مهرالدین مشید

 

از صنف درس تا پشت فرمان؛ روایت یک نسل

آینه غربت؛ روایت زندگی یک نسل در یک بیت

 

گاهی یک بیت شعر، بیش از یک کتاب تاریخ، سرگذشت یک نسل را روایت می‌کند. نسلی که روزگاری در صنف‌های درس با هزاران امید و آرزو نشسته بود، اما طوفان‌های سیاسی، جنگ‌های پی‌درپی و ناکامی‌های تاریخی، او را از چوکی مکتب به جاده‌های غربت کشاند. امروز آن بیت، نه فقط یک مصرع شاعرانه، بلکه آیینه‌ای است که رنج مهاجرت، حسرت وطن و سرنوشت تلخ و در عین حال پرافتخار هزاران فرزند این سرزمین را بازتاب می‌دهد؛ نسلی که میان خاطره و غربت، هنوز رویای بازگشت به وطن را در دل زنده نگه داشته است.

چند روز پیش از طریق گوشی موبایل با دوستی تماس گرفتم؛ هنوز احوال پرسی تمام نشده بود که او لب به کلایه گشود و دوری از وطن را ذلت بزرگ خواند و گفت: خیلی ذلیل شدیم و سخت قربانی توطئه های خاموش و مرموز  گردیدیم. صدای او آمیخته با اندوه، خشم و حسرت بود. گویی سال‌ها درد ناگفته را در سینه انباشته کرده و اکنون فرصت یافته بود تا بخشی از آن را بر زبان آورد. او گفته هایش را اینچنین ادامه داد: «ما نه تنها خانه و کاشانه خود را از دست دادیم، بلکه بخش بزرگی از هویت، خاطرات و آرزوهای خویش را نیز در گردباد حوادث جا گذاشتیم. با تاسف که در دیار غربت احساس ذلت می کنیم و بهای سنگینی برای زنده گی می پردازیم . روزگاری در سرزمین خود، هرچند با هزار دشواری، دست و پنجه نرم می کردیم؛ اما بازهم احساس تعلق داشتیم؛ اما امروز در غربت، میان انبوهی از مردم، گاهی چنان احساس غربت و تنهایی می‌کنیم که در سایه نوعی یاس و دل زده گی گویی از همه چیز و همه کس بریده‌ایم.»

سخنانش مرا به اندیشه فرو برد. واقعیت این است که مهاجرت، تنها جابه‌جایی از یک جغرافیا به جغرافیای دیگر نیست؛ بلکه گاهی کوچ اجباری از یک جهان آشنا به جهانی ناآشنا و بی وطنی است. بسیاری از مهاجران نه از سر انتخاب، بلکه در نتیجه جنگ، بی‌ثباتی سیاسی، فقر و بازی‌های پیچیده قدرت ناگزیر به ترک وطن شده‌اند. آنان هر روز بار سنگین خاطرات گذشته و نگرانی‌های آینده را بر دوش می‌کشند. با این همه، در میان تلخی‌های غربت، حقیقت دیگری نیز وجود دارد؛ حقیقتی که از استقامت و امید سخن می‌گوید. مهاجران، با وجود همه دشواری‌ها، زندگی را از نو می‌سازند، فرزندان خود را آموزش می‌دهند، کار می‌کنند و برای فردایی بهتر تلاش می‌ورزند. شاید غربت زخمی عمیق بر روح انسان باشد، اما همین زخم گاه به سرچشمه‌ای برای پایداری، آگاهی و تجربه نیز بدل می‌شود.

دوستم همچنان سخن می‌گفت و من در میان کلمات او، نه تنها درد یک انسان، بلکه روایت مشترک هزاران مهاجری را می‌شنیدم که قربانی بحران‌هایی شدند که خود در پدید آمدن آن نقشی نداشتند؛ انسان‌هایی که هنوز هم در رؤیای بازگشت به وطنی اند که در آن بتوانند در سایه حاکمیت قانون در صلح و صفا زنده گی کنند. هنوز دریچه بحث بر سر آواره گی و توطئه ناگشوده مانده بود که او از یک مهمانی چند شب پیش قصه کرد؛ از مهمانی ایکه شماری وزیران حکومت پیشین در آن حضور داشتند. مهمانی ایکه در واقع تشت رسوایی و بی کفایتی حاکمان دیروز را در موج سنگینی از ذلت به نمایش نهاده بود. آن دوستم گفت، بحث بر سر کار در دیار مهاجرت بالا شد و از فحوای سخنان  وزیر صاحبان و رییس صاحبان پیشین معلوم می شد که هرکدام از طریق تاکسیرانی امرار معاش می نمایند  و به زنده گی خود در مهاجرت ادامه می دهند. 

سخنان آن دوست مرا به فکر فرو برد. نه از آن رو که تاکسیرانی یا هر کار شرافتمندانه دیگری مایه ننگ باشد؛ بلکه از آن جهت که کسانی که روزگاری بر کرسی‌های بلند قدرت تکیه زده بودند، بودجه‌های میلیاردی را مدیریت می‌کردند، فرمان صادر می‌کردند و سرنوشت میلیون‌ها انسان را در دست داشتند، امروز در غربت و مهاجرت چنان پراکنده و درمانده شده‌اند که هر یک برای گذران زندگی به کاری روی آورده‌اند که هیچ تناسبی با جایگاه دیروزشان ندارد. این صحنه بیش از آنکه روایت سقوط چند فرد باشد، حکایت از فروپاشی یک نظام و شکست یک شیوه حکمرانی دارد. نظامی که بسیاری از مدیران آن به جای ساختن نهادهای پایدار، همه چیز را بر محور اشخاص و حلقه‌های محدود قدرت بنا کرده و قربانی فساد و خیانت  نمودند. از همین رو، هنگامی که طوفان بحران فرا رسید، نه از نهادها نشانی ماند و نه از آن اقتدار پرطمطراق دیروز.

دوستم می‌گفت در آن مجلس، هر کس از دشواری‌های زندگی در مهاجرت سخن می‌گفت؛ اما کمتر کسی حاضر بود از اشتباهات گذشته، فساد گسترده، رقابت‌های ویرانگر سیاسی و بی‌توجهی به خواست مردم یاد کند. گویی همه قربانی بودند و هیچ‌کس در شکل‌گیری آن سرنوشت سهمی نداشت. شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشد؛ زیرا ملت‌ها زمانی از شکست‌های خود درس می‌آموزند که مسئولیت‌پذیری جای توجیه‌گری را بگیرد. سقوط جمهوریت تنها نتیجه توطئه‌های بیرونی نبود؛ بلکه محصول سال‌ها ضعف مدیریتی، اختلافات سیاسی، فساد اداری، بی‌اعتمادی عمومی و دور شدن حاکمان از واقعیت‌های جامعه نیز بود.

از این رو، آن مهمانی برای من تنها یک گردهمایی مهاجران نبود؛ بلکه آیینه‌ای بود که در آن می‌شد سرنوشت تلخ قدرت بی‌پشتوانه را دید؛ قدرتی که زمانی خود را استوار می‌پنداشت، اما با نخستین لرزش تاریخ فرو ریخت و صاحبانش را از قصرهای قدرت به جاده‌های غربت کشاند. این سرنوشت، درسی است برای همه آنان که می‌پندارند قدرت بدون پاسخگویی، عدالت و اتکای مردم می تواند، جاودانه بماند. در حالی‌که سخنان آن دوست ادامه داشت، در ذهنم چهره‌های دیگری نیز نقش بستند؛ همان کسانی که سال‌ها در مهاجرت زیسته بودند و پس از سقوط طالبان با شعار خدمت، بازسازی و مردم‌سالاری به کشور بازگشتند. مردم امیدوار بودند که آنان با بهره‌گیری از تجربه‌های جهان مدرن، پایه‌های یک نظام قانون‌مدار را استوار سازند و فرهنگ پاسخگویی، شایسته‌سالاری و عدالت را نهادینه کنند. اما در بسیاری موارد، واقعیت راه دیگری پیمود. شماری از این بازگشتگان، به جای آن‌که خدمتگزار مردم باشند، به بخشی از شبکه‌های قدرت، ثروت و فساد بدل شدند. آنان سفره‌های رنگین قدرت را گسترده‌تر کردند، با مافیاهای اقتصادی و سیاسی پیوند بستند و منابع عمومی را به ابزاری برای تأمین منافع شخصی، قومی و گروهی تبدیل نمودند. در نتیجه، فاصله میان دولت و ملت روز به روز بیشتر شد. اعتماد عمومی آسیب دید، فساد به یک پدیده ساختاری تبدیل گردید و بسیاری از شهروندان احساس کردند که آرمان‌های عدالت، آزادی و مردم‌سالاری در زیر سایه رقابت‌های قدرت و سودجویی‌های شخصی رنگ باخته است.

شاید بزرگ‌ترین تراژدی تاریخ معاصر افغانستان همین باشد که فرصت طلایی بازسازی کشور، که با هزینه‌های هنگفت و فداکاری‌های فراوان فراهم شده بود، در بسیاری موارد قربانی سوءمدیریت، فساد و منازعات سیاسی گردید. بنا براین، هنگامی که پایه‌های مشروعیت یک نظام از درون سست شود، دشمنان آن برای فروپاشی‌اش کار دشواری در پیش نخواهند داشت. از همین رو، سرنوشت تلخ بسیاری از صاحبان قدرت دیروز را نمی‌توان تنها محصول توطئه‌های بیرونی دانست؛ بلکه بخشی از آن نتیجه عملکرد خود آنان نیز بود. تاریخ بارها ثابت کرده است که هیچ حکومتی تنها با تکیه بر قدرت، ثروت و حمایت خارجی پایدار نمی‌ماند؛ آنچه یک نظام را ماندگار می‌سازد، اعتماد مردم، حاکمیت قانون و احساس مسئولیت در برابر سرنوشت یک ملت است.

 از گفته‌های آن دوست دریافتم که تاکسیرانی، دست‌کم برای بسیاری از مهاجران، به یکی از شریف‌ترین و در دسترس‌ترین راه‌های تأمین معاش در غربت بدل شده است؛ کاری که هرچند خالی از دشواری و خستگی نیست، اما نان آن از عرق پیشانی و تلاش صادقانه به دست می‌آید. در همان لحظه، بی‌اختیار این بیت در ذهنم زنده شد:

«می‌کنم رانندگی دارم توکل با خدا -  از خطر محفوظ گردان یا محمد مصطفی»

 این شعر نه تنها نوستالژی‌های خاطره‌انگیز و فراموش‌ناشدنی مرا از روزگار دانش‌آموزی در لیسه شاه دوشمشیره بازمی‌تاباند؛ بلکه خاطره‌های آن روزگار را در موجی از تظاهرات دانش آموزان و دانشجویان چنان در تار و پود زنده گی ام تنیده اند است که امروز هر بیت آن به آیینه‌ای برای بازتاب تلخ‌ترین واقعیت‌های جامعه ما بدل شده است. آنچه روزگاری تنها زمزمه‌ای شاعرانه و یادگاری از روزهای جوانی می‌نمود، اکنون در پرتو حوادث و دگرگونی‌های زمان، معنایی ژرف‌تر یافته و روایتگر رنج‌ها، امیدهای بر باد رفته، آرزوهای نیمه‌تمام و سرنوشت پر فراز و نشیب مردمی شده است که میان بیم و امید، همچنان در جست‌وجوی فردایی روشن به سر می‌برند. گویی خاطره‌های آن روزها تنها در حافظه نمانده‌اند، بلکه به بخشی از هویت و تجربه تاریخی ما تبدیل شده‌اند؛ تجربه‌ای که هر بار با شنیدن این شعر، از نو زنده می‌شود و انسان را به تأمل در گذشته، درک امروز و اندیشیدن به فردا فرامی‌خواند.

 این شعر من را به فضای آن صنفی برد که بیش از چهل شاگرد در آن مصروف آموختن تعلیم و تربیت بودند و در عین زمان سیمای ابراهیم خان معلم زبان عربی در ذهنم نقش بست که در پیش روی تخته ایستاده و درس روزمره را بر روی تخته با خط زیبا می نوشت. او روزی از روز ها برای شاگردان کار خانگی داد و تاکید کرد که در سر صفحه کار خانگی یک شعر یا نکته ای بنویسید که داخل و یا بیرون موتر ها با آنها مزین شده اند. در ساعت آینده هر شاگرد کار خانگی خود را آورد و برای استاد تسلیم کردند. استاد همه را مرور کرد و آنگاه که چشمانش بر این شعر افتاد : « می‌کنم راننده گی دارم توکل با خدا  -  از خطر محفوظ گردان یا محمد مصطفی » استاد ناگهان به به کرد و گفت: این شعر را بسیار دوست دارم و روی خود را به سوی شاگردان نمود و گفت که همۀ شما این شعر را در پیشانی کار های خانگی تان بنویسید. شاگردان از او پرسیدند که چگونه این شعر را دوست دارید. معلم یک مکث کرد و گفت: این شعر نه تنها از زنده گی امروز؛ بلکه از زنده گی فردای ما نیز پرده بر می دارد.

درست آن زمانی بود که شهر کابل شاهد تظاهرات، اختلاف‌ها و تنش‌های گروهی جریان‌های راست و چپ و ملی و میانه بود. این تنش‌ها در حالی صورت می‌گرفت که همه بر ضد سلطنت مبارزه می‌کردند و در این راه هدف مشترک داشتند. با این حال، رقابت‌های سیاسی و برخوردهای فکری چنان شدت یافته بود که فضای همگرایی را تضعیف می‌کرد. این وضعیت مایه نگرانی شماری روشنفکران چه در درون گروهها و چه در بیرون از آنها شده بود و آنان دورنمای مبارزات گروه‌ها را تیره و تار می‌دیدند. از نگاه آنان، ادامه این اختلاف‌ها نه تنها روند مبارزه را آسیب‌پذیر می‌ساخت، بلکه زمینه را برای بحران‌های عمیق‌تر در آینده نیز فراهم می‌کرد. چنانکه ما شاهد هستیم که چگونه رهبران چپ و راست و میانه خلاف خواست صفوف های شان، اهداف کلان ملی و کشوری را قربانی اهداف شخصی و ایده ئولوژیک خود نمودند.این سیاست ها نه تنها آرزو های اعضای صفوف گروههای راست و چپ را قربانی کرد؛ بلکه اهداف ملی به کلی آسیب دید و در نتیجه ساختار های گروهی راست و چپ در افغانستان فروپاشید.

 تظاهرات محصلان دانشگاه کابل علیه «لایحه جدید دانشگاه کابل» در سال ۱۳۵۰ خورشیدی (۱۹۷۱ میلادی) آغاز شد و تا اوایل ۱۳۵۱ خورشیدی (۱۹۷۲ میلادی) ادامه یافت. در آن زمان دانشجویان و شماری از استادان دانشگاه کابل در مخالفت با لایحه جدید دانشگاه و محدودیت‌های ناشی از آن دست به اعتراضات گسترده زدند. این اعتراضات به حدی گسترش یافت که دولت ناچار شد دانشگاه کابل را برای مدتی تعطیل کند و سرانجام لایحه را پس بگیرد. دانشگاه در ماه مارس ۱۹۷۲ دوباره بازگشایی شد. این تظاهرات از مهم‌ترین جنبش‌های دانشجویی افغانستان در دوره موسوم به «دهه دموکراسی» بود و در آن جریان‌های مختلف سیاسی، از اسلام‌گرایان تا چپ‌گرایان، حضور و نقش فعالی داشتند؛ اما با تاسف که آرمان های هزاران جوان در صفوف جریان های راست و چپ و میانه قربانی تنش ها و اختلاف های ایده یولوژیک و سلیقه ای رهبران آنان گردید.

بسیاری از روشنفکران در آن روز باور داشتند که جامعه بیش از هر چیز به تفاهم، مدارا و درک متقابل نیاز دارد. آنان هشدار می‌دادند که اگر نیروهای سیاسی نتوانند بر محور منافع ملی و خواست‌های عمومی مردم به توافق برسند، دستاوردهای مبارزاتی نیز دوام چندانی نخواهد داشت. گذشت زمان نشان داد که بخشی از این نگرانی‌ها بی‌اساس نبود و کشور در دهه‌های بعد با رویدادهای دشوار و سرنوشت‌سازی روبه‌رو شد که پیامدهای آن هنوز هم بر زندگی مردم سایه افکنده است.

استاد محمد ابراهیم خان

ستاد ابراهیم خان هم از جمله کسانی بود که دورنمای مبارزات گروه های راست و چپ را تیره و تار می دید و نسبت به آن نظر خوب نداشت. از همین رو او نسبت به دورنمای مبارزات گروهها نه تنها بدبین بود؛ بلکه آواره گی های دردناک را نیز برای مردم افغانستان پیش بینی می کرد و از همین رو می گفت، نه تنها سرنوشت دانش آموزان آن روز بلکه سرنوشت دانش آموزان فردا را نیز تیره و تار و آواره در کشور های دیگر پیش بینی می کرد و از همین رو می گفت که سرنوشت همه آنان با دریوری در کشور های دیگر گره خواهد خورد.  او میگفت، بیت بالا را از انرو دوست دارد که در آینده ها آذین بند موتر های روشنفکران و چیز فهمان و‌مقام های  کشور ما در خارج از کشور خواهد بود.

و شگفت آن‌که گذشت زمان، بسیاری از پیش‌بینی‌های او را به واقعیت بدل ساخت. امروز وقتی در خیابان‌های شهرهای دوردست غربت، از آمریکا و کانادا گرفته تا اروپا و استرالیا، به چهره‌های آشنای هم‌وطنان خود می‌نگریم، در میان آنان استادان دانشگاه، مهندسان، پزشکان، نویسندگان، روزنامه‌نگاران و روشنفکرانی را می‌بینیم که در کنار همه دانش و تجربه خویش، برای تأمین زندگی به رانندگی تاکسی، موترهای باربری و وسایط ترانسپورتی روی آورده‌اند.

آن روزها سخنان آن مرد برای ما بیشتر به طنزی تلخ شباهت داشت؛ اما امروز وقتی به گذشته می‌نگرم، درمی‌یابم که او نه از روی بدبینی، بلکه از سر شناخت عمیق واقعیت‌های جامعه سخن می‌گفت. او نشانه‌های بحرانی را می‌دید که بسیاری از ما از دیدن آن عاجز بودیم. می‌دانست که وقتی سیاست بر مدار حذف، انحصار و ستیز بچرخد و خرد جمعی قربانی تعصب و قدرت‌طلبی گردد، نخستین قربانی آن نسل جوان و آینده کشور خواهد بود.

از همین رو، بیت «می‌کنم رانندگی، دارم توکل با خدا ـ از خطر محفوظ گردان یا محمد مصطفی» برای او تنها یک شعر ساده نبود؛ بلکه نمادی از سرنوشت نسلی بود که می‌توانست سکان‌دار توسعه و پیشرفت کشور باشد، اما حوادث روزگار او را به جاده‌های غربت کشاند. او گویی سال‌ها پیش تصویر موترهایی را می‌دید که این بیت بر شیشه‌های آن نقش بسته و پشت فرمان آن‌ها کسانی نشسته‌اند که روزگاری در آرزوی ساختن افغانستانی آباد و آزاد درس می‌خواندند.

با این همه، روایت غربت تنها روایت شکست نیست. در پس این سرگذشت تلخ، داستان پایداری، تلاش و زنده ماندن نیز نهفته است. مهاجران افغانستان، هرچند از وطن دور افتاده‌اند، اما بسیاری از آنان هنوز بار سنگین عشق به میهن را بر دوش می‌کشند و در ژرفای دل، رؤیای روزی را زنده نگه داشته‌اند که فرزندان این سرزمین دیگر برای یافتن امنیت، نان و آزادی ناگزیر به ترک خانه و دیار خویش نباشند.

من هم با یادآوری آن شعر، ناگهان خود را در کوچه‌پس‌کوچه‌های خاطرات نوجوانی یافتم؛ روزگاری که با دنیایی از آرزو و امید بر چوکی های مکتب می‌نشستیم و گمان می‌کردیم آینده، دروازه‌های روشن خود را به روی ما خواهد گشود. اما چه کسی می‌توانست تصور کند که دهه‌ها بعد، شماری از همان شاگردان، استادان، وزیران، و مدیران این سرزمین در گوشه و کنار جهان پراکنده شوند و پشت فرمان موترهای کرایه‌ای، در جاده‌های غربت به دنبال لقمه‌ای نان حلال بگردند؟ تاریخ گاهی چنان بازی‌های شگفتی دارد که میان دیروز و امروز فاصله‌ای به درازای یک عمر می‌آفریند.

با این همه، هرچه بیشتر می‌اندیشیدم، بیشتر به این نتیجه می‌رسیدم که شرمندگی در رانندگی و کار کردن نیست؛ شرمندگی در آن است که فرصت‌های یک ملت به هدر رود، سرمایه‌های یک کشور بوسیلۀ زمامداران و شرکای آنان تاراج شود و آرزوهای میلیون‌ها انسان قربانی خودخواهی‌ها، فساد و سوءمدیریت گردد. راننده‌ای که با شرافت کار می‌کند، هرچند در غربت باشد، سربلندتر از صاحب قدرتی است که روزی بر اریکه حکومت نشست اما نتوانست امانت مردم را پاس بدارد. شاید از همین رو باشد که امروز آن بیت ساده، معنایی ژرف‌تر از گذشته یافته است. گویی سرگذشت نسلی را روایت می‌کند که از فراز و فرود روزگار بسیار دیده، اما هنوز برای ادامه راه، میان ازدحام جاده‌های غربت، توکل را از دست نداده است.

در نهایت، این بیت تنها یک شعر ساده نیست؛ بلکه روایت فشرده سرگذشت نسلی است که میان آرزوهای جوانی و واقعیت‌های تلخ تاریخ گرفتار شد. نسلی که از صنف‌های درس و رویاهای بزرگ، به جاده‌های طولانی غربت رسید؛ اما با وجود همه رنج‌ها، امید، تلاش و پیوند خود با وطن را از دست نداد. از همین رو، این بیت نه تنها آیینه دردهای مهاجرت، بلکه نماد پایداری و استقامت نسلی است که هنوز در انتظار فردایی بهتر برای سرزمین خویش است. پایان

 

 

 

 

 


بالا
 
بازگشت