

سلیمان کبیر نوری
از فارسیستیزی استعمار بریتانوی در هند تا دگرگونی نامهای فارسی در افغانستان؛ روایتی از یک گسست تاریخی
دوست ای ویدیویی برایم فرستاد که از جهات گوناگون شایسته تأمل بود. انگیزه اصلی من برای آنکه این ویدیو را با دقت بیشتری ببینم، به مجموعهای از تصاویری بازمیگردد که یکی از اعضای خانواده، پس از سفر به کابل، برایم فرستاده بود. در این تصاویر، تغییر نام برخی کوچهها و معابر شهری جلب توجه میکرد؛ نامهایی که پیشتر به فارسی بود، در تابلوهای جدید به زبان پشتو برگردانده و ثبت شده بود.
مشاهده این تصاویر، باردیگر این پرسش را در ذهنم مطرح کرد که آیا سیاستهای مرتبط با تغییر جایگاه زبان فارسی در افغانستان را میتوان در امتداد روندهای تاریخی و سیاسی گستردهتری بررسی کرد؛ روندهایی که بهویژه از دوره استعمار بریتانیا در شبهقاره هند آغاز شد و آثار و پیامدهای آن، به باور من، تا امروز نیز ادامه یافته است.
در این چارچوب، میتوان ادعا کرد که آنچه امروز در زمینه تغییر نامها و کاهش حضور زبان فارسی در عرصه عمومی افغانستان مشاهده میشود، برای برخی ناظران، یادآور استمرار یک روند تاریخی است که ریشههای آن را باید در سیاستهای زبانی و فرهنگی دوره استعمار بریتانیا در هند جستوجو کرد .
جایگاه تاریخی زبان فارسی در شبه قاره هند
قابل یادآوری است که تا حدود دو قرن پیش، و پیش از استقرار کامل سلطه استعماری بریتانیا بر شبهقاره هند، زبان فارسی برای قرنها یکی از مهمترین زبانهای اداری، دیوانی، علمی و فرهنگی این سرزمین بود. فارسی از دوره غزنویان به شبهقاره راه یافت و در دورههای بعد، بهویژه در دوران سلطنتهای مسلمان هند و سپس امپراتوری گورکانیان، به جایگاهی بسیار برجسته دست یافت.
در این دوره، فارسی نهتنها زبان دیوان و دستگاه اداری، بلکه یکی از مهمترین زبانهای دانش، ادب، تاریخنگاری و فرهنگ در شبهقاره بود. شاعران و اندیشمندانی چون امیرخسرو دهلوی و بیدل دهلوی در همین بستر فرهنگی و زبانی ظهور کردند و «سبک هندی» نیز بخش مهمی از هویت ادبی خود را در قلمرو زبان فارسی شکل داد. بخش قابل توجهی از آثار تاریخی، ادبی، فلسفی و علمی شبهقاره نیز در همین زبان پدید آمد.
با گسترش سلطه بریتانیا، این وضعیت بهتدریج دستخوش تغییر شد. در سده نوزدهم میلادی، سیاست زبانی حکومت استعماری بریتانیا به سمت محدود کردن جایگاه رسمی فارسی و گسترش زبان انگلیسی و زبانهای بومی هند حرکت کرد. بهویژه تصمیمهای آموزشی و اداری دهه 1830، نقطه عطف مهمی در این تحول به شمار میآید.*
قانون آموزش انگلیسی در سال 1835، که با سیاستهای آموزشی دولت بریتانیا در هند پیوند داشت، نقش مهمی در گسترش آموزش به زبان انگلیسی ایفا کرد. در پی این تحولات، زبان فارسی بهتدریج جایگاه پیشین خود را در نظام اداری و آموزشی شبهقاره از دست داد.
اهمیت این تحول تنها در جایگزینی یک زبان اداری با زبانی دیگر خلاصه نمیشد؛ زیرا فارسی برای قرنها، تا اندازهای، نقش یک زبان ارتباطی مشترک را میان گروههای مختلف اجتماعی و دینی شبهقاره ایفا کرده بود. هندوها، مسلمانان، سیکها و گروههای دیگر، در سطوح مختلف دیوانی، ادبی و فرهنگی، با زبان و ادبیات فارسی ارتباط داشتند.
از این منظر، حذف تدریجی فارسی از عرصههای رسمی و آموزشی را میتوان بخشی از دگرگونی گسترده ساختار فرهنگی و اداری شبهقاره در دوره استعمار دانست؛ دگرگونیای که پیامدهای آن بسیار فراتر از حوزه زبان بود و در شکلگیری هویتهای جدید اجتماعی و سیاسی در هند نیز تأثیر گذاشت.
برخی پژوهشها و روایتهای تاریخی همچنین بر این باورند که سیاستهای استعماری بریتانیا، بهطور مستقیم یا غیرمستقیم، به تضعیف پیوندهای فرهنگی میان جوامع مختلف شبهقاره و نیز کاهش ارتباط فرهنگی آنها با حوزه تمدنی ایران، افغانستان و آسیای مرکزی انجامید. در همین زمینه، موضوع رشد برخی جریانهای مذهبی و فکری در هند و نسبت آنها با تحولات سیاسی و فرهنگی دوره استعمار نیز نیازمند پژوهشی مستقل و مستند است
بازتاب این روند در جغرافیایی به نام افغانستان
این پرسش نیز مطرح است که آیا سیاستهای مرتبط با جایگاه زبان فارسی در افغانستان را میتوان، دستکم در بخشی از موارد، در پیوند با تحولات منطقهای و میراث سیاسی دوره استعمار بریتانیا بررسی کرد یا خیر.
در روایت تاریخی مورد نظر من، این روند در افغانستان نیز، با توجه به تحولات سیاسی و فرهنگی سدههای نوزدهم و بیستم، به اشکال گوناگون بازتاب یافته است. برخی از سیاستهای زبانی و هویتی دولتهای افغانستان در دورههای مختلف، بهویژه از دوران امانالله خان به بعد، موضوع بحث و مناقشه میان پژوهشگران بوده است.
در این میان، نقش محمود طرزی، که از چهرههای مهم روشنفکری، روزنامهنگاری و سیاست در افغانستان بود، و همچنین سیاستهای دولتهای پس از آن، از جمله در دورههای حکومت محمد هاشم خان و شاه محمود خان، نیازمند بررسی دقیق تاریخی و مستند است. در دهههای بعد نیز این بحث، با فراز و نشیبهای گوناگون، در عرصه سیاست و فرهنگ افغانستان ادامه یافت.
در نگاه من، آنچه امروز در سیاستهای زبانی و فرهنگی طالبان مشاهده میشود، از جمله تغییر برخی نامهای فارسی معابر و اماکن عمومی، نمیتواند جدا از این پیشینه تاریخی مورد بررسی قرار گیرد. این تحولات، در صورت اثبات و مستندسازی، میتواند بخشی از یک روند طولانیتر در سیاست هویتی و زبانی افغانستان تلقی شود؛ روندی که در دورههای مختلف، اشکال و شدت متفاوتی داشته است.
البته برای داوری دقیق درباره چنین ادعایی، بررسی اسناد تاریخی، مصوبات رسمی، سیاستهای آموزشی، تغییرات اداری و نمونههای مشخص تغییر نامها ضروری است. از این رو، بحث درباره رابطه میان سیاستهای زبانی معاصر و سیاستهای استعماری گذشته، نیازمند پژوهشی مستقل، روشمند و مبتنی بر منابع معتبر تاریخی است.
از روایت شخصی تا ضرورت پژوهش
من در این نوشته قصد ندارم وارد یک پژوهش مفصل تاریخی درباره ریشهها و مراحل فارسیستیزی شوم؛ بلکه هدفم جلب توجه خواننده به برنامه و تلاشهای یک جوان پرکار، مستعد و پژوهشگر است که با پشتکار و حوصله، به بررسی مسائل تاریخی، فرهنگی و اجتماعی افغانستان میپردازد.
به باور من، در میان نسل جوان، کمتر میتوان کسی را یافت که با چنین اهتمامی به پژوهش، روشنگری و خردورزی در این حوزه بپردازد. منظورم آقای پامیر مأمون است؛ جوانی که با جدیت و پشتکار، موضوعات تاریخی و فرهنگی افغانستان را دنبال میکند و تلاش دارد درباره آنها با مخاطبان خود به گفتوگو بپردازد.
از همین رو، به جای آنکه در این نوشته وارد داوری نهایی درباره همه ادعاهای مطرحشده شوم، ترجیح میدهم مخاطبان را به شنیدن برنامهای دعوت کنم که موضوع فارسیستیزی و جایگاه تاریخی زبان فارسی را از زاویهای دیگر بررسی میکند.
این شما و این هم ویدیوی برنامه آقای پامیر مأمون:
https://www.youtube.com/watch?v=9qxLk7rfrb8
///
منابع:
*
**
بایگانی نگارنده.