

عثمان نجیب
همبیلوهمشمشیر
داستانی از قهرمان بانوی خراسانی
نوشتهی محمدعثمان نجیب
نمایندهی مکتب دینی-فلسفی
من بیش از این نه میدانم، (مبان)
داستان کوتاهی از روایت واقعی با نامهای مستعار
#سپیدار_شکسته
پردهی اول
زمان:
عصر آفتاب نشست، هوای معتدل بهاری
مکان:
یکی از دهکدههای دور از شهر
دیالوگ گویان!
-روای داستان
-دو بانو:
چهرهی مرکزی بنفشه
چهرهی دوم حنیفه
-چهرههای های فرعی پردهی نخست، مادر و برادر بنفشه، خماری و خواهرخواندهی بنفشه، ملای محله.
بنفشه میفهمید که حنیفه رنج پنهانی دارد. چون یکبار تصادفی آستین دست چپ حنیفه بلند شد و بنفشه دید، دست حنیفه کبودی تیره داشت. از حنیفه علت را پرسید و حنیفه بهانه آورد که وقت نانپختن در تنور دستش سوخته. بنفشه گفت “نان خو کَیْ دست راست پخته میشه، دست چپت چرا کبود شده؟” حنیفه جواب داد: “کت سیخ تندور آتشه میشوراندم که دستم ده لب تندور خورد.” بنفشه که کنجکاو شده بود، باز پرسید و این بار با ادای همان نازکیهای دخترانه حنیفه را گفت “ خوارو مه کو اشتک نیستم البتی “البته” لالآغا بیادرت چُوکیده ( زده ) تره؟ “ حنیفه که در گیرودار راستودروغگویی به بنفشه قید مانده بود، کمی با پریشانی گفت، “ با برایت قصه میکنم، خو یالیگگ نی. “ مرادش از «یالیگک» اصطلاح مروجیست در گفتار شفاهی دهکده و روستانشینان. حنیفه با کمی خواهش و تضرع از بنفشه خواست که:
“ خوارکُم به دخترای قلایی خود ما یا قلاوای همسایه چیزی نه بگویی، غیر از خدا و خودت کسی نَفَمَه ”.
بنفشه که در خیال بدی های دنیا و انسان ها غرق چرت و فکر بود، به یاد خود آورد و با خود گفت: «حنیفه چی آغا و مامی مهربانی داشت، کل ملک و جایام از آغایش اس ای بیدر جوانهمرگش از خود چیزام نداره و غیرت کار کدنام نه داره، کل کاره دیقان “دهقان” میکنه. باز ای ظلمشه سر خوارش دریکو…» ( دریکو-لهجهی گفتاری دهکدهیی برابر به نگاه کو یا سیل کو ). هر دوی شان جگرخون شدند و بنفشه گفت به کسی چیزی نهمیگه. چادر کلان گلابی خود را در سرش انداخت و با غمگینی آشکار همراه حنیفه خدا حافظی کرد. از حویلی بنفشهی شان برون شده و چند قدم طرف خانی خود برداشته بود، حنیفه صدایش کرد: « بنفشه یک ره بیا » بنفشه دوباره نزدیک حنیفه رفت. حنیفه گفت. « بنفشه بره پنایت به خدا. مگم یادت نه روه، خوده قوی کو، کل خوارخاندای “خواهرخواندههای” مه و تو باید قوی شوین.» حنیفه پرسید: « چه زا قوی شوین؟ « شوین، برابر گفتار روستایی شوند ». هر دفه ایطوری گپا میزنی. حنیفه گفت کَیْ بیل. گوشهای بنفشه چیزی را برای نخستینبار شنیدند که سابقه نهداشت. قوی شوین، کَیْ «همراه» بیل. پرسید: «چهزایی کنیم بیله؟». حنیفه پاسخ داد:
پهگه« فردا » که رفتیم سرزمینا میگمتان.
بنفشه با شنیدن آخرین سخنان حنیفه، با وی خدا حافظی کرد و روانهی خانهی خود شد. در میان راه تا رسیدن به خانهی خودشان که فاصلهی چندانی هم نه داشت، چرتوفکر زده میرفت که حنیفه کشیده باشه؟ پَگَه کَیْ ما چی خا گفت؟
بنفشه زادهی روستاست با عادات و رسوم روستایی آشنا. از تولد تا جوانی همان روستا بود و بنفشه و روستائیان همسایهی شان. گروهی خویش و قومای شان از طرف مادر یا از سوی پدر. گروهی هم هموندان شان و یا همزبانان شان و برخی هم از این سو و آن سو. روستای شان چهار دهکده داشت که همهگی قریه یا قلا میگفتندشان. وجه مشترکی که بنفشه را با دگر دختران روستا یکی میساخت، خواهر خواندهگیهای وی با آنان بود. بنفشه با آنها از زاویههای مختلف ارتباط داشت. حنیفه، خماری و شفیقه همصنفیهایش، مهناز و گلچهره همسالان و همراهان سرچشمه رفتن به باغ و باغچه و زیر توتهای یکی دگر شان. ماریا و عذرا دختران عموی بنفشه، گلغوټۍ و کامله دختران خالهی بنفشه. عبدالرحیم غازی، مامای بنفشه که زن و اولاد نه داشت و داستان خیانت مامایش دراز بود. بنفشه اما از میان همه، پس از سبزهگل، خواهر کوچک خودش، حنیفه را زیاد دوست داشت. حنیفه که کلانترک از بنفشه بود، علاوه بر مهربانی و نرمخویی و خویخوشوخوب داشتن، دختران روستا را کارهای خوبی یاد داده بود. حنیفه خواهر تنی نه داشت و یک برادر کلانتر از خودش داشت، آن هم نا مهربان و ظالم. مگر دختران عمو و ماما و خاله داشت که چندان با برادر حنیفه و خانمش رابطهی خوبی نه داشتند.
خواب از چشمان بنفشه پریده بود و هی چرت زده و از خود میپرسید که چرا حنیفه گُل پژمرده شده؟ چرا ای دختر رنجوری داره؟ وقتهای بامخوابیها بود، او هم با خواهرش در بام جایانداخته و میخوابید. آنشب که از نزد حنیفه برگشته بود، شب عادی نه داشت.
پرسشهای زیاد بیپاسخ یا پاسخی که خودش با شایدها میداد. اما نتیجه نه داشت. چشمهایش به آسمان صاف و مهتابی دوخته شده و ستاره شماری داشتند. بنفشه زیر لبهایش آرام آرام میگفت: ( خدایا کاشکی ما دخترام ستاره میبودیم از رنج دنیا و ظلم مردا بیغم ). باز با خودش گفت: ( اگه نی لالیْ مه خو زِیَف مهربان اس، لالیْ ماروفه “ معروفه “ از قلهی پخچکام خیلی خوارای شه دوست داره، هر روز ، با همین فکر و اندیشه، کمی خوابش گرفت و به یاد آورد که فردا صبح باز همان کارهای تکرار را دارد. مثلاً این که پس از نماز صبح، به کارهای غیر از کار روزانهی جاروب کردن و نان پختن و خمیر کردن و تنور کردن، در حویلیهای شان ورزش عادی بکنند. دستهای شان را، پاهای شان را، گردنشان را و خلاصه هر روز دور از چشم مردها، سر تا پا همهی بدن شان را تکان بدهند و نفسهای آزاد بگیرند و خود را به کارهای شاق دهقانی آماده بسازند. یادش آمد که حنیفه همیشه میگفت: «…ورزش کنین سپورت کنین و کمی به خود برسین…» لبخندِ ملیحی زد و فکرش رسید که در اوایل دختران روستا نه میدانستد، هدف حنیفه چی است؟ چون این کارها در آنگاه برای مردان و پسران میسر چی که اصلاً رواج نهبود، دختران را که در جای شان بگذار. همین که دختران اجازه داشتند در مکتب ابتدایی روستای شان بروند، به اصطلاح، مهربانی کلانی از طرف فامیلهای شان شمرده میشد. لشکر خواب دگر مجال فکر کردن برای او نه داد و بهخواب عمیق رفت.
اینسوتر، مانند بنفشه، همه دختران روستا هم میدانستند که حنیفه درد پنهانی را بر شانههایش حمل میکند. دردی که غیر از خودش و خدایش کسی آن را نه میفهمید. خوب، حنیفه که تقریباً به استاد دختران روستا تبدیل شده بود، بنفشه را به دلیل داشتن ویژهگیهای قدرتمندی فیزیکی و هوشمندی زیاد، نسبت به دگران دوست داشت. کاری که بنفشه هم چند برابر آن حنیفه را دوست میداشت. دختران روستا زیاد تلاش میکردند تا بنفشه را خوش نگهداشته باشند. حورا دختر مامای بنفشه هم چیز نه میگفت یا نه میفهمید. مگر هم کوشش خودش و هم تلاش دختران روستا نوعی همدردی بود برای دور ساختن حنیفه از مشکل مرموزی که او را رنج میداد. اما منشأی اصلی رنج او را نه میدانستند، عاملش را خوب میدانستند که برادر و زن برادرش بودند.
روستائیان مردمان بیکینه، تشنهگان یکدلیوهمدلی، شیفتهگان کاروکاسبی، مگر نهکمونهزیاد موافقومخالف سبقخواندن دختران شان بودند. این اختلافات بیشتر در میان جوانان روستا که برادران دختران روستا در خانهوادهی های شان بودند، خودنمایی داشت. وای به آن که دختری، برادر بزرگ و بیرحم میداشت.
همهی برادران، مثل برادر حنیفه بیرحم نهبودند. سختگیری داشتند تا خواهران شان را به فکر خودشان حفاظت کنند. کمتر برادری پیدا میشد که بیشتر مهربان میبود و خواهران خود را حمایت میکرد. در برخی دهکدهها سرکوب خواهران، افتخار بزرگی برای بیشترین
های شان بود که گاهی با غرور کاذب از هیبتشان در خانه میان جوانان روستا داستانپردازی مینمودند. روستای بنفشهی شان هم اینکارهای زشت مردسالارانه را کم نهداشت. مگر چون بیشترین مردان و پسران روستا، درسخوانده بودند و سرشت شهری را هم با روش روستایی یکی کرده، از خواهران شان مواظبت میکردند. تنها بخت بد برای حنیفه بود که برادر و همسر برادرش بیسواد بودند، اما شفقت و ترحم انسانی هم نه داشتند.
هجوم روشنایی لشکر روز در روستا آهسته آهسته، بر تاریکی سیاه شب چیره میشد. بنفشه هنوز چند ساعتی را نه خوابیده بود و خواب عمیقی داشت که صدای بلند آذان گفتن ملای مسجد در محله پیچید و بنفشه در خواب. ملا در قسمت (الصلاهًخیراً منالنوم - نماز بهتر از خواب است)، رسیده بود که بنفشه را کسی تکان داد. مادرش با مهربانی و نوازش از بنفشه خواست تا بیدار شده، وضو بگیرد و نماز را ادا کند. چشمان نیمخوابونیمبیدار بنفشه هنوز عادی نه شده بودند که صدای مهربانانهی برادر بزرگ وی، بنفشه را از جایش تکان داد:
“ بنفشهخوارو… بیدارشُدَیْ؟ نِماز که خاندی یک چند تَه نان روغنی بپز “ بنفشه به سختی و خوابآلودی جواب داد:
“ بیدر نِمیتانم، دگه پَگَه برت پُختِه میکنم. حالیگک حوصله نه دارم “
برادرش بسیار عاجل بالای بام آمده و با مهربانی بنفشه را در آغوش کشیده و گفت: « فدایت شوم خوارو چی شده که حوصله نداری؟ ناجور کو نیستی؟ که دارو مارو بیارم بخچت. خیر اس با هر وختی دلکت شد، نان روغنی بپز. »، برادرش این را گفت و دوباره پایان شد تا به مسجد برود.
مهربانی برادر، وی را دوباره به یاد حنیفه انداخت که هیچ مهری از برادرش نه دیده. دلش میشد، در آن صبحگاه زود از نماز، برود و حالش را بپرسد.
#مکتب_من_بیش_از_این_نمیدانم
####################################
پردهی دوم
مکان:
بامهای دهکدهها و بام منزل پدری بنفشه
زمان:
آغاز شب تا صبحودم
چهرهها!
بنفشه، مادرش، خواهر کوچکش، برادرش، خماری و حنیفه
بنفشه از جایش برخاست و در میان تاریکی رو به زوال و روشنایی رو به عروج چهار سوی روستا را نظاره کرد. باغهای سرسبز، درختان پرمیوه، صدای افتادن آب از آبشاران کوچک شرشرهها، با هوای تازهی بدون آلودهگی، ترنمی به دل هر روستایی میداد. و همین صدای شرشر آبشارهای کوچک، با هوای پاک و عطر باغها، جان تازهیی به روستا و روستانشینان میبخشید. آواز صبجگاهی پرندهگان در حال پیچیده شدن کامل به روستا بود. دید کمی ناوقت است وارخطا گفت: ( وی خدا ناوختُم شد، طارتام « ناوقت، طهارت»نه کدیم ). کمی تا پایان بام دَوید، زودتر پس از طهارت، زیر درخت اکاسی، کنار مادرش، نمازهای سنت و فرض پگاهی را ادا نمود. مادرش که تازه نماز را ختم و در حال تسبیح گفتن بود، به طرف گلها و سبزی های حویلی شان نگاه کرده، همراه خودش از دلاویزی بوی شکوفههای سفید وزیبای درخت اکاسی سخن گفته و شکر خدا را میکرد.
بنفشه پس از ختم نماز، خودش همه دعاها را خوانده و حنیفه را نام گرفته دعا نمود. دلش بود از مادرش بخواهد که او هم به وی دعا کند. زود با خود گفت که نهشود مادرش گمانی کند و زیادتر از حالت وی بپرسد. از دعا خواستن مادر منصرف شده و با آخرین دعای خود جانمازهای خود و مادرش را برچید. رفت به بام تا رختخوابهای شب را جمع کند، دید خواهر کوچکش هنوز در خواب کودکانه است. تا جایی که ممکن بود، رختخوابها را جمع کرد. در همان گیرودار بود که صدای خماری را از بام شان شنید:
( بنفشه سلامالیک، “سلامعلیک”. بیدار شُدَهیْ ؟ ) بنفشه هم سلام داد و گفت:
( اه بیدار شدم، مَگَرُمْ چندان خَوِیْ نکدم )، خماری پرسید چَرا؟ بنفشه گفت: ( ایلهیی). خماری خمیازهیی کشید و با تعجب پرسید، «ایلهیی»؟ بنفشه جواب داد، با میگمت. خماری گفت: “ مَمْ (منم) اِمشَو همی دسترخانه که غِند کدم، چشمانایم پت پت میشدین، زوتیا نِماز خوفتنه خاندم خدا قبول کنه. ظرفایمه ناششته ماندم. جایمه تاله (هموار) کده، خَو، رفتم تا که به نماز بیدار شدم. هر دوی شان وعده گذاشتند که در وقت مکتب رفتن گپ میزنن.
دختر که رختحوابخودش را جمع کرده بود، به همان لهجهی آرام وطنی زمزمههایی میکرد: (الله یارجان تو شَو شوی، مه ماتَو، تو پَگَه شوی مه افتو،،، ده ای دنیای دو روزه تو دلبر شوی مه ابتر… )، یکباره متوجه شد که چی گفته. با خودش گفت: ( قشلاقی دختر چتی و چپوله هر چی گفته میری، بِره به کارایت برس. ). با همین افکار پریشان و سرگردان رختخوابرا به شانه انداخت و با خود گفت؛ ( اقه بلند بلند کَیْ خماری و کَیَ نهنیم و لالیم گپ زدم، سبزهگل خوارکم هیچ بیدار نه شد. یالی بی شرفه ته شوم که بیدار نه شوه. افتو که سرش رسید خودش بیدار میشه. بنفشه پایان شد و مانند هر روز کارهای تکرار خانه را انجام داده، با خودش گفت: ( اگه گپای حنیفه خیلی جگرخونی داشت، آغایمه یا مامی مه میگم که کلانای قلا ره خبر کنین. ).
در روستاها و دهکدهها، کمتر کسی پدرش را پدرجان یا مادرش را مادرجان صدا میزد. همه، آغاجان یا بوبوجان، آغا یا بوبو و مادران را گاهی نهنه یا مامه هم میگفتند. حنیفه از داشتن این دو موهبت خدایی در دوران کودکی محروم شده و در خانهی پدری، زیردست ظلمت زن برادر بزرگ خود کلان شده و قد کشیده بود. حنیفه نه میخواست که دختران روستا، همبازیهای دوران کودکی اش، یا کوچکترهای تازه در حال پرورده شدن، پیش از پرواز، پرپر شوند و زیر بار مظالم برادران یا زنان برادران شان بروند. او آرزو داشت هیچ دختری، آنچه رنجی را خودش کشیده بود، تجربه نهکند.
آنشب، افکار در هم و بر همی نه تنها بنفشه، بل که حنیفه را هم و بیشتر از بنفشه آزار میدادند. حنیفه که تنها بود، از خودش میپرسید: « چرا ما دخترا حق و حقوق خوده گرفته نِمیتانیم؟ حقی که خدا و رسولش بر ما داده. ده ملک و زمین آغا گکُم کو مام حق دارم. ای لالیم چرا از خدا نِمیترسه و حق مام میخُووره و سرم ظلمام میکنه. خانه از آغایم، زمین و مُلک و جای از آغایم، اختیارش ده دست لالیم. باز همراه خودش میگفت: « آغایم و مامیمام خدا ببخشه، کوتهفکر بودین “بودند”. فکری به خاطر مه هیچ نه کدین، “ نه کردند “ که ده زندهگیشان حقُ و مه علاید میکدین ». در همین افکار غرق بود که ناگاه دوران کودکی اش را به یاد آورد… دورانی که خیلی برایش آزاردهنده بود و نفرتش نسبت به برادرش و زن برادرش را زیاد و اشکهایش را جاری میکرد. مگر چه بود آن گذشته که نفرتش را در تمام شب برانگیخت؟
اشکهای بیصدا از گوشههای چشمان زیبندهاش لغزیده و خاطرات تلخ یکییکی زنده شدند
«اما آن خاطره چه بود؟»
دنباله دارد…