داکتر لطیف عیاس

 

استفاده از «آمبولانس» برای حمل‌ونقل شخصی

 

سال ۱۹۸۲، کابل، در روزهای آرام و ناآرامش، مثل همیشه میان جنگ دود، خاک و زندگی جریان داشت. من آن زمان شاگرد صنف دهم مکتب حربی ښوونځی بودم؛ نوجوانی که هنوز با دنیای بزرگ‌ترها آشنا نشده بودم، این‌که ناگهان یک شب تب شدید و درد بدن، همه چیز را تغییر داد.

قوماندان تولی مرا صبح به داکتر مکتب فرستاد. داکتر پس از معاینه جدی گفت: «مریضی تو کله‌چرک است و باید فوری بستر شوی.» تأکید کرد که این مریضی ساری است و بدون تأخیر باید به شفاخانه منتقل شوی. سپس به داکتر که زیرنظر کار می کرد دستور داد که مرا هرچه زودتر به شفاخانه برساند.

آمبولانس عسکری مکتب آماده شد. مرا داخل آن گذاشتند و حرکت آغاز شد. مقصد، شفاخانه پل محمود خان بود؛ جایی که می‌توانست امیدی برای بهبودم باشد.

اما مسیری که باید کوتاه و مستقیم می‌بود، به شکلی عجیب طولانی و بی‌معنا شد، دریور به جای رفتن مستقیم به شفاخانه، وارد کوچه‌های مندهی کابل شد. من که در تب و لرز و درد می‌سوختم، نمی‌دانستم چه می‌گذرد. زمان برایم سنگین‌تر از همیشه می‌گذشت، گویی روی سینه‌ام فشار می‌آورد.

آمبولانس ایستاد. دریور، بی‌توجه به وضعیت عاجل من، برای خرید مواد غذایی زمستانی پایین شد. صندوق آمبولانس، به جای حمل بیمار، به جای جابه‌جایی بسته‌های خرید تبدیل شد. دقایق، شاید ساعت‌ها، در همان وضعیت گذشت.

در تمام آن مدت، من با بدن داغ و لرزان، تنها منتظر بودم؛ میان امید به نجات و ترس از بدتر شدن حالتم. حرکت کردیم و من فکر می‌کردم مرا به شفاخانه می‌رساند، اما برعکس، مرا به درِ خانه خودش برد. مواد را به خانه‌اش تحویل داد و در حالی که وضعیت من بسیار خراب بود و از تب می‌لرزیدم، او در خانه‌اش برای چای نوشیدن و استراحت ماند. سرانجام، وقتی کار های شخصی دریور تمام شد،مرا که نیمه‌جان شده بودم، شام به شفاخانه رساند.

این داستان، تجربه‌ای واقعی و به‌یادماندنی درباره آمبولانس مکتب نظامی بود؛ اما متأسفانه برخورد مسئولین مکتب با شاگردان بسیار نامهربانانه و بی‌تفاوت بود. این رفتار غیرانسانی برای همیشه برایم خاطره‌ای تلخ و فراموش‌نشدنی باقی ماند.

 

 

 

 

 


بالا
 
بازگشت