

مهرالدین مشید
طالبان؛ از سرکوب مخالفان تا مهندسی حذف هویتها
بازگشت طالبان به قدرت در ۱۵ اگست ۲۰۲۱ تنها یک جابهجایی سیاسی در افغانستان نبود؛ بلکه آغاز مرحلهای تازه در ساختار قدرت، رابطه دولت و جامعه و تعریف مفهوم «شهروند» در این کشور بود. طالبان پس از تصرف کابل، نه یک نظام سیاسی مشارکتمحور و مبتنی بر نمایندگی گروههای اجتماعی؛ بلکه ساختاری متمرکز بر اقتدار امیر و شبکه رهبری خود ایجاد کردند. در این ساختار، احزاب سیاسی اجازه فعالیت ندارند، انتخابات و رقابت سیاسی وجود ندارد و قدرت اجرایی در عمل در انحصار طالبان قرار گرفته است.
از این منظر، موضوع افغانستان تنها مسئله محدودیت آزادیهای سیاسی یا سرکوب مخالفان نیست؛ بلکه هر روزی که از حاکمیت طالبان در این کشور میگذرد، پردههای بیشتری از سیمای واقعی این گروه کنار میرود و چهره واقعی رهبران آن آشکارتر میشود. طالبان تنها در پی مسخ دین و تهیکردن ارزشهای واقعی آن از محتوای انسانی و اخلاقی نیستند؛ بلکه به نظر میرسد پروژهای فراتر از آن را دنبال میکنند که هدف آن تصفیه و ایجاد دیوارهای فولادین میان مذاهب، ملیتها و زبانهای افغانستان و تبدیل تفاوتهای طبیعی و تاریخی جامعه به ابزار سلطه و حذف است. پرسش عمیقتر این است که آیا سیاست های طالبان به تدریج به سمت بازتعریف هویت افغانستان بر اساس یک قرائت خاص قومی، مذهبی، فرهنگی و زبانی در حال حرکت است؟
این پرسش اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا افغانستان جامعهای متکثر است که هویتهای قومی، زبانی، مذهبی و منطقهای در آن طی قرنها در کنار یکدیگر شکل گرفتهاند. هرگاه دولت به جای مدیریت این تنوع، درصدد حذف یا به حاشیهراندن بخشی از آن برآید، بحران از سطح حکومت به سطح «هویت ملی» منتقل میشود. رفتار طالبان را نمیتوان صرف مجموعهای از اقدامات پراکنده دانست؛ بلکه مجموعه شواهد موجود نشان میدهد که انحصار قدرت، حذف مشارکت سیاسی، تمرکز قومی در ساختار قدرت، فشار بر اقلیتهای مذهبی و قومی، جابهجایی اجباری برخی جوامع و تقویت جایگاه زبان پشتو در عرصه عمومی، در کنار یکدیگر الگویی از طرد و یکسانسازی سیاسی ـ فرهنگی ایجاد کردهاند. رویکرد طالبان در برابر سایر اقوام ومذاهب کشور بیشتر شبیه «الگوی تبعیض و حذف» و «پاکسازی قومی» یا «نسلکشی» است.
حمله تفنگداران طالبان به مسجد خاتم النبیین را نمیتوان صرف در چارچوب یک رویداد امنیتی یا برخورد با مخالفان سیاسی تحلیل کرد. چنین رویدادهایی، در کنار مجموعهای از سیاستها و رفتارهای تبعیضآمیز، این نگرانی را تقویت میکند که سرکوب در افغانستان فقط متوجه مخالفان سیاسی طالبان نیست؛ بلکه هویتهای قومی، مذهبی و زبانی نیز در معرض فشار و حذف قرار گرفتهاند. حمله به مسجد و حوزه علمیه خاتمالنبیین و همزمان تشدید فشار بر سایر اقوام و گروههای مذهبی، بیش از آنکه نشانه اقتدار طالبان باشد، میتواند نشانهای از هراس آنان از آینده و شکنندگی پایههای قدرتشان تلقی شود؛ زیرا قدرتی که از پشتوانه واقعی مردم برخوردار باشد، برای اثبات اقتدار خود به محاصره مسجد، فشار بر مدرسه، سرکوب اعتراض و محدودکردن هویتهای قومی و مذهبی نیاز ندارد.
طالبان با گسترش دایره فشار، در واقع ممکن است تصویری از وضعیت درونی خود ارائه کنند. بنابراین هرچه احساس ناامنی بیشتر شود، حلقه سرکوب را نیز تنگتر می سازند. آنان شاید تصور کنند که با خاموشکردن صداها، مسئله نیز خاموش خواهد شد؛ اما جامعهای که احساس حذفشدن کند، سکوت اش رضایت نیست؛ زیرا سکوت، مرحلهای پیش از انباشتهشدن خشم و بیاعتمادی است. اگر طالبان آینده خود را باثبات و تضمینشده میدانند، چرا از مسجد، مدرسه، اندیشه، اعتراض مدنی و بیان هویت مردم احساس خطر میکنند؟ حکومتی که به آینده خود اطمینان دارد، از شنیدن صدای مخالف نمیهراسد؛ اما حکومتی که آینده خود را شکننده میبیند، هر صدای متفاوتی را تهدیدی علیه موجودیت خود تعبیر میکند. این نشانه آشکار درمانده گی طالبان است. فشار بر یک قوم یا مذهب، در محدوده یک گروه باقی نمیماند؛ بلکه بهتدریج همه جامعه را متوجه این واقعیت میکند که حقوق هیچکس در برابر قدرت مطلق تضمینشده نیست. امروز ممکن است مسجد و حوزه یک گروه هدف قرار گیرد و فردا نوبت گروهی دیگر باشد. به همین دلیل، مسئله خاتمالنبیین را نباید تنها مسئله شیعیان دانست؛ این مسئله، آزمونی برای میزان تحمل، عدالت و ظرفیت حکومت در برابر تکثر جامعه افغانستان است.
اگر سرکوب سیاسی یک گروه را از مشارکت در قدرت محروم کند، سرکوب هویتی چیزی بسیار خطرناکتر است؛ زیرا میکوشد خودِ انسان را از حق داشتن زبان، فرهنگ، مذهب، حافظه تاریخی و احساس تعلق به سرزمین خویش محروم سازد. در چنین وضعیتی، مسئله دیگر تنها «چه کسی حکومت میکند؟» نیست؛ مسئله این است که چه کسی حق دارد در این سرزمین دیده شود، شنیده شود و با هویت خویش زندگی کند؟
طالبان اگر بخواهند افغانستان را بر مبنای یک قرائت انحصاری از دین، یک برداشت خاص از هویت قومی و یک زبان مسلط اداره کنند، در عمل جامعهای چند قومیتی و چند زبانه را به سوی حذف و یکسانسازی اجباری سوق خواهند داد. افغانستان؛ اما نه ملکیت یک قوم است، نه میراث یک زبان و نه قلمرو انحصاری یک قرائت مذهبی. این کشور حاصل قرنها همزیستی، مهاجرت، آمیزش فرهنگی و مشارکت اقوام و زبانهای گوناگون است.
خطر اصلی زمانی آغاز میشود که تبعیض از رفتارهای موردی به سیاست تبدیل شود، و سیاست از تبعیض به پروژه حذف برسد. در آن مرحله، حذف نامها، محدود کردن زبانها، تغییر بافت جمعیتی، کنارزدن نخبگان یک جامعه، محرومکردن گروهی از فرصتهای آموزشی و اقتصادی و محدودسازی آزادیهای مذهبی، دیگر حوادث پراکنده نیستند؛ بلکه میتوانند اجزای یک روند بزرگتر برای بازتعریف اجباری جامعه باشند. از این منظر، آنچه افغانستان امروز با آن روبهرو است، تنها بحران حکومتداری نیست؛ بحران حقِ بودن است. اگر شهروندی به دلیل قوم، مذهب، زبان یا منطقهای که از آن برخاسته است، احساس کند که در سرزمین خودش شهروند درجه دوم محسوب میشود، بنیان همبستگی ملی فرو میریزد.
طالبان ممکن است تصور کنند که با تفنگ میتوانند جامعه را یکدست کنند؛ اما جامعه افغانستان با فرمان نظامی یکدست نمیشود. هویتها را میتوان سرکوب کرد، اما نمیتوان با زور از حافظه مردم پاک کرد. زبان را میتوان از اداره و آموزش کنار گذاشت، اما نمیتوان از زبان مادران و کودکان حذف کرد. مذهب را میتوان محدود کرد، اما باور مردم را با گلوله نمیتوان تغییر داد.
افغانستان زمانی از بحران عبور خواهد کرد که هیچ انسان افغانستانی برای اثبات حق زندگی، زبان، مذهب و هویت خویش مجبور به پنهانشدن نباشد. اگر طالبان به صورت واقعی پروژهای برای حذف و یکسانسازی قومی، مذهبی و زبانی را دنبال کنند، باید بدانند که این پروژه نه تنها افغانستان را متحد نخواهد کرد، بلکه شکافهای تاریخی آن را عمیقتر خواهد ساخت. حکومتی که به جای ساختن پل میان مردم، دیوار میسازد، شاید بتواند مدتی سکوت ایجاد کند؛ اما سکوت، به معنای رضایت نیست و ترس، به معنای مشروعیت نیست.
تاریخ افغانستان نشان داده است که هیچ قدرتی نتوانسته با حذف یک بخش از جامعه، تمام افغانستان را از آنِ خود کند. افغانستان متعلق به همه شهروندان آن است؛ و هر پروژهای که بخواهد یکی را برای دیگری حذف کند، در نهایت نه فقط یک قوم یا مذهب، بلکه خودِ مفهوم افغانستان را زخمی خواهد کرد.
رویکرد های طالبان در حوزه های گوناگون زبانی، مذهبی و قومی گواه بر این است که این گروه جز انحصار قدرت، حذف مشارکت سیاسی، تمرکز قومی در ساختار قدرت، فشار بر اقلیتهای مذهبی و قومی، جابهجایی اجباری برخی جوامع و تقویت جایگاه زبان پشتو در عرصه عمومی، در کنار یکدیگر الگویی از طرد و یکسانسازی سیاسی ـ فرهنگی، هدف دیگری ندارند و بیشتر شبیه «الگوی تبعیض و حذف» و «پاکسازی قومی» یا «نسلکشی» است.
۱. از تصرف قدرت تا انحصار قدرت
طالبان در اگست ۲۰۲۱ قدرت سیاسی را با زور نظامی به دست گرفتند؛ اما مسئله اساسی پس از تصرف قدرت آغاز شد و آن چگونگی حفظ و انحصاریکردن آن است. آنان با حذف احزاب، محدود کردن مشارکت سیاسی، کنار زدن نیروهای غیر طالبانی و تمرکز تصمیمگیری در حلقه رهبری، قدرت را از یک امر سیاسیِ قابل رقابت به امتیازی انحصاری تبدیل کردند. یکی از نخستین ویژگیهای حکومت طالبان، حذف ساختار رقابت سیاسی، مشارکت سیاسی، کنارزدن نیروهای غیرطالبانی و تمرکز تصمیمگیری در حلقه رهبری، قدرت را از یک امر سیاسیِ قابل رقابت به امتیازی انحصاری تبدیل کردند.
در چنین ساختاری، مخالف سیاسی دیگر رقیب تلقی نمیشود؛ بلکه به تهدید تبدیل میگردد. از همینجا، سرکوب سیاسی میتواند به حذف اجتماعی و سپس به حاشیهراندن هویتی منتهی شود. پس از بازگشت طالبان، سایر جریانهای سیاسی امکان فعالیت رسمی و رقابت برای قدرت را از دست دادند. وزارت عدلیه طالبان نیز اعلام کرد که احزاب سیاسی اجازه فعالیت ندارند. در نتیجه، جامعه افغانستان از سازوکارهایی که گروههای مختلف میتوانستند از طریق آن در ساختار سیاسی نمایندگی شوند، محروم شد.
این تحول از منظر نظریه دولت مهم است. دولت مدرن تنها دستگاه اعمال زور نیست؛ بلکه نهادی است که باید میان گروههای مختلف جامعه نوعی قرارداد سیاسی ایجاد کند. وقتی یک گروه مسلح خود را صاحب انحصاری قدرت میداند، مخالف سیاسی دیگر «رقیب» تلقی نمیشود؛ بلکه ممکن است به «دشمن» تبدیل شود. در چنین ساختاری، سرکوب سیاسی نخستین مرحله فرآیندی است که میتواند به حذف اجتماعی و هویتی منجر شود. بنابراین، نقطه آغاز بحث درباره حذف هویتها، انحصار قدرت است.
۲. مسئله قومیت؛ از عدم مشارکت تا تمرکز قدرت
افغانستان کشوری چندقومی است و هیچ گروهی نمیتواند تنوع اجتماعی آن را نادیده بگیرد. با این حال، گزارشهای مختلف درباره ساختار حکومت طالبان نشان دادهاند که بالاترین سطوح قدرت به صورت کل در اختیار طالبان پشتون قرار گرفته است و افراد این گروه قومی در پستهای قدرتمند وزارتخانهها حضور غالب دارند؛ در حالی که برخی اعضای غیرپشتون طالبان در پستهای کمقدرتتر قرار گرفتهاند.
یک پژوهش منتشرشده در سال ۲۰۲۵ نیز، بر اساس دادههای جمعآوریشده در سال ۲۰۲۴، سهم پشتونها در سطح وزیران طالبان را حدود ۸۰ درصد برآورد کرده است؛ رقمی که با سهم تخمینی پشتونها از کل جمعیت افغانستان تفاوت چشمگیری دارد. این مسئله هرچند به خودی خود اثباتکننده «تصفیه قومی» نیست؛ زیرا عضویت در حکومت میتواند بر اساس وفاداری سیاسی و سازمانی نیز تعیین شود؛ اما هنگامی که تمرکز قومی قدرت با حذف احزاب، فقدان انتخابات، سرکوب مخالفان و تبعیض علیه برخی اقلیتها همزمان میشود، مسئله دیگر صرف ترکیب قومی حکومت نیست؛ بلکه به مسئله مشروعیت و برابری سیاسی تبدیل میشود.
۳. هزارهها و شیعیان؛ آسیبپذیری مضاعف
یکی از حساسترین ابعاد مسئله، وضعیت هزارهها و شیعیان است. هزارهها در افغانستان از یک سو با تبعیضهای تاریخی قومی روبهرو بودهاند و از سوی دیگر بخش بزرگی از آنان شیعه هستند؛ بنابراین در تقاطع دو هویت قومی و مذهبی قرار دارند. در سالهای اخیر، حملات گروه داعش خراسان علیه هزارهها و شیعیان بارها مدارس، مساجد، محلههای مسکونی و وسایل حملونقل آنان را هدف قرار داده است. گزارشگران جهانی تأکید کرده اند که طالبان مسئول تأمین امنیت همه شهروندان، از جمله هزارهها و دیگر جوامع در معرض خطر هستند و در حفاظت مؤثر از آنان ناکام ماندهاند.
در اینجا باید یک تفکیک مهم انجام داد. هرچند حملات داعش خراسان را نمیتوان به طالبان نسبت داد؛ اما پرسش سیاسی و حقوقی این است که حکومت طالبان برای حفاظت از شهروندان آسیبپذیر چه اقداماتی انجام داده و آیا نظام امنیتی آن توانسته است امنیت برابر برای همه گروهها فراهم کند؟ از این منظر، مسئله فقط «چه کسی حمله کرده است؟» نیست؛ بلکه این پرسش نیز مطرح است که چه کسی مسئول حفاظت از قربانیان است؟
حمله تفنگداران طالبان بر مسجد خاتمالنبیین نشان داد که طالبان در سرکوب شیعیان نهتنها بیطرف نیستند؛ بلکه در مواردی با اعمال فشار و محدودیت، به تشدید فضای تبعیض مذهبی کمک میکنند. این رفتار، نگرانیها درباره تلاش برای به حاشیهراندن هویت و حضور مذهبی شیعیان در افغانستان را عمیقتر میسازد.
۴. جابهجایی اجباری و مسئله زمین
یکی از جدیترین شواهد درباره ابعاد قومی مسئله، گزارشهای مربوط به اخراج اجباری برخی خانوادههای هزاره است. دیده بان حقوق بشر در سال ۲۰۲۱ گزارش داد که صدها خانواده هزاره از بخشهایی از هلمند و بلخ اخراج شدند و موارد مشابهی در دایکندی، ارزگان و قندهار نیز گزارش شد. این سازمان این اخراجها را در مواردی مرتبط با قومیت یا دیدگاه سیاسی و در راستای پاداشدادن به حامیان طالبان دانست.
زمین در افغانستان صرف یک دارایی اقتصادی نیست؛ بلکه زمین با هویت، حافظه تاریخی، تعلق اجتماعی و بقای یک جامعه پیوند دارد. بنابراین اگر یک جامعه از زمین خود رانده شود، پیامد آن تنها از دستدادن خانه نیست. چنین اقدامی میتواند ساختار جمعیتی یک منطقه را تغییر دهد و پیوند تاریخی یک جامعه با سرزمین را تضعیف کند. به همین دلیل، مسئله جابهجایی اجباری باید در تحلیل سیاست هویتی طالبان جایگاه ویژهای داشته باشد.
۵. زبان؛ وقتی قدرت سیاسی به قدرت فرهنگی تبدیل میشود
یکی از مهمترین و کمتر بررسیشده ترین ابعاد این مسئله، زبان است. زبان فقط ابزار ارتباط نیست؛ زبان حافظه تاریخی، ادبیات، آموزش، فرهنگ و بخشی از هویت جمعی انسانها است. گزارش آژانس پناهندگی اتحادیه اروپا (EUAA) در بررسی وضعیت گروههای قومی و مذهبی افغانستان، از افزایش استفاده از پشتو در ارتباطات رسمی حکومت طالبان و جایگزینی آن در برخی تابلوها و مکاتبات رسمی به جای زبانهای دیگر خبر داده است. این گزارش همچنین اشاره میکند که در مناطق بیشتر هزارهنشین مانند دایکندی، مواردی از الزام استفاده از پشتو در تعاملات دولتی گزارش شده و گویندگان زبانهای اقلیت از کاهش برنامههای رسانهای و آموزشی به زبانهای خود سخن گفتهاند.
یک مقاله علمی جدید در سال ۲۰۲۶ نیز این روند را از منظر «ملیگرایی زبانی» و «هژمونی فرهنگی» بررسی کرده و استدلال میکند که حاشیهراندن دری و تقویت پشتو تنها از طریق یک دستور رسمی صورت نمیگیرد؛ بلکه میتواند از طریق ترجیحات نهادی و رفتار دستگاه اداری به شکل تدریجی و انباشته تحقق یابد. این نکته از نظر جامعهشناسی قدرت بسیار مهم است؛ زیرا حذف یک زبان با ممنوعکردن آن آغاز نمیشود؛ گاهی با حذف تدریجی آن از اداره، آموزش، رسانه و فضای عمومی آغاز میشود.
زبانستیزی طالبان در عرصههای گوناگون همچنان ادامه دارد. یکی از نمونههای قابل تأمل آن، ایجاد دانشکدهٔ «ادبیات دری» در دانشگاه کابل است؛ اقدامی که این نگرانی را به میان آورده است که طالبان میکوشند زبان فارسی/دری را از یک میراث زندهٔ فرهنگی و تاریخی، به موضوعی محدود و تحت کنترل ایدئولوژیک خود تبدیل کنند.
پیامد چنین سیاستی تنها محدود به زبان و ادبیات نیست؛ بلکه به تضعیف هویت و حافظهٔ تاریخی، ایجاد شکاف میان شهروندان، تشدید بیاعتمادی و گسترش اختلافات قومی و فرهنگی میانجامد. ادامهٔ این رویکرد میتواند سرمایهٔ فرهنگی مشترک افغانستان را آسیبپذیر ساخته و وحدت ملی و همزیستی میان اقوام و زبانهای کشور را بیش از پیش تضعیف نمایند.
۶. مهندسی هویت و مفهوم «هژمونی فرهنگی»
در نظریههای قدرت، بهویژه در اندیشه آنتونیو گرامشی، سلطه تنها از طریق زور اعمال نمیشود؛ بلکه زمانی عمیقتر میشود که ارزشها، زبان، فرهنگ و روایت یک گروه به «امر طبیعی و غالب» تبدیل شود. از این منظر، اگر حکومت بتواند یک زبان، یک قرائت دینی، یک روایت تاریخی و یک الگوی فرهنگی را به معیار رسمی جامعه تبدیل کند، در واقع فراتر از کنترل دولت، به سمت هژمونی فرهنگی حرکت کرده است. این مسئله درباره طالبان اهمیت دوچندان دارد؛ زیرا آنان فقط ساختار سیاسی را کنترل نمیکنند؛ بلکه بر آموزش، رسانه، مذهب، پوشش، رفتار اجتماعی و فضای عمومی نیز کنترل گسترده اعمال کردهاند. در چنین شرایطی، قدرت سیاسی میتواند به قدرت فرهنگی تبدیل شود و قدرت فرهنگی نیز به ابزار بازتعریف هویت ملی بدل گردد.
۷. مذهب؛ از تکثر اسلامی تا قرائت انحصاری
افغانستان تنها از نظر قومی و زبانی متکثر نیست؛ بلکه از نظر مذهبی نیز جامعهای متنوع است. شیعیان، اهل سنت، صوفیان و گروههای مذهبی دیگر بخشی از واقعیت تاریخی افغانستاناند؛ اما زمانی که یک قرائت خاص از اسلام به معیار انحصاری مشروعیت تبدیل شود، دیگر مسئله صرفاً اختلاف مذهبی نیست؛ مسئله حق برابر شهروندان در تعریف ایمان و زندگی دینی خود است. گزارشهای حقوق بشری از تبعیض علیه اقلیتهای مذهبی و قومی و همچنین تهدیدات جدی علیه هزارهها و شیعیان حکایت دارند.
در چنین شرایطی، استفاده سیاسی از دین میتواند کارکردی دوگانه داشته باشد: از یک سو حکومت را مشروع جلوه دهد و از سوی دیگر مخالفان را از جایگاه «شهروند» به جایگاه «منحرف»، «دشمن» یا «خارج از نظم مطلوب» منتقل کند.
۸. زنان؛ بزرگترین پروژه حذف اجتماعی
هر تحلیلی درباره حذف هویتها اگر مسئله زنان را نادیده بگیرد، ناقص خواهد بود. طالبان زنان و دختران را از بخش بزرگی از آموزش، اشتغال، مشارکت اجتماعی و حضور عمومی کنار گذاشتهاند. افغانستان در سالهای اخیر تنها کشوری بوده است که در آن دختران از آموزش متوسطه و زنان از تحصیلات دانشگاهی محروم شدهاند. این سیاست را میتوان نمونهای از حذف جنسیتی از حوزه عمومی دانست. زنان در این نظام نه صرفاً به عنوان یک گروه سیاسی، بلکه به عنوان نیمی از جامعه از بسیاری از عرصههای تولید دانش، اقتصاد، فرهنگ و تصمیمگیری کنار گذاشته شدهاند. از همین رو، حذف هویتی در افغانستان را نباید فقط به قوم و زبان محدود کرد؛ بلکه باید آن را در پیوند با جنسیت، مذهب، قومیت و طبقه اجتماعی تحلیل کرد.
۹. سرکوب مخالفان و تولید «جامعه خاموش»
طالبان افزون بر گروههای هویتی، منتقدان، روزنامهنگاران، فعالان مدنی و مخالفان سیاسی را نیز سرکوب کردهاند. چنانکه دیده بان حقوق بشر از بازداشتهای خودسرانه، شکنجه، محدودیت رسانهها و سرکوب منتقدان گزارش داده است. UNAMA نیز موارد متعددی از قتلهای فراقضایی، بازداشتهای خودسرانه، شکنجه و بدرفتاری با افراد مرتبط با حکومت و نیروهای امنیتی پیشین را مستند کرده است. نتیجه چنین سیاستی ایجاد جامعهای است که در آن افراد نه به دلیل پذیرش حکومت؛ بلکه به دلیل ترس از مجازات، سکوت میکنند. این در حالی است که سکوت سیاسی را نمیتوان رضایت سیاسی دانست. این تمایز برای فهم وضعیت افغانستان ضروری است.
۱۰. آیا میتوان از «تصفیه قومی» سخن گفت؟
در اینجا باید احتیاط علمی رعایت شود. «پاکسازی قومی» در ادبیات حقوق بینالملل مفهومی سنگین است و بیشتر به اقداماتی برای بیرونراندن یک گروه قومی یا مذهبی از یک سرزمین از طریق زور یا ارعاب اشاره دارد. بنابراین صرف وجود تبعیض یا عدم توازن قومی در حکومت برای اثبات آن کافی نیست؛ اما در مورد افغانستان، شواهدی از اخراج اجباری، تبعیض، محرومیت سیاسی، حملات علیه اقلیتها، فشار فرهنگی و زبانی و عدم حفاظت مؤثر از گروههای آسیبپذیر وجود دارد.
بنابراین از منظر دانشگاهی دقیقتر است گفته شود که شواهد موجود نشاندهنده روندهای نگرانکننده حذف و حاشیهرانی هویتی است؛ اما نسبتدادن قطعی یک «مأموریت سازمانیافته تصفیه قومی» به کل ساختار طالبان نیازمند شواهد بیشتری درباره قصد، هماهنگی و الگوی اجرایی است. این احتیاط نه به معنای تبرئه طالبان؛ بلکه به معنای حفظ اعتبار علمی تحلیل است.
۱۱. مسئله اصلی؛ حذف «دیگری»
در نهایت، شاید بتوان همه این روندها را در یک مفهوم خلاصه کرد که در یک نظام سیاسی فراگیر، تفاوت قومی، زبانی و مذهبی بخشی از واقعیت جامعه است؛ اما در یک نظام انحصاری، «دیگری» ممکن است به تهدید تبدیل شود. وقتی تاجیک، هزاره، ازبک، شیعه، زن، روزنامهنگار یا مخالف سیاسی، هر کدام به شکلی متفاوت از حوزه قدرت و مشارکت عمومی کنار گذاشته شوند، مسئله دیگر تنها تبعیض موردی نیست؛ بلکه با نوعی بازتعریف سلسلهمراتبی شهروندی روبهرو میشویم. در چنین ساختاری، پرسش اصلی این نیست که «چه کسی شهروند افغانستان است؟» بلکه این است که چه کسی از نظر طالبان حق دارد افغانستان را تعریف کند؟ و این پرسش، به قلب بحران افغانستان میرسد.
طالبان اگر میخواهند آیندهای پایدار داشته باشند، راه آن از ارعاب و حذف نمیگذرد؛ بلکه از اعتماد، مشارکت، عدالت و پذیرش تکثر افغانستان میگذرد. سرکوب شاید بتواند یک صدا را برای مدتی خاموش کند؛ اما نمیتواند پرسشی را که در ذهن جامعه شکل گرفته، از میان ببرد. بدون تردید مهمترین پرسش امروز این است که آیا طالبان با فشار بر مردم، در حال نمایش قدرتاند؛ یا در واقع، از پشت دیوارهای قدرت، ترس خود از آینده را پنهان میکنند؟ زیرا قدرتی که به مردم تکیه دارد، از مردم نمیترسد؛ اما قدرتی که پایههایش لرزان باشد، در هر صدای متفاوت، سایهای از سقوط میبیند.
بازگشت طالبان
طالبان پس از بازگشت به قدرت، افغانستان را نه بر اساس یک قرارداد سیاسی فراگیر، بلکه بر پایه انحصار قدرت، اطاعت از رهبری و محدود سازی مشارکت عمومی اداره کردهاند. حذف احزاب و مخالفان، سرکوب رسانهها و جامعه مدنی، تمرکز قدرت در دست شبکه طالبان و محدودیت گسترده حقوق زنان، چارچوب سیاسی این نظام را شکل داده است. در کنار این ساختار، شواهدی از فشار بر اقلیتهای قومی و مذهبی، اخراج اجباری برخی جوامع، عدم حفاظت مؤثر از هزارهها و شیعیان و حاشیهراندن زبانهای غیرپشتو از برخی عرصههای رسمی وجود دارد؛ اما خطر اصلی در یک اقدام منفرد خلاصه نمیشود. خطر زمانی جدی میشود که سرکوب سیاسی، تبعیض قومی، محدودیت مذهبی، فشار زبانی و حذف اجتماعی در یک ساختار واحد به هم متصل شوند.
در آن صورت، مسئله دیگر فقط این نیست که طالبان چه کسانی را زندانی میکنند یا چه کسانی را از حکومت کنار میگذارند؛ بلکه مسئله این است که آنان چه نوع افغانستانی را میخواهند بسازند. افغانستانی که در آن تفاوتها پذیرفته میشوند، یا افغانستانی که در آن تفاوتها باید خود را با یک الگوی مسلط قومی، مذهبی، زبانی و فرهنگی تطبیق دهند؟
پاسخ به این پرسش، تعیینکننده آینده افغانستان است؛ زیرا کشور فقط با مرزهای جغرافیایی ساخته نمیشود؛ با خاطره، زبان، فرهنگ، مذهب، مشارکت سیاسی و احساس تعلق شهروندان ساخته میشود. اگر حکومتی بخواهد بخشی از این عناصر را حذف کند، ممکن است برای مدتی بر سرزمین مسلط شود، اما نمیتواند الزاماً بر حافظه و هویت مردم مسلط شود.
نتیجه
طالبان ممکن است مخالف سیاسی را با زور خاموش کنند؛ اما خاموشی مخالف، مشروعیت نمیآورد. ممکن است زبان دیگری را از یک اداره کنار بگذارند؛ اما نمیتوانند آن زبان را از حافظه یک ملت حذف کنند. ممکن است یک جامعه را از قدرت سیاسی کنار بزنند؛ اما نمیتوانند تاریخ آن جامعه را از تاریخ افغانستان پاک کنند. و ممکن است با ایجاد ترس، جامعه را برای مدتی ساکت کنند؛ اما جامعه خاموش، الزاماً جامعهای راضی نیست.
از همینرو، آینده افغانستان در نهایت به این پرسش بازمیگردد که آیا افغانستان میتواند دوباره به خانه مشترک همه شهروندان اش تبدیل شود، یا پروژه انحصار قدرت آن را به سرزمینی تبدیل خواهد کرد که در آن برخی برای بودن، باید هویت خویش را پنهان کنند؟ پاسخ به این پرسش نه فقط آینده طالبان؛ بلکه آینده مفهوم «افغانستان» را تعیین خواهد کرد. ۲۶-۱۳-۹