

م. نبی هیکل
راز پیروزی
از تاریخ باید آموخت، اما برای چه؟
تاریخ هرچند تجربه ملت ها در درازای هستی آنها است، علم نیست، زیرا رویدادهای تاریخی را نمیتوان بر اساس میتدالوژی علمی امتحان کرد. اما از تاریخ میتوان آموخت. درسهای تاریخ در واقعیت مشی افراد و ملتها را در خطوط مهم شکل میدهند.
چه چیزهایی را از تاریخ میتوان آموخت؟ مسیر تاریخ به مسیر زندگی انسان و گراف-قلب بی شباهت نیست، و سینه تاریخ مانند سینه زمین است، جایی که کثافات ایجاد شده بوسیله انسانها نیز نهفته اند. سینه تاریخ ما از سینه تاریخ سایر کشور ها از نظر ماهوی فرق چندان ندارد.
از تاریخ میتوان برای خصومت و انتقام آموخت زیرا زندگی دارای فراز و نشیب، اصطکاکها و رویارویی ها است. از تاریخ بخصوص میتوان آموخت که در دنیایی که منافع ذهنی و واقعی متضاد یکی از ویژگیهای آن اند، باید با همدیگر در همزیستی و همکاری زیست، زیرا زیست اجتماعی در اشکال مختلف گروپها ی خورد و بزرگ تا حد جامعه بشری بصورت طبیعی وابستگی متقابل را موجب میگردد.نعمات الهی نیز چنان تقسیم گردیده اند که این وابستگی را تامین مینماند.
بصورت مختصر میتوان ابراز داشت که از درسهای تاریخ میتوان برای تصمیمگیری در موارد دوگانه آتی آموخت:
۱. میخواهیم برای انکشاف متوازن از آن آموخت؟ و یا
۲.برای تامین برتری و آقایی بر دیگران؟
تا کنون به هدف نخستی توجه نگردیده، در حالیکه دومی توجه بیشتر را جلب کرده است. برای این وضعیت دلایل تاریخی و عقلی وجود داشته و دارد، وقتی ما واکنشی فکر و عمل مینماییم. این کاری است که ما هر روز نیز انجام میدهیم و آن را به عرصه های مهم حیات اجتماعی و ملی نیز تطبیق کرده ایم. از سوی دیگر این شیوه برخورد بیشتر احساس عدالت و برابری را باز تاب میدهد در حالیکه پیامد و نتیجه این شیوه کار عادلانه و مساوات گرایانه نیست. بحیث مثال دو نمونه تاریخی از چنین برخورد را در اشکال تعصب و انتقامجویی میتوان در نظر گرفت. این دو موجب انشعاب، تفرقه و تقسیم قدرت و توانایی ملی به جز ایر کوچکتر میگردد.
ما در هر صورت بحیث یک ملت مسلمان شناخته میشویم. و الله متعال هم تعصب را، هم تفرقه را حتی در دین منع قرار داده است، در حالیکه عفو، احسان و عدالت را توصیه فرموده است.
نهتنهادرسهایتاریخ کهن و معاصرافغانستان، بلکهدرسهای جنگهای اول و دوم جهانی و جنگهایاسراییل-امریکاباایران، میآموزانند که اتحاد، همکاری و همزیستی کلید موفقیت اند.
از تاریخ ملی در چهار کتگوری میتوان آموخت:
۱.مردم در مسیر تاریخ: مردم در درازای تاریخ از اتحاد و تمامیت ارضی و استقلال سیاسی با سر و مال دفاع کرده اند.
۲. زمامداران در مسیر تاریخ: زمامداران افغانستان در مسیر تاریخ به دلایل اقتصادی و سیاسی در وابستگی بیشتر به دیگران و کمتر در وابستگی به مردم قرار داشته اند. و پیرومنش بوده اند.
۳. روشنفکران در مسیر تاریخ: روشنفکران افغان نیز بیشتر پیرومنشانه اندیشیده و عمل کرده اند. ما امروز شاهدیم که جامعه روشنفکری بیشتر به بیرون توجه دارد تا به داخل جامعه افغانی در دیاسپورا یا در داخل کشور. زیرا آنان قدرت و امکانات را در بیرون میبینند و توانایی دید آن را در داخل کشور ندارند.مشکل دیگر خویشتن فراموشی هنگام نقد و تحلیل است. وقتی سرخط مقالات سایت آریایی را میخوانید در میابید تعداد (تحلیلگران مسایل بین المللی افغانستان) تا چه حد بیشتر از تعداد (تحلیلگران سیاسی) در ابر قدرتها است.
۴.دیگران در مسیر تاریخ: منظور نیروهایی اند که در تاریخ افغانستان نقش کلیدی ایفا کرده اند. قدرت ( نظامی، سیاسی، تکنالوژیک و علمی) واحد داد و ستد در سیاست است. این واحد داد و ستد در مسیر تاریخ نقش کننده آنان را در حیات ملی مردم ما ثابت کرده است.
هرچند کشور ما به ( قبر ستان ابرقدرت ها ) شهرت یافته است، اما بازنده واقعی این قبرستان تاریخی به نام افغانستان است.
اکنون لازم است توجه را از دومی به نخستی بر گردانیم و به نیاز اشد به اتحاد، همکاری و همزیستی بیاندیشیم.
چگونه میتوان این کار را کرد؟
شیوه - ای که ما تا امروز به آن اندیشیده ایم و عملکرده ایم به یک عادت مبدل گردیده است، زیرا سیستم ذاتی که انسان و هر موجود دیگر با آن خلق گردیده بصورت خود کار و ظیفه دفاع و تامین بقا را انجام میدهد. نمونه ای این واکنش خودکار را در زندگی روزانه حتی کودکان میتوان مشاهده کرد.
با اندکی تعمق از آن شیوه اندیشه و عملکردمیتواندوری کرد. از نظر دینی انسانی که (با احسن التقویم) آفریده شده است باز به ( اسفل السافلین) قرار داده شده است و دین وی را کمک مینماید تا باردیگر خود را در عمل به آن صطح برساند. این یک امتحان است که مضامین آن مانند مضامین دوران تحصیلات عالی عمده[1] و تکمیلی[2] دارد.
تغییر نحوه دید و عملکرد دشوار نیست، زیرا
در بسا موارد ما باورمندیهای خود را موفقانه تغییر داده ایم. بهگونه مثال به لیبرالیزم باور داشتیم یا به مارکسیزم در حالیکه باور مندیهای ما از گذشته حتی در آن موارد نیز تغییر کرده اند. مثال دیگر این است که همسنگران روشنفکر در احزاب خلق و پرچم بیش از این مانند گذشته نمی اندیشند. تغییر نحوه اندیشه و عملکرد ممکن است برای برخی ها دشوار باشد اما ناممکن نیست. این حقیقت در مورد هر فردی صادق است. واضح است که از استثنا نمیتوان انکار کرد.
اکنون چند اصل را نام میبرم که روشنفکران افغان بخصوص در تعدادی از موارد شفاهی با آنها موافق اند.
۱.منافع ملی (حیاتی و ثانوی[3])باید خط غیر قابل عبور تلقی گردد. این منافع باید بصورت عملی[4] تعریف گردند.
۲. اتحادملی بحیث دومین خط قرمز
۳. اجتناب از تعصب و تبعیض در تیوری و عمل
۴.رعایت آزادیها و خصوصیات فردی
۵.تامین همکاری و همزیستی
باورمندی به این خطوط کلی میتواند زمینه های اتحاد، همکاری و همزیستی را در جامعه افغانی فراهم نماید، بدین معنا که به دید جدید در عرصه حیات اجتماعی تعلق دارد نه به عرصه سیاسی.
از تاریخ برای عرصه سیاسی یعنی مدیریت و رهبری جامعه نیز میتوان آموخت. در این رابطه در مقاله بعدی باهم میاندیشیم.
ابراز نظر در این موردبه غنای فکری همه ی ما منتهی میگردد.
از توجه شما متشکرم
یکشنبه ۱۹ مارچ ۲۰۲۶