داکتر شفيقه
يارقين
دررشتهً ژورناليزم ليسانس گرفته و فوق لسانس
خود را در رشتهً زبان و ادبيات در پوهنتون کابل به پيش برده و بعدها درهمين رشته
دوکتورای خود را در تاشکند گرفته است ، در حکومت موقت معاون وزارت امور زنان بود
ولی در حکومت انتقالی از مقام قبلی کنار گذاشته شد. او در گذشته عضو اکادمی علوم
افغانستان بود و يکی از زنان پرکار ، زيرک و دراک و صميمی است.
شفيقه محقق ورزيده و شاعری پرشور است ، در
ميان زنان فارسی گوی از فروغ فرخزاد بيشتر پيروی می کند. اشعار فارسی او لطيف و
دلپذير اند . اکثر شعر های او بيان احساسات لطيف زنانه و راز و نياز عاشقانه است و
به همين علت بسياری اشعارش را به نشرنمی سپرد و ميگويد : « جامعه ما به علت سطح
نازل آگاهی عمومی و تسلط مناسبات مرد سالارانه ، برای پذيرفتن اشعاريکه عواطف
واحساسات خاص زنانه را بيان کند ، هنوز مساعد نيست» . يک مجموعهً اشعار قلمی او
بنام « طلايه دار کاروان نور ، آتش ، آفتاب » در دهه هشتاد برندهَ جايزهً ادبی
ناصر خسرو شد. ممکن است بعدها دفتر های ديگری هم سروده باشد اينک نمونه هايی از
شعر او :
سورهً شاعرانه
مرا به بال غزلهای عاشــــــــــقانه ترين
ببر به اوج بلنــــــــــــدای بيکرانه ترين
سپـــــــــــيده زار بيارای با تلا لـــوء زر
بساط روز بگستر به هر شبـــــــانه ترين
بخوان حديث طراوت به گوش جاری آب
که تشنگی رود از خاک جــــاودانه ترين
به گــاه جشن وصــال پرندگــان نگـــــاه
سرای تا بســـــرائيـــــــــم شادمانه ترين
نسيم باغ حضـوری رسيد و غنـچهً شوق
شگفــــت بر تن اين شاخ پرجــوانه ترين
سياه سنگی ديوار اگر عــــــــــــبور نداد
ببر به بال خيالات ای يگــــــــــانه ترين
حضور روشن خورشــــــــيد را مسيحايی
چو خنده ميکنی از مهر ، مهربانه ترين
به سوره سورهً قرآن و آيه هاش قســـــم
که هست سورهً چشم تو شاعرانه ترين
حلول بهار
وقتی بهار از راه رسيد ،
من در رويا های رنگين شبابهً
دوشيزگی ،
خويشتن را باغی ديدم ،
نشسته در راه بهار ،
بازوانم شاخه های سپيد نسترن
بودند ،
اويخته از ستونهای مرمرين
شانه هايم ،
گيسوانم ، ياسمنهای عطر آگين
بهشتی ،
وچشم هايم در دوفوارهً روشن
نور ،
که شگوفه های سرخ گوته هايم
را ،
شست و شو ميدادند .
لبهايم شقايق وحشی دشت بلوغ ،
که از گرمای خواهش می سوخت ،
و تشنهً نوازش باران بود.
پيکرم برگهً پاکی که آرامشش
را ،
جفتی قوهای سپيد ناشيانه برهم
ميزد.
وقتی بهار از راه رسيد ،
من بهار را درخلوت جان خويش
مهمان کردم ،
نسترنهای سپيد و ياسمن های
عطر آگينم را،
برسرش باريدم.
بافواره های نور راهش را شستم ،
شگوفه های سرخم را پيشکش کردم
،
شقايق های وحشی ام را بنوازش
باران سپردم ،
جفت قوهای سپيد بردستهايش آرام
گرفتند.
حال دربرکهً پاکم تصوير بهار
منعکس است
حال من دربهارحلول کرده ام و
بهار درمن .
1 ـ 1 ـ 1370
تهمينهً شيدا
سالها بود که تنهايی و غم ،
مثل خون در رگ من می جوشيد .
سالها بود که زالوی تنم ،
شادی روح مرا می نوشيد.
رستمانه بکمند آوردی ،
دل تهمينهً تنهايت را ،
با زسودابه چه در کار تو کرد
که کشی از رهً او پايت را ؟
ای تو سبزينه تر از فصل بهار
،
بی تو افسرده تر از پائيزم.
صدچو سهراب مرا در بطن است ،
تاکه آبستن غم های تو ام.
هرقدر دور شوی از بر من ،
باز تهمينه شيدای تو ام.
هر قدر دور شوی ميدانم ،
ياد تهمينه رهايت نکند.
دستهايم به جدايی مسپار ،
ورنه چون برگ خزان می ميرم.
27 ـ 3 ـ 1370