫زد.»

- «وای! مادرت را هم کتک می‫زند؟»

«پس چه! خیال کرده‫ای که نمی‫زند! تا حالا چند بار مادرم را آنچنان کتک زده است که حتی نمی‫توانست از جا برخیزد. به همین خاطر دیگر هر گناهی که باشد من قبول می‫کنم که مرا بزند، اما مادرم را نزند. این دومین بار است که من بخاطر گناه مادرم این طوری کتک خوردم.»

وقتی که گفت مادرم را هم کتک می‫زند، من تعجب کردم که یک زنی که  ۳۵ - ۴۰ سال سنش باشد هنوز هم کتک بخورد. البته بعد‫ها که در دل سنت و فرهنگ افغانستان روز بروز بزرگ شدم دیگر کتک خوردن زنان برایم کاملاً عادی شد. در مورد کتک خوردن زنان در افغانستان چندین مورد خاطرات وحشتناک‫تر از این هم به یاد دارم، اما از اینکه عقده نهال‫ها تا حالا در دلم مانده بود ‫این خاطره را با همین جزئیاتش خواستم که تعریف کنم. ‫زن همسایه همیشه بخاطر مسایل جزئی از قبیل آشپزی و کیفیت غدا، کار‫های خانه وغیره ترس داشت که مبادا امروز شوهرش خانه بیاید و او را کتک بزند و گاهی کتک هم می‫خورد. مادرم، مادربزرگم و خاله ام همیشه بخاطر او غصه می‫خوردند و برایش تأسف می‫کردند.

 

قانون طلاق

در افغانستان مرد میتواند که بدون هیچ دلیل و علتی زنش را طلاق بدهد، حتی اگر زن هیچ گناهی هم نداشته باشد. اما زن به هیچ عنوانی نمیتواند که از شوهرش طلاق بگیرد، حتی اگر شوهرش هرگونه ‫‫‫‫‫سوءِ استفادهای هم  از وی بکند.

سیزده - چهارده سالم بود. از مردم دهکده مان مردی به نام پویا زنی داشت به نام نرگس. پویا و نرگس شش - هفت سالی شده بود که با یکدیگر ازدواج کرده بودند و صاحب دو فرزند بودند. هر دوی آنها از زندگی با یکدیگر راضی بودند و هیچ سوءِ تفاهمی بین آنها وجود نداشت. تنها آنچه که بین آنها را به هم می‫زد مداخله گری خواهران پویا بود، که نمی‫خواستند نرگس در آرامش زندگی کند. از اینکه اکثر زنان افغان بی‫سواد و خانه نشین هستند و هیچ سرگرمی‫ای ندارند، برای اینکه خودشان را سرگرم کنند اکثراً به جان یکدیگر می‫افتند و مادرشوهران و خواهرشوهران با عروسان از ضرر رساندن به یکدیگر لذت می‫برند. خواهران پویا دایماً می‫کوشیدند که نرگس را از چشم پویا بیاندازند. با بهانه‫های گوناگون هر روز نزاعی راه می‫انداختند تا نرگس را مورد سرزنش قرار دهند. چندین بار به نرگس تهمت دزدی بستند. به پویا می‫گفتند که نرگس از خانه هر چیزی را می‫دزدد و به خواهر و برادرانش می‫دهد. اما شاید که ادعای آنها هیچگاه صحت نداشته بود. حتی بعضاً خود آنها لوازم را از خانه بیرون می‫انداختند یا به گدا‫ها و مردمان دیگر بخشش می‫کردند، تا لوازم را از خانه ناپدید کنند و دستاویزی بسازند که به نرگس تهمت دزدی ببندند. خود آنها پول را از جیب پویا می‫دزدیدند تا پویا فکر کند که نرگس پولش را دزدیده است. به پویا می‫گفتند که نرگس دزد است، هیچ دلبستگی‫ای به تو ندارد و هیچگاه برایت زن نخواهد شد؛ پس بهتر است که طلاقش را بدهی تا بیشتر از این زندگیت را داغان نکند. با این حال پویا هنوز نرگس را دوست داشت و هر دوی آنها از زندگی با یکدیگر راضی بودند. خواهران پویا دایماً تلاش می‫کردند کاری کنند که پویا نرگس را طلاق بدهد و از تنگ‫نظری و فتنه‫گری هیچگاه خسته نمی‫شدند، زیرا آنها در زندگی دیگر هدف و سرگرمی‫ای نداشتند و با همین فتنه‫گری برای خودشان هدف و سرگرمی ساخته بودند. بالاخره یک روزی پویا پول زیادی را که تمام دارایی اش را تشکیل می‫دهد در خانه می‫گذارد. خواهرانش برای اینکه به زنش تهمت دزدی ببندند، تمام پول را بر می‫دارند و نرگس را به دزدی متهم می‫کنند. پویا روی آن پول حساب باز کرده بود، می‫خواست که با آن پول کسب و کاسبی‫ای راه بیاندازد و زندگیش را بچرخاند. بناءً از گم شدن آن غمگین می‫شود. اما نمی‫داند که دزد آن کیست، آیا دزد زنش است یا خواهرانش؟ موضوع گم شدن پول در خانواده آنها به منازعه و بگو مگو تبدیل می‫شود. خواهران پویا هر روز به او می‫گویند که چرا زودتر طلاق نرگس را ندادی؟ اگر زودتر طلاقش را می‫دادی پولت گم نمی‫شد. هنوز هم اگر می‫خواهی که در آینده صاحب خانه و زندگی شوی زودتر طلاقش را بده تا بیشتر از این زندگیت را داغان نکند. اما زنش در جواب می‫گوید که پول من و شوهرم فرقی ندارد، من پول خودم را چرا باید بدزدم؟ جر و بحث بر سر اینکه دزد پول کی است تا سه - چهار ماه دوام میکند. خواهران پویا میخواهند ثابت کنند که دزد پول به غیر از نرگس هیچ کس دیگری نیست و شروع میکنند به تحقیق تا دزد را با مدرک شناسایی کنند. بالاخره یک زن بجارسیده (زن روحانی) را در شهر پُلِخمری پیدا میکنند. از دهکده تا شهر پلخمری با مینی بوس پنج ساعت راه است. زن بجارسیده با ‫طلسم و دعا روح دزد را پیش خودش حاضر می‫کند تا دزد دزدیش را اعتراف کند. وقتی که روح دزد را حاضر می‫کند، فقط خودش می‫تواند که آنرا ببیند و بچه‫های زیر هفت سال، اما بزرگتر‫ها نمی‫توانند که آنرا ببینند. زن بجارسیده به مردم گفته است که بزرگتر‫ها قادر به دیدن روح نیستند، فقط بچه‫های هفت سال و زیر هفت سال می‫توانند که آنرا ببینند و بس. روح دزد را طوری به بچه هفت ساله نشان می‫دهد که روی ناخنش یک ماده‫ای را می‫ریزد که ناخنش به آیینه تبدیل می‫شود و بچه هفت ساله می‫تواند که روح دزد را در آیینه ناخنش ببیند و از ‫ آن بپرسد که آیا تو دزد هستی و آیا پول فلان کس را تو دزدیده ای؟ روح دزد با زبان حرف نمی‫زند، اما با تکان دادن سر تأیید می‫کند که بلی من دزد هستم و پول فلان کس را من دزدیده ام. زن بجارسیده به خواهران پویا گفته است که یک بچه هفت ساله را با خود بی‫آورید تا من روح دزد را برایش نشان بدهم. مردم افغانستان می‫گویند «حرف راست را از بچه‫ها بپرسید.» از اینکه بچه‫ها دروغ نمی‫گویند مردم حرف بچه‫ها را باور می‫کنند. خواهران پویا موضوع زن بجارسیده را به پویا تعریف می‫کنند که آن زن روح دزد را حاضر می‫کند و به بچه‫های هفت ساله نشان می‫دهد اما بزرگتر‫ها قادر به دیدن آن نیستند. پویا قبول می‫کند که با یک بچه هفت ساله پیش زن بجارسیده برود تا ببیند که بچه هفت ساله روح کرا می‫بیند. خواهر بزرگ پویا یک بچه هفت ساله دارد و به پویا می‫گوید که او را با خود ببرند تا ببینند پول را دزدیده کی است. موضوع نشان دادن روح ، برای مردم یک حرف عجیبی است و کسان زیادی دوست د‫ارند که این نمایش را از نزدیک به چشم خود ببینند که زن بجارسیده چطوری روح دزد را به بچه هفت ساله نشان می‫دهد. قرار می‫شود که پویا و دو - سه تا خواهرانش با چند نفر دیگر از آن جمله مادربزرگ خودم حاضر میشوند که بروند پلخمری و این نمایش را به چشم خود ببینند. همه شان سوار مینی بوس می‫شوند و می‫روند پلخمری، اما نرگس را با خود نمی‫برند. وقتی که پیش زن بجارسیده می‫روند، او داخل اطاقی نشسته است که مثل غرفه تکت فروشی (دکه بلیط فروشی) می‫ماند و یک پنجره کوچکی دارد. زن بجارسیده کنار پنجره نشسته است، بچه هفت ساله را به داخل می‫خواهد کنار خودش می‫نشاند، دیگران بیرون ایستاده اند، او از داخل نمایش را شروع می‫کند که روح دزد را حاضر کند و به بچه هفت ساله نشان بدهد. دیگران از بیرون پنجره زن بجارسیده و بچه هفت ساله را می‫بینند که کنار هم نشسته اند. زن بجارسیده کنار پنجره نشسته است، پنجره طرف راستش قرار د‫ارد و بچه هفت ساله را طرف چپش می‫نشاند تا بچه هفت ساله هر چیزی را که می‫بیند به دیگران تعریف کند. پشت سرش پرده‫ای زده شده که از وسط باز می‫شود، آنسوی پرده فضای اطاق ادامه دارد و در آنجا زن دیگری نشسته است تا در وقت نمایش نقش خودش را بازی کند. کسانی که بیرون پنجره ایستاده اند نه پرده را می‫بینند و نه زن پشت پرده را و فقط زن بجارسیده و بچه هفت ساله را می‫بینند و بس. زن بجارسیده روی ناخن شصت بچه هفت ساله ماده‫ای را می‫ریزد که ناخنش را به آیینه تبدیل می‫کند. بعید نیست که ماده‫ای را هم نریخته است و شاید ناخن مصنوعی‫ای که آیینه دارد را روی ناخنش قرار داده است. اما دیگران از بیرون نمی بینند که ناخنش را به آیینه تبدیل کرده است. سپس ناخنش را پیش چشمش نزدیک می‫کند و ازش می‫پرسد «در ناخنت کرا می‫بینی؟»

او دقیق به ناخنش نگاه می‫کند و می‫گوید «هیچ کسی را نمی‫بینم.»

ناخنش را کمی می‫چرخاند و می‫پرسد «حالا چه، کسی را می‫بینی یا نه؟»

دیگران بیرون پنجره ایستاده اند نگاه می‫کنند. بچه هفت ساله باز هم دقیق به ناخنش نگاه می‫کند و می‫گوید «بلی حالا می‫بینم.»

«کرا می‫بینی؟»

دقیق نگاه می‫کند تا تشخیص بدهد که کرا می‫بیند و در جواب می‫گوید «خودم را می‫بینم.»

ناخنش را کمی می‫چرخاند و می‫پرسد «حالا کرا می‫بینی؟»

می‫بیند پرده‫ای که در پشت سر قرار دارد از وسط باز شده و زنی را در آنجا می‫بیند که طرفش نگاه می‫کند. در سن هفت سالگی عقلش به اندازه‫ای رسیده است که می‫داند که هر نقشی را که در آیینه ناخنش می‫بیند اصل آن در پشت سرش قرار دارد. می‫خواهد به پشت سرش نگاه کند تا مشخصاً بگوید که کرا می‫بینم. زن بجارسیده اجازه نمی‫دهد که به پشت سرش نگاه کند و می‫پرسد «در ناخنت بگو کرا می‫بینی؟»

در این فرصت زنی که پشت سر ایستاده است فوراً پرده را می‫بندد و خودش را پشت پرده پنهان می‫کند. بچه هفت ساله به پشت سرش نگاه می‫کند می‫بیند که هیچ کسی در آنجا نیست و فقط پرده را می‫بیند و بس. زن بجارسیده دوباره ناخنش را پیش چشمش نزدیک می‫کند و می‫گوید «فقط به ناخنت نگاه کن و بس. الان بگو کرا می‫بینی؟»

بچه هفت ساله بعد از کمی دقت می‫گوید «پرده را می‫بینم.»

«دقیق نگاه کن کسی را نمی‫بینی؟»

پرده دوباره از هم دور می‫شود و زنی که در آنجا هست از میان پرده ظاهر میشود.

«یک زن را می‫بینم.»

«آیا آن زن را می‫شناسی یا نه؟»

«بگذار دقیق نگاه کنم که می‫شناسمش یا نه.»

در دلش وسوسه دارد و می‫خواهد که به پشت سرش به خود او نگاه کند و بگوید که کرا می‫بینم، اما زن بجارسیده اجازه نمی‫دهد که به پشت سرش نگاه کند.

«بگو کرا می‫بینی؟»

«یک زن را می‫بینم.»

«آن زن کیست؟»

«من نمی‫شناسمش.»

در حالیکه پویا و خواهرانش در آنسوی پنجره منتظر‫اند تا بچه هفت ساله آن زن را تشخیص بدهد، یکی از خواهرانش از بچه هفت ساله می‫پرسد «زنی را که می‫بینی چه رنگ لباسی پوشیده است؟»

«لباسی فلان رنگ پوشیده است.»

«هی! نرگس هم یک لباس از فلان رنگ دارد.»

دوباره می‫پرسد «چادر (روسری) سرش هست یا نه؟»

«بلی هست.»

«چه رنگ چادری؟»

«فلان رنگ.»

«هی! نرگس هم یک چادر از فلان رنگ دارد.»

به این صورت بالاخره بچه هفت ساله را وادار می‫کنند که بگوید بلی من دقیقاً خود نرگس را می‫بینم.

زن بجارسیده می‫گوید «ازش بپرس که آیا پول پویا را تو دزدیده‫ای.»

بچه هفت ساله به ناخنش نگاه می‫کند و می‫پرسد «آیا پول پویا را تو دزدیده ای؟»

زن پشت سری حرف نمیزند اما با تکان دادن سر تأیید میکند که بلی من دزدیده ام.

بچه هفت ساله بعد از اینکه کمی انتظار میکشد تا او جواب بدهد، با اشاره سر به دیگران می‫گوید «حرف نمی‫زند سرش را این طوری تکان می‫دهد.»

خواهران پویا می‫گویند «این دزد بی‫شرف از خجالتی حرف نمی‫زند و با اشاره می‫گوید که بلی من دزدیده ام.»

خواهرانش به پویا می‫گویند «ببین ما می‫دانستیم که دزدی کار همین بی‫شرف بود، اما تو باور نکردی، حالا به چشم خودت دیدی ثابت شد که دزدی کار همین بی‫شرف بوده است؟»

پویا از اینکه معجزه را به چشم خودش دیده است چیزی نمی‫گوید و قبول می‫کند که دزدی کار زنش بوده است. همه کسانی که پلخمری رفته اند دوباره بر می‫گردند به دهکده، پویا فوراً زنش را طلاق می‫دهد و از خانه بیرونش می‫کند.

حالا ۲۰ - ۲۱ سال از این موضوع گذشته است، اما مثل دیروز یادم می‫آید که مادربزرگم از دهکده آمد کابل و موضوع پلخمری رفتنش و زن بجارسیده را به دیگران تعریف می‫کرد. مادربزرگم می‫گفت «بچه به ناخنش نگاه می‫کرد اول گفت هیچ کسی را نمی‫بینم، بعد گفت خودم را می‫بینم، بعد گفت یک زن را می‫بینم...»

وقتی که مادربزرگم این داستان را تعریف می‫کرد، من این معجزه را باور می‫کردم و از شگفتی مو‫های سرم راست می‫شد. من آن زمان ۱۳ - ۱۴ سال سنم بود و آدم خوش باوری بودم. در افغانستان کسان زیادی هستند که حتی تا سنین ۴۰ و ۵۰ سالگی هنوز خوش باور هستند.

چند سالی از این موضوع گذشت، بچه هفت ساله دیگر بزرگ شده بود و روبروی مادرش به ما تعریف می‫کرد «پیش زنی که رفته بودیم یک ماده‫ای را روی ناخنم ریخت و ناخنم را به آیینه تبدیل کرد، من خوب می‫دانستم که چی کار می‫کرد اما نمی‫دانستم چی بگویم. پشت سرم پرده بود یک زن پشت پرده ایستاده بود، وقتی که از من می‫پرسید کرا می‫بینی، او پرده را باز می‫کرد و خودش را در ناخنم به من نشان می‫داد. وقتی که من می‫خواستم به پشت سرم نگاه کنم، زنی که کنارم نشسته بود اجازه نمی‫داد که به پشت سرم نگاه کنم و می‫گفت فقط به ناخنت نگاه کن و بس و بگو کرا می‫بینی.»

مادرش را سرزنش می‫کرد و می‫گفت «من نمی‫خواستم که اسم نرگس را بیاورم، اما من که بچه بودم تو اسم او را به دهنم گذاشتی که من بگویم نرگس را می‫بینم.»

مادرش می‫گفت «دروغ چرا می‫گویی؟ خودت خوب دیدی که نرگس بود، حالا این تهمت را به من می‫بندی که من اسم او را به دهنت گذاشتم.»

بچه هفت ساله که بزرگ شده بود در این مورد از طرز حرف زدنش مشخص بود که بخاطر حرفی که آن وقت زده بود و باعث جدایی پویا و نرگس شده بود عذاب وجدان داشت و از به یاد آوردن این موضوع همیشه رنج می‫برد.‫

 

سهم زن در میراث

به رغم اینکه زن در دین اسلام به اندازه نصف سهم مرد در میراث شریک دانسته میشود، در سنت افغانستان زن هیچ سهمی از میراث نمیبرد. حتی زنانی که پدران ثروتمند دارند، بعد از ازدواج زندگی آنها فقط به زندگی شوهران شان تعلق دارد و بس. یعنی زنی که پدر ثروتمند و شوهر فقیر داشته باشد، خودش نیز فقیر میماند و هیچ سهمی از میراث پدر نمیبرد. سهمی را که دین اسلام از میراث برای زن در نظر گرفته است زنان در اکثر مناطق افغانستان تا حالا به آن حق نرسیده اند. در افغانستان اگر زن بخواهد که طبق قانون اسلام دعوای میراث کند این موضوع از نظر سنت مردمی مایه شرمساری و لکه بدنامی دانسته میشود.

* * *

شانزده - هفده سالم بود. ‫در دهکده ما هنوز هیچ زنی سهمی از میراث پدر نبرده بود. مادربزرگم یک خواهر و دو برادر داشت که خواهرش مرده بود و برادرانش زنده بودند. از پدر آنها باغ و زمین‫های زیادی به جا مانده بود. برادرانش باغ و زمین‫ها را بین خود تقسیم کرده بودند و به غیر از در اختیار داشتن باغ و زمین‫های پدری از خود نیز درآمد شخصی زیاد داشتند. اما مادربزرگم زنی بود فقیر که نه از میراث پدر چیزی در اختیار داشت و نه از خود درآمد شخصی‫ای داشت. برادرانش زمین‫ها را به دهاقین سپرده بودند و خودشان مشغول کار‫های آزاد بودند. هر وقت که محصولات زمین‫ها را از دهاقین جمع آوری می‫کردند، حریصانه به خود می‫گرفتند و هیچ یادی از خواهر‫ نمی‫کردند. یک روز مادربزرگم گفت «در دین اسلام من هم در میراث پدر حق دارم، پس من چرا حق خودم را نگیرم؟»

از اینکه در دهکده حزب اسلامی گلبدین حکمتیار مسلط بود، مادربزرگم خیلی امیدوار بود که حزب اسلامی بر طبق قانون اسلام از حق او طرفداری خواهد کرد. مادربزرگم بعد از اینکه تصمیمش را گرفت که حق میراثش را از برادرانش بگیرد یک روز برادرانش را نزد خودش خواست و به آنها گفت «خدا را شکر که زندگی شما بد نیست، شما تمام میراث پدر را در اختیار دارید و به آن احتیاجی هم ندارید، من هم در این میراث شریک هستم، من طبق قانون اسلام به اندازه نصف سهم شما در میراث پدر سهم دارم و می‫خواهم که حق خودم را بگیرم، اگر خدای نکرده شما زندگی بدی داشته بودید، من هیچ چیزی از شما نمی‫خواستم، اما حالا که شما احتیاجی به آن ندارید، من می‫خواهم که حق خودم را بگیرم.»

برادرانش با شندیدن این حرف تکان خوردند، از خود واکنش تند نشان دادند و گفتند «موضوع دین اسلام و موضوع سنت افغانستان از یکدیگر جدا‫ست،  در هیچ یک از دهکده‫های اطراف ما تا حالا هیچ زنی دعوای میراث نکرده است، درست است که ما به میراث پدر احتیاجی نداریم، اما اگر تو به نام میراث قسمتی از زمین را از ما بگیری، این موضوع برای ما لکه بدنامی و مایه شرمساری خواهد بود، ما به هیچ عنوان راضی نیستیم که قسمتی از زمین را برای تو واگذار کنیم، اگر تو به نام میراث پدر سهمی برای خودت جدا کنی، ما دیگر نمی‫توانیم که به چشم مردم نگاه کنیم، در آنصورت برای ما بهتر خواهد بود که بمیریم تا این که نام بد را قبول کنیم.»

مادربزرگم گفت «حزب اسلامی بر منطقه حاکم است، اگر من به مقامات حزب اسلامی مراجعه کنم، آنها سهم مرا جدا خواهند کرد.»

برادرانش دیگر چیزی نگفتند و با اخم و خشم از خانه بیرون شدند. این حق خواستن نبود، بلکه اعلان دشمنی بود. از همان روز به بعد هیچ یکی از اعضای خانواده‫های آنها با خانواده‫های ما حرف نزدند. اما تنها رابطه‫ای که هنوز بین ما و آنها باقی ماند، دو تا دختران آنها بودند، که یکی از آنها با دایی‫ام ازدواج کرده بود و دیگرش با برادرم نامزد شده بود. آنها خواستند که این دو رابطه را هم قطع کنند. یک دختر شان که با برادرم نامزد بود، نامزدی او را باطل اعلان کردند و گفتند که دختر ما به کسی نامزد نشده است. دختر دیگر‫ شان که با دایی‫ام ازدواج کرده بود و دو تا بچه هم داشت، آنها خواستار طلاقش شدند. در مورد اینکه خواستار طلاقش شدند، یک اخطاریه تند به دایی‫ام فرستادند و در اخطاریه نوشته بودند «...تا عاقبت کار به آدم کشی نرسیده است فوراً طلاق دختر مان را بدهید...»

برادرم که از موضوع باطل اعلان شدن نامزدیش خبر شد، یک روز با تفنگ می‫رود خانه پدرزنش و به پدرزنش می‫گوید «من کاری به برادری و خواهری شما ندارم که شما با یکدیگر خوب هستید یا بد، بازیچه هم نیستم که یک روز به مردم اعلان کنی که دخترت را به من داده‫ای و یک روز اعلان کنی که دوباره پشیمان شدی و مرا مسخره مردم کنی، اگر این فکر در کله ات باشد بدان که به مرگ تمام خانواده تان خواهد ‫انجامید.»

پدرزنش که تفنگ را در دستش می‫بیند، خون در رگش خشک می‫شود و می‫گوید «نه من در آنوقت از خشم این حرف را زدم، اما واقعاً همچو نیتی را ندارم، واقعاً که حق با تو‫ست،  از روزی که من اعلان کردم که دخترم را به تو داده ام، دخترم دیگر ناموست شده است و ناموس در فرهنگ افغانستان از هر چیزی مهمتر است.»

به این صورت آنها ترسیدند که با ما اعلان دشمنی بکنند. این دو رابطه خویشاوندی باعث شد که رابطه ما با آنها کاملاً قطع نشد، اما اکثر اعضای خانواده‫های ما و آنها با یکدیگر حرف نزدند.

یکی از خاله‫هایم خواست که مثل گذشته با دایی‫هایش صمیمی بماند و کاری در روابط آنها با مادرش نداشته باشد. یک بار خانه دایی‫هایش رفت و خیلی دیر آنجا نشست، اما آنها برایش نه چای آوردند و نه غذا. خاله ام گفت «من که بخاطر خوردن نمی‫روم، فقط دوست دارم که با آنها بنشینم و صمیمانه صحبت کنیم.» بار دوم که رفت خانه آنها نشست، آنها چادریش )برقع( را با قیچی حسابی پاره کردند. بار سوم که رفت، آنها با قیچی کفش‫هایش را حسابی پاره کردند و بار سوم برایش آخرین درس عبرتی شد که دیگر حسرت رفتن به خانه دایی‫هایش برای همیشه در دلش باقی ماند.

مادربزرگم در زمان حاکمیت حزب اسلامی بخاطر گرفتن سهمش از میراث پدر بر طبق قانون اسلام به مقامات بلندپایه حزب اسلامی مراجعه کرد. اما برادرانش با دادن رشوه آنها را از تطبیق قانون اسلامی منصرف کردند. سه - چهار سالی گذشت، حزب اسلامی در نتیجه یک درگیری کوچک در منطقه سرنگون شد و نیرو‫های جمیعت اسلامی برهان‫الدین ربانی جای آنرا اشغال کردند. در این زمان نیرو‫های جمعیت اسلامی کابل پایتخت افغانستان و قدرت دولتی را نیز در اختیار داشتند. مادر بزرگم در زمان حاکمیت جمعیت اسلامی نیز بخاطر گرفتن میراث به والی (استاندار) پروان مراجعه کرد. والی پروان به مسؤلین مربوط دستور داد که سهمش را برایش جدا کنند. اما زمانی که قرار شد مسؤلین سهمش را جدا کنند، برادرانش مسؤلین را به مهمانی دعوت کردند و با دادن رشوه آنها را نیز از اجرائی وظیفه شان منصرف کردند. سه - چهار سال دیگر نیز گذشت و نیرو‫های جمعیت اسلامی نیز در نتیجه درگیری با طالبان سرنگون شدند و گروه طالبان جای آنها را اشغال کرد. مادربزرگم در زمان حاکمیت طالبان نیز به خاطر گرفتن میراث به مقامات طالبان مراجعه کرد. مقامات طالبان به مسؤلین مربوط دستور دادند که سهمش را جدا کنند. اما زمانی که قرار شد سهمش را جدا کنند، باز هم برادرانش مسؤلین را به مهمانی دعوت کردند و با دادن رشوه آنها را از اجرائی وظیفه شان منصرف کردند.

 برادرانش می‫گفتند که ما تا حالا دو برابر قیمت این زمین را رشوه داده ایم و ده برابر آنرا هم خواهیم داد، اما ترا نخواهیم گذاشت که به آرزویت برسی.

بسیاری از مردان و زنان دیگر در منطقه که زمین زیاد از پدر برای آنها مانده بود، منتظر نتیجه دعوای مادربزرگم بودند. در هر بار که مادر بزرگم دعوا را از سر می‫گرفت، مردان زمین دار دچار دغدغه و دلشوره می‫شدند، که اگر او در این دعوا برنده شود، مبادا که خواهران آنها نیز دعوای میراث بکنند. من مردان زیادی را دیدم که با عصبانیت می‫گفتند «اگر او سهمش را جدا کند بی‫اندازه کار زشتی کرده است، او را دیده زنان دیگر نیز تحریک می‫شوند و سهم خودشان را جدا می‫کنند، به این صورت این رسم در دهکده عمومی می‫شود و مردمان دیگر مناطق می‫گویند که این مردم چقدر بی‫غیرت هستند که حتی زن از پیش آنها حق می‫گیرد.» از طرف دیگر زنان زیادی را دیدم که بی‫صبرانه منتظر برنده شدن مادربزرگم بودند تا دیوار دفاعی حرص مردان در هم شکند و آنها بدون دغدغه و دردسر حق خودشان را بخواهند. ‫اما متأسفانه که این آرزو چیزی بیش از خواب و خیال نبود! زنان ستمدیده افغان این آرزو را فقط به گور خواهند برد. آنگونه که من سرعت رشد فکری اکثر افغان‫ها را دیده ام، زمین‫های افغانستان از زاد و ولد و افزایش بیش از حد جمعیت منفجر خواهد شد، اما زنان به آرزوی شکستن دیوار دفاعی حرص مردان نخواهند ‫رسید.

* * *

در فوق آنچه که در مورد سهم زن از میراث گفته شد، فقط در مورد ولایت پروان و بخشهای کوچک افغانستان مطابقت دارد. اما در مورد اکثر ولایات و بخشهای بزرگ افغانستان حقیقت تکان دهندهتر از آن است. در پروان اگر دختر سهمی از میراث پدر نمیبرد، حد اقل خودش هم به فروش نمیرسد. در پروان پدر عروس تحت هر عنوانی اگر از داماد پول بگیرد، به نام مرد دختر فروش معروف میشود و این نام بد و حرف طعنهآمیز نه تنها برای خودش، بلکه حتی بعد از مرگش برای فرزندانش نیز به ثبت خواهد رسید. با این وجود بعضیها به نام جهیزیه از داماد پول میگیرند، فقط قسمت کمی از آن پول را برای دختر جهیزیه میگیرند و بقیه اش را در جیب خود میگذارند. در این صورت اگر داماد رودربایستی را کنار بگذارد و به رویش حساب باز کند، دیگر این مرد به نام دختر فروش نه، بلکه به نام یک آدم دزد شناخته میشود. پروان در نیمه شرقی مرکز افغانستان و در شمال کابل موقعیت دارد. در اکثر نقاط افغانستان، از شمالوجنوب و شرقوغرب دختر نه تنها اینکه سهمی از میراث پدر نمیبرد، بلکه خودش هم یا رسماً و یا تحت عناوین مختلف در بدل پول به فروش میرسد. در بسیاری از مناطق دختر به نام طویانه )شیربها( به فروش میرسد، که در این صورت رسماً نام فروش را روی آن نمیگذارند. اما در بسیاری از مناطق دیگر رسماً فروخته میشود و نام فروش هم روی آن گذاشته میشود. مناطقی هم وجود دارد که دختر پیش از سن بلوغ و حتی در اولین روزهای تولدش پیش فروش میشود. دخترانی که پیش فروش میشوند تا سنین کمی بالاتر در خانه پدر میمانند و به مجردی که کمی قد بکشند که در چشم به نظر آیند دیگر راهی خانه صاحب میشوند. در این فرهنگ که دختر به فروش میرسد دیگر رسم طلاق هم وجود ندارد. اگر زن نافرمانیای بکند ممکن است که کشته شود، اما ممکن نیست که طلاق داده شود. اگر زن در خانواده شوهر کوچکترین نافرمانیای کند یا کاری کند که باعث رنجش خانواده شوهرش شود، ممکن است که مورد کتک خوردن قرار بگیرد. من الان فکر میکنم که همان زن همسایه تاشقرغانی ما که همیشه شوهرش او را کتک میزد، شاید که پدرش او را فروخته بود. البته این یک زن خوشبختی بوده است، زیرا تنها با شوهرش زندگی میکرد. آن عده از زنان فروخته شده که با تمام خانواده شوهر زندگی میکنند، در صورت هرگونه ‫‫‫‫‫سوءِ تفاهمی ممکن است که هر یکی از اعضای خانواده شوهر آنها را کتک بزنند. در مناطقی که از مراکز اصلی فرهنگ دختر فروشی به شمار میروند معمولاً خانوادههای خیلی بزرگ زندگی میکنند. در آن مناطق رسم زندگی تنهایی فقط یک زن و شوهر اصلاً وجود ندارد. به علت زاد و ولد زیاد معمولاً هر کس چندین برادر دارد و اگر چندین خواهری هم وجود دارد به علت اینکه به فروش میرسند خواهران اصلاً به حساب نمیآیند. خواهران بعد از به فروش رسیدن به مثل دود میمانند که انگار در هوا منحل میشوند و دیگر هیچ اثری از آنها باقی نمیماند. برادران متعدد در چارچوب یک خانواده واحد وحدت شان را تا آخر عمر حفظ میکنند. تمام برادران وحدت شان را در خانواده واحد تا زمانی حفظ میکنند که تمام آنها صاحب نوهها میشوند و حتی بعد از مرگ آنان پسران آنها که به یکدیگر پسر عموها میشوند، وحدت شان را در چارچوب یک خانواده واحد همچنان حفظ میکنند. زن همسایه ما که از یک شوهر آنقدر کتک میخورد، پس وای بر حال زنی که به این گونه یک خانواده بزرگ به فروش برسد! برادران و پسر عموها بطور خستگی ناپذیر وحدت شان را در خانواده واحد حفظ میکنند و زاد و ولد هم که ماشاالله حرف ندارد. پس آدم اگر خودش را در این گونه خانواده تصور کند، بر سرش چه میگذرد؟ من شنیده ام که در افغانستان حتی خانوادهای وجود دارد که چهارصد نفر در آن زندگی میکنند. اما خانوادههای چهل و پنجا نفری که برای هیچ کس قابل تعجب نیست. در اینجا هدف اصلی مرد از زن گرفتن نه تشکیل خانواده است و نه نیاز جنسی، بلکه هدف اصلی در اینجا گسترش خانواده میباشد و افز ایش نیروی کار تازه نفس برای پیشبرد کارهای فیزیکی. زن از روزی که به خانه شوهر میرود یک عروس نه، بلکه یک نیروی کار تازه نفس به شمار میآید که به جمع قبلی اضافه میشود. از روزی که به خانه شوهر میرود، به یک خانواده نو تشکیل و کم جمعیتی هم نرفته است، بلکه به یک خانواده رونق گرفته و پر جوش و خروشی رفته است که هرگونه ‫‫‫‫‫کاری از قبل در آن روبراست.  اینجا دیگر کار زن و کار مرد تقسیم نشده است. برای زنان کارهای مخصوص بیشماری هم تعین شده است، اما برای مردان هیچ کار مخصوصی تعین نشده است. تنها کارهای را که مخصوصاً مردان انجام میدهند کارهای کلیدیست، از قبیل معاملات با دنیای بیرون از خانواده یعنی داد و ستدها و خرید و فروشها، چه اینکه معاملات خرید و فروش دختر باشد یا اجناس دیگر. البته این گونه یک خانواده در داخل خودش یک دنیائیست؛ چون از راز و رمز پیچیدگیهای آن کسی نمیتواند سر در بیاورد. در این گونه خانوادهها مسلماً که زن فعالیت و کار پر تلاشتر از مرد را باید انجام بدهد؛ چون تلافی پولی که جهت خرید آن پرداخته شده است را باید در بیاورد. اینجا دیده میشود که زن اسیر و بیچاره به تنهایی خودش یک عالمی بدهکار است تا چه برسد بر اینکه فکر میراث بر سرش بزند. با این وجود موضوع فقط بدهکاری نیست، بلکه بعد از به فروش رسیدن نیز هر زمانی ممکن است که دوباره به فروش برسد. کارهایی که بدوش این زباندار بیمخاطب سپرده میشود، تنها به آشپزی و نانپزی فروان در فضای دود، شستن ظروف غدا و ترتیب سفرهها، شستن لباسهای نازک و ضخیم بزرگان و بچههای که از صبح تا غروب خاکبازی میکنند و به شستن و روفتن اطاقها، راهروها و محوطههای شلوغ و پلوغ خلاصه نمیشود، بلکه وظیفه اصلی زن بستگی به اینکه از چه پیشهای نان میخورند، کارهای بسا پر درد سر و فرسایندهتر از آن است. زن وظیفه دارد که حیوانات را به کوهها و چراگاهها ببرد، همزمان از کوهها هیزم برای سوزاندن و سبزی برای خوردن جمع آوری کند، بستههای هیزم و سبزی را از راه دور روی دوشش تا خانه ببرد، حیوانات را بدوشد، فاضله حیوانات را از خوابگاه آنها جمع آوری کند، برای سوزاندن آنرا سرگین بسازد، با دستش گرد کند و در معرض آفتاب قرار دهد تا خشک شود، بعد از خشک شدن آنرا انبار کند، زمینها را بیل بزند، بزرافشانی کند و آبیاری کند، هر روز گیاهان هرزه را از زمینها بچیند، خشخاشها را نشتر بزند، محصولات گوناگون را جمع آوری کند و حتی وظیفه دارد که در کارهای معماری و ساختن خانههای گِلی نیز اشتراک کند. با این همه حال «هرچه که سنگ است همه پیش پای لنگ است.» من این گونه مردمان را دیده ام، عجیب است در هر جایی که زندگی میکنند، در فاصله خیلی دور از آب آشامیدنی خانه دارند. زن وظیفه دارد که آب آشامیدنی را در دیگها پر کند، بالای سرش بگذارد و از راه دور به خانه ببرد. این زنان ستمدیده در بردن آب بالای سر آنقدر ماهر شده اند که سه - چهار تا دیگ را از آب پر میکنند، آنها را روی هم میگذارند و تمام آنها را یکجایی بلند میکنند و روی سر شان قرار میدهند، در وقت راه رفتن دستان شان را آزاد میگذارند و بیآنکه دیگهای پر از آب را با دست نگهدارند راه میروند و دیگها پایین نمیافتد. بردن آب از راه دور سنگی است پیش پای لنگ، که به کارهای پر مشقت زنان اسیر و فروخته شده میافزاید.

این بود در مورد سهم زن از میراث در افغانستان.

 

تعصبات خانواده

در بسیاری از خانوادهها دختران و زنان اجازه ندارند که با مرد نامحرم حرف بزنند، اجازه ندارند که مرد نامحرم آنها را ببیند، اجازه ندارند که از خانه بیرون بروند و به کر و کور و لال خانه نشین تبدیل شده اند. به اینصورت جرأت و اعتماد به نفس شان را کاملاً از دست داده اند و به عقب ماندهترین آدمان روی زمین تبدیل شده اند. به ندرت اگر از خانه بیرون بروند، در زیر یک پوشش کامل به نام چادری(برقع) که به مثل گونی میماند خود را قرار میدهند و اگر مجبور باشند که با کسی حرف بزنند، بگونهای حرف میزنند که انگار در حال گریز باشند.

* * *

‫‫در بعضی خانهها اگر کسی در بزند، فقط مردان و بچههای نابالغ در را میگشایند و زنان اجازه رفتن به در را ندارند. اگر گاهی مردان و بچههای نابالغ خانه نباشند و کسی در بزند، زن از پشت در صدا میزند «کی هستی؟» اگر از صدا بشنود که به غیر از اعضای خانواده مرد نامحرمی است که در میزند، در را نمیگشاید، هیچ جوابی هم نمیدهد، حتی نمیگوید که الان کسی خانه نیست، فقط به مثل یک فرد عقب مانده میرود و در خانه مینشیند؛ چون در این فرهنگ حرف زدن با مرد نامحرم از پشت در نیز حرام است. آدم فکر میکند رفته است تا کسی را صدا بزند که بیاید در را بگشاید. اگر کسی با این فرهنگ آشنایی نداشته باشد، ممکن است ساعتها پشت در منتظر بماند. البته این واقعیتی است که من خودم بارها شاهد آن بوده ام. من به عقیده آن گروه مردمان مداخله نمیکنم که میخواهند با دیگران حرف بزنند و یا خیر، اما نباید که مزاحم دیگران شوند. من این گونه مزاحمتها را از چندین خانواده بارها تجربه کرده ام. آنها همیشه وسایل ضروری را از ما امانت میگرفتند، اما وقتی که نیاز خودمان میشد، من میرفتم که وسایل را پس بگیرم، آنها با همین فرهنگ جنتی از من تشکر میکردند و بدون هیچ گونه جوابی پشت در منتظرم مینشاندند. این گونه خانوادهها به دختران و زنان شان اجازه رفتن به مکتب و بیرون رفتن از خانه را هم نمیدهند.

* * *

جمعی از خویشاوندان مان که هشت - نه خانواده می‫شدند، هیچ یکی از آنها دختران شان را به مکتب نمی‫فرستادند، اجازه بیرون رفتن از خانه را نمی‫دادند و اگر دختران و زنان شان مریض می‫شدند آنها را به دکتر مرد هم نمی‫بردند. من در آن جمع یک رفیق صمیمی داشتم به نام کوشا. کوشا خودش دانشجو بود در دانشکده پزشکی دانشگاه کابل درس می‫خواند. کوشا با آنکه خودش دانشجو بود و قرار بود که دکتر شود با رفتن دختران به مکتب مخالف بود. من یک روز از کوشا پرسیدم «اگر دختر مکتب نرود و در آینده به یک زن بیسواد تبدیل شود، پس به فرزندانش چه کمکی می‫تواند بکند؟»

«بیسواد نباید بماند، در خانه درس بخواند تا در آینده بتواند که در تعلیم فرزندانش نیز کمک کند.»

- «اما اگر مکتب برود در آینده می‫تواند دکتر، مهندس، معلم و هرچه که بخواهد شود.»

‫«نه این کارها کار زن نیست، زن فقط کارهای خانه را باید انجام بدهد و بس و از خانه نباید بیرون برود.»

‫ ‫من می‫دانستم که آنها زنان شان را به دکتر مرد هم نمی‫بردند و در ارتباط به اینکه گفت زن فقط کارهای خانه را باید انجام بدهد، من ازش پرسیدم «پس زنان شما که مریض می‫شوند، شما چرا آنها را به دکتر مرد نمی‫برید و فقط به دکتر زن می‫برید؟»

‫« مرد نامحرم نباید که زن را ببیند.»

- «اگر عقیده شما بهتر است که دختر نباید مکتب برود، پس هیچ دختری نباید که مکتب برود و در آنصورت هیچ دکتر زنی هم نباید که وجود داشته باشد، در آنصورت ‫اگر زنان شما مریض شوند، شما آنها را به کدام دکتر زن می‫برید؟»

‫«در آنصورت به دکتر مردی می‫بریم که محرم باشد.»

‫این حرفش خودخواهانه بود؛ چون در جمع خودشان چند تا مردان تحصیل کرده و دکتر داشتند، اما فکر دیگران را نکرد.

- «پس آنانیکه دکتر محرم مرد هم ندارند به کدام دکتر زن ببرند؟»

‫«این مشکل خود آنها‫ست که چرا دکتر محرم مرد ندارند و این سؤال را از خود آنها بپرس که به کدام دکتر زن ببرند.»

- «خیلی خوب! از خود آنها بپرسم!! پس اگر خواهر و مادرت بیماری ‫آلت تناسلی بگیرند و آلت تناسلی شان عفونت کند باز چه، آیا باز هم خودت به آلت تناسلی آنها دست می‫اندازی؟»

کوشا کمی سکوت کرد و در جواب گفت «در آنصورت بهتر است که بمیرند تا اینکه پیش دکتر بروند.»

‫حقیقتاً در افغانستان زنان زیادی بخاطر کمبود دکتر زن در ‫وقت بیماری جان شان را از دست می‫دهند. بسیاری از خانواده‫ها مرگ زن را بر رفتن به دکتر مرد ترجیح می‫دهند و برای زن بیمار فقط دم و دعا می‫خوانند و بس.

‫‫من نمیخواهم که در عقیده دیگران دخالت کنم، اما آنها هستند که همیشه عقیده خودشان را بر دیگران تحمیل کرده اند. خود آنها هر کاری که بخواهند میکنند، اما اگر کس دیگری در مورد آنها حرفی بزند مورد انتقاد قرار میگیرد. در سال ۱۳۵۹ زمانی که دهکدههای اطراف ما به تصرف مجاهدین حزب اسلامی گلبدین حکمتیار درآمد، مکاتب دخترانه را در مرکز شهرستان و تمام روستاهای اطراف آن به آتش کشیدند، مکاتب پسرانه را به مدرسه تبدیل کردند و دیگر پسران بایست فقط درس دینی میخواندند و بس. در منطقه چهاردِه که ما در آنجا زندگی میکردیم، یک مکتب دخترانه بود که دختران از صنف اول تا دوازدهم در آن درس میخواندند، مجاهدین حزب اسلامی حتی در عوض استفاده دیگری از درسخانههای آن، آنرا به آتش کشیدند. زمانی که طالبان در افغانستان به قدرت رسیدند، در تمام افغانستان مکاتب و دانشگاهها را به روی دختران بستند و تمام مکاتب و دانشگاهها را برای پسران به مدرسه تبدیل کردند. طالبان نام شاگرد را رسماً طالب گذاشتند و نام مکتب را رسماً مدرسه گذاشتند. طالب یعنی شاگردی که درس دینی میخواند و مدرسه یعنی مکتبی که در آن درس دینی داده میشود.

* * *

خاله ام در خانواده متعصب ازدواج کرده بود، شوهرش اجازه بیرون رفتن از خانه، نگاه کردن به مردان نامحرم، گوش دادن به موسیقی و حتی اجازه عکس گرفتن را به او نمی‫داد. به مثل خانواده شوهر خاله ام اینگونه خانواده‫ها در افغانستان زیاد هستند.

در بین دوستان و خویشاوندان ما دو تیپ زنان وجود داشت، یک تیپ زنان محجبه بود که به خانواده‫های متعصب تعلق داشتند و تیپ دیگر زنان غیر محجبه بود که به خانواده‫های غیر متعصب تعلق داشتند. زنان محجبه را به نام زنان بهشتی یاد می‫کردند و زنان غیر محجبه را به نام زنان دوزخی یاد می‫کردند. ما در محافل شیرینی خوری و عروسی علاوه بر اینکه یک خانه جداگانه برای مردان آماده می‫کردیم، دو خانه جداگانه برای زنان بهشتی و زنان دوزخی آماده می‫کردیم تا نسبت به یکدیگر احساس ناراحتی نکنند. وقتی که مهمانان شروع به آمدن می‫کردند، دو - سه تا دختر و زن پیش در برای خوشامد گویی می‫ایستادند و به شوخی از مهمانان زن می‫پرسیدند «آیا شما دوزخی هستید یا بهشتی؟»

زنان محجبه که به خانواده‫های متعصب تعلق داشتند در جواب می‫گفتند «بهشتی» و زنان غیر محجبه در جواب می‫گفتند «دوزخی.»

آنانی که برای خوشامد گویی ایستاده بودند زنان بهشتی را به خانه مخصوص زنان بهشتی هدایت می‫کردند؛ چون در آنجا به غیر از زنان محجبه، نه عکاسی و فیلمبرداری وجود داشت، نه رقص و ساز و سرود و نه مردان نامحرم. زنان دوزخی را به خانه مخصوص زنان دوزخی هدایت می‫کردند، که در آنجا هم عکاسی و فیلمبرداری بود، هم رقص و ساز و سرود و هم ممکن بود که مردان نامحرم در آنجا داخل شوند.

عروسی دایی‫ام بود. خاله ام که در خانوده متعصب شوهر کرده بود، در خانه مخصوص زنان بهشتی با زنان بهشتی نشست، اما در دلش بی‫اندازه نومید بود و از محدود بودن در زندگیش رنج می‫برد. تمام دختران و زنان آزادانه عکس می‫گرفتند، می‫رقصیدند و این بر و آن بر قدم می‫زدند، اما آن بیچاره در یک گوشه‫ای نشسته بود و به آنها نگاه می‫کرد. وقت آخر که تمام مهمانان رفتند و ما در جمع خودمان تنها ماندیم، خاله ام با صد دل نادلی خواست که در جمع دیگران بیایستد و با دیگران عکس بگیرد. من خیال کردم که از طرف شوهرش حتماً مطمئن است که در این حد او را آزاد گذاشته است که با خانواده خودش عکس بگیرد. خاله ام در عکس گیری با دیگران ایستاد و عکس گرفت. وقتی که شوهرش از موضوع خبر شد، آمد و از ما پرسید «عکس‫های را که گرفته اید کجاست؟»

عکس‫ها را هنوز چاپ نکرده بودیم، فیلم‫ها ‫ را برای چاپ کردن بایستی می‫فرستادیم پشاور؛ چون در آن وقت دستگاه چاپ عکس در افغانستان وجود نداشت. وقتی که پرسید عکس‫های را که گرفته اید کجاست، ما در جوابش گفتیم «عکس‫ها را هنوز چاپ نکرده ایم و برای چاپ کردن باید بفرستیم پشاور.»

«فیلم عکس‫ها را بدهید به من، من خودم آنها را چاپ می‫کنم که عکس زنم را کسی نبیند، وقتی که عکس‫ها را چاپ کردم، عکس‫های زنم را جدا می‫کنم و عکس‫های دیگر را می‫دهم به شما.»

فلیم‫ها را برایش دادیم که چاپ کند و عکس‫های زنش را جدا کند. وقتی که فیلم‫ها را گرفت، تمام آنها را از پوش‫های شان باز کرد، در معرض نور آفتاب قرار داد و سوزاند.

 ‫‫ازش پرسیدیم «چرا نگذاشتی که فیلم‫ها را اول بشوییم، بعد از شستن فیلم‫های زنت را دست خودت بدهیم و فیلم‫های دیگر را چاپ کنیم؟»

«اگر آنها را می‫شستید، عکاس در وقت شستن عکس‫های زنم را می‫دید.»

در خانواده‫های آنها تصویر انسان و موجودات جاندار کفر‫آمیز دانسته می‫شود، از قدیماً هیچگاه تصویر انسان و اجسام جاندار را در خانه‫های شان نگذاشته اند، تماشای تلویزیون را نیز کفر‫آمیز می‫دانند و رقص و ساز و سرود را خصلت شیطان می‫دانند.

اینگونه خانوادهها در هر نقطهای از افغانستان حد اقل ده درصد را تشکیل میدهند، اما در بسیاری از مناطق درصد آنها به مراتب بیشتر است و در بعضی نقاط حتی به صد درصد میرسند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ‫بخش شش

جهنمهای تو در تو

 

جهنمهای تو در تو یعنی شرایط همجنسگرایان در افغانستان. جهنمهای تو در تو جهنمهایی است که درون هر جهنم جهنم دیگری وجود دارد و همجنسگرایان افغانی در عمق تمام آنها قرار گرفته اند.

 در بخش پنج اشاراتی شد در مورد وضعیت زنان افغان. زن که یک جنس شناخته شده، یک اکثریت و یک عنصر مهم اجتماعیست، اما هنوز در افغانستان اینقدر بدبختیها دارد؛ پس وای بر حال همجنسگرا، که نه جنسیت شناخته شده، نه اکثریت و نه عنصر مهم اجتماعیست و در این جامعه سنتی و جنتی، سنت و جنت هم آنرا قبول ندارد!

در افغانستان در مورد همجنسگرایان موضوع از این قرار است که تعریف میشود: حتی در بسیاری از جوامعی که به خود مغرور هستند و خودشان را بهترین و با منطقترین جامعه روی زمین میدانند، هنوز همجنسگرایان بدبخت هزار و یک مشکل دارند، پس در مورد افغانستان راجع به آن چه تصوری میشود کرد؟

از اینکه کلمه «ایزک» izak (خنثی) در ذهن اکثر افغانها یک کلمه منفور و بیرغبت است و این کلمه را اکثراً به منظور توهین کردن، تحقیر کردن، پست شمردن، رذیل کردن و مسخره کردن خطاب میکنند تمام همجنسگرایان بدبخت خودشان را پنهان کرده اند تا کسی نداند که آنها ایزک هستند. گیها زن میگیرند، لزبینها شوهر میکنند و حتی تراوستیها (دوجنسگونگان) زن میگیرند. خلاصه اینکه هیچ همجنسگرایی را به غیر از خودش کس دیگری نمیشناسد. با وجودی که تقریباً صد درصدی افغانها در زندگی هیچ ایزکی را ندیده اند، اما باز هم کلمه «ایزک» همیشه روی زبانها میچرخد. وقتی که مردم کلمه ایزک را به زبان میآورند یا میشنوند، قیافههای شان را تلخ و بدمزه میکنند، به مثلی که از یک چیز خیلی کثیف یا کلمه تهوعآوری سخن گفته شود.

* * *

‫‫روزی با دو نفر از همسایگان مان نشسته بودم و داشتیم صحبت می‫کردیم، یکی از آنها ‫۳۴ - ۳۵ سالش بود، از مردم اصیل کابل و از با فرهنگ‫ترین مردم افغانستان بود، دوازده سال مکتب را هم تمام کرده بود و یک مدتی را هم در پاکستان گذرانده بود. به ارتباط اینکه یک مدتی را در پاکستان گذرانده بود از پاکستان تعریف کرد و گفت:

«در پاکستان هر طرف که بروی می‫بینی پر از ایزک است، اما قربان افغانستان باغیرت شوم که هیچ ایزکی در ‫اینجا وجود ندارد. من تا حالا هیچ ایزکی را در فغانستان ندیده ام.»

‫من که در آنجا نشسته بودم با خود گفتم:

«در این وحشت ایزک مگر می‫تواند که نفس بکشد! اینجا که سه نفر نشسته ایم حد اقل یک نفر ایزک وجود دارد تا چه برسد بر کل افغانستان که آیا ایزکی در آن وجود دارد و یا خیر!»

در افغانستان کلمه ایزک به مثل کلمات جن و شیطان میماند که تا حالا هیچ کسی آنها را ندیده است، اما همیشه روی زبانها میچرخند. من تا روزی که در افغانستان بودم هیچ کسی را ندیدم که به نام ایزک واقعی توسط مردم شناسایی شود. اما اگر کسی به نام ایزک شناسایی شود، دیگر به شرمسارترین مسخره قرن تبدیل خواهد شد و آنچنان مسخره و تحقیرش خواهند کرد که یا کاملاً دیوانه شود و یا از مسخره و تحقیر بمیرد. خود او را چه که حتی تمام خانواده و اقاربش را نیز مسخره خواهند کرد.

* * *

در زندگی سنتی افغانی عیبجویی، مسخره کردن و خندیدن به یکدیگر یکی از بهترین سرگرمیها به شمار میرود. افراد سنتگرا در اکثریت هستند، اما تجددگرایان در مقابل آنها در اقلیت قرار گرفته اند. کسانی که دیگران را مسخره نمیکنند، افراد سنتگرا خود آنها را مسخره میکنند. این عادت در اجتماع اکثراً باعث بروز تنش و خشونت نیز میگردد. افرادی که دیگران را مسخره نمیکنند به نام افراد زمخت، گوشهنشین و غیر اجتماعی شناخته میشوند. اما افرادی که دیگران را مسخره میکنند تا جمعیت بخندد، در اجتماع به نام افراد باهوش، اجتماعی و خندان محبوب میشوند. اما در دراز مدت این محبوبیت و باهوشی به نفرت و جنون تبدیل میشود. اینگونه سرگرمی برای آنها عادت میشود و در میان بسیاری از مردم  و حتی در میان همفکران خودشان بدبینان زیادی پیدا میکنند. برای مسخره کردن اکثراً شخصیت و شکل ظاهری طرف مقابل و یا اعضای خانواده و اقاربش را وسیله قرار میدهند.  مثلاً مشکلاتی از قبیل کوری، کری، مشکلات دست و پا و امثال اینها را بیاندازه وسیله مسخره کردن قرار میدهند.

در افغانستان بر اکثر خانوادهها، روستاها، مناطق و اقوام یک یا چند نام مسخره گذاشته اند و مردمان سنتی از صدا زدن به این نامها میخندند و لذت میبرند.

خانواده ما و عموهایم و تمام خانوادههای اطراف ما به نام «قلعه نیازی دیوانه»، خانوده داییهایم به نامهای «گیجکها و خشتککشالها» و تمام مردم دهکده مان به نام «سقایی بقهخور» (قورباغهخوار) معروف هستند.

چند تا خانوادهها و روستاهای دیگر در اطراف ما به نامهایی از قبیل «مازانچی سگچوش(۱)»، «باغبالایی کواک(۲)»، «سیداحمدخیل چهارپا»، «لجی گرک»، «فرنجلی دوغماچخور»، «گدارهای سیرخور»، «ته قلعهای پاییناوخور(۳)»، «باخمی مورخور» و بسیاری از خانوادهها و روستاهای دیگر نیز به این قبیل نامها معروف هستند.

در تمام نقاط افغانستان ازبکها به نامهای «ازبک کلهخام و گلمجمع»، پشتونها به نامهای «اوغان خر، اوغان غول(۴) و اوغان تبرغان(۵)»، هزارهها به نامهای «هزاره تغاره(۶)، بیبینی و  قلفک چپات(۷)»، قندهاری به نام «پایلچ(۸)»، کابلی به نام «گشنه مرده»، دهاتی به نام «اطرافی بیعقل»، اسماعیلیه به نام «چراغ گلک»، هودخیلی به نام «خر دزد»، خوستی به نام «دم دار» و بسیاری از اقوام و مناطق دیگر نیز به این قبیل نامها معروف هستند.

هر چند که این کلمات بچگانه به نظر میرسد، اما بزرگان بیشتر از بچهها این کلمات را به زبان میآورند. گفته میشود که «عقل نه در سن است و  نه در سال، عقل در سر است.»

معنی واژه‫های محلی فوق قرار ذیل است:

_________________________________________