
افعانستانیستیزی: چرا و چگونه جامعه ایرانی یکی از نژادپرستترین جوامع دنیاست؟


زمانه : بهنام امینی در این مقاله مینویسد محدودیتها، محرومیتها و خشونتهای اعمال شده علیه افغانستانیها و افغانستانیتبارها در ایران نه تنها نژادپرستانه است بلکه در قیاس با بسیاری از کشورهای دیگر دنیا، نشاندهنده این است که جامعه ایرانی یکی از نژادپرستترین جوامع دنیاست.
موج پرشتاب اخراج گسترده مهاجران افغانستانی و ایرانیان افغانستانیتبار در پی جنگ ۱۲ روزه اسرائیل علیه ایران، موضوع نژادپرستی در ایران را دوباره به یکی از مباحث اصلی در فضای سیاسی-اجتماعی بدل کرده است. در حالی که حکومت و موافقان این روند عموما منکر ماهیت نژادپرستانه این اقدام شده و دلیل اخراج افغانستانیها را مقابله با به اصطلاح شبکه نفوذ و جاسوسی یا افرایش مشکلات اقتصادی عنوان میکنند، مخالفان این روند آن را مقولهای سراپا نژادپرستانه و شاهدی دیگر بر ابعاد وسیع پدیده نژادپرستی در جامعه ایرانی میدانند. در این میان، واقعیتی که در دعواهای دو طرف کمتر بدان اشاره میشود، تاریخ طولانیتر نژادپرستی علیه افغانستانیها در ایران است که از محرومیتهای ساختاری سیاسی-اجتماعی تا نژادپرستی و تحقیرهای روزمره را دربرمیگیرد و قدمتش به درازای تاریخ مهاجرت افغانستانیها به ایران از بیش از نیمقرن پیش تا امروز است. در این مقاله با پیشکشیدن موضوع عدم ادغام قانونی اکثریت قریب به اتفاق مهاجران افغانستانی و تداوم تبعیضهای گسترده علیه آنان علیرغم حضور چند دههای بسیاری از آنها در ایران، این ادعا مطرح میشود که محدودیتها، محرومیتها و خشونتهای اعمال شده علیه افغانستانیها و افغانستانیتبارها در ایران نه تنها نژادپرستانه است بلکه در قیاس با بسیاری از کشورهای دیگر دنیا، نشاندهنده این است که جامعه ایرانی یکی از نژادپرستترین جوامع دنیاست.
در مطالعات انتقادی نژاد و نژادپرستی، معمولا بین دو مقوله نژادیسازی (racialization) و نژادگرایی یا نژادپرستی (racism) تفکیک صورت میپذیرد. نژادیسازی به هرگونه دستهبندی جمعیتهای انسانی، علیرغم تفاوتهای موجود میان اعضای این جمعیتها، براساس معیارهای زیستشناختی (رنگ پوست، ویژگیهای ظاهری) یا فرهنگی (زبان، مذهب و آداب و رسوم) است که گرچه ساختگی و قراردادی بوده و مبنای دقیق و عینی ندارد اما ممکن است ضرورتا منجر به اعمال تبعیض علیه آن گروهها نشود. زمانی که قدرت سیاسی یا اجتماعی وارد عمل شده و نژادیسازی را تبدیل به ابزاری برای اعمال محدودیت، تحقیر، تبعیض و خشونت علیه یک گروه انسانی میکند، با نژادپرستی مواجهایم.
به عبارت دیگر، نژادپرستی متضمن «بیرونگذاری و محرومکردن» (exclusion) انسانها از دایره حقوق، امتیازات و امنیت روانی-فیزیکی توسط قدرت (دولت، قانون، نهادها و گروههای سیاسی-اجتماعی) به صرف انتساب به گروهی نژادیشده است. برخلاف تصور رایج، نژادپرستی با وجودی که پدیدهای مدرن است اما نه محدود به دوره تاریخی خاصی از دوران مدرن است (مثلا استعمار اروپایی تا پیش از جنگ جهانی دوم) و نه منحصر به کشورهای خاصی (مثل اروپای غربی یا آمریکای شمالی).
فراتر از استعمارگری مدرن اروپایی، نژادپرستی جزئی ذاتی و تفکیکناپذیر از ملیگرایی و مقوله ملت است بدین معنا که تعریف و تشکیل هر ملتی مستلزم تمایز و مرزگذاری مفهومی و سرزمینی بین آن ملت و دیگرانی است که بیرون از آن قرار میگیرند. بر این اساس، حقوق و امتیازاتی به اعضای آن ملت تعلق گرفته و هر کس که خارج از تعریف آن ملت قرار میگیرد، از آن حقوق و امتیازات مستثنی میشود.
از آنجایی که تشکیل هر ملتی بر مبنای مولفههای محدودی (رنگ پوست، زبان، مذهب) در درون جوامع انسانیِ از پیش متکثر و متنوع صورت میگیرد و علاوه بر آن، جوامع انسانی در مراوده با دیگر جوامع مدام در حال دگرگونی هستند، فرایند دیگریسازی (othering) در درون مرزهای سرزمینی هر ملتی هم بازتولید میشود و منجر به خلق اقلیتهایی در تقابل با اکثریت یا همان تعریف ملت میشود.
غالبا اقلیتها یا اقلیتشدهها شهروندان دولت-ملت هستند اما شهروندانی درجه دو در حالی که خارجیها، مهاجران و پناهجوها، بسته به قوانین شهروندی کشورهای مختلف، امکان اقامت موقت در درون مرزهای سرزمینی را دارند اما تابعیت یا شهروندی نه حق آنها که امتیازی است که با شرایطی مشخص از سوی کشور میزبان به آنها اعطا میشود(۱). در نتیجه، نژادپرستی در تمامی ملتها و اندیشههای ملیگرایانه وجود دارد و هر کسی که منکر وجود نژادپرستی در ملت خود است، صرفا جهل یا تعصب خود را فریاد میزند. تفاوت کشورها یا دولت-ملتها در ابعاد و عمق نژادپرستی است که ناشی از عوامل مختلف تاریخی-سیاسی، اقتصادی، ژئوپلتیکی و نیز میزان مقاومت جمعی در هر جامعه نسبت به نژادپرستی است.
بیگانههراسی یا خارجیستیزی (xenophobia) به عنوان یکی از مصادیق نژادپرستی پدیدهای نسبتا رایج در جهان است و بهویژه در سالهای اخیر با رشد جنبشهای فاشیستی در اقصی نقاط دنیا رشدی شتابان نیز به خود گرفته است. اما آنچه افغانستانیستیزی در ایران را تبدیل به یکی از شدیدترین و خشنترین نمونههای نژادپرستی در دنیا میکند این واقعیت است که علیرغم گذشت بیش از نیمقرن از مهاجرت افغانستانیها به ایران در چندین موج مهاجرتی و در حالی که بخشی از این جمعیت نسلهای دوم و سومی هستند که در ایران زاده شده و بزرگ شدهاند، همچنان درصد بسیار ناچیزی از کل مهاجران افغانستانی در ایران موفق به کسب تابعیت و شهروندی ایران شدهاند.
در این میان وضعیت افغانستانیهای متعلق به قوم هزاره شایان توجه ویژه است. برای درک این وضعیت خاص باید به این نکته توجه کرد که در اغلب موارد خارجیستیزی، جامعه انسانی که هدف قرار میگیرد بیشترین فاصله را با مولفههای اصلی هویت ملی غالب در دولت-ملت میزبان دارد: مثلا مکزیکیها در آمریکا به دلیل غیرسفید و اسپانیاییزبان بودن و غیرمسیحیها و سیاهان در بیشتر کشورهای اروپایی. با این اوصاف، آنچه مورد هزارههای مهاجر در ایران را بدل به یکی از موارد خاص نژادپرستی شدید در دنیای امروز میکند این واقعیت است که از قضا آنها بیشترین شباهت و نزدیکی را به مولفههای اصلی هویت ملی غالب در ایران یعنی فارسزبان بودن و شیعهبودن دارا هستند. با این حال آنها پس از نزدیک به پنجاه سال مهاجرت به ایران نه تنها هیچ جایی در ردههای مدیریتی و نظام حکمرانی ایران ندارند که حتی تقریبا امکانی هم برای به دستآوردن تابعیت و شهروندی ایران ندارند.
برای پیبردن به ابعاد فاجعهبار نژادپرستی ایرانی علیه هزارهها، مقایسه مختصری با موارد مشابه اما معدود در دنیا کافی است. در اسرائیل که مولفه اصلی هویت ملی یهودی بودن است، کماکان یهودیان اتیوپیاییتبار به دلیل رنگ پوست سیاه هیچ جایگاهی در میان طبقه حاکم ندارند اما حتی آنها هم شهروندی اسرائیل را کسب میکنند. چینیتبارهای بودایی در تایلند هم از وضعیت مشابهی برخوردارند. احتمالا تنها مورد کاملا مشابه با نژادپرستی علیه هزارهها در ایران را میتوان در وضعیت مهاجران فلسطینی و سوری در کشورهایی همچون قطر، عربستان سعودی و امارات دید که با وجود عرب و سنی بودن نه تنها جایگاهی در حوزههای سیاسی و مدیریتی ندارند بلکه امکان شهروندی هم از آنها سلب میشود.
بنابراین، تبعیضها و خشونتهای گسترده علیه هزارههای افغانستانی و افغانستانیتبار (نسلهای دوم و سوم) در ایران نه تنها نژادپرستی است بلکه از معدود موارد بسیار وخیم و شدید نژادپرستی علیه مهاجران در دنیاست. حال پرسش این است که چه عامل یا عواملی در تمامی این سالها این حد از نژادپرستی مشخصا علیه هزارهها را امکانپذیر کرده است؟
به باور نگارنده، ریشه این مساله را پیش و بیش از هر چیز باید در حضور همچنان زنده و فعال آریاییگری (Aryanism) در اذهان بسیاری از ایرانیان و محبوبیت و مقبولیت گسترده آن دانست. اگر چه ارجاع مستقیم به آریاییگری در گفتار رسمی حکومتی با روی کارآمدن جمهوری اسلامی به حاشیه رفت، اما عناصر اصلی آن نه تنها توسط حکومت بلکه بسیاری از روشنفکران ایرانی-از راست تا چپ- حفظ شد و این دو در ماندگاری و ترویج این ایدئولوژی نژادپرستانه در افکار عمومی ایرانی در دهههای اخیر نقش بنیادین داشتهاند.
آریاییگری در اساس، ایدئولوژی اروپایی استعمارگرانهای است برای توجیه برتری اخلاقی، فکری و تمدنی سفیدهای اروپایی و غربی بر باقی مردمان جهان. آریاییگری در ایران همچون ستون فقرات دستگاه مفهومی ملیگرایی ایرانی، نه تنها قائل به تمایز نژادی ایرانیها و تعلق آنان به نژاد به اصطلاح آریایی است، بلکه بر سفیدبودن ایرانیها و در نتیجه همخانوادگی نژادی آنها با اروپاییها تاکید میکند.
آریاییگری ایرانی برای توضیح آنچه عقبماندگی ایران از خویشاوندان اروپایی سفید میخواند، روایت تاریخی سراپا مسألهدار اما بسیار سادهای به دست میدهد. بر اساس این روایت، ایران سرزمینی است با تاریخی نزدیک به ۲۵۰۰ سال و مردمانی از نژاد آریایی که صاحب تمدن باستانی باشکوهی بود، این «شکوه باستانی» و «نژاد برتر» بر اثر تهاجم و تجاوز اقوام غیرآریایی همچون عربها و بعدها مغولان و ترکها و اختلاط با آنها، نژاد و فرهنگ مردمانش آلوده شد، اما به دلیل برتری نژادی و فرهنگی کماکان زنده، گرچه زخمخورده، باقی ماند(۲).
راهحل پیشرفت دوباره و بازگشت به آن عظمت پیشین هم، بر مبنای این روایت، در تقلید از عموزادههای سفید اروپایی و دوری از هر آنچه غیرسفید و غیرآریایی است. در نتیجه، مهاجران افغانستانی و مشخصا هزارهها و تاجیکها، با وجودی که فارسزبان هم هستند اما چون سفید و آریایی نیستند، پس باید از خود دورشان کرد و حتی از آنها بیزار بود.
تنها جامعه خاورمیانهای محبوب و مقبول آریاییگری ایرانی هم اسرائیل است که سفید هستند و اروپایی. در واقع، علت محبوبیت مضاعف اسرائیل و بیتفاوتی یا بیزاری از فلسطین در دهههای اخیر در ایران صرفا نارضایتی عمومی از سیاستهای منطقهای جمهوری اسلامی نیست و نقش آریاییگری و زندهشدن دوباره وجه زیستشناختی نژادپرستانه آن را نباید نادیده گرفت.
همچنانکه پیشتر هم اشاره شد، عناصر اصلی آریاییگری که زمانی ایدئولوژی رسمی سلطنت پهلوی بود، نه تنها در جمهوری اسلامی بلکه توسط اغلب روشنفکران و آکادمیسینهای ایرانی متخصص در علوم انسانی در تمامی این سالها ترویج شدهاند، تنها با این تفاوت که غالبا دیگر عنوان آریایی ذکر نمیشود و دستگاه مفهومی آن با اندکی جرح و تعدیل ارائه میشود. مضامینی همچون سرزمین تاریخی ایران، ایرانیها همچون ملتی تاریخی و کاملا متمایز از اغیار و بیگانگان که هویت و فرهنگ ایرانی خود را علیرغم تهاجم متجاوزان خارجی حفظ کردهاند، از جمله عناصری هستند که از سوی حکومت و اغلب مخالفانش و در نوشتههای بسیاری از روشنفکران ایرانی مدام تکرار میشوند و تردید در صحت و سقم آنها با واکنشهای شدید مواجه میشود. تا زمانی که اعتبار اجتماعی و سیاسی آریاییگری به شکلی عمومی و در تمامیت آن زیر سوال نرود، مقولاتی همچون نژادپرستی و ستم ملی و جنایات مرتبط با آنان از پشتیبانی عمومی در ایران برخوردار خواهند بود.
۱ـ برای مطالعه بیشتر درباره نسبت ملیگرایی و نژادپرستی و همچنین مفهوم دیگریسازی در ملیگرایی میتوانید به منابع زیر رجوع کنید:
Etienne Balibar & Immanuel Wallerstein (Eds). Race, nation, class: ambiguous identities. Verso. 1991 و Miley, T, J. The nation as hegemonic project, Journal of Political Ideologies .2018.
۲- برای مطالعه بیشتر درباره آریاییگری و عناصر سازنده آن به منابع زیر رجوع کنید:
Asgharzadeh, A. 2007. Iran and the Challenge of Diversity: Islamic Fundamentalism, Aryanist Racism, and Democratic Struggles. Palgrave Macmillan.
پیدایش ناسیونالیسم ایرانی: نژاد و سیاست بیجاسازی. رضا ضیا-ابراهیمی، ترجمهیِ حسن افشار. نشر مرکز. ۱۳۹۷
ریشههای روانشناختی افغانستیزی در ایران
زمانه : ـ افغانستیزی در ایران، پدیدهای پیچیده با ریشههای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی؛ نگاهی به این پدیده از منظر نظریه دو سیستم تفکر دانیل کانمن.
افغانستیزی در جامعه ایران پدیدهای چندلایه است که از عوامل ساختاری، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی تأثیر میپذیرد. بحران اقتصادی، بیکاری، فقر و تورم باعث شده برخی ایرانیان مهاجران افغانستانی را رقیب خود در بازار کار دانسته و مشکلات معیشتی را به حضور آنها نسبت دهند. مهاجران اغلب بهعنوان نیروی کار ارزان و کارگر ساده دیده میشوند و پذیرش اجتماعی برای نخبگان افغانستانی کمتر وجود دارد. این نگاه کلیشهای و فرودستانه، ادغام اجتماعی آنها را دشوار کرده است.
نبود قوانین مهاجرتی شفاف و حمایت قانونی، مهاجران را در وضعیتی بیثبات و آسیبپذیر قرار داده و زمینهساز تبعیض و طرد اجتماعی شده است. برخی رسانهها و جریانهای سیاسی برای فرافکنی مشکلات اقتصادی و اجتماعی، مهاجران را مقصر جلوه داده و آنها را عامل افزایش جرم، بیکاری یا بحرانهای اجتماعی معرفی میکنند. بخشی از جامعه ایران نگرش نژادپرستانه یا بیگانههراسانهای نسبت به مهاجران افغانستانی دارد و صفاتی چون خشونت، بیماری یا جرم را به آنها نسبت میدهد. افزایش جمعیت مهاجران و موجهای جدید مهاجرت نیز حساسیت و نگرانی برخی ایرانیان را تشدید کرده است. خاطرات تاریخی، مانند تصرف اصفهان توسط افغانها در قرن هجدهم، و تنشهای مرزی و سیاسی میان ایران و افغانستان بهعنوان زمینههای ذهنی و روانی در این مسئله نقش دارند.
شبکههای اجتماعی و برخی جریانهای خاص نیز با انتشار اخبار جعلی و هشتگسازی، فضای بیاعتمادی و نفرت را تقویت میکنند. در مجموع، افغانستیزی در ایران ریشه در ساختارهای اقتصادی، سیاستهای مهاجرتی، کلیشههای فرهنگی و بهرهبرداری سیاسی دارد و در شرایط بحرانهای اقتصادی و اجتماعی شدت مییابد.
دانیل کانمن، روانشناس برجسته و برنده جایزه نوبل اقتصاد، با ارائه نظریه چشمانداز نشان داد که افراد در شرایط ریسک و عدمقطعیت، بهجای منطق صرف، تحت تأثیر عوامل روانشناختی تصمیم میگیرند. او و آموس تورسکی کشف کردند که مردم بهدلیل اجتناب از ضرر (Loss Aversion)، ضررها را دردناکتر از سودهای همارز میدانند و ارزش ذهنی سود و ضرر بهصورت غیرخطی ارزیابی میشود. (ن ک به کتاب «تفکر، سریع و آهسته» (Thinking, Fast and Slow)
همچنین، کانمن مفهوم دو سیستم تفکر را معرفی کرد: سیستم ۱ (سریع، شهودی و خودکار) که تصمیمگیریهای روزمره را هدایت میکند، و سیستم ۲ (کند، تحلیلی و پرتلاش) که در مسائل پیچیده فعال میشود. سیستم ۱ بهدلیل تکیه بر شهود، مستعد خطاهای شناختی مانند اثر لنگرگذاری یا سوگیری تأییدی است، که تأثیر عمیقی بر اقتصاد رفتاری و علوم اجتماعی گذاشته است.
بهعنوان مثال، سیستم ۱ در مشاهده تصویر یک زن خشمگین بهسرعت خشم او را تشخیص داده و رفتار بعدیاش را پیشبینی میکند، درحالیکه حل مسئلهای مانند ۱۷ × ۲۴ نیازمند تلاش سیستم ۲ است که با افزایش ضربان قلب و گشاد شدن مردمکها همراه میشود.
سیستم ۱ با عملکرد خودکار، فعالیتهایی مانند تشخیص فاصله اشیا یا تکمیل عبارات آشنا را بدون تلاش انجام میدهد، اما به توجه وابسته است و در صورت پرت شدن حواس مختل میشود. در مقابل، سیستم ۲ وظایف پیچیده مانند محاسبات ریاضی یا خودکنترلی را مدیریت میکند، اما بهدلیل محدودیت منابع توجه، نمیتواند چندین وظیفه سنگین را همزمان انجام دهد.
کانمن نشان میدهد که سیستم ۱ در خارجیستیزی نقش کلیدی دارد، زیرا تفاوتهای ظاهری، زبانی یا فرهنگی را بهسرعت بهعنوان تهدید تفسیر کرده و با کلیشهسازی، واکنشهای احساسی مانند ترس یا انزجار را ایجاد میکند. این فرآیند سریع و ناخودآگاه، تعصبات را تثبیت میکند. آزمایشهایی مانند گوریل نامرئی نیز نشاندهنده «کوری توجه» هستند، که محدودیتهای ذهن و ناآگاهی ما از آنها را آشکار میکند. این یافتهها توضیح میدهند که چرا سیستم ۲، با وجود توانایی اصلاح تعصبات، اغلب تحت تأثیر پاسخهای خودکار سیستم ۱ قرار میگیرد.
سیستم ۱ (تفکر شهودی و خودکار) بهسرعت مهاجران افغانستانی را بهعنوان «غریبههای خطرناک» یا «رقبای اقتصادی» طبقهبندی میکند. این سیستم بدون تحلیل عمیق، بر اساس کلیشههای رسانهای (مانند نسبت دادن جرم یا بیماری به افغانها) یا خاطرات تاریخی (حمله افغانها به اصفهان)، واکنشی احساسی و منفی ایجاد میکند.
از آنجا که سیستم ۱ بهدنبال سادهسازی است، مشکلات پیچیدهای مانند بیکاری یا فقر را به حضور مهاجران نسبت میدهد و نیاز به تأمل (سیستم ۲) را نادیده میگیرد. سیستم ۲ (تفکر تحلیلی) میتواند با بررسی دادههای واقعی (مانند سهم ناچیز مهاجران در بیکاری یا جرائم) این تعصبات را اصلاح کند، اما به دلیل نیاز به تلاش ذهنی، اغلب غیرفعال میماند.
سیاستهای مهاجرتی مبهم و رسانههای تحریککننده، با ارائه اطلاعات غلط یا ناقص، سیستم ۲ را تحتالشعاع سیستم ۱ قرار میدهند. حتی زمانی که سیستم ۲ فعال میشود، ممکن است تحت تأثیر سوگیری تأییدی، فقط شواهدی را بپذیرد که تعصبات موجود را تأیید کنند.
در بحرانهای اقتصادی یا اجتماعی (مانند تورم یا کمبود منابع)، سیستم ۱ با تقویت حس ضرر (Loss Aversion)، مهاجران را بهعنوان تهدید جلوه میدهد و سیستم ۲ بهدلیل خستگی شناختی، توانایی مقابله با این نگرش را از دست میدهد. شبکههای اجتماعی نیز با انتشار اخبار جعلی، مستقیماً سیستم ۱ را تحریک میکنند و فضایی ایجاد میکنند که تحلیل منطقی (سیستم ۲) در آن جایگاهی ندارد. نتیجه این تعامل، تثبیت افغانستیزی بهعنوان پاسخی خودکار و عاری از تفکر عمیق است.
از منظر نظریه دانیل کانمن، تعامل بین سیستم ۱ و سیستم ۲ در مواجهه با وظایف و توهمات شناختی نقش کلیدی دارد. هنگام انجام وظایفی مانند شناسایی حروف بزرگ و کوچک یا تعیین موقعیت کلمات، سیستم ۲ فعال میشود، زیرا این فعالیتها خودکار نیستند و نیاز به برنامهریزی ذهنی و کنترل دارند. در این وظایف، ستونهایی که با پاسخهای خودکار سیستم ۱ تداخل دارند، دشوارترند و باعث کندی یا خطا میشوند. برای مثال، در ستونهایی که کلمات مرتبط با وظیفه دیگر ظاهر میشوند، مقاومت در برابر خواندن آنها تلاش ذهنی میطلبد. این تعارض بین واکنشهای خودکار سیستم ۱ و قصد آگاهانه سیستم ۲ در زندگی روزمره رایج است، مانند خودداری از خیره شدن به دیگران یا کنترل خشم. سیستم ۲ مسئول خودکنترلی است و با غلبه بر تکانههای سیستم ۱، رفتار را تنظیم میکند.
توهمات شناختی، مانند توهم مولر-لیر [۱]که در آن خطوط هماندازه به دلیل زوایای فریبنده متفاوت به نظر میرسند، نمونهای از قدرت سیستم ۱ هستند. حتی پس از اندازهگیری و آگاهی سیستم ۲ از برابری طول خطوط، سیستم ۱ همچنان خط پایین را بلندتر میبیند، زیرا نمیتوان آن را خاموش کرد. برای مقابله با این توهم، سیستم ۲ باید الگوهای فریبنده را تشخیص داده و به دانش خود اعتماد کند.
توهمات شناختی مشابه در رواندرمانی نیز دیده میشود، مانند جذابیت کاذب بیماران روانپریش که سیستم ۱ را فریب میدهد. آموزش تشخیص این الگوها به سیستم ۲ کمک میکند تا از تصمیمگیریهای نادرست جلوگیری کند. بااینحال، چون سیستم ۱ خودکار است و خاموش نمیشود، غلبه بر خطاهای شهودی دشوار است. بهترین راهکار، شناسایی موقعیتهای پرخطر و افزایش تلاش سیستم ۲ برای جلوگیری از اشتباهات مهم است، هرچند نظارت مداوم غیرعملی است.
افغانستیزی در ایران نمونهای کلاسیک از تسلط سیستم ۱ است که بهصورت خودکار، مهاجران را بر اساس کلیشهها (مانند «رقبای اقتصادی» یا «منبع جرم») طبقهبندی میکند. این سیستم بدون بررسی منطقی، واکنشهای سریع و احساسی (مانند طرد یا خشونت) را فعال میکند. درست مانند توهم مولر-لیر که حتی با آگاهی از خطا، خطوط همچنان نابرابر دیده میشوند، آگاهی از بیاساس بودن تعصبات نیز لزوماً آنها را از بین نمیبرد، زیرا سیستم ۱ بهصورت خودکار عمل میکند. برای مثال، حتی اگر کسی بداند آمار جرائم در میان مهاجران پایین است، سیستم ۱ ممکن است با دیدن یک خبر جنجالی، همان کلیشهها را تقویت کند.
کاهش افغانستیزی مستلزم تلاش آگاهانه سیستم ۲ است:
شناسایی الگوهای فریبنده: مانند تشخیص اینکه رسانهها با بزرگنمایی جرائم مهاجران، سیستم ۱ را تحریک میکنند (مشابه توهم بصری).
خودکنترلی: مقاومت در برابر تکانههای کلیشهای (مثل جلوگیری از بهکار بردن الفاظ تحقیرآمیز) نیازمند انرژی ذهنی است، همانطور که خودداری از خواندن کلمات نامرتبط در آزمایشهای شناختی تلاش میطلبد.
آموزش سیستم ۲: آموزش دادههای واقعی (مانند سهم مهاجران در اقتصاد) میتواند به سیستم ۲ کمک کند تا پاسخهای سیستم ۱ را اصلاح کند، اما این فرآیند—مانند مقابله با توهمات شناختی—نیازمند تکرار و تمرین است.
چالشهای پایدار: سیستم ۱ هرگز «خاموش» نمیشود.
همانطور که توهم مولر-لیر با وجود آگاهی از خطا باقی میماند، کلیشههای ضدافغانستانی نیز بهراحتی بازمیگردند، بهویژه در شرایط بحران (مثل بیکاری یا کمبود منابع) که سیستم ۱ با ترس از «ضرر» فعال میشود. راهکار واقعبینانه این است:
موقعیتهای پرخطر را شناسایی کنیم (مثل گسترش شایعات در شبکههای اجتماعی).
منابع سیستم ۲ را در این لحظات بسیج کنیم (مثل مراجعه به آمارهای معتبر).
بدانیم که نظارت مداوم غیرممکن است، بنابراین باید ساختارهای اجتماعی (مانند رسانههای مسئول یا قوانین ضدتبعیض) را تقویت کرد تا بار شناختی افراد را کاهش دهد.
لذا باید گفت افغانستیزی مانند همه اشکال تعصب، ریشه در تعامل نابرابر سیستمهای فکری دارد. غلبه بر آن مستلزم شناخت مکانیسمهای خودکار ذهن (سیستم ۱) و سرمایهگذاری آگاهانه بر آموزش، رسانههای دقیق و سیاستهای انسانی (سیستم ۲) است. اما همانطور که کانمن هشدار میدهد، حتی با آگاهی کامل، تعصبات بهصورت زیرپوستی باقی میمانند و مهار آنها نیازمند تلاش مستمر است.
ادامه دارد...
[۱] توهم مولر-لیر (Müller-Lyer illusion) یک خطای دید مشهور است که در آن دو خط با طول کاملاً برابر به دلیل نوع فلشها یا پیکانهای انتهای آنها، به طور متفاوتی ادراک میشوند؛ به طوری که خطی با پیکانهای رو به بیرون کوتاهتر و خطی با پیکانهای رو به داخل بلندتر به نظر میرسد، در حالی که هر دو دقیقاً هماندازهاند. داین توهم توسط روانشناس آلمانی فرانتس کارل مولر-لیر در سال ۱۸۸۹ معرفی شد. توضیحات مختلفی برای این پدیده ارائه شده است، از جمله نظریه «ثبات اندازه» (size constancy scaling) که میگوید مغز ما بر اساس نشانههای عمق و تجربههای سهبعدی، طول خطوط را اشتباه تفسیر میکند. همچنین، پژوهشها نشان دادهاند که شدت این توهم میتواند بسته به زمینههای فرهنگی و محیطی متفاوت باشد. برای اطلاع بیشتر ن. ک به:
Verywell Mind: How the Müller-Lyer Illusion Works