
مریم محبوب:
عبور از تاریکخانهء
((آنسوی وحشت))
ادعایی ندارم که بیشترین کتابها را خوانـده ام، اما همیشه با مطالعه و کتاب هـــمدم بوده ام. بخــش عمده ی از زندگی ام - از آن سالهای کم سالی تا این سالهای پرسالی - را با کتاب سر کرده ام، ولی این روز ها کتابی بدستم رسیده که خیلی تکان دهنده و مطالعه هیچ کتابی به این اندازه حیرت برانگیز ، گیچ کننده و حوادث اش افسانوی و حتی وحشت آور و مملو از حقایق تلخ و گریه آور زندگی نبوده است . بخصوص اینکه کتابی به این پیمانه پرفراز و فرود را از زندگی خویشتن و خاطره های دردناک خود، هموطن افغان ما (( حمید نیلوفر )) ، به تحریر درآورده باشد .
کتاب (( آنسوی وحشت )) خواننده را به آگاهی و درکی از یک حقیقت تلخ و پنهانی میکشاند که نویسنده کتاب، خود، کاشف و مکشوف آنست . در واقع خود نویسنده جزء از این حقیقت تلخ است که درجامعه ما جاریست و ما بی خبر ازان و یا با کراهت و نگاه آماسیده به ریشخند و تمسخر از کنار آن عبور میکنیم .
حقیقتی از بدنه ی واقعی جامعه ما، که تاکنون برای شناخت و واقعیت حضوری آنها و شنیدن صدایشان ، گوش های ما کر ، زبان ما گنگ و چشمان مان کور بوده است. نه تنها ما چنین بوده ایم که تاریخ نسلهای ما نیز روال نابینایی خود را در اغماض از پذیرش چنین حقانیت روشن و برحال ، از سر گذرانیده و مسیر خود را با بی تفاوتی طی کرده است .
اگر بگویم که با خواندن این کتاب به دریافت هایی که تا پیش از آن بدان آگاهی نداشته ام رسیده ام ، اغراق نکرده ام .
از نظر من هر کسی که با دیدگاه انسانی و ارزش های حقوقی ، به مطالعه این کتاب می پردازد، به معنای اینست که از تجربه دلخراش و قابل لمسی عبور میکند و ناگهان در می یابد که چیزی بر دریافت هایش افزوده و چیزی از باور هایش کاسته شده است . در اینجاست که شناخت ها و آگاهی ها و ادعاهای روشنفکرانه اش ، برایش سوال برانگیز میشود . چنین فردی اگر انسان صادق و صمیمی با خودش باشد پی میبرد که شناخت و درک او از جامعه با داشتن این همه ادعاهای دانشگاهی و روشنگری ناقص بوده و چه بسا که خود نیز یکی از ناقض کننده گان و توهین کنند گان و مسخره کنندگان افراد قشری از جامعه بوده که آنها دو جنسه اند و درافغانستان ( ایزک ) خوانده می شوند .
کتاب خاطره نویسی (( آنسوی وحشت )) نه داستان و خیال پردازی هنرمندانه برای سرگرمی دیگران است و نه هم افسانه یی که ساخته و پرداخته ذهن و تخیل نویسنده آن باشد ، بلکه یک حقیقت تعجب برانگیز و در حین حال وحشتناکیست که ذهن و روان خواننده را، ولو خواننده سواد اندکی اگر هم داشته باشد از جهنم نادانی و جهالت و نابینایی ، از میان سنت های هول برانگیز و تاریکخانه های تربیتی و آموزشی و از اعماق باور های تلقینی متحجر ، به بیرون پرتاب میکند و او را تمام قد در برابر آیینه یی قرار می دهد که انعکاس دهنده ء پلشت ترین و مشمئز کننده ترین و تهوع آورترین جفا ها و کردار های نا بخشودنیست که چنین بی رحمانه براین انسانهای تمام عمر رنج کشیده و تحقیر شده سرزمین ما روا داشته شده و می شود .
(( آنسوی وحشت )) گوشه ی از خاطرات نویسنده و در واقع سرنوشت و سرگذشت هزاران دیگریست، که با بی مهری خدا و خلق خدا مواجه بوده اند .
حمید نیلوفر، در این کتاب بخشی از زندگی خویشتن را از دوران کودکی تا جوانی، از ظلم ها و ستم ها و بی تفاوتی اطرافیان ، از رنجها و افسردگی های غربت، از بیم ها و نا امیدی های مهاجرت، از جنگها و ستیز های سرسختانه خود با شیوه برخورد های غیر انسانی دفاتر حقوق بشر و دفتر ملل متحد در ترکیه، از ترسها و خوف ها و گرداب های سفر خود در پاکستان، ایران، ترکیه و یونان بیان می دارد و خواننده خود را با حوادث و سوانح باور نکردنی و حیرت آوری رویا روی می سازد که هضم و گوارش آن چندان آسان به نظر نمی آید .
این کتاب ظاهرا" خاطرات و سرگذشت نویسنده آنست اما آغاز کتاب و طرح ماجرا ها و حوادثی که کتاب را از ابتدا تا انتها به هم پیوند می دهد، از حد خاطره نویسی فراتر می رود و ناگهان برای خواننده این تصور دست می دهد که در دنیای افسانه ها سیر می کند و در آیینه ذهن و تخیلاتش شخصی بنام حمید نیلوفر را می بیند که با هزاران زخم نشسته در تن و روان ، چنان قهرمان اساطیری از میان همه ی این زخمها و داغ ها و از عمق این دریای وحشت عبور می کند و خود را با هزاران زحمت و تلاش تا این سر جهان می رساند تا روایتی به این صعبناکی را برای ما بنویسد .
حمید نیلوفر که پیش از نوشتن این کتاب ، با نوشتن و قلم زدن سر و کار ندارد و در قلمرو خاطره نویسی و نویسندگی بیگانه است ، برای تسکین دل دردمند خویش و برای دفع درد ها و فشار های که متحمل شده است ، دست به قلم میبرد و در نخستین تجربه اش ، با شهامت و دلیری ، یک تنه در برابر کهن بیخ ترین سنتهای خشن و غیر انسانی جامعه خود می ایستد و می جنگد . وی با گفتن حقایق دردناک و شرح رنج نامه خود ، و لو با زبان برهنه و عریان ، با نثر ساده و روان اما با کلمات غیر معمول در فرهنگ ادبی و خاطره نویسی ما ، پرده از روی بی خردی و جهالت زمانه ما بر می دارد .
(( آنسوی وحشت )) حوادث را بی پرده و صریح بدون هیچگونه ملاحظات تعارفی و خجلت زده گی های ریاکارانه ، بیان می دارد و با شجاعت بی نظیر ، پرده خود سانسوری را از هم می درد و بدور میریزد و باری ، با این برهنه گویی ، وحشت سرکوب سالیان دراز ذهن و روان را از خود می راند و خویشتن خویش را آزاد می سازد و ازینجاست که به خود باوری دست می یابد و در آوردگاه هویت خاص خود ایستاده می شود و خود را برای همگان می نمایاند که اینست واقعیت وجودی من ! من هیچ شرمی از واقعیت هستی خود ندارم و به شما نیز دیگر اجازه نخواهم داد که مرا انکار کنید !
کاربرد کلمات برهنه جنسی و الفاظ رکیک که کاربرد روزمره دارند و در زبان مروج و روزمره مردم به طور وسیعی متداول اند و نویسندگان ما حتی در ضرورتی ترین پرداخت های هنری از ذکر آن، همیشه خود سانسوری کرده اند ، اما در این کتاب شجاعانه به کار می رود که از خصوصیات نادر خاطره نویسی در ادبیات ماست .
بیان بی پرده حوادث و عریانی گزارشات جنسی نویسنده ، تاکنون در قلمرو نوشته و ادبیات ما جای نداشته از این روست که این کتاب می تواند نخستین کتابی در ضدیت با خودسانسوری و تلاش موفقانه در تابو شکنی و طرد سنتهای خرافاتی اجتماعی باشد .
کتاب (( آنسوی وحشت )) از قشـری اجتماعی ای دفاع می کند که از شدت توهین و تحقیر و مسخره سازی های مردم ، هرگز در جامعه سربالا نکردند و از بیم ابله گویان حضور خود را پنهان نمودند .
( ایزک ) ها که فیصدیی محدودی از مردم را تشکیل می دهند در کشور ما از سر گذشت و سرنوشت حیرت آوری رنج می برند وحمید نیلوفر که خود علاقه دارد که او را (( ایزک )) بنامند ، در کتابش در واقع خاطرات این دسته از مردم محروم را که از دید جامعه نادیده گرفته شده اند ، به تحریر درآورده است .
وی در جایی از کتاب برای خواننده چنین می نویسد :
(( ما هفت خواهر و برادر هستیم . به ترتیب سن و سال بزرگترین همه مان خواهر بزرگم هنگامه، بعد از او افسانه، دو تا برادرانم نوید و ولید ، خودم ، خواهر کوچکترم جــانانه و کوچکترین همه مان خواهر کوچکم مستانه است که در واقع چهارونیم خواهر هستیم و دونیم برادر . ))
اعتراف چنین امری که - من نیم زن هستم و نیم مرد - در جامعه ما کار آسانی نیست .
در این کتاب بر شرمگرایی های بی مورد و حیا و آزرم نگری های تصنعی و ریاکارانه یکسره خط بطلان کشیده شده و جایش را به گستاخی های رک و راست ، ستیز و پرخاش عریان و گفتار و بیان واقعی جریان روزمره ی زندگی ، عوض کرده است .
حمید نیلوفر ، در برابر سرخوردگی های عاطفیی که از سوی قوم و خویش و کوچه گی و هم صنفان و مکتب و جامعه و حتا خانواده ، درحقش روا داشته شده و بی رحمانه او را عمری در حسرت و افسوس و حرمان فرو برده است ، واکنش طبیعی نشان می دهد و در این کتاب او نیز با بی رحمی و خشونت تمام ، به افشاگری می پردازد .
حمید ، زادگاهش منطقه چهارده غوربند ولایت پروان است . وی فرد تحصیلکرده و دانشگاهی است . تحصیلات عالیش را در فاکولته دوا سازی پوهنتون کابل به پایان رسانده است . وی دارای دیدگاه های انسانی و فرد دلســـوزی برای مردم افغانستان است . وی آگاهانه و با نیت روشنگری به نوشتن این کتاب پرداخته و به خوبی می داند که با نشر چنین کتابی برای خود دشمنان بیشتری می تراشد . خود میگوید :
( در برابر مردم ، یک تنه ایستاده ام )
نیلوفر بدلیل (( ایزک )) بودن و یا تراوستی بودنش، می داند که با نوشتن این کتاب در جامعه خرافات سالار افغانی، رنج های بیشمار دیگری نیز در برابر خود خواهد داشت ، همان گونه که بسی رنجها و افسردگی ها و روان پریشی ها را در طول سال های زندگیش متحمل شده است و با همین انگیزه ، به نوشتن خاطراتش دست می یازد تا یک تنه با تمامی ناروایی ها و ستم های که در حقش شده ، مبارزه کند و با خفت دردناک بی هویتی و پنهانکاری دسـت و پنجه نرم نماید .
حمید با نوشتن این کتاب در واقع در جستجوی هویت گمشده خود و هم قشرایان است تا به مردم ثابت نماید که انسان های دوجنسه گرا ی چون او در افغانستان کم نیستند که بر اساس حاکمیت سنت های تلقینی و خرافی به بی هویتی کشانیده شده اند و از شماره طرد شدگان جامعه و گناهکارانی اند که نه تنها هیچ گناهی را مرتکب نشده اند بلکه افراد زیرک و زرنگ و با استعدادی اند که میتوانند مصدر خدمات شایسته و خلق ارزش های انسانی در جامعه خود شوند . اما از آن جاییکه خدا آنها را نه زن و نه مرد بلکه موجودی بین زن و مرد افریده است ، از مغضوبین جامعه بوده و همیشه مورد آزار و توهین و تحقیر و مسخره مردم قرار گرفته اند .
خواننده این مقاله میداند که افراد دوجنسه یا ( ایزک) ، همیشه مورد غضب، توهین، تحقیر در جامعه بوده و به نامهای (( نرماده سینه ،شر و شوم ، نجس ، خدازده ، خدا شرمانده ، لوطی ، دوزخی ، فاسد ، بداخلاق ، خواجه و بسی نام های دیگر )) لقب گرفته اند . حتی در مواردی زمینه های کشتار و قتل شان فراهم شده است .
در جای از کتاب چنین میخوانیم :
(( در زمان بچگی ، بچه ها مرا به نام های حمیده ، دختر ، زنچه و ایزک صدا می زدند . کلمه (( ایزک )) Izak در ذهن اکثر افغانها یک کلمه بی اندازه مسخره و مضحک و همچنان منفور و بی رغبت است . این کلمه را بچه ها به منظور سرگرمی، شوخی و مسخره کردن به دیگری خظاب می کنند و بزرگان به منظور توهین کردن، تحقیر کردن، پست شمردن، رذیل دانستن، مسخره کردن و به منظور سرگرمی نیز به دیگران خطاب می کنند . کلمه (( ایزک )) در زبان عامیانه ما در اصل معنی خنثی را می دهد. یعنی کسی که نه زن باشد و نه مرد . و در عین حال این کلمه را به چند معنی دیگر نیز بکار می برند ، از قبیل زن و مرد نازا ، پسر دختر نما ، دختر پسر نما ، آدم ابتر و دم بریده و به معنی بی غیرت و بی عرضه نیز بکار می برند . ))
نویسنده در این کتاب از دوران و رنجهای کودکی اش می گوید . ازین که دچار دو گونگی احساسات و عواطف در برابر افراد ماحول خود است ، دچار سردرگمی میشود . وی فراز ها و فرود های کودکی اش را در بازی های کودکانه و همبازی شدن با دختران و فرار از بچه ها تجربه میکند . :
(( من از زمان کودکی عادت های دخترانه زیادی را در خود میدیدم ، اما به علت کم بودن سن دیگران متوجه من نبودند . مثلا همیشه دوست داشتم که در جمع دختران باشم و به بازی های دخترانه از قبیل گدی بازی ، خانه تگانی ، پنجاق ، جزبازی ، چشم پتکان ، جادوگر و امثال اینها علاقه داشتم . همیشه دوست داشتم که داخل خانه یا نزدیک خانه با دختران باشم و از رفتن به جا های دور و بازی خشن پسرانه می ترسیدم . پسران همسایه برای بازی کردن به بیرون صدایم میزدند ، اما من در حویلی بازی میکردم . خودم بیرون نمی شدم فقط سرم را از در بیرون میکردم و به آنها میگفــتم : (( مه بازی نمی کنم ))
آنها می گفتند : ( هی زن صفت ! ) جرا دایم مثل دخترا ده خانه می شینی ؟ )) اما بیرون رفتن با پسران بدون دختران برایم بیمناک بود . بعضی از پسران همــسایه مرا (( حمیده زنچه )) صدا می زدند . هر وقت که حرف میزدم بجه های همسایه، خویشاوندان و هم صنفانم فورا با ادای دخترانه حرفم را تکرار می کردند و با صدای کشیده و نازک می گفتند : (( الا تو چه بلاستی )) .
از اینجاست که حمید نیلوفر برای یافتن خویشتن خویش و هویتی که در بین جنس زن و مرد ناپدید شده است و او را مسخره مردم ساخته است ، به شگرد هایی باور نکردنی یی دست می زند . اما در ابتدا چنانچه در کتابش آمده برای اینکه مورد لعن و نفرین و مسخره دیگران قرار نگیرد ، به سختی و خلاف میل باطنی اش می کوشد که هویت اصلی اش را از دیگران پنهان نماید . برای فرار از کنایه دیگران ، تلاش می کند که از خود چهره دروغینی بسازد که مطابق سنـت های پذیرفته شده جامعه باشد ، صدایش را تغییر می دهد و حرکاتش را جلوه مردانه می بخشد . لباس مردانه می پوشد و به کار های بار کشی و شاق مردانه می پردازد .
وی از همان آغازین ، از ترس اینکه از آغوش خانواده اش راننده نشود ، با زیرکی هویتش را از خانواده پنهان میکند . زمانیکه (( مرجانش - مادرش )) برایش اصرار میکند که ازدواج کند، به بهانه های مختلف از زیر حرف مادرش فرار میکند . زمانیکه اقوام و خویشاوندان با کنایه و تحــــــقیر او را (( زنچو )) صدا می کنند، وی ظاهراً با منطق و استدلال به پاسخ آنها می پردازد . اما روح و روانش در جدال فرسایشی ، در درون خرد و شکسته می شود و از جهانی که جهان او نیست و از دنیای که چنین ستمی در حقش روا می دارد به ستوه می آید ، ولی ناچار در همان دوزخ می سوزد و می سازد .
وی در پاکستان و ایران بار ها مورد بی مهری و سختی های روزگار و مردم قرار می گیرد و دردناکتر از همه اینکه مورد تجاوز افرادی قرار می گیرد که پی به دو جنسه گرایی وی برده اند . و دل تنگ از اینست که چگونه خانواده اش تاکنون از سرنوشت وحشتناک او اطلاعی ندارد . باری مکالمه یی بین او و مادرش آغاز می شود :
( در آخرین روز هایی که قرار بود طرف ترکیه حرکت کنم، برای اینکه مرجانم نومید نشود که من چرا تنهایش می گذارم ، علت رفتنم را برایش گفتم :
(( من مشکل جنسی دارم نمیتوانم که زن بگیرم. خودت میدانی که در افغانستان کسی که نتواند زن بگیرد، مردم مسخره اش میکنند. اگر من به افغاستان برگردم مردم هر روز مسخره ام میکنند تا اینکه دیوانه شوم . ))
(( چرا مگر تو مرد نیستی که نمی توانی زن بگیری ؟ ))
- (( نه ، من مرد نیستم. ایزک هستم . اگر برگردم افغانستان مردم بخاطر من ترا هم طعنه خواهند زد که پسرت مرد نیست . بخاطری که نو نومید نشوی که چرا تنهایت میگذارم ، این حرف را برایت گفتم . وگرنه به تو هم نمی گفتم . ))
نویسنده در بخش دیگر کتاب مینگارد :
(( روزی با دو نفر از همسایگان مان نشسته بودم و با هم صحبت میکردیم . یکی از آنها که 34 - 35 سال عمر داشت ، از مردم اصیل کابل و از با فرهـنگ ترین مردم افغانستان بود . دوازده سال مکتب را هم تمام کرده بود و یک مدتی را نیز در پاکستان گذرانیده بود . به همین ترتیب از پاکستان چنین تعریف کرد :
(( در پاکستان هر طرف که بروی می بینی پر از ایزک است ، اما قربان افغانستان با غیرت شوم که هیچ ایزکی در اینجا وجود ندارد . من تا حالا هیچ ایزکی را در افغانسـتان ندیده ام . ))
من که در آنجا نشسته بودم با خود گفتم :
(( در این وحشت ، ایزک مگر میتواند نفس بکشد ! اینجا که سه نفر نسشته ایم حد اقل یک نفر ایزک وجود دارد تا چه برسد به کل افغانستان که آیا ایزکی در آن وجود دارد و یا خیر ! ))
مطالعه کتاب (( آنسوی وحشت )) برای افرادیکه باورمند ارزش های انسانی اند ، ضروری است . در این کتاب پرده از روی بغرنجترین تنش های اخلاقی و اجتماعی در رابطه با ایزکان برداشته می شود و به نحو خردمندانه ء سطوح خرافات و عادات زشت و توهین آمیز اجتماعی برملا می گردد .
حس انسان دوستی و احترام نویسنده با خوانندگانش در این کتاب روشن است . وی در بخش های آغازین کتاب می نویسد :
(( پیش از گفــتن در مورد احساسات جنسی ، اولا به شما دوست عزیز که می خواهید در مورد من بدانید ، درود و خوش آمد می گویم . ممکن است که بعضی ها نسبت به بر خوردن به این موضوع احساس تنفر بکنند و نخواهند که در مورد من چیزی بدانند . علت ایکه چرا ممکن است احساس تنفر بکنند بعصی ها هستند که ویژگی های خودشان را دوست دارند ، اما با ویژگی های به غیر از خود در جنگ هستند . آنانی که خفیفا" فطرت تبعیض گری دارند نمی خواهند که در مورد کسانی به غیر از مثل خود چیزی بدانند اما آنانی که شدیدا" فطرت تبعیض گری دارند دست به خشونت می زنند . من در اینجا خاطرات خود را نوشته ام . با هیچ کسی در جنگ نیستم و در تبعیض گری هیچ کسی را مقصر نمی دانم . چون ما همه جز طبعیت هستیم و این طبعیت است که خشن و وحشی است و با گوناگونی های خودش همیشه در جنگ است . احساسات جنسی من متفاوت است و به عزیزانی که با این موضوع حساسیت دارند از همین جا می گویم حافظه ! ))
مبارزات و سخت سری های نویسنده در برابر بی عدالتی ها و تبعضات ملل متحد در ترکیه یکی از بخش های جالب و تاسفباریست که در کتاب بصورت بسیار ماهرانه توصیف و بقلم کشیده شده است
حمید نیلوفر برای نجات از زندگی ناگواری که در ترکیه دارد ، با تهاجم و جنگ در برابر ملل متحد به پا می ایستد تا نه تنها برای خود بلکه برای همه همقطارانش که ایزک و یا گی هستند و حق شان از سوی ملل متحد تلف شده است ، مبارزه کند . وی چون فرد آگاه و معتقد به برابری و عدالت اجتماعی است ، به پا می ایستد و مبارزات خستگی ناپذیرش را در برابر ملل متحد با سرسختی و بیقراری آغاز میکند. از اثر مزاحمت ها و پیگیری دوسیه اش ، بار ها از سوی ملل متحد به چنگ پولیس ترکیه می افتد و زندانی میشود ، اما از آن جاییکه در فراز و فرود سختی ها و شقاوت های روزگار ، آب دیده شده است ، خم به ابرو نمی آورد و به رفت و آمد های منظم و متداومش برای ایجاد مزاحمت و جلب نظر کارکنان آن موسسه ، دست به اعتصاب غذایی میزند . روز ها پشت دروازه های ملل متحد منتظر پاسخ مثبت و یا منفی انتظار می کشد . به شکستن شیشه های ساختمان ملل اقدام میکند و سر انجام سر از اداره پولیس درمی آورد . بارها شاهد بوده که جلو چشمانش افرادیکه دو سه ماهی از مهاجرت شان در ترکیه نگذشته است ، از سوی ملل پاسخ مثبت دریافت کرده اند و عازم کشور های غربی شده اند ، ولی به دوسیه او که سابقه بسی طولانی تر از دیگران دارد ، هیچ توجهی نمیشود . اما این وضع هیچگونه خللی به قاطع بودنش وارد نمیکند و از آنجاییکه به عمل و اقدام جسورانه اش باورمند است ، پیگیرانه مزاحمت هایش را برای بدست آوردن نتیجه نهایی ، در جلو ساختمان ملل ادامه می دهد .
برای ختم این مقال بخشی از مقاومت و مبارزه او را با کارکنان سازمان ملل اضافه میکنم :
(( باز هم خودم را پشت در رساندم . چند تا سنگ از زمین بر داشتم زدم به شیشه ها و یک تا شیشه شکست . پولیس سریع آمد بیرون . من روبروی پولیس چند تا سنگ دیگر هم زدم . اسپری مرچ دستش بود . نزدیکم آمد ، اسپری مرچ را نشانم داد و گفــــت (( فشار میدهم به چشمت . ))
من چشمانم را بیشتر طرفش باز کردم و گفتم (( فشار بده ))
فشار نداد و دستش را پایین آورد . سه تا پناهدگان ایرانی نیز در آنجا بودند که آنها هم اعتصاب غذایی کرده بودند ، در آنجا ایستاده بودند و ما را تماشا می کردند . وقتی پولیس اسپری مرچ را فشار نداد و دستش را آورد پایین ، من روبروی آنها به پولیس گفتم :
(( کی را ترساندی ! مـن از هیچ چیز نمی ترسم . ))
گفت (( می زنمت . ))
من دستانم را روی کلیه هایم گذاشتم ، سینه ام را بسویش نزدیک کردم و گفتم : (( بزن ، خیـال کردی که من از زدن می ترسم ! ))
دستش را روی سینه ام گذاشت و به عقب هولم داد . تعادلم درست نبود به راحتی افتادم به زمین . فصل زمستان بود لباس های زمستانی بر تن داشتم . از زمــین برخاستم ( کاپشنم ) کرتی ام را از تن درآوردم زدمش به زمین و باز هم دستانم را روی کلیه هایم گذاشتم ، سینه ام را طرفش نزدیک کردم و گفتم : (( بزن ، از زدن کی را ترساندی ! ))
این بار با تعجب نگاه کرد و هیچ عکی العملی نشان نداد . من جاکتم را نیز در آوردم زدم به زمین ، دستانم را روی کلیه هایم گذاشتم ، سینه ام را بسویش نزدیک کردم و گفتم:
(( بزن ! ))
او هیچ چیزی نگفت . من پیراهن و زیر پیراهنم را نیز یکی یکی در آوردم زدم به زمین . شلوارم را نیز در آوردم زدم به زمین . پولیس لباس هایم را از روی زمین جمع کرد آورد به دستم داد و گفت:
(( لباس هایت را بپوش . ))
((من لباس ها از دستش گرفتم یکی یکی دو باره به هر طرف پرت کردم . سریع خودم دو باره لباس ها را جمع کردم . پولیس خیال کرد که می خواهم آنها را بپوشم . من تمام لباس ها را یکی یکی داخل محوط دفتر ملل انداختم . کارکنان ملل متحد لباس ها را از داخل آوردند بیرون. من تمام لباس ها را دو باره به داخل انداختم)). ...

آنسوی وحشت
حمید نیلوفر
طراحی جلد و صفحه آرائی: حمید نیلوفر
ناشر: حمید نیلوفر
چاپ نخست: ۲۰۰۹
تورنتو - کانادا
تیراژ: ۵۰۰ جلد
ISBN: 978-0-9812162-0-1
بخش یک
جهنم «بابه نداره»
تابستان ۱۳۶۲
نه سال داشتم و روزهای گرم تابستان بود. در محله خیرخانه کابل پیرمرد بینوایی را دیدم، که جامه کهنه و فرسوده خاکستری رنگ افغانی بر تن، کلاه قرمز مهره دوزی شده قندهاری بر سر و کفشهای کهنه و لهیده چرمی بر پا داشت و پیش روی دکانی که از خشت خام ساخته شده بود، تیرهای چوبی و کنارههای سقف گِلی آن در پیش رو به اندازه دو - سه وجب بصورت حاشیه به بیرون آمده بود و پیش در آن دو تا پله میخورد، پیرمرد روی پلهها نشسته بود و خودش را در سایه دیوار قرار داده بود تا دمی بیاساید. در نزدیک او هفت - هشت تا بچههای کوچک و بزرگ شر و آشوبگرخمیده خمیده و کج کج که آماده فرار بودند، پاهای شان را به زمین میکوبیدند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره»، خودشان را به پیرمرد نزدیک میکردند و بسویش سنگ پرتاب میکردند. مرد آرام و صبوری بود و بسی بردبار، تا هنگامی که سنگ بر خودش نمیخورد از جا بر نمیخاست، در فاصلههای نزدیک او سنگهای زیاد میافتاد، اما زمانیکه سنگ بر خودش میخورد از جا بر میخاست و چند قدم به طرف بچهها میدوید و بچهها شتابان فرار میکردند و به هر سو پراکنده میشدند. پیرمرد دوباره روی پلهها مینشست و بچهها باز هم خمیده خمیده و کج کج، پاهای شان را به زمین میکوبیدند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره»، خودشان را به او نزدیک میکردند و بسویش سنگ پرتاب میکردند و به همین شکل ماجرا دوام مییافت. به این صورت درگیری پیرمرد با بچهها به یک عادت روزمره تبدیل شده بود و هر رهگذری از آن گذر گهگاهی این ماجرا را مشاهده میکرد. در اول من خیال کردم که نام این پیرمرد بابه ندارست.
* * *
چند روز پس از آن هنگام عصر روز بود و در محله پانصد فامیلی کابل که محل سکونت افسران بلندپایه دولت بود در امتداد خیابان خاکیای قدم میزدم. در طول آن خیابان در بستر راه فاضلاب تودههای زباله و نخاله یکی پشت سر دیگر قرار داشت و هر کدام از آن تودهها سدی بر سر راه فاضلاب ایجاد شده بود. البته اینجا یکی از نادر مناطقی در شمال غرب کابل بود که به سیستم لوله کشی آب مجهز بود و فاضلاب در آنجا جاری میشد. در آنجا پیرمرد دیگری را دیدم که از یکی از کوچههای دست چپم وارد این خیابان شد. این یکی با پیرمرد اولی کاملاً فرق داشت، با رنگ پوست قهوهای و تاریک، قدبلند و جوانتر از اولی بود. از کنار ردیف تودههای زباله و نخاله در امتداد خیابان به جهت مخالف من راهش را ادامه داد. در پی او ده - دوازده تا بچههای کوچک و بزرگ چرکین با سر و صورتهای پر از لکههای چرک و عرق و لباسهای چرکین و پارهپینه و بعضی هم پا برهنه او را دنبال میکردند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره» سنگ بارانش میکردند. پیرمرد کاملاً شتابزده و آشفته به نظر میرسید و در هر بار که با سراسیمگی میایستاد و به پشتش مینگریست، بچهها فوراً در جا میایستادند و به مجردی که راه میافتاد به مانند گله زنبور هجوم میبردند. پیرمرد هراسان با قد بلند و پاهای دراز تند تند راه میرفت، اما بچهها تندتر از او انگار که با بال و پر میرفتند. من خیال کردم که نام این پیرمرد هم بابه ندارست. کمی برایم عجیب بود که آن پیرمرد که نامش بابه ندارست، بچهها او را میآزارند و این هم که نامش بابه ندارست، بچهها میآزارندش.
* * *
چند هفته بعد از آن با دختر داییام، رخشانه که از من کوچکتر اما باهوشتر بود، از خانه خودمان بسوی خانه آنها قدم میزدم. از خانه ما تا خانه آنها یکی دو کیلومتر فاصله داشت. این بار که با رخشانه بودم در میانههای راه به غیر آن دو پیرمرد اولی، پیرمرد دیگری را دیدم که هم جهت ما در امتداد خیابان روان بود، پنج - شش تا بچههای کوچک و بزرگ دنبالش میکردند و با صدا زدن «بابه نداره بابه نداره» بسویش سنگ پرتاب میکردند. با پیمودن راه بیشتر به شمار بچهها افزوده میشد. ما هم که در فاصله نزدیک او قرار داشتیم، رخشانه با چشمان آبی، رنگ پوست سفید که داغ بزرگ سالدانه بر صورت داشت، موهای زرد و بهمریخته و ابروهای زرد بسویش دوید و صدا زد «بابه نداره بابه نداره.» این بار برای من خیلی عجیب بود که هرکه که نامش بابه ندارست چرا بچهها میآزارندش! از رخشانه پرسیدم «چند ته بابه ندارس؟ یَگ ته پیش خانه شماس هر وخت، یَگ ته ره ده پنصدفامیلی دیدم یَگ روز که بابه نداره میگفتندش، حالی ایره میگن، کدامش بابه ندارس؟»
«هیچ کدامش نداره.»
- «چی نداره؟»
رخشانه بسویم نگاه کرد، قیافه خجالتی را به خود گرفت، از خجالت دور چشمانش چین خورد، چشمانش تنگ شد و صورتش قرمز. با قیافه خجالتی دهنش را به گوشم نزدیک کرد و در جواب اینکه گفتم چی نداره، با صدای آهسته گفت «چول نداره.» (دودول ندارد.)
- «وَی! مه فکر کدم که نامش بابه ندارس.»
رخشانه از کنار من بسویش نگاه کرد و خنده کنان صدا زد «بابه نداره بابه نداره.»
- «چرا ایطوری میگن؟»
«بخاطری که زن نگرفته.»
- «که نداره نداره دیگه! چرا آزارش میدن؟»
«بیه بریم از پشتش صدا کنیم.»
- «چرا صدا کنیم؟»
«سات ما تیر شوه» (وقت مان خوش بگذرد.)
از این حرفش ناراحت شدم و با ناراحتی گفتم «نی مه هیچ ساتم تیر نمیشه ایطوری.» (نه این طوری اصلاً وقت من خوش نمیگذرد.)
رخشانه که ناراحتیام را فهمید خجالت کشید و دیگر چیزی نگفت. همین بود که هم معنی بابه نداره را فهمیدم و هم هدف بچهها را، که میخواستند خودشان را سرگرم کنند. به بچهها نگاه کردم، دیدم که واقعاً خودشان را سرگرم میکردند، اکثر آنها خنده کنان صدا میزدند «بابه نداره بابه نداره» و بسویش سنگ پرتاب میکردند، اما دو تا از آن بچهها قیافههای عصبانی و مهاجم را به خود گرفته بودند، خودشان را به او نزدیک میکردند و مستقیماً با سنگ به بدنش میزدند. ما هم از دنبال او در راه خودمان روان بودیم که اولین سنگ به پشت پایش خورد، با عصبانیت برگشت و چند قدم به عقب دوید. تمام بچهها که آماده گریز بودند فوراً گریختند، اما ما که قصد آزارش را نداشتیم آماده گریز هم نبودیم و زمانی که برگشت و چند قدم به عقب دوید، بچهها به فاصلههای دور گریختند و ما در فاصله یک متری او باقی ماندیم. برای دفاع از خودش چند تا سنگ هم در دست داشت. من در فاصله نزدیک که دیدم سنگ به دست داشت ترسیدم و خیال کردم که این پیرمرد دیوانه است و هرکه را اگر ببیند شاید بزند. در حالیکه سنگ در دستش بود دستش را بلند کرد، اما به چشمان ما که نگاه کرد از طرز نگاه ما فهمید که ما قصد آزارش را نداشتیم و به طرف بچههای دوید که داشتند فرار میکردند. در هر بار که سنگ به بدنش میخورد با عصبانیت بر میگشت و چند قدم به طرف بچهها میدوید و بچهها به سرعت زیاد فرار میکردند.
در اول دیدن این ماجرا و خاطره «بابه نداره» برای من آنچنان مهم و وحشتناک نبود، تا اینکه آهسته آهسته در وجود خودم تغییرات شگفتی را متوجه شدم و دیگر خاطره «بابه نداره» به تدریج در ذهن من به یک وحشت و کابوس همیشگی تبدیل شد.
بخش دو
جهنم نوجوانی
من از زمان کودکی عادتهای دخترانه زیادی را در خودم میدیدم، اما به علت کم بودن سنم دیگران متوجه من نبودند. مثلاً همیشه دوست داشتم که در جمع دختران باشم و به بازیهای دخترانه از قبیل عروسکبازی، خانهتکانی، پنجاق، جزبازی، چشمبندکان، جادوگر و امثال اینها علاقه داشتم. همیشه دوست داشتم که داخل خانه یا نزدیک خانه با دختران باشم و از رفتن به جاهای دور و بازیهای خشن پسرانه میترسیدم. بجز چند تا پسران همسایه که همسن و سال خودم بودند دیگران متوجه این عادتهایم نبودند. پسران همسایه برای بازی کردن به بیرون صدایم میزدند، من در حیاط را باز میکردم، خودم بیرون نمیشدم، فقط سرم را از در بیرون میکردم و به آنها میگفتم «مه بازی نمیکنم.»
آنها میگفتند «چرا مثل دخترا از در سرته بیرون میکنی؟ بیه از بیرون گپ بزن هی زنچه! (هی زن صفت!) چرا دایم مثل دخترا ده خانه میشینی؟»
اما بیرون رفتن از خانه با پسران، تنهایی و بدون دختران برای من بیمناک بود. بعضی از پسران همسایه مرا «حمید زنچه» صدا میزدند. من علاوه بر این همه عادتهای دخترانهای که داشتم، احساس پسر بودن را هم نمیکردم. آلتم را در بدنم یک چیز اضافی احساس میکردم و از بودن آن خجالت میکشیدم. حسرت دختران را میخوردم و با خود میگفتم خوش به حال اینها که هیچ چیز اضافهای در لای پا شان نیست که از بودن آن خجالت بکشند. پسران را میدیدم کلماتی از قبیل کیرم، میگایم و امثال اینها را به زبان میآوردند، من تعجب میکردم و با خود میگفتم «چه عجب! خجالت هم نمیکشند که کیر دارند و اسمش را هم میآورند!»
با بالا رفتن سنم آهسته آهسته تمام اطرافیانم متوجه عادتها و حرکات دخترانه ام شدند. هر وقت که حرف میزدم بچههای همسایه، خویشاوندان و همصنفانم فوراً با ادای دخترانه حرفم را تکرار میکردند و با صدای کشیده و نازک میگفتند «الا تو چه بلاستی.»
من از زمان بچگی و نوجوانی بهترین خاطراتم را با دخترهایی دارم که خواهر خواندههایم بودند. همیشه با آنها بازی میکردم و هرگاه هر یکی از آنها را که میدیدم از خوشحالی پر میکشیدم.
گاهی جزبازی میکردیم، طوری که روی زمین را خانه خانه خط میکشیدیم و با یک پا از یک خانه به خانه دیگر میپریدیم و یک سنگ دایرهای شکل را با پا از یک خانه به خانه دیگر میزدیم.
گاهی پنجاق بازی میکردیم، طوری که با پنچ تا سنگ کوچک و کرهای شکل، یکی از آنها را بالا میانداختیم و پیش از اینکه به زمین سقوط کند، سنگهای دیگر را با یک دست از روی زمین جمع میکردیم و آنرا دوباره از هواه میقاپیدیم. هر کدام از ما که برنده میشدیم، با بالا انداختن سنگ با یک دست پشت دست دیگران را با گاز گرفتن، چنگال زدن، سیلی زدن و مشت زدن میکوبیدیم و پیش از اینکه سنگ به زمین بیفتد آنرا دوباره میقاپیدیم. بازی پنجاق برای من هیجانانگیز بود. اکثراً یک خواهر خوانده ام به نام فرزانه که دختر دایی مادرم بود برنده میشد و پشت دست ما را با گاز گرفتن، چنگال زدن، سیلی زدن و مشت زدن میکوبید. در هر بار که سنگ را بالا میانداخت و پشت دستم را میکوبید، من آنچنان میترسیدم که انگار با چنگالش میزند جگرم را میکند.
گاهی چشم بندکان بازی میکردیم، طوری که چند نفر داخل یک اطاق میرفتیم، در اطاق را میبستیم، چشم یک نفر را با روسری میبستیم و دیگران از پیش او به دور و بر اطاق فرار میکردیم. او با چشمان بسته خودش را این بر و آن بر میزد تا یک نفر را دستگیر کند. وقتی که دستگیر میکرد، نوبت چشم بستن کسی میرسید که دستگیر شده بود. هر وقت که نفر چشم بسته خودش را بسوی من نزدیک میکرد، من جیغ میزدم و آنچنان وحشت میکردم که انگار مرا میگیرد و میخورد.
من در بازی با دختران همیشه شرکت میکردم، اما با پسران به ندرت. گاهی غلغلکبازی میکردیم و همدیگر را غلغلک میدادیم. بعضی از پسران که میدیدند من با دختران غلغلکبازی میکردم به من میگفتند «تو خیلی زرنگی حمید! به بهانه با دختران غلغلکبازی میکنی که عشقت تازه شود و داری حال میکنی!» من به حرف آنها تعجب میکردم و میگفتم «تو چی میگویی؟ من هیچ نمیدانم که تو از چی حرف میزنی!» دختران از شنیدن این حرف آنها تکان میخوردند و از من فاصله میگرفتند، اما به زودی دوباره به من اعتماد میکردند و میدانستند که من هیچ حسی نسبت به آنها نداشتم. آنطوری که من خودم را جزئی از آنها احساس میکردم، آنها نیز مرا جزء خودشان میدانستند و در جواب به پسران میگفتند «برو گم شو خاک بر سرت! به تو چه ربطی دارد که ما چی میکنیم؟» من با این جواب دندانشکن دختران خوشحال میشدم و با خود میگفتم خوب است که اینها هم مرا جزء خودشان میدانند. بعضی از پسران نیز میخواستند که در غلغلکبازی با ما شرکت کنند، دختران از شرکت آنها به شدت ناراحت میشدند و اجازه نمیدادند که آنها نزدیک شوند و حتی بازی را به پایان میبردند. من از ناراحتی دختران چنین برداشت میکردم که شاید بخاطری که پسران در بازیهای دیگر شرکت نمیکنند و فقط در غلغلکبازی میخواهند شرکت کنند آنها ناراحت میشوند.
من همیشه با دختران زیادی دوستی تنگاتنگ داشتم. در سالهای بعد و در سنین بلوغ هر کدام از آنها که یکی یکی ازدواج میکردند یا از خانوادههای مذهبی بودند دیگر پنهان میشدند، دوری گرفتن هر کدام از آنها برای من غیر قابل تحمل بود.
* * *
در زمان بچگی بچهها مرا به نامهای حمیده، دختر، زنچه و ایزک صدا میزدند. کلمه «ایزک» izak در ذهن اکثر افغانها یک کلمه بیاندازه مسخره و مضحک و همچنان منفور و بیرغبت است. این کلمه را بچهها به منظور سرگرمی، شوخی و مسخره کردن به دیگری خطاب میکنند و بزرگان به منظور توهین کردن، تحقیر کردن، پست شمردن، رذیل کردن، مسخره کردن و به منظور سرگرمی نیز به دیگران خطاب میکنند. کلمه «ایزک» در زبان عامیانه افغانی در اصل معنی خنثی را میدهد، یعنی کسی که نه زن باشد و نه مرد. و در عین حال این کلمه را به چند معنی دیگر نیز بکار میبرند، از قبیل زن و مرد نازا، پسر دخترنما، دختر پسرنما، آدم ابتر و دمبریده و به معنی بیغیرت و بیعرضه نیز بکار میبرند. اما در هر صورت کلمه ایزک و تمام مترادفهای آن از قبیل ابتر، دمبریده، بیغیرت وغیره در فرهنگ افغانستان توهینآمیز و فحشآمیز دانسته میشوند.
من هر وقت که در محافل میرقصیدم، تمام مردم کوچک و بزرگ به من میخندیدند و میگفتند «وای! ای عیناً دختر واری رقص میکنه!» (وای! این عیناً مثل دختر میرقصد!) من از خنده آنها غمگین میشدم، در یک گوشهای مینشستم و دیگر نمیرقصیدم. مردم که به حرف زدن، حرکات و عادتهایم میخندیدند و حمیده، دختر، زنچه و ایزک صدایم میزدند، من بیاندازه رنج میبردم، روز بروز روحیه ام ضعیف میشد و اعتماد به نفسم را از دست میدادم. آهسته آهسته کاملاً به یک آدم کم جرأت و گوشهنشین تبدیل شدم. بعضیها در مورد من تبصره میکردند و نظریات مختلف میدادند. بعضیها میگفتند «ایزک است.» بعضیها میگفتند «نه ایزک نیست، سسول است.» و بعضیها میگفتند «نه ایزک است و نه سسول، اول در شکم مادرش قرار بوده که دختر به دنیا بیاید، اما خدا بعداً تصمیمش را عوض کرده و این را به پسر تبدیل کرده است، خدا بعداً لازم دانسته است که این پسر به دنیا بیاید.»
* * *
زمانی که سال هشتم مدرسه ام بود، مزدک، شوهر خواهرم سی سالش بود. مزدک از رشته راه و کانال سازی از دانشسرای پولی تکنیک کابل به درجه ماستر (فوق لسانس) فارغ التحصیل شده بود. یک روزی در خانه نشسته بودم داشتم حرف میزدم، مزدک با نفرت و عصبانیت شدید به من نگاه کرد و با لحن تندی گفت «حمید تو دیگه طفل نیستی که نازک نازک مثل دخترکا گپ میزنی، تو دیگه مثل مرد باید گپ بزنی...» از طرز نگاه نفرت بار و لحن تند سخنش بیاندازه غمگین شدم. خلاصه اینکه در هر طرف روز بروز روحیه ام ضعیف میشد و جرأت و اعتماد به نفسم را از دست میدادم.
نادانیهای زمانه داشت بیداد میکرد، زمانه هرگز با من سازگار نبود و بالاخره بیداد زمان مرا بر آن داشت تا من خودم را با زمانه بسازم تا از نادانیها و درد سرها در امان بمانم. برای رسیدن به آرامش، البته نه بصورت غریضی، بلکه بصورت شرطی سرانجام در صدد تغییرپذیری شدم. به منظور تغییرپذیری همواره ترجیح میدادم که اولاً حرف نزنم و اگر حرف میزدم به خودم فشار میآوردم که از تهی گلو با صدای کلفت حرف بزنم تا کسی ادایم را در نیاورد. در عادتها و حرکاتم سعی میکردم که خودم را جسور و نترس جلوه بدهم تا کسی به من دختر و ایزک نگوید. در نتیجهی مدتها نقش بازی کردن و تحمیل نقشبازی بر خودم، بتدریج یاد گرفتم که خودم را نقش بسازم، اما در پشت نقش اصل آن هرگز شکل نمیگیرد و بالاخره تمام نقشها نقشی بر آب است. البته مشکلات طولانی مدت روزگار و انجام دادن کارهای سخت فیزیکی نیز باعث شد که به یک نقش کوره دیده تبدیل شدم. از نظر اقتصادی بسی روزگار بدی داشتیم. در زمان حکومت حفیظالله امین، در سال ۱۳۵۸ خورشیدی که من پنج ساله بودم، پدرم به جرم مخالفت با رژیم توسط دولت دستگیر شد و سپس به قتل رسید. پدرم در گذشته افسر نظامی دولت بود و بعد از به قتل رساندنش، بر عکس دیگر افسران دولت که کشته میشدند یا به مرگ طبیعی خود میمردند، دولت حقوق بازنشستگی او را بطور کامل برای ما نداد. دولت افغانستان در آن زمان بعد از مرگ افسرانش حقوق آنها را بطور کامل و علاوه بر آن یک کالابرگی که حاوی اجناس زیادی بود نیز به بازماندگان آنها میداد. اما بعد از به قتل رساندن پدرم، فقط نیمی از حقوق یک اجیر دولت را برای ما میداد، که امتیاز آنرا هم مادرم با هزار اصرار از دولت گرفت. با آن پول قسمت کمی از زندگی بخور و نمیر ما هم تعمین نمیشد. مادرم در دهکده کار پرورش زنبور عسل را میکرد و لنگ لنگان خرج لباس و غذامان را در میآورد. من هم از روزی که دست چپ و راستم را شناختم، شروع به کارهای شاقه و فیزیکی کردم. هر روز بعد از تعطیلی مدرسه با فرغون دستی تکچرخ، کار حمالی را میکردم.
علاوه بر آن نقش بازیهایی که سعی میکردم با صدای کلفت حرف بزنم و در رفتار و حرکاتم خودم را نترس و جسور جلوه میدادم، انجام دادن کارهای سخت و مشکلات طولانی مدت روزگار نیز باعث شد که زودتر ظاهر و عادتهای تقریباً پسرانه را به خود گرفتم. با وجودی که بعدها در ظاهر درست شدم و کسی دیگر به حرف زدن و حرکاتم ایرادی نمیگرفت، اما باز هم مثل گذشته در باطن احساس مرد بودن را نداشتم. اگر کسی به من میگفت که تو مرد هستی یا میگفت در آینده زن میگیری و بچهدار میشوی، من احساس ناراحتی میکردم، به مثل اینکه کسی به یک دختر به جدیت بگوید که تو در آینده زن میگیری و پدر میشوی.
بخش سه
احساسات جنسی
پیش از گفتن در مورد احساسات جنسی، اولاً به شما دوست عزیز که میخواهید در مورد من بدانید درود و خوشامد میگویم. ممکن است که بعضیها نسبت به بر خوردن به این موضوع احساس تنفر بکنند و نخواهند که در مورد من چیزی بدانند. علت اینکه چرا ممکن است احساس تنفر بکنند، بعضیها هستند که ویژگیهای خودشان را دوست دارند، اما با ویژگیهای به غیر از مثل خود در جنگ هستند. آنانی که خفیفاً فطرت تبعیضگری دارند، نمیخواهند که در مورد کسانی به غیر از مثل خود چیزی بدانند، اما آنانی که شدیداً فطرت تبعیضگری دارند دست به خشونت میزنند. من در اینجا خاطرات خودم را نوشته ام، با هیچ کسی در جنگ نیستم و در تبعیضگری هیچ کسی را مقصر نمیدانم؛ چون ما همه جزء طبیعت هستیم و این طبیعت است که خشن و وحشی است و با گوناگونیهای خودش همیشه در جنگ است. احساسات جنسی من احساسات متفاوت است و به عزیزانی که با این موضوع حساسیت دارند از همین جا میگویم خدا حافظ!
سال هشتم مدرسه ام بود، همصنفانم و دیگر پسران همسن و سالم را میدیدم که از علاقهمندی ایشان به دختران میگفتند، اما من هیچ انگیزهای نسبت به دختران نداشتم. من خیال میکردم که شاید تا چند ماه دیگر من هم مثل پسران به دختران علاقه بگیرم. تا چند ماه دیگر متوجه شدم که بر عکس دیگر پسران که به دختران علاقهمند بودند، من به مردان سن بالا علاقه گرفتم. البته از مدتها قبل بعضی از مردان سن بالا به نظرم جذاب میرسیدند؛ اما در گذشته فقط یک جذابیت بصری در چشم من داشتند، نه اینکه جذابیت جنسی. در این دوره من از نظر جنسی به مردان سن بالا گرایش پیدا کردم و مخصوصاً به آنانیکه حد اقل ده سال از خودم بزرگ بودند. مردان سن بالا با هیکل درشت و بدن پر مو بیشتر به نظرم جذاب میرسیدند. هر وقت که گرمابه عمومی میرفتم یا در منطقه غوربند، شهرستان زادگاهم کنار رودخانه برای شنا میرفتم مردان سن بالا را میدیدم که شورت شان خیس شده و آلت شان مشخص میشد من به آلت آنها خیره میشدم. و مخصوصاً بعضی از آنها که شورت شان را نیز در میآوردند و مستقیماً آلت شان را میدیدم قلبم به تپش میافتاد و سر تا پا میلرزیدم.
در اول خیال میکردم که شاید این یک تمایل موقتی و برگشت پذیر باشد و در آینده دیگر به مردان علاقهمند نمانم؛ و بر عکس به زنان علاقه بگیرم. سعی میکردم که خودم را کمک کنم تا زودتر گرایشم از مرد به زن تغییر کند. به این منظور سعی میکردم که خودم را به دختران نزدیک کنم تا به آنها علاقه بگیرم؛ اما با این کار احساس حماقت میکردم؛ چون من هیچ انگیزهای نسبت به آنها نداشتم و خودم را جزئی از آنها احساس میکردم. اگر میخواستم که به مردان هیچ توجهی نکنم تا دیگر این انگیزه از فکرم پاک شود، بصورت غیر ارادی انگار به مثل آهنربا یک جاذبهای مرا به طرف آنها میکشاند، چشمانم از دیدن آنها لذت میبرد و احساس نیازمندی میکردم که با آنها بیامیزم. زمانی که به سالهای دهم و یازدهم مکتب رسیدم، گرایشم به مردان سن بالا شدیداً افزایش یافت و هر طرف که میرفتم به آلت مردان سن بالا خیره میشدم. در خواب اگر رویا میدیدم همیشه رویای مرد را میدیدم. در خواب میدیدم که یک مرد با من آمیزش جنسی دارد؛ اما هیچ وقت خواب زن را ندیدم. در خواب خودم را به مثل یک زن میدیدم که یک مرد از پیش رو با من عمل جنسی را انجام میدهد و در همان حالت ارضاء میشدم. وقتی که بیدار میشدم میدیدم که نه مردی در آنجا هست و نه خودم زن هستم.
در بیداری هم گهگاهی احساس زن بودن را داشته ام. گاهی شبها که به بستر میروم در بیداری احساس میکنم که سینههای نرم و بزرگ دارم که آرام آرام درد میکند و بیقراری درونی دارد. در این حالت فقط به دستان یک مرد احساس نیازمندی میکنم که سینههایم را در میان انگشتان و کف دستش فشار بدهد تا درد آن فرو بنشیند. از ناراحتی و بیقراری رو به زمین میچرخم و سینه ام را به توشک فشار میدهم تا دیگر آن سینههای دردناک خیالی را احساس نکنم. به تدریج سینههای خیالی را فراموش کرده اما شانههایم را خمیده و لطیف و کمرم را نازک و ظریف احساس میکنم که آرام آرام درد میکند. باز هم به دستان یک مرد احساس نیازمندی میکنم که شانهها و کمرم را فشار بدهد تا احساس آرامش بکنم. در بیقراری از ناچاری بالا و پایین میچرخم، اما دیگر بیقراری به اوج میرسد. در اوج بیقراری دقیقاً در عوض بیضهها در آن قسمت یک فرورفتگیای را احساس میکنم که به اثر فشار ورم جدار محیط تنگ شده است. باز هم به یک مرد احساس نیازمندی میکنم که آلتش را به آن فرو کند تا بیقراریم برطرف گردد. در این حالت بیضه ام را که با دستم فشار میدهم پوست بیرون بیضه ام عیناً جدار داخلی همان فرورفتگی خیالی است که در خودم احساس میکنم.
زمانی که در کنار یک مرد قرار میگیرم باز هم عین همان احساسات زنانگی را دارم. یک مرد که مرا بغل میگیرد و لبانم را میمکد به زودی احساسات درونیام درجه بدرجه تغییر میکند. بعد از اندکی در تماس بودن سینههای خیالی را احساس میکنم که آرام آرام به درد میآید. دستش را روی سینه ام قرار میدهم تا سینه ام را فشار بدهد. به سینه اصلی خودم مشغول میشود، اما دستش به آن سینههای خیالیای که من در خودم احساس میکنم نمیرود. میخواهم بدانم که آن سینههایی که درد آن مرا رنج میدهد در کجاست تا دستش را روی آنها قرار بدهم. در خودم تمرکز میکنم تا آنها را دریابم. بعد از کمی تمرکز با خودم قبول میکنم که آن سینههای بزرگ در زیر قفس سینه ام... اما بعد از تمرکز بیشتر میگویم نه در داخل قلبم... و بالاخره میگویم نه آن سینهها در جسم من نه بلکه در روح من است. مرد به سینههای اصلی خودم مشغول شده است. با مشغولیت او دلم شوق میدهد؛ به مثل اینکه از کارهایی که یک بچه میکند دل والدینش شوق میدهد. مشغولیت او مرا به اوج احساسات جنسی میرساند. در اوج احساسات جنسی در عوض بیضهها در آن قسمت فرورفتگیای را احساس میکنم که به اثر فشار ورم جدار محیط تنگ شده است. میخواهم که مرد آلتش را به آن فرو کند. اول خودم کمی با آلتش بازی میکنم. میبینم از من توقع دارد که پشتم را بسویش بچرخانم. اول به چشمان او نگاه میکنم و بعد به پایین تنه خودم، و متوجه میشوم که آن طوری که من خودم را احساس میکنم نیستم و در عوض فرورفتگی در آنجا برآمدگی وجود دارد. از خودم نومید میشوم، اما مرد که میخواهد از پشت با من عمل جنسی را انجام بدهد دوباره به خودم امیدوار میشوم؛ چون حالا ارضأ شدن او از هر چیز دیگری برای من مهمتر است. مرد که از پشت با من عمل جنسی را انجام میدهد برای من لذت بخش است. من لذت میبرم که مرد عمل جنسی را با من انجام بدهد و آلتش را در بدنم حس کنم. و مخصوصاً اگر همزمان با دستش بیضه ام را آهسته آهسته فشار و مالش بدهد من لذت کامل را احساس میکنم؛ زیرا من پوست بیضه ام را جدار داخلی محبل رویاییام احساس میکنم. و اگر همزمان هم آلت مرد را در بدنم حس کنم و هم توسط همان مرد به جدار داخلی محبل رویاییام یعنی به پوست بیضه ام فشار وارد شود دیگر تمام خواستههای من بر آورده میشود. حتی گاهی احساساتم آنقدر شدید میشود که دلم میخواهد مرد آلتش را روی بیضه ام فشار بدهد و آنرا به داخل ببرد.
متأسفانه از دید جامعه افغانی عمل جنسی بین دو فرد همجنس یک عمل ناپسند و غیر انسانی دانسته میشود و در صورت دستگیری هر دو طرف را به مرگ محکوم میکنند.
در سال دوازدهم مدرسه ام نیازمندی و گرایش جنسیم به مردان سن بالا شدیداً افزایش یافت و به یک امر اجتناب ناپذیر تبدیل شد. در این حال طرز نگاه عاشقانه ام باعث میشد که بعضی از آنها بصورت غیر مستقیم به من پیشنهاد سکس میدادند، اما متأسفانه که با وجود نیاز شدیدی که من به آنها احساس میکردم به علت فرهنگ نادانی در افغانستان، نمیتوانستم به پیشنهاد آنها پاسخ مثبت بدهم. به خود میگفتم چقدر سخت میگذرد که من برای آنها آب میشوم و آنها هم به من مایل هستند، اما من نمیتوانم آنها را بپذیرم تا راحتم کنند. در آتشی که میسوختم ناگزیر بودم که بسوزم و بسازم، اما بالاخره سوختن و ساختن هم حدی دارد.
* * *
زمانی که از مکتب فارغ شدم برای چند روزی رفتم اسلامآباد خانه خواهرم. خواهرم یک روزی از خانه در دامنه کوه سبزی گردشگاهی را به من نشان دادند که شاید دو - سه کیلومتری از خانه فاصله داشت. من تنهایی و با پای پیاده رفتم به گردشگاه. وقتی که به گردشگاه رسیدم، دیدم که چند تا مردان آهسته آهسته قدم زنان از روبرویم گذشتند. در میان آنها چشمم به یک مرد هیکلی و جذابی افتاد که شاید ۳۴ - ۳۵ سالش بود. من هنگام عبور از روبرو به او خیره شدم و زمانی که یکدیگر را پشت سر گذاشتیم من کمی سرم را چرخاندم تا بیشتر نگاهش کنم. در حالیکه من به او خیره شدم او نیز متوجه من بود و او نیز سرش را بسوی من چرخاند. من دیگر نگاهش نکردم و آهسته آهسته در امتداد پیادهرو به راه خودم ادامه دادم. در امتداد پیادهرو داشتم قدم میزدم متوجه شدم که همان مرد با لبخند به سویم میآید. سلام داد و بسیار عادی احوالم را پرسید، بگونهای که انگار از قبل مرا میشناخت. یک نفر در آنجا با کمره عکاسی (دوربین) کار میکرد و از مردم عکس میگرفت. من میخواستم که در آن گردشگاه عکس یادگاری بگیرم. از آن مرد پرسیدم «آن عکاس از یک عکس چقدر پول میگیرد؟»
او به حرفم توجه نکرد و طوری وانمود کرد که انگار حرفم را متوجه نشده است. من با تأکید چند بار گفتم عکس، تصویر، پکچر... و خلاصه هرچه که گفتم و به عکاس اشاره کردم، او باز هم به حرفم توجهی نکرد و فقط حرف خودش را میزد. من کمی اردو میدانستم و او کمی پشتو میدانست و هر دوی مان نیمه اردو و نیمه پشتو با یکدیگر شروع کردیم به حرف زدن. دم غروب بود و هوا رو به تاریکی. با من آهسته آهسته قدم زنان مرا با خودش برد به یک گوشه خلوت. در لبه صفهای به مثل صندلی کنار هم نشستیم. از من پرسید «پدرت چی کار میکند؟»
- «پدرم مرده است.»
به سرم دست کشید، دهنش را به صورتم گذاشت و صورتم را همزمان با بوسیدن کمی مکید. من خیال کردم که از دلسوزی این کار را کرد.
باز پرسید «پدرت که مرده است، پس خرج تان چی میشود؟»
- «روزگار بد است و زندگی سخت میگذرد.»
درحالیکه دستش روی شانه ام بود، دوباره دهنش را به صورتم گذاشت و این بار همزمان با بوسیدن صورتم را عمیقتر و طولانیتر مکید. درحالیکه من از کارش لذت بردم با خود گفتم چه دلسوزی عجیبی! این طوری میبوسد! کاش هر کس مثل این دلسوز باشد! من که به او نگاه کردم و خودم را با او مقایسه کردم اصلاً انتظار نداشتم که او به من علاقهای داشته باشد. زیرا من یک دهاتی افغانی بودم اما او یک پاکستانی و آنهم اهل اسلامآباد! و با آن جذابیتی که من در او میدیدم! خلاصه از هر نظری من و او زمین تا آسمان با یکدیگر فرق داشتیم. و من اصلاً انتظاری نداشتم که او بخواهد یا بتواند که از بدن من لذت ببرد. چند تا سؤال دیگر را نیز از من پرسید و بعد از پاسخ هر سؤال که دیگر هیچ دلسوزیای هم در کار نبود، سریع یک بوسه عجیب و غریب میکرد و صورت و لبانم را میمکید. من دیگر مطمئن شدم که او منظوری دارد. بالاخره دیگر فرصت حرف زدن را هم برایم نداد، تا میخواستم حرف بزنم او لب و دهنم را شروع میکرد به مکیدن، از شور و شوق قلبم به تپش افتاده بود و سر تا پا میلرزیدم. او به من گفت «میخواهی عکس بگیری؟»
من تعجب کردم که از اول حرفم را متوجه شده است، اما آن موقع هیچ چیزی نگفت!
- «بلی میخواهم عکس بگیرم.»
«چند تا عکس میخواهی بگیری، یک تا یا دو تا؟»
در حالیکه من نمیدانستم سریعتر چه جوابی بدهم و داشتم فکر میکردم که چه جوابی بدهم، او با شوق به چشمانم نگاه میکرد. بالاخره گفتم «یا یک تا یا دو تا.»
تا گفتم یا یک تا یا دو تا، او باز هم به لبانم چسبید.
گفت «بیا برویم با من که من عکست را بگیرم.»
مرا با خودش برد و در زندگی اولین سکسم را با همین مرد پاکستانی تجربه کردم.
دوباره به افغانستان برگشتم و مدتها در طبیعت جنسی خودم محروم بودم و از محرومیت جنسی و نداشتن دسترسی به خواست جنسی خودم همیشه رنج میبردم.
بخش چهار
جهنم جنسی
جهنم جنسی یعنی تعصبات جنسی در افغانستان.
در افغانستان عمل جنسی حتی بین یک مرد و یک زن هم فقط در صورت ازدواج و در چارچوب قانون دین و سنن اجتماعی امکان پذیر است و بس. و در صورت خارج از این محدوده به مثل عمل جنسی بین دو فرد همجنس جرم دانسته میشود و در صورت دستگیری در بعضی موارد مجازات مرگ دارد. ازدواج طبق قانون دین و سنن اجتماعی صورت میگیرد. در ازدواج سنتی فقط والدین و مخصوصاً پدران صلاحیت انتخاب همسر فرزندان شان را داردند و خود آنها نمیتوانند که همسر شان را انتخاب کنند. در این رسم ازدواج علاقهمند بودن طرفین به یکدیگر مهم نیست و مجبور هستند که تا آخر عمر با همدیگر بمانند. دختران و پسران مجرد و زنان و مردان بیوه تا روز ازدواج در زندگی هیچگاه عمل جنسی را تجربه نمیکنند. میانگین سن ازدواج در مناطق و اقوام مختلف افغانستان فرق میکند. در ولایت پروان میانگین سن ازدواج دختران تقریباً ۲۰ و پسران ۲۵ میباشد. این را همه میدانند که نداشتن دسترسی به نیاز جنسی در سنین بلوغ طاقتفرسا است. من بعضی از پسران را میدیدم که از ناچاری به گزینههای دیگر روی میآوردند. بعضی از آنها را میدیدم که در روستاها سراغ حیوانات میرفتند، اما در شهرها اکثراً به استمنا روی میآوردند. من از احساس جنسی پسران چیزی نمیدانم، اما این را میدانم که زندگی برای دختران مجرد و زنان بیوه در افغانستان بیاندازه رنجآور است. من بعضی از دختران خانه مانده را میدیدم که تا سنین بالای ۲۵ و حتی ۳۰ هنوز مجرد مانده بودند و چهرههای خشکیده و محروم آنها داد میزد که به مثل درخت تشنه میماندند. من آنها را درک میکردم و به خود میگفتم که اینها هم حال بدتر از مرا دارند، اما به زبان نمیآوردم. چهرههای دختران خانه مانده و زنان بیوه خشکیده و پژمرده به نظر میرسید، درحالیکه زنان شوهردار و صاحب خانه حتی اگر از نظر اقتصادی روزگار خوبی هم نداشتند از آنها شادابتر و بشاشتر به نظر میرسیدند.
* * *
زمانی که سیزده - چهارده سالم بود در دهکده چند تا پسران همسن و سال خودم را میدیدم که با حیوانات عمل جنسی را انجام میدادند. من فکر میکردم که شاید آنها از این عمل هیچ لذتی نمیبرند و فقط به خاطر بچگی و بیعقلی و یا از حماقت این کار را میکنند. من اصلاً فکر نمیکردم که شاید بزرگترها هم این عمل را با حیوانات انجام بدهند.
یک روزی خانه مادرخانم داییام که دو طبقه بود در طبقه بالایی آن نشسته بودیم. مادرخانم داییام از پنجره به بیرون بسوی باغ نگاه کرد و دید که دو نفر در آنجا بودند، دفعتاً کله اش را از پنجره بیرون کرد و شروع کرد به داد زدن. آن دو نفری که در آنجا بودند سریع فرار کردند و خودشان را پشت درختان پنهان کردند. مادرخانم داییام گفت «هر دوی شما را شناختم، خیال نکنید که شما گریختید من شما را ندیدم، یکی تان بچه فلان کس هستید و یکی تان بچه فلان کس. شما خواهید دید که من با شما چه کاری خواهم کرد، شما گوساله مرا میکنید!»
مادرم ازش پرسید «چرا چه کاری کرده اند؟»
«گوساله را گذاشته ام داخل باغ که بچرد، بچه فلان کس و بچه فلان کس آمده اند که بکنندش، من به چشم خودم دیدم که داشتند میکردندش.»
آن دو نفری که آمده بودند سراغ گوساله، حدود ۲۰ - ۲۱ سال سن شان بود و من هم آنها را میشناختم.
* * *
در افغانستان بعضیها در مورد موضوعات جنسی بیاندازه متعصب هستند.
سال هشتم مکتبم بود. نوروزخان از مردم دهکده مان که سوادش در حد دیپلم بود دختری داشت که در سن نه سالگی بالغ شد و عادت پریود را شروع کرد. نوروزخان که از بالغ شدن دخترش در سن نه سالگی خبر شد این موضوع را مایه شرمساری خودش دانست، بیاندازه عصبانی شد و با دخترش شروع کرد به بدرفتاری. به همین خاطر یک مدتی هر روز با دخترش بدرفتاری میکرد و او را کتک میزد. یک روزی در محوطه خانه داییام با خواهرم و زن داییام نشسته بودم، خانه نوروزخان در روبرو فقط سه متر از خانه داییام فاصله داشت. از آنجا ناگهان صدای جیغ و داد و فریاد دختر نوروزخان به گوش رسید، سپس صدای تیراندازی و سپس صدای جیغ و گریه زن نوروزخان که داخل اطاق نشسته بود به گوش رسید. رفتیم خانه آنها تا ببینیم که چه اتفاقی افتاده است. نوروزخان که به نام ملانوروز معروف بود دیدم که با قد کوتاه، چشمان سبز روشن، ریش و سبیل قهوهای و کمی زرد طلایی، بر سرش کلاه پکول و به دستش تفنگ از طویله بسوی اطاقهای مسکونی میآید. به زودی دخترش نیز که مثل کبک راه میرفت، دیدم که با چشمان اشکبار و گریه زار زار از طویله بیرون شد و دنبال او بسوی اطاقهای مسکونی آمد. زن ملانوروز که دید دخترش را چیزی نشده است خوشحال شد و سر ملانوروز شروع کرد به داد زدن. اما ملانوروز که بیاندازه عصبانی بود حرف حالیش نبود. زنش گفت «هر روز این بچه بدبخت را کتک میزند که چرا زود بالغ شده است.»
دختر که پدرش را نوروزخان صدا میزد، گفت «نوروزخان از یخه ام گرفت، مرا کشیده برد به داخل طویله و در آنجا تیراندازی کرد.»
شاید که ملانوروز در اول قصد کشتنش را داشته بود، اما در وقت شلیک کردن از خشم اولی اش کاسته و به خودش شلیک نکرد. ما دوباره به خانه داییام برگشتیم. زن داییام نیز بیاندازه عصبانی بود و میگفت «این دختر را نباید زنده بگذارند.»
خواهرم در جوابش گفت «چرا نباید زنده بگذارند؟ تو هم یک روزی بالغ شده بودی و شروع کردی به پریود شدن، پس ترا هم نباید که زنده میگذاشتند.»
زن داییام گفت «من در سن پانزده و شانزده سالگی پریود شدم، نه که در سن نه سالگی!!»
* * *
سال دهم مدرسه ام بود، دختری از مردم دهکده مان که در این زمان ۲۵ - ۲۶ سال دارد در حالیکه نه ازداج کرده است و نه نامزد شده است حامله میشود. حاملگی اش به نه ماه میرسد، اما هنوز خانوداه شان از حاملگی اش چیزی نمیدانند. مدتی است که زن همسایه به حاملگی اش شک کرده است. بالاخره یک روزی زن همسایه به مادر دختر میگوید «دخترت حامله شده است، حواست باشد که یک فکری به حالش بکنی که باعث رسوایی و آبروریزی تان نشود. اگر به زودی فکری به حالش نکنی در همین روزها کاری دست تان خواهد داد.»
حرف زن همسایه به مادر دختر بر میخورد و هرچه که حرف فحشآمیز و طعنه امیز از دهنش بر میآید به زن همسایه میگوید. زن همسایه نیز عصبانی میشود و در جوابش میگوید «من برای اینکه خواستم آبروی شما را بخرم این حرف را به خودت گفتم تا زودتر فکری به حال دخترت بکنی که کس دیگری از موضوع خبر نشود. خیلی وقت شده است که من حاملگی دخترت را میدانستم، اما در این مورد به هیچ کس دیگر چیزی نگفتم و فقط به خودت گفتم تا به فکر آبرویت باشی. اما تو که اینقدر یک زن پست و بیشرف هستی که مرا اینقدر طعنه کاری و فحش کاری کردی، حالا ببین که من چطوری رسوایت میکنم. اینکه من کی هستم و تو کی هستی میگذاریم پیش داور. شمشیرزن و کوسدهزن را داور مشخص میکند.»
زن همسایه میرود یک قابله را میآورد تا ببیند که دختر حامله است و یا خیر. قابله که میآید دختر را میبیند، میگوید «دختر حامله است، ماه و روز ولادتش رسیده است و ممکن است که در همین یکی دو روز بچه اش به دنیا بیاید.»
از دختر میپرسند که از کدام مرد حامله شده است. دختر اسم مردی که از آن حامله شده است را میگوید. مادر دختر زنی است ستیزهجو و پرخاشگر و به فکر انتقام جویی از مردی میشود که دخترش از او حامله شده است. به منظور انتقام جویی مادر دختر توسط یک کس دیگری مهمانی مخصوص بزرگسالان را ترتیب میدهد و تمام بزرگان خانواده آن مرد را به مهمانی دعوت میکند. همه میروند به مهمانی و خواهر او در خانه تنها میماند. در این فرصت مادر دختری که حامله شده است با پسرش، دختر دیگرش و عروسش چهار نفری میروند به خانه آنها و به خواهر او تجاوز میکنند. لباسهایش را به زور از تنش در میآورند، سه تا زن سفت محکمش میگیرند و پسر به او تجاوز میکند. در آخر سر مادر دختری که حامله شده است یک تا چوب را با خودش برده است، آنرا فرو میکند به محبل دختر و دختر از آن ناحیه زخم بر میدارد. دو - سه روزی میگذرد. دختری که حامله شده است بچه اش به دنیا میآید. پیش از اینکه بچه به دنیا بیاید مادر دختر وحشیانه منتظر است که بچه به دنیا بیاید که بکشدش. دختر بیاندازه التماس و گریه میکند که بچه اش را نکشد، اما او به بچه نوزاد رحم نمیکند و او را میکشد.
در افغانستان قانون است که اگر یک مرد و یک دختر مجرد یا زن بیوه با یکدیگر مقاربت کنند عمل آنها جرم دانسته میشود و مجازاتش همین است که باید با یکدیگر ازدواج کنند. در عین حال مرد یک دختر دیگر از خانواده خودش باید به خانواده آنها پس بدهد. اما اگر یک مرد و یک زنی که متاهل باشد با یکدیگر مقاربت کنند، هر دوی آنها به مرگ محکوم میشوند. اینجا دختر از مردی که حامله شده است باید با یکدیگر ازدواج کنند و در مقابل آن مرد یک دختر دیگر از خانواده خودش به خانواده آنها پس بدهد. از این رو قرار میشود که قانون به اجرا گذاشته شود. قرار بر این میشود دختری که حامله شده بود با مردی که از آن حامله شده بود با یکدیگر ازدواج کنند و برادر دختر که به خواهر او تجاوز کرده است با یکدیگر ازدواج کنند. برادر دختری که حامله شده بود یک پسری است کمهوش و بیانگیزه و دختر راضی نیست که با او ازدواج کند، اما برادر بزرگترش که با هوشتر و فعالتر است دختر راضی است که با او اوداج کند. دختر هر قدر که خودش را به زمین و آسمان زد که من نمیخواهم با این پسر بیانگیزه ازدواج کنم، کسی به حرفش اهمیت نمیدهد و آن بیچاره را جبراً به همان پسر کمهوش و بیانگیزه نکاح میکنند.
در افغانستان اگر یک مرد با یک دختر مقاربت کند، خانواده دختر میتوانند شاکی شوند و یک دختر دیگر از خانواده آنها پس بگیرند. در این صورت اینکه دختر پس گرفته شده را به چه کسی نکاح کنند اختیار بدست خود آنهاست. ممکن است که بخواهند به یک مرد بزرگسال نکاحش کنند یا به یک بچه نابالغ، به یک مرد باسواد یا بیسواد، سالم یا معتاد، پشتکاردار و فعال یا تنبل و بیکاره، خلاصه به هر کسی که خودشان بخواهند نکاحش میکنند. و بر عکس اگر خانواده دختر شاکی شوند که یک دختر دیگر پس بگیرند، در این صورت اینکه آنها چه دختری را پس بدهند اختیار بدست خود آنهاست. ممکن است که یک دختر بزرگسال پس بدهند یا نابالغ، باسواد یا بیسواد، فعال یا تنیل و خلاصه هر طوری که باشد ممکن است که بدهند و در صورتی که طرف مقابل شاکی شده باشند، مجبور هستند که هر طور دختری که باشد بگیرند و به یک نفر از خانواده شان نکاحش کنند.
من یک دختر دایی داشتم که بیماری عقب ماندگی داشت که از نظر ذهنی بعد از سن چهار سالگی دیگر رشد نکرد. البته دختری باهوشی بود اما در حد یک بچه چهار ساله. برادرش گاهی به شوخی میگفت «من میدانم که این خواهرم را هیچ کسی نمیگیرد، من با یک دختر دوست میشوم، فریبش میدهم و کارش را تمام میکنم، وقتی که خانواده شان از من شاکی شدند من در عوض همین خواهرم را برایشان پس میدهم.»
* * *
یازده - دوازده سالم بود و در کابل همسایهای داشتیم، پسر همسایه دختری را نامبد (بیعفت) کرده بود و خانواده دختر شاکی شده بودند. لذا همسایه مان دختر نامبد شده را به پسر خودشان نکاح کرده و در عوض دختر ۲۴ - ۲۵ ساله شان را به خانواده آنها پس داده بودند. آنها دختر ۲۴ - ۲۵ ساله را به یک پسر نه ساله که کوچکترین برادر دختر نامبد شده بود نکاح کرده بودند. دختر نامبد شده دو - سه تا برادر بزرگ و مجرد هم داشت، اما آنها دختر ۲۴ - ۲۵ ساله را به کوچکترین آنها که نه ساله بود نکاح کرده بودند. همسایه مان از آنها گلهمند بودند و میگفتند که چرا دختر مان را به پسران بزرگ تان که بالغ هستند نکاح نمیکنید و به پسر نه ساله نکاح کرده اید. آنها میگفتند همین طوری است که هست، شما چه راضی هستید و چه نیستند حالا همین طوری شده است که.
پسر نه ساله از من کوچکتر بود و بخاطری که داماد همسایه مان شده بود با آنها رفت و آمد میکرد. بعضی وقت که خانه همسایه مان میآمد، زن همسایه او را به مادرم، مادربزرگم و خاله ام نشان میداد و میگفت «ببینید کار مسخره آنها را، دختر مان را به این بچه نکاح کرده اند.» هر وقت که داماد با زنش میآمد خانه همسایه با بچههای دیگر بازی میکرد و من عمداً میرفتم با او بازی میکردم تا از نزدیک ببینم چی شکلی است و چه فرقی با بچههای دیگر دارد که زن گرفته است. من وقتی که از نزدیک او را میدیدم دلم برایش میسوخت و با خود میگفتم این بیچاره بدبخت از این سن بچگی که از من هم کوچکتر است زندار شده است.
بخش پنج
جهنم زنان
جهنم زنان یعنی شرایط زنان در افغانستان. موضوع اصلی مورد بحث در اینجا سرگذشت خودم و شرایط همجنسگرایان در افغانستان میباشد. اما برای اینکه بتوانم موضوع اصلی را بهتر به تصویر بکشم و ادعای خودم در مورد شرایط همجنسگرایان در افغانستان را ثابت کنم، لازم دانستم که ابتداء شرایط زنان را توضیح دهم و سپس با در نظر داشت اهمیت، کثرت و محبوبیت در تمام عرصههای جامعه افغانی و جامعه جهانی شرایط همجنسگرایان را با شرایط زنان مقایسه کنم تا مردم ببینند که در افغانستان چقدر وحشت است و حدس بزنند که همجنسگریان در آنجا چه میکشند و چه بر سر شان میگذرد.
فاجعه زن در افغانستان بسا عمیقتر از آن است که مردم دنیا در مورد آن فکر میکنند. فقط به گفتن هم نمیشود که درد زنان افغان را حس کرد و یا به درک دیگران رساند؛ چون آدم درد را فقط در بدن خودش حس میکند و بس. اگر زن را در افغانستان با اسیر جنگی مقایسه کنیم شرایط زن بدتر از اسیر جنگی اگر نباشد بهتر هم نخواهد بود. من نمیدانم که حکایت تراجدیهای زنان افغان را از کدام یکی از بدبختیهای آنها شروع کنم. اما از اینکه در قالب خاطرات نویسی به موضوعات پرداخته ام ترجیح دادم که به ترتیب زمانی انواع فجایع گوناگون را با مثال چشمدیدهای خودم به تصویر بکشم.
حرمت انسانی زن
در افغانستان در بیشتر از هفتاد درصد خانوادهها زنان بخاطر سوءِ تفاهمات جزئی و موضوعات کوچک مادی بیرحمانه کتک میخورند.
یازده - دوازده سالم بود و آغاز فصل بهار بود. در خانه خاله و داییهایم مینشستیم. در خانهای که مینشستیم دو تا اطاقش را هم به یک مستأجر تاشقرغانی کرایه داده بودند. آغاز فصل بهار و فصل نهال کاری بود، چند تا نهالهای درخت را از دهکده آورده بودیم و داخل حیاط خانه کاشته بودیم. یک روزی متوجه شدم که دو - سه تا از آن نهالها از جا کنده شده و جای آنها خالیست. بعد دیدم که نهالها شکسته، ساقه و ریشه آنها جدا - جدا دم در خانه همسایه تاشقرغانی افتاده است. از دیدن شکسته آنها غمگین شدم؛ چون دوباره امکان کاشتن آنها وجود نداشت. نام دختر همسایه بسبانو بود . مستانه، خواهر کوچکم به من گفت «نهالها را پدر بسبانو کنده است.»
من دلم آتش گرفت که چرا نهالها را کنده است و چرا شکانده است.
- «چرا کند و چرا شکاند؟»
«بسبانو را با آنها زد.»
- «چرا بسبانو را زد؟»
«نمیدانم که چرا زد. یک طوری زد که هر قدر جیغ میزد و گریه میکرد، باز هم میزد و رهایش نمیکرد.»
البته ما هم در خانه از بزرگان کتک زیاد میخوردیم، اما به مجردی که گریه را سر میدادیم آنها از کتک زدن دست بر میداشتند و دیگر نمیزدند. این برای ما بیاندازه وحشتناک بود که در حالیکه آدم از دست کسی کتک بخورد و حتی گریه را هم سر بدهد، او باز هم از زدن دست بر ندارد.
من در جواب به مستانه گفتم «جهنم که زد! چرا با درختان ما زد؟»
«نمی دانم که چرا.»
- «چرا از شاخه درختان بزرگ نکند که درختان کوچک را از ریشه کند؟»
«نمی دانم که چرا.»
دو سه روز بعد بسبانو، دختر همسایه را دیدم و ازش پرسیدم «پدرت درختان ما را از اینجا کند و ترا با آنها زد؟»
«بلی؛ آنقدر زد که تمام بدنم کبود کبود شده است.»
- «چرا درختان ما را از ریشه کند؟»
«کاش درختان را نکاشته بودید، اگر نکاشته بودید مرا اینقدر نمیزد.»
- «چرا درختان ما را از ریشه کند؟»
«وای حمید! باورت نمیشود که تمام بدنم کبود شده است؟ تمام بدنم الان درد میکند.»
- «چرا زد؟»
«پدرم خانه نبود یک سینی از دست مادرم به زمین افتاد و شکست، وقتی که پدرم آمد و دید که سینی شکسته است، پرسید سینی چرا شکسته، مادرم در جوابش گفت سینی از دست بسبانو افتاد و شکست، بعد پدرم آمد درختان شما را کند و با آنها مرا آنچنان زد که تمام کمر و پاهایم کبود کبود شده است.»
- «پس تو چرا نگفتی که سینی از دست من نیفتاده از دست خودش افتاد؟»
«اگر میگفتم خودش را میزد.»
- «وای! مادرت را هم کتک میزند؟»
«پس چه! خیال کردهای که نمیزند! تا حالا چند بار مادرم را آنچنان کتک زده است که حتی نمیتوانست از جا برخیزد. به همین خاطر دیگر هر گناهی که باشد من قبول میکنم که مرا بزند، اما مادرم را نزند. این دومین بار است که من بخاطر گناه مادرم این طوری کتک خوردم.»
وقتی که گفت مادرم را هم کتک میزند، من تعجب کردم که یک زنی که ۳۵ - ۴۰ سال سنش باشد هنوز هم کتک بخورد. البته بعدها که در دل سنت و فرهنگ افغانستان روز بروز بزرگ شدم دیگر کتک خوردن زنان برایم کاملاً عادی شد. در مورد کتک خوردن زنان در افغانستان چندین مورد خاطرات وحشتناکتر از این هم به یاد دارم، اما از اینکه عقده نهالها تا حالا در دلم مانده بود این خاطره را با همین جزئیاتش خواستم که تعریف کنم. زن همسایه همیشه بخاطر مسایل جزئی از قبیل آشپزی و کیفیت غدا، کارهای خانه وغیره ترس داشت که مبادا امروز شوهرش خانه بیاید و او را کتک بزند و گاهی کتک هم میخورد. مادرم، مادربزرگم و خاله ام همیشه بخاطر او غصه میخوردند و برایش تأسف میکردند.
قانون طلاق
در افغانستان مرد میتواند که بدون هیچ دلیل و علتی زنش را طلاق بدهد، حتی اگر زن هیچ گناهی هم نداشته باشد. اما زن به هیچ عنوانی نمیتواند که از شوهرش طلاق بگیرد، حتی اگر شوهرش هرگونه سوءِ استفادهای هم از وی بکند.
سیزده - چهارده سالم بود. از مردم دهکده مان مردی به نام پویا زنی داشت به نام نرگس. پویا و نرگس شش - هفت سالی شده بود که با یکدیگر ازدواج کرده بودند و صاحب دو فرزند بودند. هر دوی آنها از زندگی با یکدیگر راضی بودند و هیچ سوءِ تفاهمی بین آنها وجود نداشت. تنها آنچه که بین آنها را به هم میزد مداخله گری خواهران پویا بود، که نمیخواستند نرگس در آرامش زندگی کند. از اینکه اکثر زنان افغان بیسواد و خانه نشین هستند و هیچ سرگرمیای ندارند، برای اینکه خودشان را سرگرم کنند اکثراً به جان یکدیگر میافتند و مادرشوهران و خواهرشوهران با عروسان از ضرر رساندن به یکدیگر لذت میبرند. خواهران پویا دایماً میکوشیدند که نرگس را از چشم پویا بیاندازند. با بهانههای گوناگون هر روز نزاعی راه میانداختند تا نرگس را مورد سرزنش قرار دهند. چندین بار به نرگس تهمت دزدی بستند. به پویا میگفتند که نرگس از خانه هر چیزی را میدزدد و به خواهر و برادرانش میدهد. اما شاید که ادعای آنها هیچگاه صحت نداشته بود. حتی بعضاً خود آنها لوازم را از خانه بیرون میانداختند یا به گداها و مردمان دیگر بخشش میکردند، تا لوازم را از خانه ناپدید کنند و دستاویزی بسازند که به نرگس تهمت دزدی ببندند. خود آنها پول را از جیب پویا میدزدیدند تا پویا فکر کند که نرگس پولش را دزدیده است. به پویا میگفتند که نرگس دزد است، هیچ دلبستگیای به تو ندارد و هیچگاه برایت زن نخواهد شد؛ پس بهتر است که طلاقش را بدهی تا بیشتر از این زندگیت را داغان نکند. با این حال پویا هنوز نرگس را دوست داشت و هر دوی آنها از زندگی با یکدیگر راضی بودند. خواهران پویا دایماً تلاش میکردند کاری کنند که پویا نرگس را طلاق بدهد و از تنگنظری و فتنهگری هیچگاه خسته نمیشدند، زیرا آنها در زندگی دیگر هدف و سرگرمیای نداشتند و با همین فتنهگری برای خودشان هدف و سرگرمی ساخته بودند. بالاخره یک روزی پویا پول زیادی را که تمام دارایی اش را تشکیل میدهد در خانه میگذارد. خواهرانش برای اینکه به زنش تهمت دزدی ببندند، تمام پول را بر میدارند و نرگس را به دزدی متهم میکنند. پویا روی آن پول حساب باز کرده بود، میخواست که با آن پول کسب و کاسبیای راه بیاندازد و زندگیش را بچرخاند. بناءً از گم شدن آن غمگین میشود. اما نمیداند که دزد آن کیست، آیا دزد زنش است یا خواهرانش؟ موضوع گم شدن پول در خانواده آنها به منازعه و بگو مگو تبدیل میشود. خواهران پویا هر روز به او میگویند که چرا زودتر طلاق نرگس را ندادی؟ اگر زودتر طلاقش را میدادی پولت گم نمیشد. هنوز هم اگر میخواهی که در آینده صاحب خانه و زندگی شوی زودتر طلاقش را بده تا بیشتر از این زندگیت را داغان نکند. اما زنش در جواب میگوید که پول من و شوهرم فرقی ندارد، من پول خودم را چرا باید بدزدم؟ جر و بحث بر سر اینکه دزد پول کی است تا سه - چهار ماه دوام میکند. خواهران پویا میخواهند ثابت کنند که دزد پول به غیر از نرگس هیچ کس دیگری نیست و شروع میکنند به تحقیق تا دزد را با مدرک شناسایی کنند. بالاخره یک زن بجارسیده (زن روحانی) را در شهر پُلِخمری پیدا میکنند. از دهکده تا شهر پلخمری با مینی بوس پنج ساعت راه است. زن بجارسیده با طلسم و دعا روح دزد را پیش خودش حاضر میکند تا دزد دزدیش را اعتراف کند. وقتی که روح دزد را حاضر میکند، فقط خودش میتواند که آنرا ببیند و بچههای زیر هفت سال، اما بزرگترها نمیتوانند که آنرا ببینند. زن بجارسیده به مردم گفته است که بزرگترها قادر به دیدن روح نیستند، فقط بچههای هفت سال و زیر هفت سال میتوانند که آنرا ببینند و بس. روح دزد را طوری به بچه هفت ساله نشان میدهد که روی ناخنش یک مادهای را میریزد که ناخنش به آیینه تبدیل میشود و بچه هفت ساله میتواند که روح دزد را در آیینه ناخنش ببیند و از آن بپرسد که آیا تو دزد هستی و آیا پول فلان کس را تو دزدیده ای؟ روح دزد با زبان حرف نمیزند، اما با تکان دادن سر تأیید میکند که بلی من دزد هستم و پول فلان کس را من دزدیده ام. زن بجارسیده به خواهران پویا گفته است که یک بچه هفت ساله را با خود بیآورید تا من روح دزد را برایش نشان بدهم. مردم افغانستان میگویند «حرف راست را از بچهها بپرسید.» از اینکه بچهها دروغ نمیگویند مردم حرف بچهها را باور میکنند. خواهران پویا موضوع زن بجارسیده را به پویا تعریف میکنند که آن زن روح دزد را حاضر میکند و به بچههای هفت ساله نشان میدهد اما بزرگترها قادر به دیدن آن نیستند. پویا قبول میکند که با یک بچه هفت ساله پیش زن بجارسیده برود تا ببیند که بچه هفت ساله روح کرا میبیند. خواهر بزرگ پویا یک بچه هفت ساله دارد و به پویا میگوید که او را با خود ببرند تا ببینند پول را دزدیده کی است. موضوع نشان دادن روح ، برای مردم یک حرف عجیبی است و کسان زیادی دوست دارند که این نمایش را از نزدیک به چشم خود ببینند که زن بجارسیده چطوری روح دزد را به بچه هفت ساله نشان میدهد. قرار میشود که پویا و دو - سه تا خواهرانش با چند نفر دیگر از آن جمله مادربزرگ خودم حاضر میشوند که بروند پلخمری و این نمایش را به چشم خود ببینند. همه شان سوار مینی بوس میشوند و میروند پلخمری، اما نرگس را با خود نمیبرند. وقتی که پیش زن بجارسیده میروند، او داخل اطاقی نشسته است که مثل غرفه تکت فروشی (دکه بلیط فروشی) میماند و یک پنجره کوچکی دارد. زن بجارسیده کنار پنجره نشسته است، بچه هفت ساله را به داخل میخواهد کنار خودش مینشاند، دیگران بیرون ایستاده اند، او از داخل نمایش را شروع میکند که روح دزد را حاضر کند و به بچه هفت ساله نشان بدهد. دیگران از بیرون پنجره زن بجارسیده و بچه هفت ساله را میبینند که کنار هم نشسته اند. زن بجارسیده کنار پنجره نشسته است، پنجره طرف راستش قرار دارد و بچه هفت ساله را طرف چپش مینشاند تا بچه هفت ساله هر چیزی را که میبیند به دیگران تعریف کند. پشت سرش پردهای زده شده که از وسط باز میشود، آنسوی پرده فضای اطاق ادامه دارد و در آنجا زن دیگری نشسته است تا در وقت نمایش نقش خودش را بازی کند. کسانی که بیرون پنجره ایستاده اند نه پرده را میبینند و نه زن پشت پرده را و فقط زن بجارسیده و بچه هفت ساله را میبینند و بس. زن بجارسیده روی ناخن شصت بچه هفت ساله مادهای را میریزد که ناخنش را به آیینه تبدیل میکند. بعید نیست که مادهای را هم نریخته است و شاید ناخن مصنوعیای که آیینه دارد را روی ناخنش قرار داده است. اما دیگران از بیرون نمی بینند که ناخنش را به آیینه تبدیل کرده است. سپس ناخنش را پیش چشمش نزدیک میکند و ازش میپرسد «در ناخنت کرا میبینی؟»
او دقیق به ناخنش نگاه میکند و میگوید «هیچ کسی را نمیبینم.»
ناخنش را کمی میچرخاند و میپرسد «حالا چه، کسی را میبینی یا نه؟»
دیگران بیرون پنجره ایستاده اند نگاه میکنند. بچه هفت ساله باز هم دقیق به ناخنش نگاه میکند و میگوید «بلی حالا میبینم.»
«کرا میبینی؟»
دقیق نگاه میکند تا تشخیص بدهد که کرا میبیند و در جواب میگوید «خودم را میبینم.»
ناخنش را کمی میچرخاند و میپرسد «حالا کرا میبینی؟»
میبیند پردهای که در پشت سر قرار دارد از وسط باز شده و زنی را در آنجا میبیند که طرفش نگاه میکند. در سن هفت سالگی عقلش به اندازهای رسیده است که میداند که هر نقشی را که در آیینه ناخنش میبیند اصل آن در پشت سرش قرار دارد. میخواهد به پشت سرش نگاه کند تا مشخصاً بگوید که کرا میبینم. زن بجارسیده اجازه نمیدهد که به پشت سرش نگاه کند و میپرسد «در ناخنت بگو کرا میبینی؟»
در این فرصت زنی که پشت سر ایستاده است فوراً پرده را میبندد و خودش را پشت پرده پنهان میکند. بچه هفت ساله به پشت سرش نگاه میکند میبیند که هیچ کسی در آنجا نیست و فقط پرده را میبیند و بس. زن بجارسیده دوباره ناخنش را پیش چشمش نزدیک میکند و میگوید «فقط به ناخنت نگاه کن و بس. الان بگو کرا میبینی؟»
بچه هفت ساله بعد از کمی دقت میگوید «پرده را میبینم.»
«دقیق نگاه کن کسی را نمیبینی؟»
پرده دوباره از هم دور میشود و زنی که در آنجا هست از میان پرده ظاهر میشود.
«یک زن را میبینم.»
«آیا آن زن را میشناسی یا نه؟»
«بگذار دقیق نگاه کنم که میشناسمش یا نه.»
در دلش وسوسه دارد و میخواهد که به پشت سرش به خود او نگاه کند و بگوید که کرا میبینم، اما زن بجارسیده اجازه نمیدهد که به پشت سرش نگاه کند.
«بگو کرا میبینی؟»
«یک زن را میبینم.»
«آن زن کیست؟»
«من نمیشناسمش.»
در حالیکه پویا و خواهرانش در آنسوی پنجره منتظراند تا بچه هفت ساله آن زن را تشخیص بدهد، یکی از خواهرانش از بچه هفت ساله میپرسد «زنی را که میبینی چه رنگ لباسی پوشیده است؟»
«لباسی فلان رنگ پوشیده است.»
«هی! نرگس هم یک لباس از فلان رنگ دارد.»
دوباره میپرسد «چادر (روسری) سرش هست یا نه؟»
«بلی هست.»
«چه رنگ چادری؟»
«فلان رنگ.»
«هی! نرگس هم یک چادر از فلان رنگ دارد.»
به این صورت بالاخره بچه هفت ساله را وادار میکنند که بگوید بلی من دقیقاً خود نرگس را میبینم.
زن بجارسیده میگوید «ازش بپرس که آیا پول پویا را تو دزدیدهای.»
بچه هفت ساله به ناخنش نگاه میکند و میپرسد «آیا پول پویا را تو دزدیده ای؟»
زن پشت سری حرف نمیزند اما با تکان دادن سر تأیید میکند که بلی من دزدیده ام.
بچه هفت ساله بعد از اینکه کمی انتظار میکشد تا او جواب بدهد، با اشاره سر به دیگران میگوید «حرف نمیزند سرش را این طوری تکان میدهد.»
خواهران پویا میگویند «این دزد بیشرف از خجالتی حرف نمیزند و با اشاره میگوید که بلی من دزدیده ام.»
خواهرانش به پویا میگویند «ببین ما میدانستیم که دزدی کار همین بیشرف بود، اما تو باور نکردی، حالا به چشم خودت دیدی ثابت شد که دزدی کار همین بیشرف بوده است؟»
پویا از اینکه معجزه را به چشم خودش دیده است چیزی نمیگوید و قبول میکند که دزدی کار زنش بوده است. همه کسانی که پلخمری رفته اند دوباره بر میگردند به دهکده، پویا فوراً زنش را طلاق میدهد و از خانه بیرونش میکند.
حالا ۲۰ - ۲۱ سال از این موضوع گذشته است، اما مثل دیروز یادم میآید که مادربزرگم از دهکده آمد کابل و موضوع پلخمری رفتنش و زن بجارسیده را به دیگران تعریف میکرد. مادربزرگم میگفت «بچه به ناخنش نگاه میکرد اول گفت هیچ کسی را نمیبینم، بعد گفت خودم را میبینم، بعد گفت یک زن را میبینم...»
وقتی که مادربزرگم این داستان را تعریف میکرد، من این معجزه را باور میکردم و از شگفتی موهای سرم راست میشد. من آن زمان ۱۳ - ۱۴ سال سنم بود و آدم خوش باوری بودم. در افغانستان کسان زیادی هستند که حتی تا سنین ۴۰ و ۵۰ سالگی هنوز خوش باور هستند.
چند سالی از این موضوع گذشت، بچه هفت ساله دیگر بزرگ شده بود و روبروی مادرش به ما تعریف میکرد «پیش زنی که رفته بودیم یک مادهای را روی ناخنم ریخت و ناخنم را به آیینه تبدیل کرد، من خوب میدانستم که چی کار میکرد اما نمیدانستم چی بگویم. پشت سرم پرده بود یک زن پشت پرده ایستاده بود، وقتی که از من میپرسید کرا میبینی، او پرده را باز میکرد و خودش را در ناخنم به من نشان میداد. وقتی که من میخواستم به پشت سرم نگاه کنم، زنی که کنارم نشسته بود اجازه نمیداد که به پشت سرم نگاه کنم و میگفت فقط به ناخنت نگاه کن و بس و بگو کرا میبینی.»
مادرش را سرزنش میکرد و میگفت «من نمیخواستم که اسم نرگس را بیاورم، اما من که بچه بودم تو اسم او را به دهنم گذاشتی که من بگویم نرگس را میبینم.»
مادرش میگفت «دروغ چرا میگویی؟ خودت خوب دیدی که نرگس بود، حالا این تهمت را به من میبندی که من اسم او را به دهنت گذاشتم.»
بچه هفت ساله که بزرگ شده بود در این مورد از طرز حرف زدنش مشخص بود که بخاطر حرفی که آن وقت زده بود و باعث جدایی پویا و نرگس شده بود عذاب وجدان داشت و از به یاد آوردن این موضوع همیشه رنج میبرد.
سهم زن در میراث
به رغم اینکه زن در دین اسلام به اندازه نصف سهم مرد در میراث شریک دانسته میشود، در سنت افغانستان زن هیچ سهمی از میراث نمیبرد. حتی زنانی که پدران ثروتمند دارند، بعد از ازدواج زندگی آنها فقط به زندگی شوهران شان تعلق دارد و بس. یعنی زنی که پدر ثروتمند و شوهر فقیر داشته باشد، خودش نیز فقیر میماند و هیچ سهمی از میراث پدر نمیبرد. سهمی را که دین اسلام از میراث برای زن در نظر گرفته است زنان در اکثر مناطق افغانستان تا حالا به آن حق نرسیده اند. در افغانستان اگر زن بخواهد که طبق قانون اسلام دعوای میراث کند این موضوع از نظر سنت مردمی مایه شرمساری و لکه بدنامی دانسته میشود.
* * *
شانزده - هفده سالم بود. در دهکده ما هنوز هیچ زنی سهمی از میراث پدر نبرده بود. مادربزرگم یک خواهر و دو برادر داشت که خواهرش مرده بود و برادرانش زنده بودند. از پدر آنها باغ و زمینهای زیادی به جا مانده بود. برادرانش باغ و زمینها را بین خود تقسیم کرده بودند و به غیر از در اختیار داشتن باغ و زمینهای پدری از خود نیز درآمد شخصی زیاد داشتند. اما مادربزرگم زنی بود فقیر که نه از میراث پدر چیزی در اختیار داشت و نه از خود درآمد شخصیای داشت. برادرانش زمینها را به دهاقین سپرده بودند و خودشان مشغول کارهای آزاد بودند. هر وقت که محصولات زمینها را از دهاقین جمع آوری میکردند، حریصانه به خود میگرفتند و هیچ یادی از خواهر نمیکردند. یک روز مادربزرگم گفت «در دین اسلام من هم در میراث پدر حق دارم، پس من چرا حق خودم را نگیرم؟»
از اینکه در دهکده حزب اسلامی گلبدین حکمتیار مسلط بود، مادربزرگم خیلی امیدوار بود که حزب اسلامی بر طبق قانون اسلام از حق او طرفداری خواهد کرد. مادربزرگم بعد از اینکه تصمیمش را گرفت که حق میراثش را از برادرانش بگیرد یک روز برادرانش را نزد خودش خواست و به آنها گفت «خدا را شکر که زندگی شما بد نیست، شما تمام میراث پدر را در اختیار دارید و به آن احتیاجی هم ندارید، من هم در این میراث شریک هستم، من طبق قانون اسلام به اندازه نصف سهم شما در میراث پدر سهم دارم و میخواهم که حق خودم را بگیرم، اگر خدای نکرده شما زندگی بدی داشته بودید، من هیچ چیزی از شما نمیخواستم، اما حالا که شما احتیاجی به آن ندارید، من میخواهم که حق خودم را بگیرم.»
برادرانش با شندیدن این حرف تکان خوردند، از خود واکنش تند نشان دادند و گفتند «موضوع دین اسلام و موضوع سنت افغانستان از یکدیگر جداست، در هیچ یک از دهکدههای اطراف ما تا حالا هیچ زنی دعوای میراث نکرده است، درست است که ما به میراث پدر احتیاجی نداریم، اما اگر تو به نام میراث قسمتی از زمین را از ما بگیری، این موضوع برای ما لکه بدنامی و مایه شرمساری خواهد بود، ما به هیچ عنوان راضی نیستیم که قسمتی از زمین را برای تو واگذار کنیم، اگر تو به نام میراث پدر سهمی برای خودت جدا کنی، ما دیگر نمیتوانیم که به چشم مردم نگاه کنیم، در آنصورت برای ما بهتر خواهد بود که بمیریم تا این که نام بد را قبول کنیم.»
مادربزرگم گفت «حزب اسلامی بر منطقه حاکم است، اگر من به مقامات حزب اسلامی مراجعه کنم، آنها سهم مرا جدا خواهند کرد.»
برادرانش دیگر چیزی نگفتند و با اخم و خشم از خانه بیرون شدند. این حق خواستن نبود، بلکه اعلان دشمنی بود. از همان روز به بعد هیچ یکی از اعضای خانوادههای آنها با خانوادههای ما حرف نزدند. اما تنها رابطهای که هنوز بین ما و آنها باقی ماند، دو تا دختران آنها بودند، که یکی از آنها با داییام ازدواج کرده بود و دیگرش با برادرم نامزد شده بود. آنها خواستند که این دو رابطه را هم قطع کنند. یک دختر شان که با برادرم نامزد بود، نامزدی او را باطل اعلان کردند و گفتند که دختر ما به کسی نامزد نشده است. دختر دیگر شان که با داییام ازدواج کرده بود و دو تا بچه هم داشت، آنها خواستار طلاقش شدند. در مورد اینکه خواستار طلاقش شدند، یک اخطاریه تند به داییام فرستادند و در اخطاریه نوشته بودند «...تا عاقبت کار به آدم کشی نرسیده است فوراً طلاق دختر مان را بدهید...»
برادرم که از موضوع باطل اعلان شدن نامزدیش خبر شد، یک روز با تفنگ میرود خانه پدرزنش و به پدرزنش میگوید «من کاری به برادری و خواهری شما ندارم که شما با یکدیگر خوب هستید یا بد، بازیچه هم نیستم که یک روز به مردم اعلان کنی که دخترت را به من دادهای و یک روز اعلان کنی که دوباره پشیمان شدی و مرا مسخره مردم کنی، اگر این فکر در کله ات باشد بدان که به مرگ تمام خانواده تان خواهد انجامید.»
پدرزنش که تفنگ را در دستش میبیند، خون در رگش خشک میشود و میگوید «نه من در آنوقت از خشم این حرف را زدم، اما واقعاً همچو نیتی را ندارم، واقعاً که حق با توست، از روزی که من اعلان کردم که دخترم را به تو داده ام، دخترم دیگر ناموست شده است و ناموس در فرهنگ افغانستان از هر چیزی مهمتر است.»
به این صورت آنها ترسیدند که با ما اعلان دشمنی بکنند. این دو رابطه خویشاوندی باعث شد که رابطه ما با آنها کاملاً قطع نشد، اما اکثر اعضای خانوادههای ما و آنها با یکدیگر حرف نزدند.
یکی از خالههایم خواست که مثل گذشته با داییهایش صمیمی بماند و کاری در روابط آنها با مادرش نداشته باشد. یک بار خانه داییهایش رفت و خیلی دیر آنجا نشست، اما آنها برایش نه چای آوردند و نه غذا. خاله ام گفت «من که بخاطر خوردن نمیروم، فقط دوست دارم که با آنها بنشینم و صمیمانه صحبت کنیم.» بار دوم که رفت خانه آنها نشست، آنها چادریش )برقع( را با قیچی حسابی پاره کردند. بار سوم که رفت، آنها با قیچی کفشهایش را حسابی پاره کردند و بار سوم برایش آخرین درس عبرتی شد که دیگر حسرت رفتن به خانه داییهایش برای همیشه در دلش باقی ماند.
مادربزرگم در زمان حاکمیت حزب اسلامی بخاطر گرفتن سهمش از میراث پدر بر طبق قانون اسلام به مقامات بلندپایه حزب اسلامی مراجعه کرد. اما برادرانش با دادن رشوه آنها را از تطبیق قانون اسلامی منصرف کردند. سه - چهار سالی گذشت، حزب اسلامی در نتیجه یک درگیری کوچک در منطقه سرنگون شد و نیروهای جمیعت اسلامی برهانالدین ربانی جای آنرا اشغال کردند. در این زمان نیروهای جمعیت اسلامی کابل پایتخت افغانستان و قدرت دولتی را نیز در اختیار داشتند. مادر بزرگم در زمان حاکمیت جمعیت اسلامی نیز بخاطر گرفتن میراث به والی (استاندار) پروان مراجعه کرد. والی پروان به مسؤلین مربوط دستور داد که سهمش را برایش جدا کنند. اما زمانی که قرار شد مسؤلین سهمش را جدا کنند، برادرانش مسؤلین را به مهمانی دعوت کردند و با دادن رشوه آنها را نیز از اجرائی وظیفه شان منصرف کردند. سه - چهار سال دیگر نیز گذشت و نیروهای جمعیت اسلامی نیز در نتیجه درگیری با طالبان سرنگون شدند و گروه طالبان جای آنها را اشغال کرد. مادربزرگم در زمان حاکمیت طالبان نیز به خاطر گرفتن میراث به مقامات طالبان مراجعه کرد. مقامات طالبان به مسؤلین مربوط دستور دادند که سهمش را جدا کنند. اما زمانی که قرار شد سهمش را جدا کنند، باز هم برادرانش مسؤلین را به مهمانی دعوت کردند و با دادن رشوه آنها را از اجرائی وظیفه شان منصرف کردند.
برادرانش میگفتند که ما تا حالا دو برابر قیمت این زمین را رشوه داده ایم و ده برابر آنرا هم خواهیم داد، اما ترا نخواهیم گذاشت که به آرزویت برسی.
بسیاری از مردان و زنان دیگر در منطقه که زمین زیاد از پدر برای آنها مانده بود، منتظر نتیجه دعوای مادربزرگم بودند. در هر بار که مادر بزرگم دعوا را از سر میگرفت، مردان زمین دار دچار دغدغه و دلشوره میشدند، که اگر او در این دعوا برنده شود، مبادا که خواهران آنها نیز دعوای میراث بکنند. من مردان زیادی را دیدم که با عصبانیت میگفتند «اگر او سهمش را جدا کند بیاندازه کار زشتی کرده است، او را دیده زنان دیگر نیز تحریک میشوند و سهم خودشان را جدا میکنند، به این صورت این رسم در دهکده عمومی میشود و مردمان دیگر مناطق میگویند که این مردم چقدر بیغیرت هستند که حتی زن از پیش آنها حق میگیرد.» از طرف دیگر زنان زیادی را دیدم که بیصبرانه منتظر برنده شدن مادربزرگم بودند تا دیوار دفاعی حرص مردان در هم شکند و آنها بدون دغدغه و دردسر حق خودشان را بخواهند. اما متأسفانه که این آرزو چیزی بیش از خواب و خیال نبود! زنان ستمدیده افغان این آرزو را فقط به گور خواهند برد. آنگونه که من سرعت رشد فکری اکثر افغانها را دیده ام، زمینهای افغانستان از زاد و ولد و افزایش بیش از حد جمعیت منفجر خواهد شد، اما زنان به آرزوی شکستن دیوار دفاعی حرص مردان نخواهند رسید.
* * *
در فوق آنچه که در مورد سهم زن از میراث گفته شد، فقط در مورد ولایت پروان و بخشهای کوچک افغانستان مطابقت دارد. اما در مورد اکثر ولایات و بخشهای بزرگ افغانستان حقیقت تکان دهندهتر از آن است. در پروان اگر دختر سهمی از میراث پدر نمیبرد، حد اقل خودش هم به فروش نمیرسد. در پروان پدر عروس تحت هر عنوانی اگر از داماد پول بگیرد، به نام مرد دختر فروش معروف میشود و این نام بد و حرف طعنهآمیز نه تنها برای خودش، بلکه حتی بعد از مرگش برای فرزندانش نیز به ثبت خواهد رسید. با این وجود بعضیها به نام جهیزیه از داماد پول میگیرند، فقط قسمت کمی از آن پول را برای دختر جهیزیه میگیرند و بقیه اش را در جیب خود میگذارند. در این صورت اگر داماد رودربایستی را کنار بگذارد و به رویش حساب باز کند، دیگر این مرد به نام دختر فروش نه، بلکه به نام یک آدم دزد شناخته میشود. پروان در نیمه شرقی مرکز افغانستان و در شمال کابل موقعیت دارد. در اکثر نقاط افغانستان، از شمالوجنوب و شرقوغرب دختر نه تنها اینکه سهمی از میراث پدر نمیبرد، بلکه خودش هم یا رسماً و یا تحت عناوین مختلف در بدل پول به فروش میرسد. در بسیاری از مناطق دختر به نام طویانه )شیربها( به فروش میرسد، که در این صورت رسماً نام فروش را روی آن نمیگذارند. اما در بسیاری از مناطق دیگر رسماً فروخته میشود و نام فروش هم روی آن گذاشته میشود. مناطقی هم وجود دارد که دختر پیش از سن بلوغ و حتی در اولین روزهای تولدش پیش فروش میشود. دخترانی که پیش فروش میشوند تا سنین کمی بالاتر در خانه پدر میمانند و به مجردی که کمی قد بکشند که در چشم به نظر آیند دیگر راهی خانه صاحب میشوند. در این فرهنگ که دختر به فروش میرسد دیگر رسم طلاق هم وجود ندارد. اگر زن نافرمانیای بکند ممکن است که کشته شود، اما ممکن نیست که طلاق داده شود. اگر زن در خانواده شوهر کوچکترین نافرمانیای کند یا کاری کند که باعث رنجش خانواده شوهرش شود، ممکن است که مورد کتک خوردن قرار بگیرد. من الان فکر میکنم که همان زن همسایه تاشقرغانی ما که همیشه شوهرش او را کتک میزد، شاید که پدرش او را فروخته بود. البته این یک زن خوشبختی بوده است، زیرا تنها با شوهرش زندگی میکرد. آن عده از زنان فروخته شده که با تمام خانواده شوهر زندگی میکنند، در صورت هرگونه سوءِ تفاهمی ممکن است که هر یکی از اعضای خانواده شوهر آنها را کتک بزنند. در مناطقی که از مراکز اصلی فرهنگ دختر فروشی به شمار میروند معمولاً خانوادههای خیلی بزرگ زندگی میکنند. در آن مناطق رسم زندگی تنهایی فقط یک زن و شوهر اصلاً وجود ندارد. به علت زاد و ولد زیاد معمولاً هر کس چندین برادر دارد و اگر چندین خواهری هم وجود دارد به علت اینکه به فروش میرسند خواهران اصلاً به حساب نمیآیند. خواهران بعد از به فروش رسیدن به مثل دود میمانند که انگار در هوا منحل میشوند و دیگر هیچ اثری از آنها باقی نمیماند. برادران متعدد در چارچوب یک خانواده واحد وحدت شان را تا آخر عمر حفظ میکنند. تمام برادران وحدت شان را در خانواده واحد تا زمانی حفظ میکنند که تمام آنها صاحب نوهها میشوند و حتی بعد از مرگ آنان پسران آنها که به یکدیگر پسر عموها میشوند، وحدت شان را در چارچوب یک خانواده واحد همچنان حفظ میکنند. زن همسایه ما که از یک شوهر آنقدر کتک میخورد، پس وای بر حال زنی که به این گونه یک خانواده بزرگ به فروش برسد! برادران و پسر عموها بطور خستگی ناپذیر وحدت شان را در خانواده واحد حفظ میکنند و زاد و ولد هم که ماشاالله حرف ندارد. پس آدم اگر خودش را در این گونه خانواده تصور کند، بر سرش چه میگذرد؟ من شنیده ام که در افغانستان حتی خانوادهای وجود دارد که چهارصد نفر در آن زندگی میکنند. اما خانوادههای چهل و پنجا نفری که برای هیچ کس قابل تعجب نیست. در اینجا هدف اصلی مرد از زن گرفتن نه تشکیل خانواده است و نه نیاز جنسی، بلکه هدف اصلی در اینجا گسترش خانواده میباشد و افز ایش نیروی کار تازه نفس برای پیشبرد کارهای فیزیکی. زن از روزی که به خانه شوهر میرود یک عروس نه، بلکه یک نیروی کار تازه نفس به شمار میآید که به جمع قبلی اضافه میشود. از روزی که به خانه شوهر میرود، به یک خانواده نو تشکیل و کم جمعیتی هم نرفته است، بلکه به یک خانواده رونق گرفته و پر جوش و خروشی رفته است که هرگونه کاری از قبل در آن روبراست. اینجا دیگر کار زن و کار مرد تقسیم نشده است. برای زنان کارهای مخصوص بیشماری هم تعین شده است، اما برای مردان هیچ کار مخصوصی تعین نشده است. تنها کارهای را که مخصوصاً مردان انجام میدهند کارهای کلیدیست، از قبیل معاملات با دنیای بیرون از خانواده یعنی داد و ستدها و خرید و فروشها، چه اینکه معاملات خرید و فروش دختر باشد یا اجناس دیگر. البته این گونه یک خانواده در داخل خودش یک دنیائیست؛ چون از راز و رمز پیچیدگیهای آن کسی نمیتواند سر در بیاورد. در این گونه خانوادهها مسلماً که زن فعالیت و کار پر تلاشتر از مرد را باید انجام بدهد؛ چون تلافی پولی که جهت خرید آن پرداخته شده است را باید در بیاورد. اینجا دیده میشود که زن اسیر و بیچاره به تنهایی خودش یک عالمی بدهکار است تا چه برسد بر اینکه فکر میراث بر سرش بزند. با این وجود موضوع فقط بدهکاری نیست، بلکه بعد از به فروش رسیدن نیز هر زمانی ممکن است که دوباره به فروش برسد. کارهایی که بدوش این زباندار بیمخاطب سپرده میشود، تنها به آشپزی و نانپزی فروان در فضای دود، شستن ظروف غدا و ترتیب سفرهها، شستن لباسهای نازک و ضخیم بزرگان و بچههای که از صبح تا غروب خاکبازی میکنند و به شستن و روفتن اطاقها، راهروها و محوطههای شلوغ و پلوغ خلاصه نمیشود، بلکه وظیفه اصلی زن بستگی به اینکه از چه پیشهای نان میخورند، کارهای بسا پر درد سر و فرسایندهتر از آن است. زن وظیفه دارد که حیوانات را به کوهها و چراگاهها ببرد، همزمان از کوهها هیزم برای سوزاندن و سبزی برای خوردن جمع آوری کند، بستههای هیزم و سبزی را از راه دور روی دوشش تا خانه ببرد، حیوانات را بدوشد، فاضله حیوانات را از خوابگاه آنها جمع آوری کند، برای سوزاندن آنرا سرگین بسازد، با دستش گرد کند و در معرض آفتاب قرار دهد تا خشک شود، بعد از خشک شدن آنرا انبار کند، زمینها را بیل بزند، بزرافشانی کند و آبیاری کند، هر روز گیاهان هرزه را از زمینها بچیند، خشخاشها را نشتر بزند، محصولات گوناگون را جمع آوری کند و حتی وظیفه دارد که در کارهای معماری و ساختن خانههای گِلی نیز اشتراک کند. با این همه حال «هرچه که سنگ است همه پیش پای لنگ است.» من این گونه مردمان را دیده ام، عجیب است در هر جایی که زندگی میکنند، در فاصله خیلی دور از آب آشامیدنی خانه دارند. زن وظیفه دارد که آب آشامیدنی را در دیگها پر کند، بالای سرش بگذارد و از راه دور به خانه ببرد. این زنان ستمدیده در بردن آب بالای سر آنقدر ماهر شده اند که سه - چهار تا دیگ را از آب پر میکنند، آنها را روی هم میگذارند و تمام آنها را یکجایی بلند میکنند و روی سر شان قرار میدهند، در وقت راه رفتن دستان شان را آزاد میگذارند و بیآنکه دیگهای پر از آب را با دست نگهدارند راه میروند و دیگها پایین نمیافتد. بردن آب از راه دور سنگی است پیش پای لنگ، که به کارهای پر مشقت زنان اسیر و فروخته شده میافزاید.
این بود در مورد سهم زن از میراث در افغانستان.
تعصبات خانواده
در بسیاری از خانوادهها دختران و زنان اجازه ندارند که با مرد نامحرم حرف بزنند، اجازه ندارند که مرد نامحرم آنها را ببیند، اجازه ندارند که از خانه بیرون بروند و به کر و کور و لال خانه نشین تبدیل شده اند. به اینصورت جرأت و اعتماد به نفس شان را کاملاً از دست داده اند و به عقب ماندهترین آدمان روی زمین تبدیل شده اند. به ندرت اگر از خانه بیرون بروند، در زیر یک پوشش کامل به نام چادری(برقع) که به مثل گونی میماند خود را قرار میدهند و اگر مجبور باشند که با کسی حرف بزنند، بگونهای حرف میزنند که انگار در حال گریز باشند.
* * *
در بعضی خانهها اگر کسی در بزند، فقط مردان و بچههای نابالغ در را میگشایند و زنان اجازه رفتن به در را ندارند. اگر گاهی مردان و بچههای نابالغ خانه نباشند و کسی در بزند، زن از پشت در صدا میزند «کی هستی؟» اگر از صدا بشنود که به غیر از اعضای خانواده مرد نامحرمی است که در میزند، در را نمیگشاید، هیچ جوابی هم نمیدهد، حتی نمیگوید که الان کسی خانه نیست، فقط به مثل یک فرد عقب مانده میرود و در خانه مینشیند؛ چون در این فرهنگ حرف زدن با مرد نامحرم از پشت در نیز حرام است. آدم فکر میکند رفته است تا کسی را صدا بزند که بیاید در را بگشاید. اگر کسی با این فرهنگ آشنایی نداشته باشد، ممکن است ساعتها پشت در منتظر بماند. البته این واقعیتی است که من خودم بارها شاهد آن بوده ام. من به عقیده آن گروه مردمان مداخله نمیکنم که میخواهند با دیگران حرف بزنند و یا خیر، اما نباید که مزاحم دیگران شوند. من این گونه مزاحمتها را از چندین خانواده بارها تجربه کرده ام. آنها همیشه وسایل ضروری را از ما امانت میگرفتند، اما وقتی که نیاز خودمان میشد، من میرفتم که وسایل را پس بگیرم، آنها با همین فرهنگ جنتی از من تشکر میکردند و بدون هیچ گونه جوابی پشت در منتظرم مینشاندند. این گونه خانوادهها به دختران و زنان شان اجازه رفتن به مکتب و بیرون رفتن از خانه را هم نمیدهند.
* * *
جمعی از خویشاوندان مان که هشت - نه خانواده میشدند، هیچ یکی از آنها دختران شان را به مکتب نمیفرستادند، اجازه بیرون رفتن از خانه را نمیدادند و اگر دختران و زنان شان مریض میشدند آنها را به دکتر مرد هم نمیبردند. من در آن جمع یک رفیق صمیمی داشتم به نام کوشا. کوشا خودش دانشجو بود در دانشکده پزشکی دانشگاه کابل درس میخواند. کوشا با آنکه خودش دانشجو بود و قرار بود که دکتر شود با رفتن دختران به مکتب مخالف بود. من یک روز از کوشا پرسیدم «اگر دختر مکتب نرود و در آینده به یک زن بیسواد تبدیل شود، پس به فرزندانش چه کمکی میتواند بکند؟»
«بیسواد نباید بماند، در خانه درس بخواند تا در آینده بتواند که در تعلیم فرزندانش نیز کمک کند.»
- «اما اگر مکتب برود در آینده میتواند دکتر، مهندس، معلم و هرچه که بخواهد شود.»
«نه این کارها کار زن نیست، زن فقط کارهای خانه را باید انجام بدهد و بس و از خانه نباید بیرون برود.»
من میدانستم که آنها زنان شان را به دکتر مرد هم نمیبردند و در ارتباط به اینکه گفت زن فقط کارهای خانه را باید انجام بدهد، من ازش پرسیدم «پس زنان شما که مریض میشوند، شما چرا آنها را به دکتر مرد نمیبرید و فقط به دکتر زن میبرید؟»
« مرد نامحرم نباید که زن را ببیند.»
- «اگر عقیده شما بهتر است که دختر نباید مکتب برود، پس هیچ دختری نباید که مکتب برود و در آنصورت هیچ دکتر زنی هم نباید که وجود داشته باشد، در آنصورت اگر زنان شما مریض شوند، شما آنها را به کدام دکتر زن میبرید؟»
«در آنصورت به دکتر مردی میبریم که محرم باشد.»
این حرفش خودخواهانه بود؛ چون در جمع خودشان چند تا مردان تحصیل کرده و دکتر داشتند، اما فکر دیگران را نکرد.
- «پس آنانیکه دکتر محرم مرد هم ندارند به کدام دکتر زن ببرند؟»
«این مشکل خود آنهاست که چرا دکتر محرم مرد ندارند و این سؤال را از خود آنها بپرس که به کدام دکتر زن ببرند.»
- «خیلی خوب! از خود آنها بپرسم!! پس اگر خواهر و مادرت بیماری آلت تناسلی بگیرند و آلت تناسلی شان عفونت کند باز چه، آیا باز هم خودت به آلت تناسلی آنها دست میاندازی؟»
کوشا کمی سکوت کرد و در جواب گفت «در آنصورت بهتر است که بمیرند تا اینکه پیش دکتر بروند.»
حقیقتاً در افغانستان زنان زیادی بخاطر کمبود دکتر زن در وقت بیماری جان شان را از دست میدهند. بسیاری از خانوادهها مرگ زن را بر رفتن به دکتر مرد ترجیح میدهند و برای زن بیمار فقط دم و دعا میخوانند و بس.
من نمیخواهم که در عقیده دیگران دخالت کنم، اما آنها هستند که همیشه عقیده خودشان را بر دیگران تحمیل کرده اند. خود آنها هر کاری که بخواهند میکنند، اما اگر کس دیگری در مورد آنها حرفی بزند مورد انتقاد قرار میگیرد. در سال ۱۳۵۹ زمانی که دهکدههای اطراف ما به تصرف مجاهدین حزب اسلامی گلبدین حکمتیار درآمد، مکاتب دخترانه را در مرکز شهرستان و تمام روستاهای اطراف آن به آتش کشیدند، مکاتب پسرانه را به مدرسه تبدیل کردند و دیگر پسران بایست فقط درس دینی میخواندند و بس. در منطقه چهاردِه که ما در آنجا زندگی میکردیم، یک مکتب دخترانه بود که دختران از صنف اول تا دوازدهم در آن درس میخواندند، مجاهدین حزب اسلامی حتی در عوض استفاده دیگری از درسخانههای آن، آنرا به آتش کشیدند. زمانی که طالبان در افغانستان به قدرت رسیدند، در تمام افغانستان مکاتب و دانشگاهها را به روی دختران بستند و تمام مکاتب و دانشگاهها را برای پسران به مدرسه تبدیل کردند. طالبان نام شاگرد را رسماً طالب گذاشتند و نام مکتب را رسماً مدرسه گذاشتند. طالب یعنی شاگردی که درس دینی میخواند و مدرسه یعنی مکتبی که در آن درس دینی داده میشود.
* * *
خاله ام در خانواده متعصب ازدواج کرده بود، شوهرش اجازه بیرون رفتن از خانه، نگاه کردن به مردان نامحرم، گوش دادن به موسیقی و حتی اجازه عکس گرفتن را به او نمیداد. به مثل خانواده شوهر خاله ام اینگونه خانوادهها در افغانستان زیاد هستند.
در بین دوستان و خویشاوندان ما دو تیپ زنان وجود داشت، یک تیپ زنان محجبه بود که به خانوادههای متعصب تعلق داشتند و تیپ دیگر زنان غیر محجبه بود که به خانوادههای غیر متعصب تعلق داشتند. زنان محجبه را به نام زنان بهشتی یاد میکردند و زنان غیر محجبه را به نام زنان دوزخی یاد میکردند. ما در محافل شیرینی خوری و عروسی علاوه بر اینکه یک خانه جداگانه برای مردان آماده میکردیم، دو خانه جداگانه برای زنان بهشتی و زنان دوزخی آماده میکردیم تا نسبت به یکدیگر احساس ناراحتی نکنند. وقتی که مهمانان شروع به آمدن میکردند، دو - سه تا دختر و زن پیش در برای خوشامد گویی میایستادند و به شوخی از مهمانان زن میپرسیدند «آیا شما دوزخی هستید یا بهشتی؟»
زنان محجبه که به خانوادههای متعصب تعلق داشتند در جواب میگفتند «بهشتی» و زنان غیر محجبه در جواب میگفتند «دوزخی.»
آنانی که برای خوشامد گویی ایستاده بودند زنان بهشتی را به خانه مخصوص زنان بهشتی هدایت میکردند؛ چون در آنجا به غیر از زنان محجبه، نه عکاسی و فیلمبرداری وجود داشت، نه رقص و ساز و سرود و نه مردان نامحرم. زنان دوزخی را به خانه مخصوص زنان دوزخی هدایت میکردند، که در آنجا هم عکاسی و فیلمبرداری بود، هم رقص و ساز و سرود و هم ممکن بود که مردان نامحرم در آنجا داخل شوند.
عروسی داییام بود. خاله ام که در خانوده متعصب شوهر کرده بود، در خانه مخصوص زنان بهشتی با زنان بهشتی نشست، اما در دلش بیاندازه نومید بود و از محدود بودن در زندگیش رنج میبرد. تمام دختران و زنان آزادانه عکس میگرفتند، میرقصیدند و این بر و آن بر قدم میزدند، اما آن بیچاره در یک گوشهای نشسته بود و به آنها نگاه میکرد. وقت آخر که تمام مهمانان رفتند و ما در جمع خودمان تنها ماندیم، خاله ام با صد دل نادلی خواست که در جمع دیگران بیایستد و با دیگران عکس بگیرد. من خیال کردم که از طرف شوهرش حتماً مطمئن است که در این حد او را آزاد گذاشته است که با خانواده خودش عکس بگیرد. خاله ام در عکس گیری با دیگران ایستاد و عکس گرفت. وقتی که شوهرش از موضوع خبر شد، آمد و از ما پرسید «عکسهای را که گرفته اید کجاست؟»
عکسها را هنوز چاپ نکرده بودیم، فیلمها را برای چاپ کردن بایستی میفرستادیم پشاور؛ چون در آن وقت دستگاه چاپ عکس در افغانستان وجود نداشت. وقتی که پرسید عکسهای را که گرفته اید کجاست، ما در جوابش گفتیم «عکسها را هنوز چاپ نکرده ایم و برای چاپ کردن باید بفرستیم پشاور.»
«فیلم عکسها را بدهید به من، من خودم آنها را چاپ میکنم که عکس زنم را کسی نبیند، وقتی که عکسها را چاپ کردم، عکسهای زنم را جدا میکنم و عکسهای دیگر را میدهم به شما.»
فلیمها را برایش دادیم که چاپ کند و عکسهای زنش را جدا کند. وقتی که فیلمها را گرفت، تمام آنها را از پوشهای شان باز کرد، در معرض نور آفتاب قرار داد و سوزاند.
ازش پرسیدیم «چرا نگذاشتی که فیلمها را اول بشوییم، بعد از شستن فیلمهای زنت را دست خودت بدهیم و فیلمهای دیگر را چاپ کنیم؟»
«اگر آنها را میشستید، عکاس در وقت شستن عکسهای زنم را میدید.»
در خانوادههای آنها تصویر انسان و موجودات جاندار کفرآمیز دانسته میشود، از قدیماً هیچگاه تصویر انسان و اجسام جاندار را در خانههای شان نگذاشته اند، تماشای تلویزیون را نیز کفرآمیز میدانند و رقص و ساز و سرود را خصلت شیطان میدانند.
اینگونه خانوادهها در هر نقطهای از افغانستان حد اقل ده درصد را تشکیل میدهند، اما در بسیاری از مناطق درصد آنها به مراتب بیشتر است و در بعضی نقاط حتی به صد درصد میرسند.
بخش شش
جهنمهای تو در تو
جهنمهای تو در تو یعنی شرایط همجنسگرایان در افغانستان. جهنمهای تو در تو جهنمهایی است که درون هر جهنم جهنم دیگری وجود دارد و همجنسگرایان افغانی در عمق تمام آنها قرار گرفته اند.
در بخش پنج اشاراتی شد در مورد وضعیت زنان افغان. زن که یک جنس شناخته شده، یک اکثریت و یک عنصر مهم اجتماعیست، اما هنوز در افغانستان اینقدر بدبختیها دارد؛ پس وای بر حال همجنسگرا، که نه جنسیت شناخته شده، نه اکثریت و نه عنصر مهم اجتماعیست و در این جامعه سنتی و جنتی، سنت و جنت هم آنرا قبول ندارد!
در افغانستان در مورد همجنسگرایان موضوع از این قرار است که تعریف میشود: حتی در بسیاری از جوامعی که به خود مغرور هستند و خودشان را بهترین و با منطقترین جامعه روی زمین میدانند، هنوز همجنسگرایان بدبخت هزار و یک مشکل دارند، پس در مورد افغانستان راجع به آن چه تصوری میشود کرد؟
از اینکه کلمه «ایزک» izak (خنثی) در ذهن اکثر افغانها یک کلمه منفور و بیرغبت است و این کلمه را اکثراً به منظور توهین کردن، تحقیر کردن، پست شمردن، رذیل کردن و مسخره کردن خطاب میکنند تمام همجنسگرایان بدبخت خودشان را پنهان کرده اند تا کسی نداند که آنها ایزک هستند. گیها زن میگیرند، لزبینها شوهر میکنند و حتی تراوستیها (دوجنسگونگان) زن میگیرند. خلاصه اینکه هیچ همجنسگرایی را به غیر از خودش کس دیگری نمیشناسد. با وجودی که تقریباً صد درصدی افغانها در زندگی هیچ ایزکی را ندیده اند، اما باز هم کلمه «ایزک» همیشه روی زبانها میچرخد. وقتی که مردم کلمه ایزک را به زبان میآورند یا میشنوند، قیافههای شان را تلخ و بدمزه میکنند، به مثلی که از یک چیز خیلی کثیف یا کلمه تهوعآوری سخن گفته شود.
* * *
روزی با دو نفر از همسایگان مان نشسته بودم و داشتیم صحبت میکردیم، یکی از آنها ۳۴ - ۳۵ سالش بود، از مردم اصیل کابل و از با فرهنگترین مردم افغانستان بود، دوازده سال مکتب را هم تمام کرده بود و یک مدتی را هم در پاکستان گذرانده بود. به ارتباط اینکه یک مدتی را در پاکستان گذرانده بود از پاکستان تعریف کرد و گفت:
«در پاکستان هر طرف که بروی میبینی پر از ایزک است، اما قربان افغانستان باغیرت شوم که هیچ ایزکی در اینجا وجود ندارد. من تا حالا هیچ ایزکی را در فغانستان ندیده ام.»
من که در آنجا نشسته بودم با خود گفتم:
«در این وحشت ایزک مگر میتواند که نفس بکشد! اینجا که سه نفر نشسته ایم حد اقل یک نفر ایزک وجود دارد تا چه برسد بر کل افغانستان که آیا ایزکی در آن وجود دارد و یا خیر!»
در افغانستان کلمه ایزک به مثل کلمات جن و شیطان میماند که تا حالا هیچ کسی آنها را ندیده است، اما همیشه روی زبانها میچرخند. من تا روزی که در افغانستان بودم هیچ کسی را ندیدم که به نام ایزک واقعی توسط مردم شناسایی شود. اما اگر کسی به نام ایزک شناسایی شود، دیگر به شرمسارترین مسخره قرن تبدیل خواهد شد و آنچنان مسخره و تحقیرش خواهند کرد که یا کاملاً دیوانه شود و یا از مسخره و تحقیر بمیرد. خود او را چه که حتی تمام خانواده و اقاربش را نیز مسخره خواهند کرد.
* * *
در زندگی سنتی افغانی عیبجویی، مسخره کردن و خندیدن به یکدیگر یکی از بهترین سرگرمیها به شمار میرود. افراد سنتگرا در اکثریت هستند، اما تجددگرایان در مقابل آنها در اقلیت قرار گرفته اند. کسانی که دیگران را مسخره نمیکنند، افراد سنتگرا خود آنها را مسخره میکنند. این عادت در اجتماع اکثراً باعث بروز تنش و خشونت نیز میگردد. افرادی که دیگران را مسخره نمیکنند به نام افراد زمخت، گوشهنشین و غیر اجتماعی شناخته میشوند. اما افرادی که دیگران را مسخره میکنند تا جمعیت بخندد، در اجتماع به نام افراد باهوش، اجتماعی و خندان محبوب میشوند. اما در دراز مدت این محبوبیت و باهوشی به نفرت و جنون تبدیل میشود. اینگونه سرگرمی برای آنها عادت میشود و در میان بسیاری از مردم و حتی در میان همفکران خودشان بدبینان زیادی پیدا میکنند. برای مسخره کردن اکثراً شخصیت و شکل ظاهری طرف مقابل و یا اعضای خانواده و اقاربش را وسیله قرار میدهند. مثلاً مشکلاتی از قبیل کوری، کری، مشکلات دست و پا و امثال اینها را بیاندازه وسیله مسخره کردن قرار میدهند.
در افغانستان بر اکثر خانوادهها، روستاها، مناطق و اقوام یک یا چند نام مسخره گذاشته اند و مردمان سنتی از صدا زدن به این نامها میخندند و لذت میبرند.
خانواده ما و عموهایم و تمام خانوادههای اطراف ما به نام «قلعه نیازی دیوانه»، خانوده داییهایم به نامهای «گیجکها و خشتککشالها» و تمام مردم دهکده مان به نام «سقایی بقهخور» (قورباغهخوار) معروف هستند.
چند تا خانوادهها و روستاهای دیگر در اطراف ما به نامهایی از قبیل «مازانچی سگچوش(۱)»، «باغبالایی کواک(۲)»، «سیداحمدخیل چهارپا»، «لجی گرک»، «فرنجلی دوغماچخور»، «گدارهای سیرخور»، «ته قلعهای پاییناوخور(۳)»، «باخمی مورخور» و بسیاری از خانوادهها و روستاهای دیگر نیز به این قبیل نامها معروف هستند.
در تمام نقاط افغانستان ازبکها به نامهای «ازبک کلهخام و گلمجمع»، پشتونها به نامهای «اوغان خر، اوغان غول(۴) و اوغان تبرغان(۵)»، هزارهها به نامهای «هزاره تغاره(۶)، بیبینی و قلفک چپات(۷)»، قندهاری به نام «پایلچ(۸)»، کابلی به نام «گشنه مرده»، دهاتی به نام «اطرافی بیعقل»، اسماعیلیه به نام «چراغ گلک»، هودخیلی به نام «خر دزد»، خوستی به نام «دم دار» و بسیاری از اقوام و مناطق دیگر نیز به این قبیل نامها معروف هستند.
هر چند که این کلمات بچگانه به نظر میرسد، اما بزرگان بیشتر از بچهها این کلمات را به زبان میآورند. گفته میشود که «عقل نه در سن است و نه در سال، عقل در سر است.»
معنی واژههای محلی فوق قرار ذیل است:
_________________________________________