جنرال سید 

 

خاطره ء از بشکیک شهر اسپ ها و عقاب ها

  هویدا ست که  زندگی بر ای زیستن در یک نقطه  نیست ، در سفر روح ادم بویژه ما غربت نشینان  از قفس روزمره گی ها  پر می کشد و در اسمان اب وهوای دیگر به پرواز در می اید ،  در واقع  دیدن جاهای جدید مثل باز کردن پنجره به بجاهای  دیگر دنیاست  و از سوی دیگر روشن است  که  دنیا بیک کتاب شباهت میرساند   کسانیکه سفر نمیکنند  فقط یک صفحه انرا خوانده اند .

 افزون برانکه  ما امسال  بر نامه سفر بجایی نداشتیم  ، اما دعوت  یکی از اقارب جلیل القدراقای فاضل اکبرزاده ما را  در اواخر ماه سپتامبر 2025 م  به شهر بشکک ‍مرکز قزغزستان به سفر برد .

   به پندار میرسد که  ادم در جریان سفر متوجه زیبایی ها و منظره های سفر نمی شود اما هنگامیکه بخانه برمیگردد  چشم دید ها و خاطره ها  بویژه در جریان بازگویی به عزیزان خانواده  مانند   نمایش یک فلم در ذهن ادم به نمایش درمی ایند .  بهر حال بخش های از یاد مانده های ان سفر کوتاه  با خاطره های بلند انرا  به امید اینکه  حد اقل ارزش یکبار ملاحظه را حاصل بدارد در اینجا به قلم می اوریم .  

   *مسافرت ما بسوی بشکیک  با ایربوس ترکش ایرلند در یک پرواز شبانه اغاز یافته بود ،  ایربوس مودرن چون پرنده ی اهنین در خط پرواز خزید  و با  جدا شدن  از اغوش زمین  و بال کشودن   در سکوت شب  با ارتفاع گیری  میسرش را در پیش گرفته بود .  شب آرام و بی‌صدا بر زمین سایه افگنده  مناطق و شهر ها چون جزیره‌هایی نورانی در دل تاریکی می‌درخشیدند .

 وقتی  از ورای کلکینچه کوچک طیاره به اسمان پر از ستاره نگاه  کردم  آسمان شب از ان ارتفاع، چهره‌ای دیگر داشت  مملو از ستاره ها و خوشه خوشه پروین ، چنان پهناور جلوه میکرد  که ادم  با تماشای ان  به کوچک بودن خود  پی می برد .

    انجا  در ذهن خطور میکرد  که درعمق ابی و بیکرانه  اسمان چه  رازهای شگفت انگیزی  نهفته است  که ما  بعنوان  فقط  نظاره گر  نمی دانیم  که انجا چه خبر است ؟  اما  کیهان پژوهان  فضا  را نه تنها زیست گاه ستاره گان بلکه  جایگاهی  برای  ازمایشکاه حقیقت وکشف ریشه های هستی که انباشته از ملیاردها کهکشان که هریک دارای  صد ها ملیارد  ستاره اند می شناسند ، به باور شماری   این همه  نشانگر نوعی طراحی و خلق شده ی هوشمند و یک نظام اگاهانه است  شماری دیگر چنین  نظم را نتیجه قوانین طبیعی می پندارند که نیازی به نیروی مافوق طبیعی ندارد . 

  وقتی شاگرد مکتب بودم هر باریکه به آسمان نگاه می‌کنم، حس عجیبی سراسر وجودم را احاطه میکرد .  می پنداشتم که حتمن  در دل این اسمانها و کهکشانها  هزاران راز پنهان است که ما  هنوز نمی‌دانیم . ابرها، ستاره‌ها و خورشید، هرکدام دلیلی تازه برای  تعجب وشگفتی‌ دارند . بسیار مایل بودم در فرصتی پیرامون انها چیزی بیاموزم    حد اقل از انچه که ان دانشمند ورجاوند ما ابوریحان البیرونی حدود یک هزار سال قبل در باره زمین و فضا  گفته بود  بخوانم و بدانم که در این اسمانها که عقل ادمی را دچار حیرت میکند چه خبر است ، اما متاسفانه از جبر روزگار  تابحال شبه کتابی نا خوانده و نا دانسته  باقی برجا مانده است .

 .  هواپیما ی ما ، شبه  پرنده‌ای نقره‌ای  که از بند زمان و مکان و غوغای زمین گریخته  باشد  به ارامی  در  دل تاریکی ها  بالا می‌رفت   اندکی بعد زیر بالهایش، بحیره سیاه  و سپس با عبور از باکو و کسپین  که موج‌ها یش درروشنایی  مهتاب و جا جایی فانوس های دریایی  می‌درخشیدند بی انتها جلوه  میکرد .

     بعد از پنج و نیم ساعت پرواز در سکوت پیش از صبحدم  در  حالی که  سیاهی شب پریده و نور شعله ور افتاب  از پنجره های کوچک بداخل طیاره نفوذ میکرد  پیلوت فرود هواپیما بمیدان هوایی بشکیک را  اعلان کرد ،‌ هنگام  فرود و ارتفاع باختن طیاره  ابرها چون پرده های نازک، در زیر بال‌ها  لغزیده  وفرود گاه چهره‌  نمایانده  با این حال  طیاره چون پرنده‌ای خسته بالهایش جمع و جور میکند   و میدان بشکیک چون ماوای مهربان، پرنده‌ی آهنین را در آغوش می‌گیرد.

 در دروازه خروجی ترمینال ارجمند  محمد فاضل اکبرزاده که ما مهمان او بودیم  ازما بگرمی زایدالوصفی استقبال نموده  و سپس به مهمانخانه منتقل گردیده بودیم  . 

 انجا  هنگامی نگاه و مصاحفه ما با بانوی  با وقار همسر فاضل خان ،  و دو طفلک  امیر جان شش ساله و کامله گگ  چهار ساله  که نفس هایشان بوی بهشت و رخسارها مظهر لعل بدخشان و در نگاه شان خورشید پگاهی میدرخشید  گفتی افریدگارهستی ، دو موجود از جمع فرشتگانش را جدا کرده به فاضل خان بخشیده بود هردو طفلک با خطاب بی بی و با با دراغوش ما فرو رفته بودند .

 

 

 

 

 


بالا
 
بازگشت