بسم الله الرحمن الرحیم

فهرست مطالب

پيشگفتار

·  مقدمه اي بي ربط و پر از تناقض

·  ائتلاف با حفيظ الله امين با كسب اجازه از امريكا

·  "لاف در مسافري و لقمه در تاريكي"

·  ادعاي نبوغ و كرامت

·  تحليل هاي مبهم و متضاد

·  التماس در توظيف جنرال حميد گل به رياست ارتش

·  اتهام و حمله به احمد شاه مسعود

·  حكمتيار با چهرۀ اصلي و باطن عريان

·  فاشيزم قبيله و كور خواني تاريخ

·  برداشت هاي دروغين و تحريف حقايق

·  كتمان حقايق در كودتاي شهنواز «تني»

·  چهرهء رنگين و گفتار سخيف

·  «درغگو حافظه ندارد»

·  جهل در فهم اصطلاح "معاهده" و "ائتلاف"

·  دورهء قومانداني در دروازه هاي جنوب كابل

·  توطئه يا "فتح"؟

·  شعار پراگني و دشمن تراشي

·  جنگ بر ضد "مليشه"

·  "مرجع اميد" يا مصدر بي ثباتي و كشتار

·  قوماندان درقصرصدارت ورهبردرسنگربغاوت

·  جنگ و جلوگيري از خروج مليشه

·  حكمتيار، اسلام آباد و حرف هاي ناگفته

·  مجتهد نادان و فتواي ديني!

·  سائر احزاب و حكمتيار

·  معاهدهء اسلام آباد و صدارت چهار آسياب

·  كفالت در ارگ يا رفاقت در «بني حصار»؟

·  جنگ در آغوش «مليشه»

·  باورهاي غلط و آرزوهاي برباد رفته

·  حملهء مجدد به احمدشاه مسعود

·  ريشه ها و انگيزه هاي خصومت با مسعود

·  حكمتيار و هزينۀ جنگ

·  «آن چنان بد زندگاني مرده به»

·  تحريك «طالبان» و گلبدين «حكمتيار»

·  قاتل كابل در قصر صدارت در كابل

·  «پرواز» يا «سقوط»

·  فهرست منابع و مآخذ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


پیشگتفار:

اي بامن كج و باخودكج و باخلق خـداكج
آ خر قد مي را ست بنه اين همه جا كج

«دسايس پنهان و چهر هاي عريان» نوشتهء گلبدين حكمتيار رهبر حزب اسلامي افغانستان به دو زبان پشتو و فارسي دري در كتاب هاي جداگانه به چاپ رسيده است. اثر مذكور به زبان فارسي دري به استثناي صفحات مقدمه و چند صفحهء اخير توضيح اسامي، اماكن و فوتو 263 صفحه دارد. بحث و محتواي اصلي كتاب را توضيح و تحليل حوادث و وقايع دوران جنگ هاي او و برخي احزاب و گروه ها عليه دو لت مجا هدين بعد از سقوط حكومت  نجيب الله تشكيل ميدهد. بحث و بررسي حوادث اين دوره و در مجموع حوادث و وقايع دو دههء اخير كه خونين ترين دورهء تاريخ كشور محسوب مي شود، امريست ضروري و جالب. به ويژه كه اين بررسي توسط افراد مسؤل و گردانندگان حوادث، چون گلبدين حكمتيار صورت بگيرد هم جالب شمرده ميشود و هم به واقعيت نزديك. در صورتيكه نويسنده و تحليلگر با راستي سخن بگويد و با صداقت قلم بزند. هر چند تا كنون افرادي از گروه هاي اسلامي و چپی در سطح رهبر گروه چون حكمتيار و پايين تر از سطح رهبري به خصوص در ميان حزب دموکراتیک خلق چون جنرال نبي عظيمي، دستگير پنجشيري، عبدالقدوس غوربندي و ... نوشته هايي در مورد حوادث دو دههء اخير ارائه كرده اند اما نوشته ها به جاي انعكاس حقايق بيشتر منعكس كنندهء افكار و نظريات شخصي و گروهي آنهاست كه در بسا موارد با مبالغه سرايي، كينه ورزي، عقده مندي، تناقض گويي، دروغ بافي و اتهام بستن به افراد و گروه هاي غير از خود نگاشته شده اند. مسلماً اينگونه نوشته ها و تحليل ها نه تنها كه فرآيند خونين ترين دورهء تاريخ كشور ما را روشن نمي سازد و حقايق حوادث آن دوره را بازتاب نمي دهد، بلكه بر عكس به پيچيدگي و ابهام بسا از عوامل و دلايل بروز و تداوم حوادث خونين آن مي افزايد. زواياي تاريك و گفته نا شدۀ وقايع آن دوران كماكان تاريك باقي مي ماند. بحران كينه و نفاق در جامعه و كشور ما در تمام سطوح گروهي، مذهبي، قومي و زباني عميقتر، پايدارتر و

وآشتی ناپذیرتر می شود. ونسل امروز وفردای کشور ما دردرک وشناخت درست وصحیح یک دورۀ تاریخ وطن وزادگاه شان درمیان اینگونه نوشته ها درسرگردانی وتردد قرار می گیرند. چون آنها نمی توانند راستی وحقیقت را درمیان انبوهی ازنظریات وارزیابی های متضاد ومتناقض دریابند.

نوشتۀ گلبدین حکمتیار رهبرحزب اسلامی تحت عنوان"دسایس پنهان وچهره های عریان" ازهمین دست نوشته های است که تلاش گردیده تا حقایق یک دوره ازتاریخ کشوربه مسخ وانحراف کشانیده شود. اوبه منظورانحراف ومسخ حقایق جزکتمان حقایق وتوسل به لافزانی وتناقض گویی چیزبیشتری درنوشتۀ خودندارد. اونوشته اش را با این ویژگی ازمقدمه آغاز می کند وبا این ویژگی ادامه می دهد.

                                         بهار 1380 خورشیدی                                                                     مقدمه اي بي ربط و پر از تناقض

گلبدين حكمتيار در نخستين سطرهاي مقدمه به كتمان حقيقت ميپردازد. سخنان بي ربط ميگو يد. در ادعاي خود نه اسنادي نشان ميدهد و نه در موارد آن برهان و استدلالي ارائه مي كند. او بعد از آنكه سالهاي پس از سقوط حكومت نجيب الله را دشوارترين و غامض ترين مرحلهء جهاد مينامد در مورد مرحلهء‌ قبلي يا دوران تجاوز و اشغال افغانستان توسط قشون شوروي مي نويسد: «در مراحل قبلي هم جبههء دوست و دشمن هويدا بود و هم عوامل و انگيزه هاي جنگ و آرمانها و شعارها. در تفكيك دوست از دشمن كمتر كسي دچار مغالطه و مرتكب اشتباه مي شد...».
اگر در مراحل قبلي دوست و دشمن هويدا بود، عوامل و انگيزه هم مشخص، چرا حزب اسلامي به رهبري حكمتيار درگيري هاي متعدد و خونيني با ساير احزاب مجاهدين در ولايات مختلف كشور داشت؟ گلبدين حكمتيار جنگ هاي حزب خود را در سالهاي اشغال و تجاوز شوروي با تنظيم هاي ديگر در ولايات كابل، بلخ، كندز، پروان، كاپيسا، بدخشان، بغلان، تخار، لغمان، كنرها، قندهار و ... جنگ با دوست تلقي مي كند يا با دشمن؟ عوامل و انگيزه، آرمان و شعارهاي او و حزبش در اين جنگ ها چه بود؟
حكمتيار با سخنان بي ربط و نا هماهنگ مقدمه را ادامه مي دهد. او از يكطرف مي گويد: «ادامهء جنگ براي تعدادي غير قابل توجيه جلوه ميكرد. نميدانستند كه دشمن از در بيرون رفته ولي از دريچه مجدداً وارد شده، تغيير قيافه داده، نجيب كمونيست با بروت هاي انبوهش كنار رفته ولي وارث سياست ها و وابستگي هاي او و در خدمت آقاي او با پكول و عبا و قبا وارد صحنه شده ...» و از طرف ديگر ببرك كارمل و طرفداران او را عاملين اصلي جنگ معرفي مي كند كه براي حاكميت او، كي.جي.بي. با واشنگتن و كشورهاي منطقه توافق كرده بود: «كارمل را به همين منظور از مسكو به كابل آوردند. موافقه كي.جي.بي. را در اين رابطه حاصل كردند و واشنگتن و برخي از كشورهاي موثر در منطقه نيز به آنان اطمينان داده، حمايت شانرا از چنين اقدامي ابراز داشتند».
اگر به قول حكمتيار دشمن از در بيرون رفت و از دريچه به جاي نجيب كسان ديگر را با پكول و عبا وارث سياست ها و وابستگي او ساخت ديگر به آوردن ببرك كارمل كه چهرهء منفور و غير قابل قبول در سطح ملي و بين المللي بود چه ضرورتي داشت؟ عوامل و انگيزهء توافق كي.جي.بي و واشنگتن بر سرحاكميت مجدد كارمل چه بود؟ حكمتيار در اين ادعا نه سندي ارائه مي كند و نه آنرا به بحث و استدلال مي كشاند و نه از آن كشورهاي موثر منطقه نام ميبرد كه به قول او به اين برنامه موافقت نشان دادند. حكمتيار در بخش بعدي مقدمه باز هم از توافق مسكو و واشنگتن سخن ميزند اما اين بار او ادعا مي كند كه اين توافق بر سر معاهدۀ جبل السراج صورت گرفت: «براي اين حلقه ها درك اين مطالب دشوار است كه چرا مسكو و واشنگتن همزمان از معاهدۀ جبل السراج و جبههء ائتلافي كه بر اساس اين معاهده تشكيل شد دفاع ميكردند؟ نمي دانند كه براي واشنگتن مهم ترين مسئله در اين مرحله جلوگيري از تشكيل حكومت اسلامي به دست مجاهدين بود ...».
گلبدين حكمتيار حكمت خود را در توضيح و روشن ساختن اين امر به كار نبرده كه چرا مسكو و واشنگتن هم براي آمدن كارمل توافق كردند و هم در جهت انعقاد و تحقق معاهدۀجبل السراج؟ آنچه را كه حكمتيار معاهدۀ جبل السراج ميگويد نيز مبهم و غير واضح است. اگر حكمتيار به معني و مفهو م «معاهده» چه از نظر عرفي و چه از لحاظ قوانين بين المللي آشنايي داشته باشد به خوبي درك مي كند كه به كاربردن كلمهء معاهده در اين جا غلط و نادرست است. نشست احمدشاه مسعود، عبدالعلي مزاري و عبدالرشيد دوستم در حمل 1371 در جبل السراج معاهده نبود. نه آنها از انعقاد معاهده صحبت كرده اند و نه هم سندي را يكي از طرف هاي نشست علي الرغم مخاصمت هاي بعدي ارائه كرده اند كه مبين انعقاد معاهدۀ جبل السراج باشد. اين تنها حكمتيار است كه از معاهدۀ جبل السراج نام ميبرد و از توافق واشنگتن و مسكو به اين معاهده سخن مي گويد. اما نه اين معاهده را توضيح ميدهد و نه اسنادي در مورد عقد چنين معاهده اي ارائه مي كند. حكمتيار چگونگي دفاع مسكو و واشنگتن را از آنچه كه معاهدۀ جبل السراج مي خواند نيز مشخص نمي سازد. اين دفاع چه بود؟ نظامي، سياسي، مالي و يا چيز ديگر؟ در ثبوت اين ادعا چه مدرك و اسنادي وجود دارد و حتي چه استدلالي؟ هر چند گلبدين حكمتيار دليل دفاع واشنگتن را از معاهدۀ ‌جبل السراج جلوگيري از تشكيل حكومت اسلامي به دست مجاهدين وانمود مي كند، اما به اين حقيقت متوجه نمي شود كه اين استدلال چقدر كودكانه و مضحك است. نه واشنگتن از تشكيل حكومت اسلامي به دست مجاهدين جلوگيري كرد و نه به قول حكمتيار معاهدۀ جبل السراج. حكومت اسلامي توسط مجاهدين در پشاور با انعقاد معاهده اي شکل گرفت و قدرت را از رژيم حزب دموکراتیک خلق در كابل تسليم شد. اينكه از ديدگاه حكمتيار آن حكومت اسلامي بود يا نه، تشكيل كنندگان آن همه تنظيم هاي جهادي و رهبران مجاهدين بودند. يكي از امضاء كنندگان در پاي معاهده اي كه به تشكيل اين حكومت منجر شد حزب اسلامي حكمتيار بود. اما بعداً اين حكمتيار بود كه از مؤفقيت حكومت مجاهدين در تأمين ثبات و امنيت با راكت پراگني و جنگ جلوگيري كرد نه واشنگتن و مسكو.
حكمتيار در مورد وقوع و ادامهء جنگ نيز از توافق و تحريك واشنگتن و مسكو سخن ميزند «اين ها نميدانند كه جنگ هاي اين مرحله مثل سابق از بيرون بر افغانستان تحميل شده رقابت هاي منطقوي عامل ادامهء آن بود، واشنگتن و مسكو و كشورهاي وابسته به آنها بر اين جنگ سرمايه گذاري و جناح هاي درگير را حمايت مي كنند». حكمتيار در آغاز جمله از «جنگ هاي اين مرحله» نام ميبرد كه منظورش مرحلهء بعد از سقوط حكومت نجيب الله است. در مرحله اي كه خود يكي از طرف هاي جنگ را تشكيل ميدهد. اما در پايان جمله به جاي حمايت كردند، «حمايت مي كنند» مي نويسد تا خود در زمرۀ جنگ افروزان و جنگ سالاراني كه مورد حمايت نيروهاي خارجي قرار گرفته اند به حساب نيايد. حكمتيار ميخواهد با چنين يك منطق كودكانه و خنده آور همه گروه هاي درگير جنگ را عمال و وابستگان خارجي معرفي كند اما خود را كه يكي از مهم ترين طرف ها در اين جنگ ها بود بر حق، مستقل و غير وابسته قلمداد نمايد. از آنجائي كه نا هماهنگي و تناقض گويي به كثرت در مقدمهء كتاب حكمتيار به چشم ميخورد و بعد از آنكه يكبار طرفداران كارمل عامل جنگ خوانده ميشوند، باز معاهدۀ جبل السراج مايهء جنگ شمرده ميشود و در قسمتي از رقابت قدرت هاي منطقوي به عنوان عامل جنگ نام ميبرد، در قسمت ديگر جنگ افغانستان را جنگ كمپني هاي نفتي مي خواند: «... اين حقيقت كه جنگ افغانستان، جنگ كمپني هاي نفت است، فقط از افراد كودن و بي خبر پنهان خواهد بود، افراديكه از اسرارپشت پرده، سازش هاو توطئه ها اطلاعي ندارندكه مسكو درچه زماني عوض نجيب و ببرك، رباني و مسعودرا انتخاب كرد، چه عواملي مسكو را به اين كارواداشت؟ ...».
گلبدين حكمتيار در نوشتهء خود ادب،‌ اخلاق و اسلوب نويسندگي را رعايت نمي كند. او همه افراد مخالف تحليل و نظر خود را متهم به ناداني، كودني و بي خبري مي كند و به تكرار چنين كلمات را مورد استفاده قرار ميدهد. در حاليكه يك نويسنده و تحليلگر عالم، با اخلاق و با تهذيب صرف به ارزيابي و تحليل موضوع مورد بحث ميپردازد و نظريات خود را آنهم با استدلال و برهان و در صورت ضرورت يا شواهد و اسناد ارائه ميدارد، بدون آنكه مخالفين نظر و ارزيابي هاي خود را متهم به ناداني، بي خبري و كودني كند.
اگر خواننده براي اينكه به زعم حكمتيار در زمرۀ افراد كودن و بي خبر محسوب نشود، بپذيرد كه جنگ افغانستان، جنگ كمپني هاي نفتي است، ادعاي بعدي حكمتيار را در مورد تعويض نجيب و ببرك با رباني و مسعود و با جنگ كمپني هاي نفتي چگونه پيوند و ارتباط بدهد؟ تحليل و ادعاي بعدي حكمتيار در مقدمه مضحك و شگفت آور و در عين حال متناقض تر از اين است: «نميدانند كه اسلام آباد از يكسو تحت فشار امريكا قرار داشت و نمي توانست سياست مستقل، بدون تأثير پذيري از سياست هاي امريكا را اتخاذ كند و از سوي ديگر تحت تاثير اين تبليغات امريكا و حلقه هاي وابسته اش در پاكستان قرار داشت كه اگر در كابل حكومتي تشكيل شود كه در رأس آن رهبر پشتوني قرار داشته و حزب اسلامي در آن نقش مؤثر و تعيين كننده داشته باشد، قضيهء پشتونستان را براي اسلام آباد ايجاد خواهد كرد و باعث تقويهء جناح هاي اسلامي مخالف شان در پاكستان خواهد شد. به همين خاطر بود كه جاويد ناصر رئيس «آي.اس.آي» در روز فتح كابل به دست نيروهاي حزب اسلامي در جلسه اي كه با برخي از رهبران گروه هاي جهادي در گورنر هاوس پشاور داشت، گفت: «پاكستان حتي به قيمت استفاده از قواي نظامي اش نخواهد گذاشت حزب اسلامي بر كابل حكومت كند».
شكايت گلبدين حكمتيار از آي.اس.آي همان ضرب المثل مشهور را به ياد مي آورد كه «دزد هم ميگويد خدا و كاروان هم ميگويد خدا». هر قدر حكمتيار ديگران را متهم به ناداني كند و به هر حدي كه مردم افغانستان و مردم دنيا هيچ چيزي را در مورد سياست افغاني پاكستان ندانند، اين حقيقت را به خوبي ميدانند كه گلبدين حكمتيار ساخته و پرداختهء آي.اس.آي است. حكمتيار در دامان آي.اس.آي رشد و پرورش يافته است. او در دوران جهاد بيشتر از هر تنظيم جهادي كمك هاي تسليحاتي و مالي آي.اس.آي را دريافت ميداشت. آي.اس.آي او را براي حاكميت آينده در كابل انتخاب كرده بود. به همين خاطر بود كه بعد از خروج قواي شوروي از افغانستان جنرال حميدگل رئيس آي.اس.آي به جنرال ضياءالحق نوشت: «... ما بايد تا پيروزي كامل، مجاهدين را تقويه نمائيم. پاكستان بايد تمام كمك هاي ممكن نظامي و سياسي را به اتحاد احزاب هفتگانه خصوصاً به گروه اساسي «حكمتيار» كه خيلي پر نفوذ، قدرتمند و مطمئن است مبذول دارد ...» با توجه به اين واقعيتها، رئيس آي.اس.آي هيچگاه در گذشته نگفته است كه پاكستان حتي به قيمت استفاده از قواي نظامي از حاكميت حزب اسلامي بر كابل جلوگيري مي كند. اگر رئيس آي.اس.آي چنين مطلبي را آن وقت گفته باشد شواهد، اسناد و استدلال حكمتيار در اين مورد چيست؟ البته آي.اس.آي زماني دست از سر حكمتيار برداشت كه ديگر تلاش ها و هزينه هايش براي حاكميت گلبدين حكمتيار بي ثمر ثابت شده بود. با وجود اين هنوز حكمتيار به عنوان يكي از مهره هاي ذخيره در چانتهء آي.اس.آي نگهداري ميشود. هر چند او به جاي اسلام آباد در تهران زندگي داشته باشد. آنطوري كه در گذشته، زندگي و اقامت امير عبدالرحمن در بخارا و ساحهء نفوذ روسيه تزاري مانع امارت و حاكميت او توسط انگليس ها نگرديد، اقامت حكمتيار در تهران مانع نصب او در حاكميت كابل از سوي اسلام آباد نمي شود. در صورتي كه اسلام آباد همچنان در دخالت به افغانستان يكه تاز و جلودار باشد. گلبدين حكمتيار جهت اثبات بي مهري و مخالفت آي.اس.آي به حاكميت او و حزبش پشتون بودن خود را دليل مي آورد. آنهم به خاطري كه اگر رهبر پشتوني چون حكمتيار كه طبعاً منظور خودش است در رأس قدرت قرار بگيرد از يكطرف قضيهء پشتونستان براي اسلام آباد ايجاد ميشود و از طرف ديگر باعث تقويهء جناح هاي اسلامي پاكستان ميشود. اما اين ادعا و استدلال در حاليكه با راستي و حقيقت همخواني ندارد غير منطقي و پر از تناقض نيز است. بر خلاف ادعاي حكمتيار پاكستان در طول جهاد و بعد از آن كوشيده تا در رهبري حاكميت آيندۀ افغانستان پشتونها قرار داشته باشد. از ديدگاه پاكستان محروميت پشتونها از رهبري حاكميت در افغانستان سبب تحريك پشتونها در هر دو طرف خط ديورند براي اعادهء حاكميت به اصطلاح عنعنوي و سنتي پشتونها ميگردد. ايجاد چنين حركت به احياي موضوع پشتونستان در جهت همبستگي قومي پشتونها مي انجامد و پاكستان تا مرز تجزيه در معرض تهديد قرار مي گيرد.
ادعاي حكمتيار در مورد اينكه رهبري حاكميت پشتون با ايفاي نقش مؤثر و تعين كنندۀ حزب اسلامي كه همانا منظور رهبري خودش در حاكميت ميباشد قضيهء پشتونستان را براي اسلام آباد ايجاد مي كند از هر ادعاي ديگر او بي پايه تر، نادرست تر و مضحكتر است. حتي اين ادعا براي گلبدين حكمتيار ننگين و خجالت آور محسوب مي شود. چون او در ميان رهبران احزاب مجاهدين يگانه فردي بود كه به جاي طرح قضيهء پشتونستان از ادغام و الحاق افغانستان به حاكميت اسلام آباد در يك كنفدراسيون با پاكستان صحبت كرد. اگر حاكمان و شاهان گذشته خاك هاي افغانستان را در آنطرف ديورند به انگليس و حكومت هند برتانوي فروختند و بعداً امير عبدالرحمن و ساير اميران و شاهان ديگر به آن مهر تأئيد زدند اما هيچكدام آنها همچون گلبدين حكمتيار از كنفدراسيون درواقع الحاق افغانستان به پاكستان صحبت نكرده اند و حتي پارلمان افغانستان در دورۀ حاكميت محمد ظاهر شاه لغو رسميت و اعتبار معاهدۀ ديورند را به تصويب رسانيد. حكمتيار در همين قسمت مقدمه براي اثبات اين ادعاي خود كه پاكستان از حاكميت او و رهبر پشتون جلوگيري كرد مخالفين نظر خود را تهديد آميز خطاب كرده ميگويد: «به اين متوجه نيستند كه چرا پاكستان دو بار رباني را به حيث رئيس جمهور و مسعود را به حيث وزير دفاع بر بقيه احزاب تحميل كرد». در حاليكه حكمتيار در صفحۀ قبلي مقدمهء‌ خود مي نويسد: «نميدانند كه مسكو در چه زماني عوض نجيب و ببرك، رباني و مسعود را انتخاب كرد؟» اما مردم و همه كساني را كه حكمتيار متهم به ناداني مي كند به خوبي ميدانند كه مسكو و اسلام آباد در رابطه به افغانستان نه سياست هماهنگ و همسو، بل سياست متضاد و مخالف داشته اند. زماني كه پاكستان در مدينه الحجاج راولپندي حكومت آيندۀ افغانستان را به وجود آورد، استاد رباني و احمدشاه مسعود، رئيس جمهور و وزير دفاع آن حكومت نبودند. آنها در چنين وظايفي از سوي اسلام آباد با ايجاد حكومتي كه بعد از تصرف جلال آباد در بهار 1368 به ميان آورده مي شد نيز مدنظر گرفته نشده بودند. اين حقيقت را همه ميدانند كه حاكميت استاد رباني و مسعود را نه تنها اسلام آباد به وجود نياورد و بر بقيه احزاب تحميل نكرد، بلكه بر عكس اسلام آباد در جهت سقوط و زوال حاكميت مذکور گام برداشت و عامل خارجي سقوط حكومت آنها گرديد.
گلبدين حكمتيار در بخشي از مقدمهء خود جنگ هاي بعد از سقوط حكومت نجيب الله را جنگ قدرت نمي گويد. او مي نويسد: «اين ها گمان ميكنند كه بعد از سقوط نجيب جنگ پايان يافته، حكومت اسلامي تشكيل شده، قدرت به مجاهدين انتقال نموده پس از آن بر سر توزيع قدرت جنگي ميان گروه هاي جهادي آغاز شده!! در حاليكه نه جنگ قبلي براي يك لحظه خاموش شده، نه قدرت به مجاهدين انتقال يافته ... ارگ، وزارت دفاع، وزارت امنيت دولتي، راديو تلويزيون، ميدان هوايي، امنيت شهر، كمر بند امنيتي، نقاط حاكم شهر و اطراف آن كاملاً در دست كمونيست ها و مليشه ها بود...».
حكمتيار توضيح نميدهد اگر جنگ بر سر كسب قدرت نبود بر سر چه بود؟ اگر جنگ حكمتيار با كمونيست ها و مليشه ها بود پس هماهنگي و همسويي او با همان كمونيست ها و مليشه ها در ائتلاف شوراي هماهنگي براي چه بود؟ اگر جنگ حكمتيار بر سرقدرت نبود او چرا بعد از احراز صدارت و ورود به شهر كابل در سرطان 1375 از جنگ عليه حكومتي كه آنرا «ادارهء ائتلافي با كمونيستها» مي خواند دست كشيد؟
گلبدين حكمتيار در بخشي از مقدمه جنگ را نتيجهء خريدن برخي از قومندانان توسط روس ها ميداند و مي نويسد: «روس ها در جهت خريدن فرماندهان بد ضمير و جهاد فروش، سرمايه گذاري بر جنگ هاي داخلي ميان گروه هاي مقاومت، استخدام، چهره هاي چون مسعود براي اين جنگ ها و عمليات مشترك عليه حزب اسلامي  چه سرمايه گذاري هاي هنگفتي داشتند و چه تلاش هاي وسيعي نموده اند...». اين جنگ دو طرف داشت. اگر يكطرف جنگ به گمان و باور حكمتيار از سوي روس ها خريده شدند و افراد بد ضمير و جهاد فروش بودند، طرف ديگر آن خود را به كه فروخته بود؟ اگر حكمتيار تا قبل از ايجاد شوراي هماهنگي در جدي 1372 با طرفي كه به قول او به روس ها فروخته شده بودند درگيري داشت آيا بعد از ايجاد شوراي همآهنگي خود نيز توسط روسها خريده شد؟ اينكه حكمتيار افرادي را بد ضمير ميگويد و متهم به جهاد فروشي مي كند نظر و باور خودش است و ميتواند به هر ابراز نظري كه خواسته باشد بپردازد. اما اگر افراد بد ضمير و جهاد فروش با معيارهاي اسلام و جهاد ارزيابي و شناسايي شوند، بدون ترديد گلبدين حكمتيار در رأس و سردستگي همه بدضميران و جهاد فروشان قرار مي گيرد. حكمتيار و چهره هاي همچون او بعدازسقوط حکو مت نجيب الله از جهاد و مجاهدين تصوير وحشتناكي ارائه كردند. گلبدين حكمتيار اكنون در دوران هزيمت و عزلت خود به جاي تفنگ، قلم به دست گرفته تا از نقش و سهم خود در جهاد فروشي و جنايتگري عليه اسلام، جهاد و وطن انكار كند. اما بر عكس او در نوشتهء خود با انكار و كتمان با تناقض و اكاذيب و با اقرار و اعتراف نقش و سهمش را در ماجراجويي و توطئه گري، در جهاد      فروشي و جنايتگري بيشتر از بيش بر ملا ميسازد.
                                   كوزه سفلي كه صدا ميكند
                                   خود صفت خويش ادا ميكند

           ائتلاف باحفیظ الله امین باکسب اجازه ازامریکا

وقتی قوای اشغالگرشوروی با تجاوزبه افغانستان ببرک کارمل رهبرگروه پرچم را دررأس حکومت حزب دموکراتیک خلق قرارداد، سید محمد گلابزوی یکی ازوزیران خلقی طرفدار ترکی که با کارمل ونیروهای اشغالگرشوروی به حاکمیت برگشته بود ازائتلاف حفیظ الله امین با گلبدین حکمتیار صحبت کرد. درآن زمان ادعای گلابزوی یاوه سرایی یک وزیرکمونیست ودست نشاندۀ قوای اشغالگرشوروی تلقی می گردید که برای توجیه تجاوز نظامی مسکوابراز می شود. برای بسیاری ازمخالفین حکومت حزب دموکراتیک خلق، ائتلاف حکمتیار منحیث رهبر یک حزب اسلامی وجهادی با حفیظ الله امین که خود وحزب خودرا بانی ومؤسس نهضت اسلامی وجهادا مسلحانه میدانست وبه چیزی کمتر ازحکومت ناب وصددرصد اسلامی قانع نمی شد، غیرقابل قبول محسوب می گردید.اما رویداد های بعدی وعملکردحکمتیار دردوران جهاد وسالهای حکومت مجاهدین نشان داد که ادعای گلابزوی درمورد ائتلاف حکمتیار وامین وایجاد حکومت مشترک ادعای نادرست وعاری ازحقیقت نبوده است. این سرآغاز ماجراجویی وتوطئه گری حکمتیار دربرابر جهاد، نهضت اسلامی مردم وکشوربود. اواکنون بعدازدودهه به گونۀ غیرمستقیم ازآن نخستین توطئه ی نافرجام خود پرده برمیدارد. حکمتیاردرنخستین عنوان کتاب خود بعد ازمقدمه که بحث را با تجاوز نظامی شوروی وتوضیح شرایط بین المللی آنروز به خصوص وضع وموقف امریکا آغاز می کند، درصفحۀ2 می نویسد:" دراین جا بمنظوردرک بهتروضعیت سیاسی آنوقت امریکا وتوضیح کیفیت ذهنی زمامداران آن تذکر یک جریان خاصی را ضروری می پندارم: ما به خاطرواردآوردن آخرین صربه برپیکر نیم جان رژیم کمونیست امین، ترتیبات یک اقدام عسکری را گرفته بودیم. افسران وفادار بما پیام فرستادند که: قطعات اردو ازهرلحاظ آمادۀ قیام هستند، اما طبق اطلاعات ما شورویها درقبال این تحول بی تفاوت نمانده حتماً به مداخلۀ نظامی متوسل می شوند. شما ازکشورهای همسایه مخصوصاً ازامریکا توضیح بخواهید که درصورت مداخلۀ احتمالی روسها درافغانستان عکس العمل واشنگتن چه خواهد بود؟ تا این زمان هیچگونه تماس مستقیم یا غیرمستقیم با امریکایی ها نداشتم. من نمی خواستم با امریکایی ها آنهم دررابطه با همچو مسئلۀ مهم وحساس داخل تماس شوم اما بعداً مناسب دانستم تا رأی آنهارا درمورد مداخلۀ احتمالی روسها وچگونگی آن وعکس العمل امریکادربرابر چنین تجاوزی معلوم نمائیم. استاد امین الله، مسئول بخش روابط بین المللی را توظیف نمودم تادرهمین رابطه با کنسول امریکادرپشاور صحبت نمایدکه آیا آنهاگزارشهای حاکی ازمداخلۀ نظامی شوروی واعزام قوابه افغانستان را مؤثق میدانند یا نه؟ واحتمال وقوع این امرررا درچه حدی می بینند؟ واگر بالفرض روس ها کشورمارا مورد تجاوز قررادهند، عکس العمل آنان چه خواهدبود؟. . .   . "

گلبدين حكمتيار از پيام افسران وفاداري صحبت مي كند كه به نفع او آمادهء قيام يا كودتا هستند. اما از اين افسران كه بيست و دو سال از پيام و تصميم قيام شان سپري ميشود نام نمي برد. در حاليكه او از افسران كودتاچي كودتاي ناكام شهنواز تني كه ده سال بعد از آن (ده سال قبل از نوشتۀ حكمتيار) به وقوع پيوست به تفصيل نام مي برد. آيا در دوران حكومت حفيظ الله امين افسران غير كمونيست و مسلمان داراي آن چنان صلاحيت و وظايف مهمي بودند كه بتوانند دست به كودتا بزنند؟ در حاليكه امين و رژيم كمونيستان خلق و پرچم افراد مسلمان و مظنون به مخالفت با رژيم را از مراكز آموزشي و ادارات ملكي به زندانها و كشتارگاه ها ميبردند، چگونه ميتوان پذيرفت كه آنها افسران مسلمان را در ارتش و قطعات نظامي به وظايف و صلاحيت هاي شان گذاشتند؟ از طرف ديگر اين افسران وفادار در طول يكسال و نيم گذشته كجا بودند كه به حكمتيار پيام قيام و كودتا نفرستادند و اين پيام را در روزهاي ورود ارتش شوروي به افغانستان ارسال كردند؟ حكمتيار خود ميگويد كه چند روز بعد از دريافت پيام، قواي شوروي وارد افغانستان شد: «چند روز بعد قواي شوروي از طريق هوا و زمين به كابل سرازير شدند، امين را به قتل رسانيده و ببرك كارمل را بر كرسي اقتدار نصب كردند». روزهاي كه حكمتيار ادعاي دريافت پيام افسران وفادار را از كابل مي كند، حفيظ الله امين به جنرال ضياء الحق نيز پيام ميفرستد تا با او وارد ارتباط و مذاكرهء عاجل شود و هرچه زودتر وزير خارجه اش را به كابل بفرستد. امين به آن حد مشتاق ارتباط و مذاكرهء ‌فوري با پاكستان بود كه داكتر شاه ولي وزير خارجه اش در صحبت تلفوني خود از آقاشاهي، وزير خارجهء پاكستان التماس ميكرد تا هر چه زودتر به كابل بيايد. آقاشاهي بعد از قتل حفيظ الله امين به «سليگ اس هريسن» خبر نگار روزنامهء واشنگتن پست و محقق در امور آسيا گفت: «ما به اين نتيجه رسيديم كه آنها آماده اند «خط ديورند» را بپذيرند. وقتي من به علت برفباري در كابل نتوانستم در روز معين بروم شاه ولي وزير خارجۀ امين به من تلفون كرد كه روز بعد به كابل بيايم. در صداي او يأس و ضرورت احساس مي شد و اصرار التماس گونه ای داشت كه در آمدن تأخيري صورت نگيرد(1)».
با توجه به اين همه واقعيت ها كه: حكمتيار از افسران وفادار و آمادهء كودتا نام نمي برد، اين افسران در يكسال و نيم گذشته آمادهء قيام نميشوند و ارسال پيام آنها به حكمتيار همزمان با ارسال پيام حفيظ الله امين به رئيس دولت نظامي پاكستان است ديگر ترديدي باقي نمي ماند كه آنها افسران جناح خلق حزب دموکراتیک خلق به سر افسري حفيظ الله امين اند. و حكمتيار به جاي اينكه بگويد اين پيام را حفيظ الله امين فرستاده بود تا با او حكومت مشترك بسازد از پيام افسران بي نام و نشان و نا معلوم صحبت مي كند. اگر بالفرض پيام افسران از كابل براي حكمتيار درست باشد رهبر حزب اسلامي چرا به جاي اقدام عملي درسقوط حاكميت امين به قنسل امريكامراجعه مي كندودرواقع ازامريكايي هاكسب اجازه ميدارد؟ حكمتيار ميگويد بعد از تردد مناسب ديدم كه رأي امريكايي ها را در مورد مداخلهء احتمالي روس ها كه بعد از كودتا و تصاحب قدرت از سوي او به وقوع مي پيوست معلوم كند. اما او توضيح نمي دهد كه چرا مراجعه به امريكايي ها را بر انجام كودتا در كابل ترجيح داده است؟ او نمي گويد كه منظورش از معلوم كردن رأي امريكايي ها چه بود؟ او با اين مراجعه از امريكايي ها چه مي خواست؟ مشوره، كمك نظامي، مالي و يا چيز ديگر؟
نوشتۀ گلبدين حكمتيار در مطلب مورد بحث از لحاظ قواعد و قوانين زبان فارسي دري اشتاباهات و غلطي هاي زيادي دارد. به گونهء مثال در اين جمله كه گفته ميشود: «شما از كشورهاي همسايه مخصوصاً از امريكا توضيح بخواهيد»، امريكا از كشورهاي همسايۀ افغانستان محسوب شده است، چون تأكيد بر امريكا با بكار بردن كلمۀ مخصوصاً مربوط به كلمۀ عام و جمع قبلي «همسايه ها» ميگردد. در حاليكه امريكا در جملۀ همسايگان افغانستان نيست. استفاده از كلمۀ «مخصوصاً» در صورتي درست است كه گفته مي شد از كشورهاي همسايه و كشورهاي ديگر مخصوصاً امريكا و يا از كشورهاي همسايه و امريكا. هم چنان در سطر ديگر، جمله با مفرد آغاز ميشود و به جمع پايان مي يابد: «من نمي خواستم با امريكايي ها آنهم در رابطه با همچو مسئله مهم و حساس داخل تماس شوم، اما بعداً مناسب دانستيم تا رأي آنها را در مورد مداخلهء احتمالي روس ها و چگونگي آن و عكس العمل امريكا در برابر چنين تجاوزي را معلوم نمائيم.» اگر حكمتيار خود به تنهايي مناسب دانسته كه رأي امريكايي ها را معلوم نمايد بكار بردن كلمۀ جمع «دانستيم» و «نمائيم» مسلماً نادرست و بر خلاف اسلوب و قواعد زبان نوشتاري است. و اگر منظور از «مناسب دانستيم» و «معلوم نمائيم» تصميم جمعي كدام شورا و يا تعدادي از اعضاي حزبش بوده است درست آن بود كه نوشته مي شد: بعداً در شوراي ..... يا بعد از مشوره با ... مناسب دانستيم.

"لاف در مسافري و لقمه در تاريكي":

گلبدين حكمتيار كشورهاي مختلف و حتي داراي سياست متضاد و نا هماهنگ در مورد افغانستان را به عنوان مخالفين و دشمنان خارجي خود معرفي مي كند. او با اين طريق ميخواهد از خود شخصيت بسيار مهم و بزرگ جهاني به تصوير بكشد. وي در حاليكه ادعا مي كند سازمانهاي استخبارات امريكا و شوروي (سي.آي.اي و كي.جي.بي) در پي ترور و قتلش بوده اند از دريافت پيام هاي واشنگتن و مسكو سخن ميزند كه براي مذاكره و ارتباط با او علاقه و اشتياق داشته اند. اما نوشته هاي او در اين موارد سطحي، فاقد استدلال و پر از تناقض است كه همان ضرب المثل مشهور «لاف در مسافري و لقمه در تاريكي» را به ياد مي آورد. در حاليكه اين ضرب المثل از دوره هاي دور تاريخ به يادگار مانده كه ارتباطات انسانها و جوامع انساني در سيارهء ‌ما بسيار ضعيف بود و وسايل امروزين ارتباط نا پيدا. ولي اكنون چنين نيست. آن لاف هاي را كه حكمتيار در دوران عزلت و ايام مسافرت تهران ميزند به آساني در همه اطراف و اكناف عالم پراگنده ميشوند. آن لاف ها همه در معرض تحليل و قضاوت قرار مي گيرند؛ راستي و نا راستي آن برملا ميشود. در اين جا يكي از لافزني هاي حكمتيار را مي خوانيم كه در صفحۀ 11 مي نويسد: «از طريق مامورين پاكستاني برايم پيشنهاد شد كه كه جهت مذاكرۀ مفصل و رفع سوء تفاهم بين حزب اسلامي و امريكا، با يك مامور عالي رتبه وبا صلاحيت امريكايي مؤظف در امور افغانستان مقيم پاكستان ملاقات كنم و موافقه كردم. اين ملاقات در زماني صورت ميگرفت كه واشنگتن از اين ناحيه شديداً مشوش بود كه مبادا با خروج قواي شوروي از افغانستان حكومت نجيب از كنترول اوضاع عاجز شود. مبادا مجاهدين با يك اقدام غير مترقبه به قدرت برسند و در كنار ايران حكومت اسلامي ديگري در منطقه ظهور كند. بنا بر همين واهمه سي. آي. اي تلاش هاي متعددي براي ترور بنده داشت. در جريان مذاكره با اين مامور امريكايي از او پرسيدم: مي شنوم كه مامورين سي.آي.اي در چند ماه اخير، از افغانها و پاكستانيها مي پرسند كه غيابت حكمتيار چه تأثيري بر آيندۀ مقاومت خواهد داشت، هدف شما از اين سروي چيست؟ از سروي شما و گزارشهاي ديگري كه دريافت داشته ام گمان مي كنم كه سي. آي. اي برنامۀ ترور بنده را زير غور دارد. به من بگوئيد: چرا اين كار را مي كنيد؟ او سراسيمه شد و با وارخطايي گفت: سوگند ميخورم كه چنين قصدي نداريم و بر عكس به شما احترام داريم و اعتراف مي كنيم كه شما و حزب تان در مقاومت عليه قواي اتحاد شوروي نقش محوري و تعيين كننده داشتيد. در پايان ملاقات رو به من كرد و گفت: اجازه بدهيد پيام خصوصي رئيس جمهور را به شما برسانم او با موقف شما در مورد ادامۀ حملات بر قواي در حال خروج شوروي شخصاً موافق است، خواست اين مطلب را به شما برسانم. اين مامور امريكايي گمان ميكرد كه شايد با اين پيام خاص و مهم رئیس جمهور امريكا، همه شكوك و شبهات من در بارهء واشنگتن مرفوع گرديده و به اطمينان و احساس امتنان مبدل خواهد شد. زيرا او حتماً شخصيت هاي بزرگي در كشورهاي مختلف قارهء آسيا را ديده كه با يك هلوي تيلفوني مامور پائين رتبهء ‌سفارت امريكا تا مدت ها احساس فخر مي كنند و از شادي در جامه نمي گنجند. ولي من در آنروز و پس از شنيدن پيام خصوصي رئيس جمهوري از سياست هاي دو رو و منافقانهء‌ زمام داران واشنگتن نفرت و انزجاري در خود احساس كردم كه سابقه نداشت!! مقامات امريكايي در رابطه با انسحاب آبرومندانۀ قواي شوروي از افغانستان موافقت نامه را در ژنيو با هيئت روسي امضاء مي كند ولي تا هنوز رنگ امضاي شان در پاي اين معاهده خشك نشده كه به مخالفان سرسخت اين معاهده و طرفداران جدي ادامۀ حملات بر قواي در حال خروج شوروي، از جانب رئيس جمهور خود پيام خصوصي مي فرستد كه با سياست ادامۀ حملات آنان موافق اند!! ...».
حكمتيار با اين ادعا و لاف زني كه امريكا تصميم ترور او را اتخاذ كرده بود و بعد از پيام رئيس جمهور امريكا دشمني و نفرت او در برابر واشنگتن مضاعف گرديد ميخواهد خود را شخصيت عظيم و انقلابي و در عين زمان قدرتمند معرفي كند. او ميخواهد بگويد كه از چنان اهميت و عظمتي برخوردار است كه امريكا به مثابۀ يك قدرت بزرگ جهاني براي ترورش برنامه ريزي كرده است تا يك منبع و قدرت تهديد به منافع و مصالح امريكا در سطح جهان نابود شود. اما قدرت و شايد كرامت! گلبدين حكمتيار برنامۀ واشنگتن را نقش بر آب كرده است. براستي چنين است؟ پاسخ اين پرسش را در متن و محتواي اظهارات حكمتيار ميتوان يافت.
گلبدين حكمتيار در حاليكه از انزجار و نفرت خود عليه امريكا سخن ميزند در مورد برنامهء ترورش! از سوي واشنگتن با گلايهء دوستانه به هيئت امريكايي ميگويد: «بمن بگوئيد: چرا اين كار را مي كنيد؟» لحن و مفهوم پرسش حكمتيار از هيئت امريكايي به خوبي نشان ميدهد كه رهبر حزب اسلامي در برابر امريكا ارادت و دوستي صميمانه دارد. او كه شايعهء ترور خودش را توسط امريكا علي الرغم اين اخلاص و ارادت مشاهده مي كند با سراسيمگي و عجله به هيئت امريكايي ميگويد كه چرا او را ميخواهند ترور كنند؟ يعني حكمتيار خود دليلي به اين كار نمي بيند و در برابر امريكا كم اخلاصي و سوء نيت نداشته كه مستحق چنين مجازاتي شود. اگر حكمتيار آنگونه كه خود ادعا مي كند در برابر امريكا انزجار و نفرت ميداشت و به تشويش امريكايي ها از حاكميت مجاهدين معتقد ميبود هرگز چنين پرسشي را ازهيئت واشنگتن نميكردكه چرا او را ترورمي كنند؟ آيا كسي ازدشمن خود كه در پي نابودي و قتلش باشد مي پرسد كه چرا او را مي كشد و يا چرا با او دشمني ميدارد؟ مذاكرهء حكمتيار با هيئت امريكايي بر سر «سوء تفاهم» نيز بيانگر آن است كه گلبدين حكمتيار به جاي انزجار و نفرت با واشنگتن تفاهم و مؤدت داشته است. سوء تفاهم هميشه ميان دو دوست و دو هم پيمان و متحد واقع ميشود نه ميان دو دشمن و دو طرف متخاصم. اگر تفاهم و مؤدت قبلي ميان حکمتيار و امريكا به خصوص استخبارات آن كشور (سي.آي.اي) وجود نميداشت چگونه ميتوانست آن شاگرد فراري صنف اول يا دوم فاكولتهء انجنيري در سالهاي بعد به رهبر جهاد و مقاومت در برابر تجاوز و اشغالگري ابر قدرت شوروي تبديل شود؟ مگر سازمان استخبارات ارتش پاكستان (آي.اس.آي) بيشترين فيصدي كمك مالي و تسليحاتي سي.آي.اي و ساير منابع كمك رساني را در دسترس حكمتيار نميگذاشت؟ ديگر اين حقيقت از هيچ كس پوشيده نمانده است كه حكمتيار زير پروبال آي.اس.آي از سطح متعلم و محصل صنف اول يا دوم فاكولته تا سطح رهبري در مقاومت ديني و ملي يك كشور بالا كشيده شد. و اين حقيقت از انظار پنهان نيست كه آي.اس.آي تحت مشورت و هدايت سي.آي.اي قرار داشت و در امور افغانستان با نظر و برنامهء سي.آي.اي عمل ميكرد. گلبدين حكمتيار خود بيشتر از هر كس ديگر اين حقايق را ميداند. از همين جهت است كه او با لحن و عبارت توأم با شگفتي و گلايه به هيئت امريكايي ميگويد: «بمن بگوئيد: چرا اين كار را ميكنيد؟»                    حكمتيار نه از مامورين پاكستاني كه پيشنهاد مذاكره را داده نام ميبرد و نه هم مامور عاليرتبه و با صلاحيت امريكايي را معرفي مي كند. چون مامورين پاكستاني جز افسران آي.اس.آي و مامور عاليرتبهء ‌امريكايي هم جز از مقامات سي.آي.اي كسي ديگري نبودند. و اگر حكمتيار در زير بال و پر آي.اس.آي و در آغوش و حمايت سي.آي.اي رشد و پرورش نمي يافت، شهرت و قدرت خود را در جهاد و مقاومت افغانستان از شخصيت و ظرفيت خود و از حمايت مردم ميگرفت، امروز ذلت و حقارت هزيمت و عزلت را نمي كشيد. و آي.اس.آي و سي.آي.اي او را به آساني و با شيوهء نمايش يك درامه با جريان طالبان تعويض نمي كردند.
هر گاه تمام واقعيت هاي گفته شده را ناديده بگيريم و بپذيريم كه افسانه و ادعاي ترور حكمتيار توسط امريكا درست بوده است پس اين ترور چرا عملي نشد؟ آيا امريكا از ترور گلبدين حكمتيار ناتوان بود؟ در حاليكه سازمان استخبارات امريكا رژيم «آلنده» را در چيلي با كودتاي مورد پلان و حمايت خود سرنگون مي كند، عبدالله اوجلان رهبر كمونيست حزب كارگران كردهاي تركيه (
PKK) را كشور به كشور از دمشق تا مسكو، از مسكو تا آتن و روم و از آنجا تا گينيا تعقيب كرده زنده و سلامت دستگير و به دسترس دولت تركيه ميگذارد. جنرال ضياء‌الحق و جنرال اختر عبدالرحمن را به گفتهء برخي از تحليلگران در پاكستان به قتل ميرساند و ... اما چگونه از قتل و ترور گلبدين حكمتيار عاجز مي ماند؟ و حكمتيار چرا دليل آن را توضيح نمي كند؟ آيا با توجه به اين همه واقعيت ها ادعاي حكمتيار در مورد ترورش توسط امريكا لافنامه و افسانهء ساخته و پرداخته اي براي بزرگنمايي و ايجاد شخصيت بزرگ كذايي چيز ديگري هم است؟
آنچه را كه حكمتيار در مورد تشويش و نگراني امريكا از حاكميت مجاهدين و تشكيل حكومت اسلامي ديگري در كنار ايران به قول او «با يك اقدام غير مترقبه» اظهار مي كند يك ابراز نظر سطحي و غير واقعي است. بر خلاف تصور و حدس حكمتيار امريكا تشويشي از حكومت آيندهء اسلامي به دست مجاهدين نداشت. چون آي.اس.آي شايد به هدايت سي.آي.اي مجاهدين را در احزاب و گروه هاي متعددي تشكيل و تنظيم كرده بود كه زمينهء ايجاد رهبري واحد و تأسيس يك حكومت مقتدر از همان آغاز منتفي بود. احزاب و گروه هاي جهادي كه در آغاز جهاد و مقاومت در برابر حکومت حزب دموکراتیک خلق وتجاوزنظامی شوروي تشكيل يافتند و رشد كردند احزاب نظامي و جنگي بودند نه احزاب سياسي. آنها مقاومت در برابر دولت حزب خلق وقواي اشغالگر شوروي را توأم با نفاق و تفرقهء رو به تزايد داخلي ادامه دادند كه گلبدين  حكمتيار در رأس اين نفاق و تفرقه قرار داشت. هم چنان تصور و برداشت از حكومت و نظام اسلامي كه حكمتيار تحقق آنرا مايهء ‌نگراني امريكا مي خواند در ميان احزاب و رهبران مجاهدين از يكطرف متفاوت و حتي متضاد بود و از سوي ديگر مبهم و نا مشخص. بنا بر اين امريكايي ها به تدام جنگ با شوروي ها بيشتر اهميت ميدادند و از ضعف و شكست مقاومت در برابر ارتش سرخ و پيروزي شوروي ترس و نگراني داشتند نه از تشكيل حكومت اسلامي در افغانستان. از همين جا است كه «رابرت گيتس» رئيس اسبق سي.آي.اي در كتاب خاطرات خود «از درون سايه ها» (
From the shadows) مي نويسد: «از ديدگاه تاريخ كدام يك مهمتر است؟ طالبان يا سقوط امپراطوري شوروي؟ چند اسلام گراي هيجان زده و يا آزادي اروپاي شرقي و پايان گرفتن جنگ سرد؟ اينكه همه جا مرتباً ميگويند و تكرار مي كنند كه بنيادگرايي اسلامي خطري براي جهان است حرف هاي ياوه يي بيش نيست. ميگويند كه غرب بايد در مقابل اسلامگرايي سياستي يكپارچه و فراگير داشته باشد. اين حرف احمقانه است. چون اسلام يكپارچه وجود ندارد. بيائيد اسلام را عقلاني بنگريم نه عوامفريبانه و احساساتي. اسلام با  1.5 ميليارد پيرو بزرگترين دين جهان است ولي بين عربستان سعودي بنيادگرا و مراكش ميانه رو، بين پاكستان نظامي و مصر طرفدار غرب يا آسياي ميانهء لائيك چه شباهتي وجود دارد؟ ... (2)».
حکمتيار بعد از تذكر و توضيح مذاكره با هيئت امريكايي و دريافت پيام رئیس جمهور امريكا از پيغام هاي مسكو سخن ميزند. در حاليكه هيئت هاي شوروي در جريان خروج قواي شان و بعد از آن پيام ها و مذاكرات مشابه را با تمام رهبران تنظيم ها داشتند اما حكمتيار از آن تذكري نميدهد تا اين طور وانمود شود كه رهبر اصلي جهاد و مقاومت و زمامدار مقتدر آينده افغانستان تنها او است و شوروي ها تنها به او پيام فرستادند و وارد مذاكره شدند.
گلبدين حكمتيار در ادامهء لافزني خود از تعبيهء مجاهدين به دو طرف راه خروج ارتش شوروي در بازگشت آنها سخن ميزند و اظهارات جنرال گروموف قومندان ارتش اشغالگر را در آخرين لحظات خروج از خاك افغانستان به فير و آتش اين مجاهدين ارتباط ميدهد. مسلماً تذكر حكمتيار از تعبيهء مجاهدين تأكيد بر آن است كه اين امر از كار و ابتكار او محسوب ميشود. آنگونه كه قبلاً از پيام رئيس جمهور امريكا مبني بر ادامهء‌ حملات به قواي در حال خروج شوروي سخن گفت و اظهار داشت كه او (رئيس جمهور امريكا) اين پيام را به مخالفان سر سخت معاهدهء ژنو و طرفداران جدي ادامهء حملات بر قواي در حال خروج شوروي فرستاد. اما حكمتيار توضيح نميدهد كه با مجاهدين تعبيه شدهء او به دو طرف راه هاي خروج قواي شوروي بيني چند عسكر روسي خون شد و چه تلفات و ضايعاتي به آن قوا وارد آمد و نيروهاي حكمتيار در اين نبردها چه تلفاتي را متحمل شدند؟ در حاليكه آن زمان (زمستان 1367) همه از طريق وسايل اطلاعات جمعي و رسانه هاي گروهي دنيا شنيدند كه قواي شوروي در روزهاي مقارن به خروج، سراسر سالنگ جنوبي، دره هاي مجاور، جبل السراج و گلبهار را چند روز پيهم از زمين و هوا بمباران كردند و بعداً به تعرض وسيع با نيروهاي زرهي و پياده براي تصرف كليه مناطق سالنگ جنوبي دست زدند. در نتيجهء ‌اين بمبارانها و نبرد سنگين ميان مجاهدين و نيروهاي مشترك شوروي و رژيم كابل صدها نفر از مردم سالنگ اعم از زنان و كودكان به شهادت رسيدند و تمام خانه هاي مسكوني سالنگ جنوبي تخريب گرديد. و اين حقيقت را حكمتيار و هوا داران او بيشتر از همه ميدانند كه در سالنگ جنوبي مجاهديني از او براي تعبيه وجود نداشت. براي توضيح و روشن شدن بيشتر موضوع برخي از مطالب در مورد جنگ سالنگ از نوشتهء يك جنرال شوروي نقل ميشود كه مي نويسد: «مقارن روزهاي بيستم جنوري(دلو1367 برابربا1989) در سالنگ جنوبي درامه يي به نمايش گذاشته شد كه بهاي اشتراك در آن زندگي انسانها بود. به مسعود هوشدار نامه يي فرستاده شد كه هرگاه حتي يك شليك هم شود، آنگاه ما ناگزير از زور كار خواهيم گرفت. كليه مسئوليت اين اقدام متوجه مسعود گرديد. در اين باره از پيش براي باشندگان روستاها اطلاع داده شد. نجيب الله خطاب به مردم سالنگ جنوبي سخنراني كرد و از آنان خواست در تمام اين مدت خانه خود را ترك گويند ... .
مگر اين اعلاميه صرف يك پرده پوشي بود. بدون بستگي به اقدامات شورشيان عملياتي در نظر بود تا بتاريخ 24 جنوري 1989 آغاز گردد ... .
روي هم رفته طي دوشبانه روز نبرد بيش از ششصد شورشي نابود شدند. تلفات ما طي دو شبانه روز 3 كشته و 5 زخمي است ... نبردهاي سالنگ جنوبي تقريباً سه شبانه روز ادامه يافتند كه در نتيجهء آن دسته هاي مسعود متحمل خسارات سنگيني گرديدند ... پس از پايان جنگ احمدشاه نامه يي به سفارت شوروي در كابل فرستاد (براي اين كار از كانال هاي استفاده گرديد كه از طريق آنها ارتباط فرماندهي نظامي با مسعود تأمين ميگرديد) كه در آن كوشيده بود سپاهيان شوروي را بدنام ساخته و گناه نبردهاي واپسين را در سالنگ جنوبي به گردن آنان بيافگند:
«آقاي ورونتسف:
پيشنهاد شما را به دست آوردم. بمباران و آن جناياتيكه عمال شما در سالنگ و جبل السراج در پي آن انجام دادند، هيچ چيزي را تغيير نمي دهد. در اين رابطه بايسته است بگويم كه موقف رهبران شوروي كه در اين اواخر در برخوردهاي خود با مسايل بين المللي و به ويژه در قبال مسئلهء افغانستان از آن پيروي مي كنند، در ما اين باور را بر انگيخت كه رژيم نو در اتحاد شوروي در مقايسه با پيشينان خويش تغيير كرده است و اوضاع واقعي را در نظر مي گيرد وميخواهد مسئلهء ‌افغانستان از طريق گفتگوها حل و فصل شود. ما نيز مي انديشيم كه سرانجام پس از ده سال سيه روزي هاي جنگ و كشتار، شوروي ها مردم افغانستان را (روانشناسي مردم افغانستان) درك كرده اند و به تجربه دريافته اند كه اين مردم را ممكن نيست با نيرو و تهديد به زانو در آورد و ناگزير به انجام كاري ساخت. سوگمندانه فشار بيموردي كه شما براي پشتيباني از مشتي مزدور خود فروش كه در تعيين سرنوشت آينده كشور جايي ندارند، وارد مي آوريد؛ ادامه دارد. رفتارهاي دژخيمانه و بيشرمانهء افراد شما در سالنگ و جبل السراج و ديگر نواحي در روزهاي اخير حضور شما در اين سرزمين همه خوش بيني هاي را كه چندي پيش پديد آمده بود، نقش بر آب گردانيد. بر عكس اين كار مارا ناگزير گردانيد به اين باور باشيم كه شما مي خواهيد به هربهاي كه شده اين رژيم رو به مرگ را بر مردم مسلمان ما تحميل كنيد. اين كار بيهوده و غير منطقي است. آرزومنديم رهبران جديد شوروي و نمايندگان مسئول آن كشور در افغانستان مطابق برداشت هاي خود عمل كرده، شجاعت آنرا بيابند كه واقعييات عيني را باز شناخته و هماهنگ با آن رفتار كنند. با سپاسگذاري، احمد شاه مسعود 7.11.1367 (مطابق 26.جنوري.1989» (3).
اينكه حكمتيار مي گويد اگر مرمي هاي مجاهدين تعبيه شده از بيخ گوش عساكر روسي نميگذشت گروموف آن اظهارات خود را پس از عبور از سرحد افغانستان نميكرد، يك تحليل سطحي و ضعيف است. او در صفحه 15 مي نويسد: «اگر واقعاً خروج قواي شوروي صرف با گلباران و اهداي دسته ها و حمايل گل به آنان در كابل صورت ميگرفت و در مسير راه بازگشت به كشورشان، مرمي آتشزاي مجاهدين از كنار گوش شان نميگذشت و بدرقهء راهشان نمي شد، شايد به اظهار جملهء فوق ضرورتي احساس نميكردند».
نخست اينكه جملات حكمتيار از نگاه قواعد نوشتاري نادرست است. او در آغاز اظهار گروموف را به عنوان يك فرد نام ميبرد ولي در آخر جمله را با كلمهء جمع «نميكردند» ختم ميكند. در حاليكه آن مطلب را نه تمام عساكر و صاحب منصبان شوروي بلكه يك فرد، آنهم گروموف اظهار داشت.
ثانياً حكمتيار اظهارات گروموف را به فيرهاي مجاهدين تعبيه شده بدو طرف راه خروج نيروهاي روسي ارتباط ميدهد و به وضاحت ميگويد كه اگر فيرهاي مذكور نميبود «شايد به اظهار جملهء ‌فوق ضرورتي احساي نميكردند» اما همه ميدانند كه گروموف با قطار سربازان و افسران روسي از كابل تا حيرتان همراه نبود كه فير از بيخ گوشش بگذرد و بعداً اين فيرها او را به اين اظهارات وا دارد.
ثالثاً، بسياري از سياستمداران، نويسندگان و صاحب منصبان روسي كه هيچگاه فيرهاي مجاهدين تعبيه شدهء حكمتيار را نشنيدند، هجوم قشون شوروي را به افغانستان در جدي 1358 اشتباه و تجاوز خواندند و روسيه را از تكرار همچو عملي بر حذر داشتند. اگر آن فيرهاي مورد نظر حكمتيار عامل و انگيزهء چنين اظهاراتي ميبود ديگر آنهائيكه آن فير ها را نشنيدند نبايد به اظهارات مشابه اظهارات جنرال گروموف ميپرداختند.

ادعاي نبوغ و كرامت:

گلبدين حكمتيار بعد از نقل قول اظهارات جنرال گروموف و انگيزهء ‌اين اظهارات ادعاي كرامت مي كند و شكست شوروي ها را نتيجهء اجابت دعاي خود ميداند. او دراين ادعاي مضحك و كودكانه در واقع خودرابا پيغمبر اسلام (ص) مقايسه كرده در صفحۀ 16 مي نويسد: «طفل خرد سالي بودم كه شنيدم دو امپراطوري بزرگ روم و فارس به دست پيامبر (ع) سرنگون گرديدند. از همان روز اين دعا را آغاز كردم و همواره بعداز هر نمازي تكرار ميكردم كه خداوندا! زوال روس و امريكا را به من بنما و توفيق عنايت كن تا نقش مؤثري در زوال آنها داشته باشم. امروز شاهد اجابت و تحقق يك بخش دعاي ديرينه و هميشگي ام بودم. به اين خاطر اشك شكر از ديده هايم جاري بود. انتظارم اين است كه خداي مجيب الدعوات بخش دوم دعايم را نيز تحقق بخشد...».
تا كنون بسياري از مردم در داخل و خارج كشور و بسا از محققين و علاقمندان خارجي، حوادث و تحولات دو نيم دههء اخير افغانستان را خوانده و شنيده بودند كه گلبدين حكمتيار ادعا دارد كه او بنيا نگذار نهضت اسلامي، آغازگر جهاد مسلحانه و فاتح اصلي شكست قشون شوروي است. اما هيچگاه نشنيده بودند كه دعواي كرامت هم كند و كرامت را با كرامت و اعجاز پيغمبراسلام حضرت محمدمصطفي (ص) مقايسه بدارد. حكمتيارميخواهد به بسيار سادگي و صراحت به خواننده بگويد كه كرامت او همچون كرامت واعجاز پيامبر اسلام است كه به دست پيغمبر اسلام (ص) دو امپراطوري بزرگ روم و فارس سرنگون گرديد و به دست گلبدين حكمتيار تااكنون يك امپراطوري بزرگ دنيا (شوروي) زوال يافته و انتظار زوال امريكا، امپراطوري ديگر را نيز در نتيجهء دعا و نقش مؤثر او بايد كشيد. حكمتيار در اين ادعاي كرامت اين راز رابه خواننده افشاء نميداردكه كرامت او بعداز زوال امپراطوري شوروي كجا رفت. اوكه با دعا و نقش مؤثرخود شوروي را سرنگون كرد چرا امروز از كشور و وطن خود آواره گرديده و در گوشهء تنهاي و غربت هزيان ميگويد؟ مگر نمي شد كه او آن كرامت رادرافغانستان هم بكارميبردوبه قول و ادعاي هميشگي خودحكومت ناب اسلامي ميساخت تا وطن و مردم وطن ازبركت و كرامتش در رحمت وعدالت قرارميداشتند.
علاوه از مضحك بودن ادعاي كرامت از سوي حكمتيار در كلمات و جملات مطلب اخيرالذكر او اشتباهات و غلطي هاي فراوان ديگر از لحاظ قواعد نوشتاري، اسلوب علمي و تاريخي و شيوهء منطقي نيز به چشم مي خورد. در جملهء «طفل خرد سالي بودم كه شنيدم دو امپراطوري ...» غلطي قواعد نوشتاري، به كار بردن كلمۀ شنيدم است كه در اين جمله گذشته يا ماضي قريب محسوب ميشود. حتي در صحبت و گفتار عامهء زبان فارسي در افغانستان اگر كسي كلمهء‌ «شنيدم» را در جملهء مشابهء به كار برد، منظور و مفهوم آن گذشتهء نزديك است؛ حادثهء كه در زندگي او و همزمان با دوران حيات او بوقوع پيوسته است. حكمتيار زماني زوال روس و امريكا را با ايفاي نقش مؤثر خودش استدعا كرده كه طفل خردسالي بوده است. طفل خرد سال و اطفال خرد سال اطفالي را ميگويند كه سن شان حداكثراز شش تاهشت سال بيشترنباشد. آياطفل شش تاهشت سالۀ افغانستان چهل سال قبل كه آن هم نه در پايتخت كشور و يا در يك شهر مهم ديگربلكه در ولسوالي امام صاحب قندز زندگي كرده باشد ميتواند آن حد از آگاهي سياسي داشته باشد كه ماهيت امپرياليستي امپراطوري هاي شوروي و امريكا را درك نموده و براي زوال آن دعا كند و زوال آنرا با ايفاي نقش مؤثر خودش بخواهد.؟! هر چند حكمتيار ميخواهد خود را در طفلي نابغه معرفي كند و در بزرگي دعواي كرامت بدارد اما با بيان اين مطلب كه دو امپراطوري بزرگ روم و فارس به دست پيامبر (ع) سرنگون گرديدند نشان ميدهد كه سواد مطالعه و فراگيري تاريخ را نداشته است. اگر او تاريخ را خوب مطالعه كند مي فهمد كه امپراطوري هاي فارس و روم نه درحيات پيامبر اسلام (ص)، بلكه بعد از رحلت آن حضرت (ص) به دست خلفاي راشدين و امراي بعدي مسلمانها سرنگون گرديدند.
حكمتيار در زوال امپراطوري شوروي تنها از نقش مؤثر خودش نام ميبرد. آنجا که ميگويد: «... تا نقش مؤثري در زوال آنها داشته باشم، امروز شاهد اجابت و تحقق يك بخش دعاي ديرينه وهميشگي ام بودم»، حتي اميرحزب اسلامي افغانستان برخلاف عادت هميشگي خود به جاي استفاده از کلمهء جمع «بوديم» کلمهء مفرد «بودم» را بكار ميبرد تا به قول خودش نقش مؤثر در زوال امپراطوري شوروي را كاملاً محدود و منحصر به خود بسازد. حكمتيار اين جا در چنان خود بزرگ بيني و تكبر غرق است كه هر عامل و نقش ديگري را در زوال امپراطوري شوروي از ياد ميبرد. او در زوال امپراطوري مذكور تنها آثار دست و نقش  پاي خودش را مي بيند نه كس و چيز ديگر را. نه از مجاهدت مردم افغانستان ياد مي كند و نه از دعا و تضرع مردم كه بيشتر از حكمتيار درد و عذاب وحشت و مظالم اشغالگران شوروي و كمونيستان حاکم را كشيدند و بيشتر از حكمتيار، مخلصانه تر و صادقانه تر از او در شكست قواي شوروي و زوال امپراطوري آن دست دعا و تضرع بلند كردند. گلبدين حكمتيار با اين تك محوري و دم زدن از نقش مؤثر خودش در زوال امپراطوري شوروي در برابر ولي نعمتان خود نيز بي انصافي و ناسپاسي روا ميدارد. او نقش كمك هاي هنگفت مالي و تسليحاتي آي.اس.آي و سي.آي.اي را در تبديل كردنش به رهبر جهاد و مقاومت عليه شوروي و تأثير اين كمك ها را در شكست و زوال شوروي ناديده مي گيرد. در حاليكه او بيشتر از هر رهبر و تنظيم ديگر كمك هاي آي.اس.آي را دريافت كرد و طيارات روسي را با «بولوپايپ» انگليسي و «استينگر» امريكايي سقوط داد.

تحليل هاي مبهم و متضاد:

حكمتيار عوامل بقاي نجيب را در عنوان «تأخير در سقوط فوري حكومت نجيب» به تحليل و ارزيابي ميگيرد. اما برداشت، ارزيابي و تحليل او با سطحي نگري و در بسا موارد مبهم،‌ متضاد و با انكار و كتمان حقايق ارائه ميشود. او بقاي حكومت نجيب الله را بعد از خروج قواي شوروي زادهء ‌عوامل داخلي و خارجي ميداند. در حاليكه بايد به صورت منظم و منطقي مسايل و مطالب هر يك از دو عامل مذكور در عناوين مشخص و جدا از هم مورد ارزيابي و تحليل قرار ميگرفت. به توضيح و تذكر مطالب به  صورت نا هماهنگ و بي ربط پرداخته ميشود. به گونهء كه تشخيص نميگردد كدام مطلب مربوط چه عاملي ميشود. عامل خارجي يا داخلي؟ ابهام، انكار و كتمان حقايق از مشخصات ديگر ارزيابي و تحليل حكمتيار در مباحث مربوط به عنوان فوق الذكر است. هر چند كه اين ويژگي به كثرت در سراسر نوشتهء مولف به چشم مي خورد. نخستين شمارهء توضيح عوامل «تأخير در سقوط فوري حكومت نجيب» را به خوانش ميگيريم: «در روزهاي حساسي كه لازم بود مجاهدين با ضربات كوبندهء شان كار رژيم را  يكطرفه ميكردند، متأسفانه تنظيم هاي جهادي را در بازي حكومت سازي سرگرم كردند و در شوراي مشورتي راولپندي مصروف ساختند، شوراي كه بايد از هر تنظيم شصت نفر قومندانان و شخصيت هاي معروف گردهم آمده و پس از بحث ها و مناقشه هاي طولاني و خسته كننده در مورد ساختار و تركيب حكومت موقت به توافق برسند ...».
اين گفتهء حكمتيار در توضيح اولين عامل كه مجاهدين با ضربات كوبندۀ شان كار رژيم را در آن روزهاي حساس يعني روزهاي تشكيل شوراي راولپندي يكطرفه ميكردند، مبيين سطح نگري و درك نادرست او از اوضاع نظامي، ‌دانش و تجربهء جنگ و علوم نظامي است. درك و فهم اين مطلب چندان مبهم و دشوار نيست كه نيروهاي پراگنده، نا منظم و نا هماهنگ چريكي هر چند با تعداد انبوه و بي شمار نمي توانند نيروهاي ارتشي و منظمي را كه در داخل استحكامات ازمراكزبزرگ نظامي وشهرهادفاع نمايندبه شكست وادارند. شکست نيروهاي منظم مدافع با انجام تعرض هماهنگ نيروهاي مخالف امكان پذير است. و نيرو هاي مخالف زماني قادر به انجام تعرض ميگردند كه خود از حالت پراگندگي و نا هماهنگي بيرون شوند و از گروه هاي نا منظم چريكي به ارتش منظم و متحد تغيير شكل يابند. ايجاد و تشكيل ارتش منظم به همان حديكه در رفتن به سوي تعرض براي شكست ارتش حكومت نجيب الله از الويت و اهميت برخوردار بود، به همان حد تشكيل و وجود چنين ارتشي در حفظ، تأمين امنيت و ادارهء شهرهاي متصرفه ضرورت اجتناب ناپذير محسوب مي شد و ارتش منظم به امكانات وسيع و هنگفت لوژيستيكي و نظامي و تعداد كافي افراد و پرسونل مسلكي و متخصص ضرورت داشت تا مرحلهء تعرض در يكطرفه سازي كار رژيم به مؤفقيت عملي مي گرديد. اما همه ميدانند كه در آن زمان و حتي در دوره هاي بعدي هم كه رژيم نجيب الله سقوط كرد تنظيم هاي مجاهدين به تشكيل و ايجاد چنين ارتشي دست نيافتند. اينكه حكمتيار ميگويد مجاهدين در همان آغاز با ضربات كوبنده كار رژيم را يكطرفه ميكردند از ضعف و سطحي نگري او در درك و ارزيابي مطلب مورد بحث ناشي ميشود. و هر گاه بالفرض با اين خيالات و تصورات حكمتيار به قول او با ضربات كوبندهء مجاهدين كار رژيم يكطرفه مي شد، رژيم و حكومتي كه جانشين نظام و حكومت نجيب الله مي گرديد كجا بود؟ آيا هر قومندان با گرفتن هر فرقه  و شهري خود به تشكيل حكومت ميپرداخت؟ حكمتيار در مورد ضرورت تشكيل حكومت مجاهدين بعد از سقوط حكومت نجيب الله در اين جا حرفي نميزند و در مورد آن طرحي ارائه نمي كند. در حاليكه اگر شيوهء ايجاد حكومت مجاهدين از سوي اسلام آباد در شوراي راولپندي يك كار نادرست محسوب مي شد، كه بود، تشكيل حكومت براي جانشيني رژيم نجيب الله قبل از سقوط آن يك ضرورت اجتناب ناپذير به حساب ميرفت.
گلبدين حكمتيار از سرگرم كردن تنظيم ها در بازي حكومت سازي تأسف ميخورد و در شمارهء دوم توضيح عوامل بقاي حكومت نجيب مي گويد: «... پاكستانيها به خاطر رفع تشويش واشنگتن از حاكميت گروه هاي بنيادگرا، فيصله انعقاد چنان شوراي را از تنظيم هاي افغاني گرفت (گرفتند) كه تنظيم هاي خرد و بزرگ و در آن سهم مساوي داشته و اين شوراي 460 نفري در مورد تقسيم پست هاي مهم حكومت آينده بايد به اين ترتيب فيصله كند كه هر عضو شوراي حق دو رأي را داشته باشد».
آيا تنظيم ها از خود اراده و استقلال نداشتند كه از طرف پاكستانيها به اصرار امريكايي ها به كار غير ضروري و مضر به مصالح و منافع جهاد و كشور شان مصروف گردانيده شدند؟ حكمتيار در اين جا به وابستگي و عدم استقلال تنظيم ها اعتراف مي كند در حاليكه خود يكي از اين تنظيم ها محسوب ميشود.
وقتي او رهبر يكي از تنظيم هاي وابسته، فاقد اراده و استقلال است كه از سوي پاكستانيها به اصرار امريكايي ها به شوراي راولپندي ميرود تكليف ادعاي او مبني بر اجابت دعا و نقش مؤثرش در زوال امپراطوري شوروي چه ميشود؟ و اگر حكمتيار و تنظيم او داراي اراده و استقلال بود چرا در بازي حكومت سازي كه به نفع جهاد و مجاهدين شمرده نميشد مشاركت كرد؟ مجبوريت حكمتيار در مشاركت با اين بازي چه بود؟ چرا او به عنوان يك تنظيم به قول خودش «مؤثر و بزرگ» سياست مستقل پيش نگرفت و منطبق به مصالح و منافع جهاد عمل نكرد؟
 گلبدين حكمتيار در بيان و تحليل بسا مطالب عنوان مورد بحث بي ارتباط و با تناقض سخن ميگويد. او از يكطرف كاهش و سردي جنگ را بعد از تشكيل حكومت مؤقت راولپندي به دلسردي مجاهدين «تنظيم هاي مؤثر و بزرگ» از قرار گرفتن پست هاي حساس و بزرگ به گروه هاي خيلي ضعيف ميداند و از طرف ديگر مخالفت قومندانان پروتوكولي همكار با روس ها و رژيم كابل را عامل سردي جنگ و شكست مجاهدين در جنگ جلال آباد تلقي مي كند. او در صفحات 18 و 19 مي نويسد: «در نتيجهء ائتلاف ميان تنظيم هاي كوچك و غير مؤثر، پست هاي حساس حكومت به گروه هاي خيلي ضعيف تعلق گرفت. اين مسئله بر روحيهء مجاهدين تنظيم هاي مؤثر و بزرگ اثر منفي به جا گذاشت و در اكثر نقاط منتج به كاهش و سردي جنگ گرديد ... .
 .... قومندانان پروتوكولي همكار با روس ها و رژيم كابل، ندای مخالفت با چنين جنگ ها را بلند كردند و رسانه هاي خبري غرب، صداي مخالفت آنها را به پيمانهء وسيع انعكاس ميدادند تا احساسات مردم را عليه جنگ بر انگيزد... .
گروه ها و قومندانان وابسته به امريكا مكلف شدند كه عمليات نظامي عليه رژيم نجيب الله را سد كنند و يا لااقل از شركت در اين عمليات اجتناب نمايند. شايد در اين مقطع حرف ها و مواقف مسعود و قومندانان همطراز او را در مخالفت با عمليات نظامي همه به خاطر داشته باشند ....»
حكمتيار در مورد موقف پاكستان نيز با تناقض حرف ميزند. او نخست در صفحهء هفدهم مي نويسد: « پاكستانيها به خاطر رفع تشويش واشنگتن از حاكميت گروه هاي بنيادگرا فيصله انعقاد چنان شوراي را از تنظيم هاي افغانستان گرفت...» و بعداً در صفحه 19 مي نويسد: «چون با فشارها،‌ اخطارها  و تهديد ها نتوانستند پاكستان را به تغيير موضع وادار سازند، خواستند تا هواپيماي حامل مرحوم ضياءالحق...».
حكمتيار توضيح نمي دهد كه بين اين ادعاهاي متناقض و متضاد چه ارتباطي وجود دارد و كدام يك آنها به واقعيت نزديك است؟ ساختن شوراي راولپندي و حكومت مؤقت توسط پاكستانيها به اصرار امريكايي ها يا عدم تأثير فشارها، اخطارها و تهديد هاي امریکا به تغیر موضع پاکستان؟
التماس درتوظيف جنرال حميد گل به رياست ارتش:

گلبدين حكمتيار در بحث مربوط به عنوان "تأخير در سقوط فوري حكومت نجيب" از تقرر جنرال حميد گل به رياست ارتش صحبت مي كند. او ادعا ميدارد كه با وجود تذكر و پيشنهادش به غلام اسحاق خان رئيس جمهور پاكستان، جنرال حميدگل در رياست ارتش توظيف نگرديد. وي در صفحهء 20 مي نويسد: «در روزهاي تعيين فرمانده ارتش، با غلام اسحاق خان رئيس جمهور پاكستان ملاقات تفصيلي داشتم. ضمن صحبت هاي ديگر،‌ در رابطه به تعيين فرمانده جديد ارتش به ايشان گفتم: بگمان من اوضاع پاكستان و منطقه ايجاب مي كند كه جنرال حميد گل به اين پست گمارده شود ... كاش در پاكستان و افغانستان چون او تعداد زيادي افسران لايق و با احساس وجود ميداشت. وي (رئيس جمهور) تبسم كرد و گفت: سخن شما به جا است. اما با اين اقدام امريكايي ها بسيار حساس ميشوند!! آنها ميگويند كه جنرال حميد گل بنيادگرا است».
التماس در تقرر حميدگل به رياست ارتش پاكستان در بحث مربوط به توضيح عوامل داخلي و خارجي دوام حاكميت نجيب، اعتراف صريح و آشكار حكمتيار به نقش و تأثير حميدگل در جنگ او براي سقوط حاكميت مذكور است. حكمتيار با اين اعتراف نشان ميدهد كه ادعاي او در «مؤثريت و بزرگي تنظيمش» با رياست حميد گل در آي.اس.آي و توظيف او به فرماندهي ارتش ارتباط داشته است. بعداً كه حميدگل از رياست استخبارات ارتش پاكستان بركنار شد، مؤثريت و توانايي حكمتيار در پيروزي و غلبه بر حكومت نجيب از ميان رفت.
گلبدين حكمتيار براي حميدگل و آي.اس.آي مهرهء از قبل انتخاب شده بود. حميدگل در رياست آي.اس.آي همزمان با خروج روس ها يكبار ديگر استراتيژي آي.اس.آي را در نصب حكمتيار به حاكميت كابل مشخص و تثبيت كرد. او در نامهء مشهورش به جنرال ضياءالحق در جولاي 1988 كه بعداً‌ افشاء گرديد و در مطبوعات مختلف افغانها در داخل و خارج كشور انتشار يافت نوشت:
«محترم مدير عمومي ادارهء‌استخبارات مركزي اسلام آباد!
به رئيس جمهور ضياءالحق، موضوع تمركز در افغانستان.
به خاطر معلومات شما كاپي تمركز در افغانستان براي ختم نيمهء دوم جون 1987 به ضميمه ارسال است. تورن جنرال حميدگل- جولاي 1988
محترما: در عرصهء سياسي دورنماي ما در افغانستان، اتحاد شوروي بعد از امضاي موافقت نامهء ژنو مجبور است قواي رو به زوال خويش را از افغانستان بيرون بكشد. انجام پيروزمندانهء قريب الوقوع جنگ افغانستان كه پاكستان در آن نقش قاطع داشت فرصت هاي بي سابقۀ تاريخي را ميسر ميسازد. در منطقه خلايي به مثابهء پيامد خروج قواي شوروي از شهر كابل بوجود خواهد آمد كه ما بايد آنرا پر نمائيم. ما نبايد اين فرصت هاي تاريخي را از دست بدهيم. ما بيش از هر وقت ديگر به ابتكارات جديد جسورانه ضرورت داريم. به منظور مقابله با توسعه طلبي يك ميكانيزم نيرومند نظامي را ايجاد كرد و ضرورت است كه پاكستان يك كنفدراسيون را با افغانستان تأسيس نمايد. اين كار ممكن است زير عنوان متحد ساختن كشورهاي اسلامي به خاطر صلح و امنيت و ثبات منطقه انجام يابد تا از نفوذ كمونيستي جلوگيري بعمل آيد. تمام پيشرفت براي ادامهء اين نظريه در دست است. رهبران اتحاد احزاب هفتگانه كاملاً به ما بستگي دارند. برخي از آنها با ما كار نموده و پشتباني راسخ خود را وعده داده اند. ما بايد تا پيروزي كامل، مجاهدين را تقويه نمائيم. پاكستان بايد تمام كمك هاي ممكن نظامي و سياسي را به اتحاد احزاب هفتگانه خصوصاً گروه اساسي «حكمتيار» كه خيلي پرنفوذ، قدرتمند ومطمئن است مبذول دارد. پس از خروج قواي شوروي نيزحكومت دست نشاندۀكابل حتي براي يكماه نميتواندجان به سلامت برد. هدف عمده در حال حاضر اين است كه تنظيم هاي پايدار براي حكومت آيندهء اسلامي در يك افغانستان آزاد بوجود آيد كه طرفدار پاكستان باشد و به طور داو طلبانه به ايجاد كنفدراسيون پاكستان- افغانستان كه پاكستان در آن نقش عمده را ايفا خواهد كرد موافقه نمايد. صرف چنين اقدامي ميتواند يك توازن استراتيژيك در منطقه بوجود آورد. در چهارچوب اين كنفدراسيون سرحدات بايد از بين برود و يك ساختار مشترك اقتصادي تشكيل يابد. اين امر امكان خواهد داد كه تا به ساحات يورانيم در افغانستان دسترسي كسب نمود و برنامۀ هستوي خويش را عملاً از منابع خارجي مستقل نمود. پس به سبب هدف سياسي ما، ابتكار ايجاد چنين يك كنفدراسيون بايد از طرف حكومت اسلامي افغانستان (گلبدين حكمتيار) تقاضا شود.
پاكستان كاملاً حق دارد در جهت ايجاد كنفدراسيون با افغانستان تلاش نمايد و پاكستان در طول اين سالهاي شاهد خطرات جدي بوده و به افغانستان اجازه نميدهد كه افغانستان در حالتي باقي بماند كه قبل از سال 1978 و بعد از كودتاي ماه اپريل و زمانيكه دنباله رو شوروي  و هند بوده باشد».
از همين جهت است كه حكمتيار به حضور غلام اسحاق خان جانشين جنرال ضياءالحق مقتول ميرود و به او التماس مي كند كه جنرال حميد گل را به پست فرماندهي ارتش بگمارد. همه به ياد دارند كه در روزهاي خروج قواي شوروي از افغانستان و همزمان با نامهء فوق الذكر جنرال حميدگل، گلبدين حكمتيار يگانه رهبر تنظيم هاي مجاهدين بود كه به صراحت طرح و حمايت خود را از ايجاد كنفدراسيون افغانستان- پاكستان اعلان كرد. هر چند انگيزهء حكمتيار در آن زمان از اعلان اين طرح كه به مخالفت گستردهء افغانها در سراسر جهان روبرو شد مبهم و ناروشن بود اما بعداً با افشاي نامهء جنرال حميدگل مشخص شد كه اين طرح را آي.اس.آي براي بلعيدن افغانستان و ايجاد صوبهء پنجم پاكستان با زبان گلبدين حكمتيار اعلان داشته است. حكمتيار براي اينكه انگيزه و نيت اصلي خود را از التماس به غلام اسحاق خان در تقرر جنرال حميدگل به رياست ارتش و ابقاي او در آي.اس.آي مخفي نگهدارد، حميدگل را يك شخصيت اسلامي و افسر با احساس و لايق معرفي ميكند. او در صفحۀ 20 مي نويسد: «پس از ترور ضياء الحق غلام اسحاق خان به حيث رئيس جمهور پاكستان انتخاب شد. در زمان وي پاليسي پاكستان در رابطه با قضيهء‌ افغانستان بر روال سابق ادامه يافت،‌ به اين دليل كه جنرال اسلم بيگ به حيث لوي درستيز و جنرال حميدگل رئيس استخبارات نظامي باقي ماندند و زمام امور مهم در اردو و ساير پست هاي حساس آن كشور در اختيار افرادي ماند كه از لحاظ فكري و سليقه اي به ضياءالحق نزديك بودند. امتياز بارز جنرال ضياءالحق اين بود كه در پست هاي مهم لشكري و كشوري پاكستان افسراني را تعين ميكرد كه بداشتن شخصيت اسلامي، پاك نفسي و وطندوستي شهرت داشتند».
پافشاري و تأكيد گلبدين حكمتيار در اسلامي بودن شخصيت جنرالان حاكم پاكستاني چون ضياءالحق، اختر عبدالرحمن، حميدگل و اسلم بيگ به منظور توجيه وابستگي او به پاكستان و آي.اس.آي است. حكمتيارمي خواهد بگويد كه چون او يك شخصيت اسلامي، متعهد و بنيادگرا است از اين رو با جنرالان حاكم پاكستان كه آنها نيز مسلمانان متعهد،‌ انقلابي و بنيادگرا اند پيوند و ارتباط عميق و تنگاتنگ دارد. اما جنرالان حاكم پاكستان در دوران جهاد افغانستان از تعهد به اسلام و بنيادگرايي اسلامي جز حمايت و كمك نظامي و مالي به مجاهدين افغان به خصوص به حكمتيار و تنظيم او چيز ديگري نداشتند. حمايت و كمك هاي كه نه به خاطر اسلام، بل براي تأمين اهداف و منافع خاص خودشان و كشورشان انجام يافت. آنها را كه حكمتيار بنيادگرا، ‌متعهد و مخلص به اسلام ميخواند براي تحقق وتطبیق قوانین واحکام  اسلامي در كشور و وطن خود كاري انجام ندادند. باري مولوي بجلي گهر از علماي ديني پشاور در تابستان 1988 گفت: «اگر جنرال ضياء الحق اسلام را از بيرون به بندر كراچي وارد ميكرد و از آنجا تا اسلام آباد توسط مركب لنگ انتقال ميداد در اين ده سال آن اسلام و شريعت اسلامي مورد ادعاي او به منزل مي رسيد و مورد تطبيق قرار ميگرفت».
جنرالان پاكستاني اسلام و تعهد به اسلام و حمايت از نهضت هاي اسلامي را وسيله اي براي تأمين منافع و مصالح حاكميت و كشور خود ساختند. حاكمان نظامي پاكستان در طول نيم قرن تشكيل پاكستان از اسلام و اسلام خواهي براي كسب منافع خود، گسترش قدرت ارتش و استخبارات نظامي آن استفاده كردند، بدون آنكه براي انفاذ شريعت اسلامي و تحقق فرهنگ و قوانين اسلامي در پاكستان قدمي بردارند. از همين جهت است كه جنرالان پاكستاني براي افغانستان نظام و حكومت اسلامي را توسط افراد و گروه هاي مورد نظر و با شيوهء كه خود مي پسندند، ميخواهند اما براي كشور خودشان نظام لائيك و غير ديني را. برای پاکستان بی نظیر بوتو را دررهبر حکومت میگمارند اما برای افغانستان ملاعمر را.

اتهام و حمله به احمدشاه مسعود:

گلبدين حكمتيار بعد از مقدمه و چند بحث كوتاه حملات خود را عليه احمدشاه مسعود آغازمي كند. درواقع انگيزۀ نگارش كتاب او درطرح حملات و ادعاهايي عليه مسعودنهفته است. اما آنچه را كه او در مورد احمدشاه مسعود ميگويد با كينه توزي و عقده مندي و با منطق كودكانه و ضعيف مطرح مي كند. هر چند او براي پوشاندن ضعف و بررسي هاي  خود به دروغ و بهتان و به كتمان و تحريف حقايق متوسل ميشود. اما اين توسل و استمداد از كذب و كتمان ضعف و بي پايگي ادعا ها و بررسي هاي او را بيشتر بر ملا ميسازد. حكمتيار در حمله به مسعود از كتاب «ارتش سرخ در افغانستان» نوشتۀ جنرال بوريس گروموف آخرين قوماندان نيروهاي شوروي در افغانستان استفاده مي كند. ولي برخلاف شيوهء تحقيق و اسلوب نويسندگي تنها آن سخنان گروموف را در مورد مسعود نقل مينمايد كه به زعم خود وابستگي موصوف را به روس ها نشان ميدهد. در حاليكه از بخش هاي زياد سخنان جنرال گروموف در مورد احمدشاه مسعود خود داري ميورزد. هم چنان از مطالب ديگري كه توسط نويسندگان، نظاميان و سياستمداران متعدد روسي و غير روسي مربوط شوروي سابق در مورد مسعود نگاشته شده تذكر نمي دهد. حمله عليه احمدشاه مسعود با نقل قول از اظهارات گرومو ف در عنوان «جنگ جلال آباد» آغاز ميشود. او در صفحۀ 25 مي نويسد: «در اين هنگام (زمان جنگ جلال آباد بهار 1368) مسعود به طور علني در سالنگ و جاهاي ديگر با عمليات مخالفت ميكرد. براي اينكه دلايل و انگيزه هاي مخالفت نامبرده واضح و به همه روشن شود كه موضع گيري هاي او در اين خصوص نتيجهء پروتوكل هاي او با رژيم كابل و روس ها بود من در اين جا بعضي قسمت هاي كتاب جنرال گروموف قومندان عمومي قطعات روسي در افغانستان را نقل مي كنم».
قبل از آنكه به نقل نوشته هاي حكمتيار از كتاب گروموف پرداخته شود، توضيح مطالبي در اظهارات فوق الذكر ضروري به نظر ميرسد. حكمتيار از پروتوكل مسعود با رژيم كابل سخن ميزند،‌ اما به صورت آشكار با اين اظهار به كذب و بهتان متوسل ميشود. چون  احمدشاه مسعود با رژيم كمونيست كابل چه در زمان آتش بس با قواي شوروي و چه قبل و بعد از آن هيچگونه پروتوكلي امضاء نكرد. و هر گاه چنين پروتوكلي ميان مسعود و رژيم كابل ميبود چرا حكمتيار سند آنرا ارائه نداشته است؟ احمدشاه مسعود زماني كه (1361) با قواي شوروي در جبههء پنجشير به مذاكره و آتش بس پرداخت طي اعلاميه اي از نام جبهه گفت: «... همانگونه كه بارها گفته ام،‌ نوكران بي خاصيت روس يعني پرچمي هاي خائن كوچكتر و ناچيز تر از آنند كه طرف مذاكرهء شيرمردان خدا پرست قرار بگيرند...» و جنرال گروموف كه حكمتيار نوشته هاي او را دليل وابستگي و پروتوكل احمدشاه مسعود با رژيم كابل و روس ها وانمود مي كند مي نويسد: «شايان يادآوري است، هنگامي كه سخن از مصالحه با حكومت در ميان مي آمد مسعود قاطعانه از برقراري تماس با رژيم كابل خودداري ميورزيد. كليه تلاش هاي مامور ارتباطي رئيس خدمات اطلاعات دولتي وقت نجيب الله (بعدها رئيس جمهور) كه ميبايست با او تماس برقرارساخته و درارتباط ميبود،‌ بيهوده بود و همه گفتگوها با مسعود مستقيماً توسط فرماندهي نظامي شوروي انجام ميگرفت (4)».
حكمتياردرموردمخالفت مسعود با عمليات در سالنگ و جاهاي ديگر هنگام جنگ جلال آباد نيز سند و مدركي ارائه نميدارد. مسعود چه وقت و با چگونه اظهاراتي با عمليات جنگي مخالفت كرد؟ آيا او در اين مورد مصاحبه اي انجام داد؟ به انتشار ابلاغيه اي پرداخت؟ در حاليكه حكمتيار از اظهارات علني مخالفت احمدشاه مسعود هنگام جنگ جلال آباد به عمليات در سالنگ و جاهاي ديگر بدون تذكر سند و مدركي ياد ميكند تا خواننده را به سازش و هماهنگي مسعود با رژيم كمونيست كابل متقاعد سازد، اما اظهارات مسعود نه براي مخالفت با جنگ در جلال آباد و جا هاي ديگر بلكه در مورد نواقص و ضعف هاي جنگ و عدم آمادگي مجاهدين در رفتن به سوي تعرض استراتژيك در تصرف شهرهاي همچون جلال آباد بود. مجاهدين در آن مرحله از آمادگي براي تصرف و حفظ شهرهاي بزرگ و مراكز عمدهء نظامي رژيم برخوردار نبودند. در آن مرحله بايد گروپ هاي پراگندهء چريكي تنظيم ها به صورت ارتش منظم با تأمين نيازمنديهاي لوژستيكي و تسليحاتي آن تغيير شكل ميدادند. حكمتيار كه در جريان جنگ جلال آباد از تصرف شهر در مصاحبه هاي متعدد خود با راديو صداي امريكا و بي.بي.سي طي دو سه روز آينده صحبت ميكرد، اكنون در «دسايس پنهان ...» از ضعف و معايب آن جنگ سخن ميگويد و آنرا جنگ ناكام ميخواند. امافرمانده مسعود درهمان وقت نواقص وضعف هاي جنگ و برنامۀ جنگ جلال آباد را بر شمرد و از ضرورت آمادگي هاي قبلي مجاهدين براي پيروزي در جنگ هاي مشابه سخن گفت.
جنگ جلال آباد توسط آي.اس.آي بدون هماهنگي ساير جبهات جنگ در كشور به راه افتيد. آي.اس.آي عمداً به چنين كاري مبادرت ورزيد تا ابتكار سقوط رژيم كابل را از دست مجاهدين در داخل افغانستان بيرون كند و حكومت دست نشاندهء خود را از طريق جلال آباد به كابل بياورد. آنگونه كه «اوليويه روا» نويسنده و محقق افغانستان شناس فرانسوي در اين مورد مي نويسد: «وقتي آشكار گرديد كه شوروي ها خارج ميشوند اردوي پاكستان تصميم گرفت تا آخرين كارت خويش را از طريق جابجا كردن حكومت مجاهدين ساخت پاكستان در كابل بازي نمايد. اين استراتيژي در دو سطح عملي ميگرديد. هدف اولي آن بود تا حكومت مؤقت را در پشاور ايجاد نمايد كه تحت كنترول پاكستان باشد. و اين حكومت را از طريق اشغال جلال آباد به وسيلهء سربازان مجاهدين تحت كنترول پاكستان به جلال آباد منتقل سازد و بدينگونه از آن قومندانان داخلي كه بيش از اندازه استقلاليت دارند صرف نظر گردد. هدف دوم تأمين تسلط حكمتيار بر ساير احزاب و قومندان داخلي از طريق دادن حد اعظم كمك ها به موصوف ... آي.اس.آي قومندانان داخلي را به حمله (زمان جنگ جلال آباد) تشويق نميكرد. زيرا ترس داشت كه مجاهدين مستقل ميتوانند كابل را اشغال نمايند. نتيجهء ناكامي تعرض جلال آباد بود كه حكومت را بي اعتبار ساخت و به بقاي رژيم نجيب الله مساعدت نمود‌(5)».
احمدشاه مسعود بر خلاف ادعاي حكمتيار مبني بر مخالفت او با جنگ و پروتوكل با رژيم كابل همزمان با خروج قواي شوروي و جنگ جلال آباد كماكان به جنگ با رژيم ادامه دادو مؤفق به تصرف گارنيزيون هاي حكومت كمونيستي نجيب الله در ولايات شمال شرقي كشور شد. يك خبرنگار و تحليل گر غربي از جنگ هاي آن دوران مسعود مي نويسد: «در شمال شرق، نيروها مسعود از سال 1986 چندين گارنيزيون كوچك را به دست آورد. البته اين كار درست بعد از ماه ها با كار برد پلان دقيق،‌ ستراتيژي نظامي عالي و جنگاوران با دسپلين انجام ميگرديد. در مناطق پشتون نشين جنوب، در تمام جنگ ها نتواستند كه كدام سنگر مهم حكومت را اشغال كنند. بنا به گفتهء يكي از مجاهدين ده سال فشار بر رژيم تحميل گرديد و حتي يك مقام عالي نظامي محاذ ملي و اسلامي افغانستان،  رحيم وردك كه در تواضع و فروتني معروف بود. در ماه مي سال 1988 گفت كه «در تمام همين سالها تلاش كرديم ولي به يك چيز لعنتي هم دست نيافتيم(6)».
و حالا بايد ديد كه حكمتيار از گروموف در مورد وابستگي احمد شاه مسعود با روس ها چه نقل قول هايي ارائه مي كند و چه قول هايي را از او در مورد مسعود نا گفته ميگذارد. البته تذكر اين مطلب ضروري به نظر ميرسد كه باز هم حكمتيار شيوه و اسلوب تحقيق و نويسندگي را در استفاده از مأخذ رعايت نکرده و نام كتاب گروموف را به صورت مشخص معرفي نمي كند. خواننده نميداند منظور حكمتيار كه ميگويد «در اين جا بعضي قسمت هاي كتاب جنرال گروموف ...» نقل ميكنم از چه كتابيست؟ آن كتاب چه نام دارد؟ در حاليكه نام كتاب گروموف «ارتش سرخ در افغانستان» است. حكمتيار در صفحات 26 و 28 دسايس پنهان و چهره هاي عريان به اين نقل قول ها از گروموف و يك روزنامۀ نظامي چاپ مسكو ميپردازد: «گروموف در صفحه 265 كتابش مي نويسد: «... به همين منظور قومندانان قطعات محدود، علاقۀ شديد داشت كه همكاري مسعود را به خود جلب كند و به اين ترتيب از جنگ ها در پنجشير و ولايات شمال شرق افغانستان جلوگيري نمايد. بالآخره مساعي مركز استخباراتي فرقۀ چهلم نتيجه داد و در سال 1982 ما به هدف بزرگ خود نائل گرديديم و با احمدشاه مسعود روابط محكمي برقرار ساختيم...".
گروموف در بارهء راپورهاي كه كي.جي.بي در مورد احمدشاه مسعود به مسكو ميفرستاد در صفحه 266 چنين مي نويسد: «احمدشاه به تحكيم علايق رسمي با دولت جمهوري ديموكراتيك افغانستان جذب شود و در قدم اول به وي گفته شود تا در مورد رهايي هوا خواهان زنداني اش با مقامات رهبري جمهوري ديموكراتيك افغانستان به طور مستقيم تماس بگيرد. درروابط با احمدشاه بايدتأكيد بيشترروي اعتراف مستقيم و يا غير مستقيم او بر حكومت كابل صورت گيرد...».
حكمتيار بعد از نقل قول هاي از گروموف، نوشته هايي رادر مورد مسعود از يك روزنامهء مسكو مي آورد. او مي نويسد: «پرديس مسافر مترجم همين كتاب در مقدمه اش مصاحبه يك روزنامه خيلي معتبر مسكو موسوم به «مسكوفسكي كمسموليچ» از روزنامه نظامي روسي (ايگور بارسيوويچ) منتشره مورخ 13 اپريل 1994 چنين نقل مي كند:
«خبرنگار: ايگور بارسيوويچ! از لابلاي آن همه حوادث چه چيزي را شما منحيث پيروزي ادارهء استخبارات نظامي نام برده ميتوانيد؟
جواب: هر روز تلاش ميكرديم كه اندازهء تلفات جاني را تا حد زيادي كاهش بدهيم. اين كار نه تنها مشكل بلكه آگنده از خطر جاني نيز بود. در چنين شرايطي نيل به پيروزي هاي بزرگ كار آسان نبود. بهتر است كه پيروزي و شكست در هر قضيهء خاص بطور جداگانه بررسي شود.
خبرنگار: با وجود همهء اينها؟
جواب: كاركنان ادارهء ما گهگاهي موفق مي شدند كه با احمدشاه مسعود تماس مستقيم برقرار نمايند.
خبرنگار: كمي صبر كنيد،‌ كمي صبر كنيد، آيا هدف شما اين است كه گويا احمدشاه مسعود جاسوس استخبارات نظامي شوروي بود؟
جواب: نه، ولي اگر سخن راست را بپرسي او مدت زيادي وابسته بما و عامل نفوذي ما بود. تقريباً يك سال مامورين ما باموصوف ديدو واديدداشتند و موضوعات مختلفي را با او مورد بررسي قرار داده و فيصله هاي مشتركي را صادر مي كرديم. او غالباً كاري را كه مي گفتيم انجام ميداد».
نقل قول هاي فوق الذكر در مورد مسعود از روزنامۀ چاپ مسكو باز هم اشكالات و غلطي هاي فراواني از لحاظ شيوهء تحقيق و نويسندگي و استفاده از مآخذ دارد. فهميده نمي شود كه خبرنگار در روزنامهء به نام «ايگور بارسيوويچ» با كه مصاحبه انجام داده است. با مدير روزنامه، با يكي از كارمندان روزنامه و يا كدام افسر و مامور كي.جي.بي؟ در نقل قول اولين سوال كه پيش روي كلمهء خبرنگار علامهء شارحه (:) گذاشته ميشود به معني توضيح پرسش خبرنگار از مصاحبه شونده است. پيوست به آن نام روزنامه «ايگور بارسيوويچ» با گذاشتن علامت ندايه (!) پيش روي آن برده ميشود. از ظاهر نوشته بر مي آيد كه خبرنگار از مصاحبه شوندهء‌خود كه «ايگور بارسيوويچ» نام دارد پرسان مي كند. در حاليكه «ايگور بارسيوويچ» قبلاً نام روزنامهء نظامي روسي معرفي شد. آيا «ايگور بارسيوويچ» اسم شخصي است كه روزنامه هم به نام او نامگذاري شده و اگر نام شخصي نيست و نام روزنامه است آيا خبرنگار با روزنامه كه صفحات و اوراق كاغذ است مصاحبه انجام ميدهد؟
حكمتيار بعد از نقل قول هايي از گروموف و مصاحبه اي از روزنامه روسي به عنوان نتيجه گيري در صفحه 28 مي نويسد: «تعداد زيادي افسران نظامي،‌ اعضاي كي.جي.بي و نويسندگان روسي اين حقايق و اسراري از همين قبل را پس از انسحاب قطعات روسي نوشته اند و به نشر سپرده اند. در همهء اين رساله ها و كتاب ها سازش هاي پنهاني مسعود با روس ها افشاء گرديده و انگيزه هاي جنگ او با حزب اسلامي و عوامل مخالفتش با عمليات مجاهدين عليه رژيم كابل به خوبي برملا شده است. حقيقت اين است كه كمك هاي پولي و نظامي اي كه از جانب مسكو تا امروز با مسعود صورت مي گيرد، سلسله از همان معاهدهء آتش بس منعقدهء سال 1982 آغاز و تا به حال ادامه دارد».
اگر اين نتيجه گيري حكمتيار از اظهارات گروموف در مورد جنگ هاي احمدشاه مسعود با حزب اسلامي و به قول او سازش هاي پنهاني موصوف با روسها درست باشد جنگ ساير احزاب و قومندانان مختلف را گلبدين حكمتيار با حزب خود چگونه توجيه مي كند؟ درگيري هاي خونين حزب اسلامي با حركت انقلاب اسلامي در ولايات لغمان،‌كابل، تخار، بغلان و هلمند، جنگ با گروه اهل حديث در ولايت كنر، جنگ با قوماندانان نورستان، كشمكش هاي خونين در ولايت قندهار، هرات، غور و ولايات ديگر با قوماندانان مجاهدين نتيجهء سازش پنهاني كه بود؟ اگر احمدشاه مسعود بعد از پروتوكول و سازش با روس ها و رژيم كابل در 1982 با جبهات حزب حكمتيار درگير شد، حزب اسلامي او در نتيجهء پروتوكول و سازش با كه هنگام حملات نيروهاي شوروي به درهء پنجشير تمام راه هاي مواصلاتي و اكمالاتي را بروي مجاهدين و مردم دره مسدود ميكرد؟ هر گاه بالفرض بپذيريم كه ادعاي حكمتيار مبني بر سازش پنهاني مسعود و وابستگي او به روس ها درست باشد نيروهاي شوروي بعد از به سر رسيدن ميعاد آتش بس چرا پنجشير را مورد بزرگترين تهاجم نظامي قرار دادند؟ چرا گلبدين حكمتيار در اين جا از هجوم تمام عيار قواي شوروي و رژيم دست نشاندهء آن در بهار 1363 به درهء پنجشير و جنگ هاي حماسه ساز مجاهدين با آنها منكر ميشود؟ تهاجمي كه مشابه آن در طول سالهاي اشغال در ساير جبهات و مناطق كشور ديده نشده است. اين هجوم كه هفتمين لشكركشي قواي مشترك ارتش سرخ و رژيم كمونيست كابل بعد از آتش بس به درهء پنجشير و ولسوالي هاي مجاور بود تحت نظر مارشال «سرگي ليونيدويچ سوكولف» (بعداً وزير دفاع شوروي) اجرا گرديد. دگروال يوسف رئيس شعبهء افغاني آي.اس.آي  از ولي نعمتان حكمتيار در مورد حملهء هفتم شوروي به درهء پنجشير مي نويسد: «حملهء شورويها (حمله هفتم) در ارتباط به زمان، طاقت و بعد آن نزدمان شگفت آور بود. اگر چه ما در آي.اس.آي وقت كافي نداشتيم تا در مقابل اين هوشدار كدام عكس العمل فوري را انسجام ميداديم ولي مسعود خودش قادر بود تا گردن خويش را از اين تيغ برنده خطا دهد(7)».
گلبدين حكمتيار امضاي معاهدهء آتش بس با قواي شوروي را به عنوان تسليمي و وابستگي احمدشاه مسعود و سازش او با رژيم كابل تلقي مي كند. او به منظور نشان دادن كشف اين سازش متن معاهده را در صفحه 39 و 40 دسايس پنهان و چهره هاي عريان خود به نشر ميرساند تا حقانيت تصور و ادعاي خود را با ارائه سند براي خواننده تثبيت بدارد. اما او از ياد ميبرد كه آتش بس ميان احمدشاه مسعود و قواي شوروي در پنجشير يك امر مخفي و گفته نا شده نبود كه اكنون حكمتيار به كشف آن مؤفق شده است. در مورد عوامل و دلايل آتش بس از همان زمان 1982 به بعد تحليل هاي فراواني ارائه شده كه پرداختن به آن در اين جا غير ضروري و بيرون از حوصلهء اين نوشته است. تنها ذكر اين مطلب ضروري به نظر ميرسد كه آتش بس با قواي شوروي در سال 1982 نه تنها مانع فعاليت هاي نظامي و محاربوي احمدشاه مسعود بر ضد رژيم كمونيست كابل و اشغالگران شوروي در خارج از منطقهء آتش بس نشد و نه تنها نيروهاي او در مسير ضعف و سازش قرار نگرفت بلكه بر عكس موصوف از فرصت آتش بس در جهت گسترش عمليات و فعاليت هاي نظامي عليه رژيم و قواي شوروي و تنظيم و تقويت بهتر نيروها در ساير مناطق سود فراواني برد. جنرال گروموف آخرين قوماندان ارتش شوروي در افغانستان كه اظهارات او به عنوان سند و شاهد سازش احمدشاه مسعود مورد استفادهء حكمتيار قرار گرفته مي نويسد: «مصالحۀ مؤقت كه احمدشاه مسعود از ترس نابودي كامل گروهش توسط سپاهيان شوروي در دسامبر 1982 با امضاء رسانيد تا آوريل 1984 ادامه يافت و درست در همين دوره فرماندهي سپاه چهلم تثبيت كرد كه فعاليت گروه هاي تحت فرمان مسعود به ميزان چشمگيري در بيرون از درهء پنجشير پا گرفته است... (8)».
الكساندر لياخفسكي از جنرالان شوروي در سالهاي اشغال افغانستان در مورد آتش بس با مسعود مي نويسد: «حالا پس از گذشت ساليان دراز ميتوان با قاطعيت گفت كه همانا ما با گام هاي بي سنجش خود زمينهء مبدل شدن احمدشاه مسعود با جنگجوي افسانه يي آرمان اسلام، مردم و آزادي را فراهم كرديم. مسعود با بهره گيري از مصالحه گروه هاي خود را تقويت نموده گستردهء نفوذ خود را بيرون از پنجشير گسترش بخشيد. او آغاز به تحكيم سنگرهاي خود در خوست و فرنگ، نهرين و نواحي جنوبي استان (ولايت) تخار نمود ... (9)».
گلبدين حكمتيار در حاليكه مطالبي را از يك روزنامۀ مسكو كه ظاهراً مصاحبه اي با يك عضو و مسؤول كي.جي.بي در مورد احمدشاه مسعود باشد نقل مي كند تا به زعم خود روابط پنهاني نامبرده را با كي.جي.بي ثابت بسازد اما از اظهارات گروموف درموردفعاليت سازمان اطلاعاتي شوروي (كي.جي.بي) در رابطه با مسعود ذكري به عمل نمي آورد. گروموف مي نويسد: «... روشن است كه دفترنشينان كي.جي.بي بدون آنكه بارجنگ را همراه باهم ميهنان خود بكشند،‌ تلاش داشتندبه هرقيمتي كه شده خودرا در افغانستان مبارز جلوه بدهند و تنها به خاطر آنكه كسي از آنان سينهء كت خود را براي زدن يك «نشان ديگر خدمت» سوراخ كند، سربازان و افسران سپاه چهلم بايد با زندگي خود بازي ميكردند. مامورين كي.گي.بي در افغانستان به گونهء واضحي وقار خود را به دست خود پايمال ميكردند. آنگونه كه من به خاطر دارم آنان بيش از ده بار به مسكو گزارش داده بودند كه مسعود به دست آنان نابود شده است. در حاليكه مسعود گاه در يك منطقه گاهي هم در يك منطقهء ديگر سر بر مي آورد. دريغ كه احمدشاه گزارش هاي مامورين ك.گ.ب را در باره خود خوانده نميتوانست... (10)».
جنرال گروموف هم چنان در مورد مسعود مي نويسد: «احمدشاه مسعود،‌ در ميان ديگر فرماندهان مجاهدان در گام نخست با دورانديش بودنش برجسته تر ميباشد ... بي ترديد خيلي هوشيار است و از ديگر رهبران مجاهدان نظر به استعدادي كه در سازماندهي امور نظامي دارد،‌ برجسته تر ميباشد. انسان نهايت با اراده و پرشوري است. مسعود در حل مسايلي كه روياروي او قرار دارند،‌ از هدفمندي و پيگيري خارق العادهء كار مي گيرد. هنگام پيشبرد عمليات رزمي اوضاع و توازن قوا را با فراست ارزيابي مي كند و توانايي آنرا دارد كه به طور مستقل تصميم گيري كند... (11)».
علاوه از گروموف تعداد زيادي از نظاميان و غير نظاميان روسي كه در مورد افغانستان كتاب نوشته اند در مورد مسعود به كثرت سخن زده اند. هر چند حكمتيار ادعا مي كند كه: «در همه اين رساله ها و كتاب ها سازش هاي پنهاني مسعود با روس ها افشاء گرديده»، اما بر خلاف اين ادعا در بسياري از اينگونه نوشته ها مسعود به مثابهء يك دشمن شجاع، قدرتمند و سازش ناپذير معرفي ميشود.
جنرال الكساندر لياخفسكي از پرونده مربوط به احمد شاه  مسعود كه از افغانستان توسط استخبارات نظامي شوروي (جي.آر.يو) و كي.جي.بي به مقامات مسكو اطلاع داده مي شد مي نويسد: «احمدشاه مسعود يكي از برجسته ترين و برازنده ترين سران ضد انقلاب است. احمدشاه با مخالفت دو آتشه با ساختار دولتي موجود در افغانستان،‌ رهبران حزب ديموكراتيك خلق افغانستان و حكومت را دشمنان شخصي خود مي پندارد. او يك ملي گراي پرشور است. ضد شوروي است و ضد حضور سپاهيان شوروي در افغانستان اقدام مي كند ...
ستاد دايمي ندارد. همواره جاي خود را عوض ميكند. مذهبي (متدين) است. جداً شيوهء زندگي يك مسلمان را مراعات مي كند. بسيار ساده لباس ميپوشد معمولاً جامهء نظامي و كلاه پشمي نورستاني ميپوشد.
مسعود داراي توانايي خوب سازمانگري و برجستگيها و شايستگي هاي شخصي و توانگري خارق العاده است كه به او كمك مي كنند وظايف رهبر گروه بزرگ شورشيان را اجرا مينمايد. او يك رهبر با اراده، پرشور،‌ قاطع و دلير است. در دستيابي به اهداف مطرح شده پيگير است. عزم خدشه ناپذير دارد و به قول خود پابند است. او يك حريف هوشيار، برازنده، زرنگ و خشن است. در ميان مجاهدان از اتوريتهء توصيف ناپذيري برخوردار است و نفوذ نيرومندي بر مردم نواحي زير كنترول خوددارد. نهانكار ماهري است. درون دارومرموز است و بسيار محتاط ميباشد. سركش و بلند پرواز است... (12)».
سترجنرال محمود قاري ايف رئيس اكادمي علوم نظامي فدراسيون روسيه در مورد احمدشاه مسعود مي نويسد: «... راستش بايد گفت احمدشاه بي ترديد برجسته ترين رهبر اپوزيسيون مسلح افغان بود و هست. او انديشهء روشن و خارق العاده دارد و از توانگري خوبي در عرصهء سازمانگري برخوردار است. سرويس هاي ويژۀ شوروي پيوسته در كمين او بودند تا او را شكار نمايند. بارها بر سر راه او دام گسترانيده و سوء قصد هاي سازماندهي كردند. مگر هر بار با ناكامي روبرو مي شدند كه (با نقش بر آب شدن هر ترفند) اتوريتهء مسعود روز تا روز بالاتر ميرفت. ببنيم چه چيزي او را به عنوان يك رهبر نظامي برجسته تر ميساخت؟ در گام نخست او از يكسو اقدامات نظامي را به عنوان يك هدف ارزيابي نميكرد و جداً در پي هماهنگي آن با اهداف (استراتژيك) نظامي- سياسي بود. از سوي ديگر با دورانديشي، فراست مندانه زمينه هاي سياسي اجتماعي را براي حل مسايل نظامي فراهم ميساخت. او تلاش ميكرد جلو هر گونه رفتارهاي نا شايسته با مردم و باشندگان محلي را بگيرد ...
ثانياً او توجه شاياني به آموزش و پرورش نظامي پرسنل دسته هاي خود مبذول ميگردانيد ... سوم اينكه در روند تدارك و اجراي اقدامات رزمي احمدشاه توجه ويژه اي به استخبارات معطوف ميداشت ... متفاوت از شماري از رهبران و اپوزيسيون مسلح، احمدشاه هيچگاه اقدامات رزمي را از دور رهبري نميكرد. بلكه همواره در ميدان نبرد مي رزميد. او خيلي ها برده بار است... (13)».
ستر جنرال الكساندر مايورف از جنرالان ديگر شوروي در مورد مسعود ميگويد: «برده بارترين، سرسخت ترين، دليرترين و دور انديش ترين آنها احمدشاه بود. تا جايي كه يادم است او نبرد رو در رو را دوست داشت و براي اين مقصد هنگهايي (غندهايي) براي خود پرورش ميداد. احمدشاه از زير ضربه قرار دادن مردم احتراز ميكرد. هيچگاهي به خاطر «همدستي» با «شورويها» يا يگانهاي (جز و تام هاي) ارتش افغانستان از مردم انتقام نميگرفت؛ زيرا او به خوبي ميدانست كه آنها از ترس مرگ دست به اين كار ميزدند. احمدشاه شناخت بالايي از راهكار (تاكتيك) هاي رزمي داشت ... گلبدين حكمتيار پشتون تبار فرمانده جبههء مركزي مجاهدان در افغانستان (شايد منظور نويسنده رهبر اصلي و عمده مجاهدان باشد) نيز مهرهء بر جسته يي بود. در انديشهء عملياتي در آن برهه شايد از احمدشاه برتري داشت مگر درجوانمردي به پاي احمدشاه نميرسيد. نيرنگ بازي، نقض عهد و فريب براي او بيگانه نبودند. براي او كشته شدن مردم بي تفاوت بود. و به خاطر همين بود كه او را دوست نداشتند. گلبدين چنين مي نمود و در زد و بندها و دسيسه هاي پشت پرده چيره دست بود. او در خفا به دليري مسعود و ارجي كه او در ميان جنگاوران خود از آن برخوردار بود، رشك ميبرد مگر همهء اين ها از شايستگي هاي شخصي حكمتيار به عنوان يك سپاهدار خطرناك و هوشمند نمي كاهد. او در حسرت اين آرزومندي بود كه پيشاپيش همه به كابل برود و رهبر كشور گردد... (14)».
البته نه تنها نويسندگان روسي در مورد احمدشاه مسعود مطالب فراواني نوشته اند و به ابراز نظرها و تحليل هاي متعدد و مختلف پيرامون شخصيت و عملكرد او پرداخته اند بلكه تحليلگران،‌ نويسندگان، ژورناليستان و محققان كشورهاي مختلف دنيا در مورد مسعود بيشتر از هر رهبر و فرمانده ديگر جهاد افغانستان سخن گفته اند. «مارك كپلان» يك تحليل گر و نويسنده امريكايي نقش مسعود را در فروپاشي امپراطوري شوروي همرديف «رونالد ريگن» رئيس جمهور امريكا و ليخ واليسا رهبر جنبش كارگري پولند در حاكميت كمونيستي كه بعداً‌ به رياست جمهوري كشورش رسيد، ميداند. عبدالله عزام مبارز و نويسنده فلسطيني كه در پشاور ترور گرديد (سال 1369)، احمدشاه مسعود را مردي بزرگتر از ناپلئون فرانسوي مي خواند. دكتور چنگيز پهلوان محقق و نويسندۀ ايراني در مورد مسعود مي نويسد: «... كسانيكه به تاريخ جهاد افغانستان آشنايي دارند ميدانند كه جهاد گاه فقط در نام او خلاصه مي شد. كمتر كسي در جنگ هاي آزاديخواهانه اي كه پس از جنگ جهاني دوم مي شناسم لياقت ها و توانايي هاي او را داشته است. با اين حال چون جنبش چپ از او حمايت نميكرد، در ميان جوانان كشورهاي مختلف به شكل درست شناخته نشد. او تعلق اسلامي دارد و در كار خود شخصيتي است استثنايي ... يك لحظه او را با "چگوارا" كه در جواني و در دورهء كوتاه او را مي ستودم مقايسه كردم،‌ از هر نظر بر او پيشي دارد. در بافت فرهنگي خود عمل مي كند... (15)».
معهذا مسعود در دورهء جهاد و بعد از آن و اكنون نيز در دوران مقاومت ملي عليه حاکميت بيداد و وحشت طالبان ودخالت پاکستان در دفاع از استقلال و تماميت ارضي كشور بيشتر از حكمتيار و افراد ديگري مدعي زعامت، در وسايل اطلاعات جمعي جهان به خصوص در راديو هاي مختلفي كه به زبان هاي مردم افغانستان نشرات داشته اند مطرح گرديده است. هر چند كه در اين تحليل ها و ابراز نظرها مطالب فراواني بر ضد مسعود ارائه گرديده و از اشتباهات و ضعف هاي او سخن زده شده است. اما گسترگي و انعكاس وسيع شهرت مسعود گلبدين حكمتيار را هميشه مي آزارد و خشم و كينهء او را در برابر مسعود مضاعف مي كند. از همين جا است كه او در صفحه 29 «دسايس پنهان و چهره هاي عريان» خود مي نويسد: "كسانيكه تحت تاثير تبليغات وسيع رسانه هاي خبري غرب مخصوصاً
BBC و صداي امريكا رفته اند و مسعود را در آئينه مغشوش اين تبليغات در زمرهء قهرمانان جهاد افغانستان گرفته اند درك اين مطلب براي شان دشوار است كه چگونه همزمان با حمايت هاي وسيع غرب، پيوندهاي تنگ و محكمي با ك.گ.ب داشته است. حتي پس از آنكه تعداد زياد افسران ك.گ.ب و قومندانان قطعات شوروي مستقر در افغانستان كتاب هاي زيادي از خاطرات شانرا نوشته اند و اسرار رابطه تنگ مسعود با روس ها را افشاء كرده اند از درك اين معما عاجز اند".

حكمتياربا چهرۀ اصلي و باطن عريان:

گلبدين حكمتيار در ادامهء حمله به احمدشاه مسعود به آنجايي ميرسد كه چهرهء اصلي خود را آشكار مي كند و مافي الضمير خويش را بيرون ميسازد. چهرهء مغضوب و عبوسي كه از تبعيض و تعصب بدويت سياه و تاريك است. طينت و ضمير چركين و پركين كه جز تعفن فاشيزم قبيله گرايي از آن به مشام نمي رسد. او هر چند احمدشاه مسعود را بهانه قرار ميدهد و از ارتباط و پيوند او با روس ها سخن ميزند اما به هويت و حريم يك قوم و يك بخشي از مردم كشور ما (تاجك ها و فارسي زبانان) كه همزبان قبيله و عشيرهء او نيستند مي تازد و آنها را «اقليت ضعيف»، «سازشگر» و «آله دست خارجي» قلمداد مي كند. او اين اتهامات را نه با استدلال و استناد خود بل به قول و اظهارات يكنفر امريكايي به نام «بروس ريچاردسن» مطرح ميدارد. در حاليكه او پيش از اين در صفحهء 19 در مورد اعتماد به امريكا مي نويسد: «كسانيكه بر دوستي امريكا اعتماد مي كنند، يا بسيار كودن اند و يا در قلب شان ذره اي از ايمان وجود ندارد». اما در اين جا كه گلبدين حكمتيار به تحليل و برداشت يكنفر امريكايي اعتماد و باور مي كند و آنرا به زعم خود به عنوان يك واقعيت در نوشته اش مي آورد،‌ نميگويد كه با اين اعتماد به كدام يك از دو دستهء نامبرده مربوط ميشود؟ کودن یا بی ایمان؟
حكمتيار قبل از آنكه به نقل گفته هاي «ريچاردسن» بپردازد خود مطالب و نكاتي را تذكر ميدهد كه با تحليل و اظهارات نويسندهء امريكايي همسويي و همخواني دارد. و بدين ترتيب نشان ميدهد كه با «ريچاردسن» همنظر و هم عقيده است. او در صفحۀ 30 مي نويسد: «روس ها در امضاي پروتوكل با مسعود و استخدام او چند انگيزهء اساسي داشتند:
1- استعمارگران همواره براي تضعيف مقاومت ها،‌گروه كوچك را عليه گروه بزرگ و اقليت را عليه اكثريت به كار گرفته اند و غرض سركوبي مقاومت و ايجاد درگيري ميان نيروهاي معارض بر آن تركيز كرده اند.
2- سازش علني مسعود با روسها (با همه تبليغات وسيعي كه رسانه هاي خبري غرب به نفع او داشتند) دست آورد بزرگي براي ك.گ.ب به حساب ميرفت و علي الاقل استفادۀ وسيع تبليغاتي از آن صورت ميگرفت.
3. امنيت قطارهاي روسي در جنوب سالنگ تا جبل السراج تأمين ميگرديد.
4- از او درجنگ عليه حزب اسلامي به خوبي وبه پيمانۀ وسيع ميتوانست استفاده كنند.
5- جبههء پنجشير در محاصرهء‌ حزب قرار داشت و مسعود براي خارج شدن از پنجشير و نفوذ ... .
6- حزب كمونيست مؤثريت خود را مدت ها قبل از دست داده بود، روس ها به بديل ضرورت داشتند، هيچ گروه كمونيست نميتوانست بديل خوب و مؤفق براي روس ها باشد. از مسعود ميتوانستند به عنوان بديل استفاده كنند. اين مطلب را زماني ميتوانيم به خوبي درك كنيم كه در پاي گفتهء رئیس هيئت روسي بنشينيم كه در كولاب با رباني و هيئت معيتي اش ملاقات داشت و او را مخاطب قرار داده گفت: جناب استاد! مسكو به اشتباه خود در گذشته اعتراف مي كند كه حزب كمونيست را انتخاب و از نجيب حمايت كرد، شما بيش از نجيب براي مسكو مفيد بوديد!!».
حكمتيار نخست از شيوهء‌كلي استعمار گران براي تضعيف مقاومت ها مبني بر استخدام گروه كوچك عليه گروه بزرگ و اقليت عليه اكثريت سخن ميزند تا اظهارات او با سخنان نويسندهء امريكايي پيوند بخورد و باورش در همسويي با تحليل «ريچاردسن» انعكاس يابد. مسلماً منظور حكمتيار از «اقليت و اكثريت»  تبيين موضع و موقف كتلۀ قومي است. اقليت مورد نظر حكمتيار عبارت از غير پشتونها به خصوص تاجك ها است. و اكثريت، جامعهء پشتون را در افغانستان تشكيل ميدهد. حكمتيار ميخواهد در اين جا به اين نكته تأكيد كند كه استعمارگران اقليت (غير پشتون) را در افغانستان عليه اكثريت (پشتونها) به كار گرفته اند. يعني اقليت در خدمت اجانب، متجاوزين و اشغالگران قرار گرفته تا عليه اكثريت كه ضد تجاوز و ضد اجنبي هستند به مقابله برخيزد و با اين روش مقاومت ها كه در وجود اكثريت خلاصه ميشود،‌ تضعيف گردد. حكمتيار بعداً اين برداشت و نظر خود را از زبان نويسندهء امريكايي با صراحت بيان ميكند. چون نويسندهء‌ امريكايي در اين مورد به صورت مشخص و به تفصيل بيشتر سخن ميزند. بدانگونه اي كه باور و برداشت باطني و قلبي گلبدين حكمتيار در آن انعكاس ميابد. بررسي و ارزيابي دقيقتر اين برداشت و باور حكمتيار را با نقل قول هاي «ريچاردسن» امريكايي به اندكي بعد موكول ميدارم. اما قبل از آن تذكراتي در مورد مطالب شش گانهء فوق الذكر حكمتيار ضروري به نظر ميرسد.
حكمتيار كه كلمهء سازش را در شماره دوم در جملهء «سازش علني مسعود با روس ها...» به كار ميبرد،‌ توضيح نميكند كه منظور او از سازش چيست؟ اگر هدف او «آتش بس» ميان قواي شوروي و احمدشاه مسعود در سال 1982 است، سازش نه از نظر لفظ و لغت و نه از نظر مفهوم و معني نميتواند جانشين «آتش بس» شود. و اگر منظور حكمتيار از «سازش» معني و مفهوم اصلي آن، رفع اختلاف، توافق به صلح و آشتي و همآهنگي باشد بازهم به كار بردن كلمهء «سازش» به گونهء كه حكمتيار آنرا مورد استفاده قرار داده، ناقص و نادرست است. چون از يكطرف آتش بس ميان قواي شوروي و احمدشاه مسعود در منطقه هاي مشخص و محدود نافذ گرديد و جنگ در مناطق بيرون از محدودهء آتش بس ميان طرفين ادامه يافت. و از سوي ديگر آتش بس برقرار شده در همان مناطق محدود هم بعد از يك دورۀ معين پايان يافت و جنگ مجدداً از سر گرفته شد. بنابر اين استفاده از كلمهء «سازش» توسط حكمتيار در مطلب شماره دوم او از لحاظ لفظ و معني نادرست و غلط است. حكمتيار در همين شماره از «استفاده وسيع تبليغاتي كي.جي.بي از سازش علني مسعود با روس ها» سخن ميزند اما توضيح نمي كند كه اين استفادۀ وسيع تبليغاتي چه بود؟ چگونه صورت گرفت و روس ها از آن در كجا، تا چه حد و در كدام ابعاد نظامي، سياسي و ... بهره بردند؟
حكمتيار در مطلب شماره چهارم انگيزهء آتش بس روس ها را با مسعود به استفادهء‌ احمدشاه مسعود از جنگ با حزب اسلامي ارتباط ميدهد. اما به اين سوال پاسخي ارائه نمي كند كه چرا جنگ حزب اسلامي با احمدشاه مسعود،‌ احزاب و قوماندانان ديگر در ولايات مختلف پيش از آتش بس، بعد از آتش بس، پس از خروج قواي شوروي و در پايان سقوط حاكميت حزب ديموكراتيك خلق ادامه يافت؟ هر چند حكمتيار انگيزه و عامل اصلي جنگ با مسعود را كتمان مي كند اما ناخودآگاه در مطلب شماره پنجم به آن عامل اعتراف ميدارد. آنجا كه مي نويسد: «جبههء پنجشير در محاصرهء جبهات حزب قرار داشت و مسعود براي خارج شدن از پنجشير و نفوذ در ساير مناطق بايد با جبهات حزب درگير مي شد...».
حكمتيار به جاي آنكه بگويد جبهه پنجشير در اطراف جبهات حزب قرار داشت كلمهء محاصره را به كار ميبرد. و اين نشان ميدهد كه او از همان آغاز جهاد دستور محاصره و جنگ عليه مسعود و مجاهدين پنجشير را صادر كرده بود. كلمات بعدي او در مورد خارج شدن احمدشاه مسعود از پنجشير پرده از نيت اصلي و باطني او در جنگ عليه مجاهدين پنجشير بر ميدارد. گفتهء حكمتيار به اين معني است كه حزب او به احمدشا ه مسعود اجازهء خروج از پنجشير نميداد. حكمتيار ميخواست مسعود و مجاهدين پنجشير در داخل دره محصور باشند و از دريافت هر گونه امكانات در محروميت به سر برند. محاصرهء‌ حزب اسلامي حكمتيار در جريان هجوم قواي شوروي و رژيم كمونيست كابل به درهء پنجشير شديدتر مي شد و در حاليكه پنجشير در روزهاي هجوم قواي شوروي و كمونيستان حاكم زير سنگين ترين حملات هوايي و زميني قرار ميگرفت نيروهاي حزب اسلامي در اندراب، كاپيسا و لغمان راه هاي منتهي به پنجشير را مي بستند و از رسيدن هر گونه مواد غذايي،‌ البسه، دوا و امكانات نظامي به دره جلوگيري ميكردند. حزب اسلامي حكمتيار به مجاهدين پنجشير نيز اجازه نميداد كه جهت تقليل فشار نظامي از جبههء پنجشير به عمليات جنگي عليه قواي شوروي در مناطق ديگر دست بزنند. و هر گاه مسعود و مجاهدين پنجشير ميخواستند كه از محاصرۀ حزب اسلامي نجات پيدا كنند بايد با جبهات حزب اسلامي آنگونه كه حكمتيار مي نويسد درگير مي شدند. چرا حكمتيار با محاصرهء پنجشير و مجاهدين آن عامل و زمينهء اين درگيري مي گرديد؟
گلبدين حكمتيار در شمارۀ ششم و در توضيح آخرين انگيزۀ پروتوكل ميان مسعود و روسها سخنانی ارائه مي كند كه در آن هيچگونه معيارها و ارزش هاي اسلامي، اخلاقي و اسلوب نويسندگي رعايت نميشود. گفته هاي او از دروغ، بهتان و نفاق لبريز است. او ادعاي خود را مبني بر اينكه روس ها از مسعود به عنوان بديل كمونيستان استفاده كردند با منطق كودكانه و مضحك و با ظاهر و ضمير مملو از عقده و كينه مطرح ميسازد. در مورد آنچه كه از هيئت روسي در كولاب نقل مي كند شاهد و سندي ارائه نميدارد. او در اين نقل قول از رئيس هيئت روسي و استنادش به آن با شيوهء كودكانه، عاميانه و بازاري عمل مينمايد.
گلبدين حكمتيار بعد از توضيح «انگيزهء روس ها در امضاي پروتوكل با مسعود» به نقل قول از گفته هاي نويسندهء امريكايي ميپردازد تا به زعم خود توضيحات و تحليل هاي خود را در اين مورد علمي و مستند بسازد. او در صفحه 31 مي نويسد: «براي آنكه چگونگي روابط مسعود را با روس ها و انگيزه هاي كي.جي.بي در سرمايه گذاري بر مسعود را بيشتر شناسايي كنيم اقتباسات چندي از كتاب (افغانستان سقوط دهندهء تسلط دهشتناك شوروي) اثر نويسندهء‌امريكايي، بروس ريچاردسن را از نظر علاقمندان قضيه ميگذرانيم كه اخيراً در امريكا طبع و به دري ترجمه ونشر گرديده كه ما از ترجمهء دري اين كتاب اقتباس مي كنيم...».
در اينجا تذکر اين نکته لازم به نظر ميرسدکه"ريچاردسن"دراوضاع وشرايطي کتاب خودرا در مورد افغانستان نوشت که پر وژۀ ايجا د و حاکميت طالبان از سوي پاکستان با سر مايه گزاري عر بستان سعودي به حمايت امر يکا روي دست گر فته شد. و ريچار د سن مطالبي ر ا بدو ن توجه به حقيقت و درستي آ ن درتوا فق به سياست هاي آ نزمان دولت آمريکا به خصوص سياست سي.آي.اي نوشت که با آي.اس.آي پا کستا ن و استخبار ات سعودي در ايجاد و تقويت طالبان همآهنگي و همسويي داشت.
گلبدين حكمتيار از صفحه 31 تا صفحه 47 به اقتباس كتاب «بروس ريچاردسن» ميپردازد. اقتباس و نقل قول ها از «ريچاردسن» به صورت تكه تكه و بريده از مطالب و مباحث كتاب صورت مي گيرد كه استفاده از مآخذ به اين شيوه با اسلوب تحقيق و نويسندگي همخواني ندارد. و با اين روش،‌ حكمتيار تنها آن مطالب و بخش هايي را اقتباس و نقل مي كند كه منطبق و هم آهنگ با برداشت ها و باورهايش است. آنگونه كه قبلاً با چنين شيوه اي از كتاب جنرال گروموف (ارتش سرخ در افغانستان) استفاده مينمايد. عدم استفاده از قوس ناخنك («») در اقتباس و نقل قول ها غلطي ديگر در شيوهء نگارش به حساب مي آيد. با اين غلطي، تشخيص نقل قول كتاب «بوريس ريچاردسن» از اظهار نظر و تحليل حكمتيار براي خواننده مشكل تمام ميشود.
جهل و نافهمي در كاربرد «اصطلاحات» از غلطي هاي ديگر حكمتيار است كه يا به صورت عمدي و يا در نا آگاهي و ناداني در بخش هاي مختلف كتاب او به كثرت ديده ميشود. او در صفحۀ 39 متن نامه و پيشنهادي را از سوي هيئت شوروي به احمدشاه مسعود با عنوان «قرارداد» مي آورد. در حاليكه «قرارداد» با «پيشنهاد» و «نامه» فرق عمده و اساسي دارد. از اينگونه نامه ها و پيشنهادها شورويها و حکو مت حزب دموکراتيک خلق در دوران جهاد به ده ها قوماندان مختلف مجاهدين و حتي رهبران تنظيم ها فرستاده اند كه از جمله، نامهء را كه حكمتيار به نام قرار داد مسعود با فرقه چهل شوروي نقل مي كند و نامهء ‌مشابه آنرا كه شورويها براي مولوي جلا الدين حقاني فرستاده اند،‌ جنرال الكساندر لياخفسكي در كتاب «توفان در افغانستان» درج نموده است. اما حكمتيار و «ريچاردسن» تنها نامهء نوشته شده به مسعود را نقل مي كنند و از نامه اي به عنوان مولوي جلال الدين حقاني از وزيران و قومندانان امروز طالبان نا ديده ميگذرند. نامه اي را كه روس ها براي مولوي جلال الدين فرستاند كاملاً مشابه و هم مانند نامه اي است كه براي احمدشاه مسعود فرستاده اند. در نامه يي براي جلال الدين حقاني نگاشته ميشود:
«نامه اي به فرمانده جلال الدين حقاني
مسايل مورد بررسي:
1- پيرامون به رسميت شناختن استقلال قبايل پشتون در بخش جنوب خاوري افغانستان در چهارچوب جمهوري و اصول روابط ذات البيني با حكومت مركزي.
2- در بارۀ نمايندگي جلال الدين و قبايل پشتون در رهبري جمهوري و استانهاي خاوري در شوراي ملي و حكومت.
3- در بارۀ قانوني شدن فعاليت حزب اسلامي «خالص» و تثبيت آن به عنوان يك حزب رسمي و مستقل افغانستان.
4- در بارۀ سازماندهي كمك اقتصادي به باشندگان استانهاي (ولايات) پكتيكا، پكتيا و شهرستان خوست از سوي ارگانهاي مركزي حكومت.
5- در بارۀ آتش بس در چهار چوب استانهاي ياد شده و باز شدن راه هاي كابل، گرديز- خوست. هم چنان در بارهء سازماندهي ترابري در اين راه و پاسداري از آن توسط نيروهاي محلي قبايل.
6- در بارۀ ارائهء كمك نظامي به دسته هاي مسلح قبايل از سوي نيروهاي مسلح افغانستان.
اين مسايل از پيش با يولي ورنتسوف سفير شوروي در افغانستان و ارتشبد (سترجنرال) وارينكف به توافق رسانيده شده اند كه به نوبهء خود به اطلاع رهبران جمهوري افغانستان رسيده و روي آن توافق صورت گرفته است و توسط اين جانب به فرمانده افغاني فرستاده شد. "مشاور"(16)».
و حالا بر ميگرديم به مرور گفته هايي كه گلبدين حكمتيار از همفكر امريكايي اش «بوريس ريچاردسن» نقل قول مي كند.
حكمتيار اولين مطلب برگرفته از نويسندهء امريكايي را منطق نخستين توضيح خود در مورد آنچه كه انگيزهء پروتوكول روس ها با مسعود ميخواند انتخاب مي كند. آنگونه كه حكمتيار در توضيح مذكور نوشته بود: "استعمارگران همواره براي تضعيف مقاومت ها گروه كوچك را عليه گروه بزرگ و اقليت را عليه اكثريت بكار گرفته اند"، در اولين نقل قول از نويسندهء امريكايي در صفحه 32 مي نويسد: «براي روس ها ايجاد مخالفت بين گروه هاي قومي، اجتماعي و مذهبي در اجتماعات داراي اقوام متعدد و در بين يكديگر، و حمايت از ضعيف ترين آنها به مقابل قوي ترين شان يك طرزالعمل نو و تازه نبوده، از قديم به آنها آشنايي و ممارست دارند...».
حكمتيار بعداً به نقل قول هاي مفصل از كتاب ريچاردسن در واقع منظور خود را از «گروه هاي كوچك و بزرگ» و «اقليت و اكثريت» بيان مي كند آنچه كه از «فاشيزم قبيله» در ظاهر و ضمير خود دارد به نمايش ميگذارد. او از زبان بوريس ريچاردسن پشتونها را اكثريت جنگجو، مستقل و ضد سلطهء اجانب معرفي مي كند وتاجك ها را اقليت سازشگر و در خدمت اجنبي. حكمتيار در صفحات 44، 45، 46 و 47 دسايس پنهان و چهره هاي عريان در همين رابطه از «ريچاردسن» نقل قول مي كند: «پشتونها تخميناً 40 تا 50 فيصديابيشتر نفوس قبل از جنگ در افغانستان را تشكيل ميدادند. پشتونها مردمان جنگجو و مستقل هستند كه از لحاظ تاريخي سلطه و حكومت اجانب را هرگر نپذيرفته اند. اين ها بر افغانستان مسلط بوده و با اين كشور خصلت و كركتر خاص خود را از عصر اسكندر تا ايندم حك كرده اند ... گرچه همه مناطق تا اندازه اي مورد آزار و اذيت قرار گرفته اند ولي طرز معامله روسها با اهالي مناطق پشتون نشين و غير پشتون نشين بطور قابل ملاحظه متفاوت بود. در حاليكه عمليات نظامي و دهشت افگني غرض تخليۀ مناطق در ساحات ديگر نيز اجرا مي شد، ولي استراتيژي عمومي شوروي متوجه خالي ساختن مناطق پشتون نشين و تغير دادن ساختار قومي افغانستان بود. اين دگرگوني در ساختار قومي افغانستان به اين دليل براي شوروي اهميت داشت كه ميخواست اين سرزمين داراي اهميت استراتژيك را در طويل المدت در جمهوري هاي آسياي مركزي مدغم كند. چون تاجكان افغان، ازبكان افغان، و تركمنان افغان با آنها تعلقات قومي دارند. اين نوع دگرگوني بدون شك تحت زعامت احمدشاه مسعود كه يك نفر قراردادي روس ها و تاجك بود، به سهولت بيشتر انجام يافته ميتوانست... .
به اساس ارقام مهاجرين راجستر شده (كه توسط حكومات پاكستان و ايران ارائه شده) شش ميليون افغاني دهاتي كه اكثريت شانرا پشتون تشكيل ميدهد به مهاجرت سوق داده شدند. براي مهاجر ساختن اين ها از تاكتيك هاي مختلف كار گرفته شد. با بمباردمان هوايي،‌ قريه هاي آنها را به خاك مبدل ميساختند. اهالي در حال فراررا با هليكوپتر ها تعقيب و كشتار ميكردند. قريه هاي خاصي را انتخاب ميكردند و براي آواره ساختن باشندگان آن از شيوه هاي بيرحمانهء گوناگون كار ميگرفتند. مزارع را هنگام درو آتش ميزدند، باغ ها و تاكستانها را تخريب مي نمودند ... .
نفوس شماري تخميني قبل از جنگ افغانستان توسط ملل متحد كه نفوس كشور را بين پانزده تا هفده ميليون تخمين ميكرد بطور عمومي قبول شده بود. ارقام كشته شدگان بين سالهاي 1978 و 1992 را به صورت موثوق ارائه كردن نا ممكن ميباشد. ولي هركدام از ارقام قبل از جنگ و تلفات دوران جنگ را كه بكار بريم به وضاحت معلوم ميشود كه حداقل ده الي هفده فيصد كشته شدند و تا پنجاه فيصد ديگر نيز مجبور به آوارگي در داخل و مهاجرت به خارج شدند. در مجموع ارقام مذكور بالغ ميشود بر تلفات نصف نفوس افغانستان. معهذا در مورد پشتونها كه به خاطر ملاحظات «پاكسازي» قومي هدف حمله قرار گرفتند و در هر دو كتگوري (قتل و جلاي وطن) تعداد بيشتر تلفات را متحمل شدند. اين ارقام وانمود ميسازد كه بين 25 تا 31 فيصد نفوس پشتون مجروح و يا به قتل رسيده است. چونكه دو سوم تا سه چهارم حصهء تلفات در تمام كتگوريها (به نوعيكه ارقام مقتولين و مجروحين با تعداد جلاي وطن يكجا ساخته شوند) از پشتونها بوده اين ارقام تلفاتي در حدود هشتاد فيصد نفوس پشتون را نشان ميدهد. اگر موضوع مراجعت به وطن مهاجرين بعد از سال 1992 به ميان نمي آمد، اين وضع موجوديت پشتون در كشور را بطور مؤثر نفي ميكرد و كركتر و هويت هزار سالهء منطقه را دگرگون ميساخت. بطور مثال قندهار كه دومين شهر بزرگ افغانستان و اكثريت كلي آن پشتون است، نفوس آن از 250000 به حدود سي و پنج هزار تقليل يافت. بسياري مناطق متروك گرديد. سياحان غربي كه قريه جات زنده و فعال دره هاي لوگر را در سال 1985 ديده بودند، همان قريه ها را در اواخر 1986 به تعقيب شديد ترين بمباردمانهاي هواي شوروي، كاملاً متروك و خالي يافتند ...».
گلبدين حكمتيار در پايان نقل قول ها مطلبي را در واقع به عنوان نتيجه گيري مي نويسد كه مشخص نيست بازهم نقل قولي از نويسندهء امريكايي است و يا تحليل و نظر خودش. چون اين مطالب داخل قوس ناخنك گرفته نشده است. او مي نويسد: «بر اساس نمونه هائيكه از سرگذشت كشورهاي آسياي مركزي به دست آمده، ستراتيژي جنگ شوروي در افغانستان بر تخريب مناطق پشتون نشين و تضعيف و سركوبي هر چه بيشتر اين قوم و انعدام مردم پشتون و استخدام گروپ اقليت (تاجك) استوار بود. گروهیكه از طريق رشوت به سهولت جذب شد و توسط وعده هاي اعطاي يكنوع حكومت تحت كنترول محدود به آساني استخدام شد. اين استراتژي در متن قراردادي درج شده بود كه بين احمدشاه مسعود و مقامات نظامي شوروي منعقد گرديد. هم چنان در جريان كشمكش هاي جاري در پروپاگندهاي مشترك و متدام دولت روسيه و شوراي نظار شنيده و ملاحظه ميشود كه طي آن حكومت دو صد و چند سالهء پشتونها را ظالمانه تاپه ميزنند. روسيهء امروزي مانند گذشته احمدشاه مسعود يك مشتري و همكار دوران جنگ سردخود را تمويل و كمك مي كند. روسيه ميخواهد با استفاده از او ميان افغانها تفرقه ايجاد كند و درگيري هاي قومي را باعث شود...».

فاشيزم قبيله و كور خواني تاريخ:

گلبدين حكمتيار با نقل قول هاي از «ريچاردسن» امريكايي حقايق تاريخي را با تفكرات فاشيستي آنهم از نوع بدوي و قبيلوي آن مورد سنجش و ارزيابي قرار ميدهد. در اين جا از آن حكمتياريكه همه چيز را با معيار اسلامي ارزيابي ميكرد، خود را مؤسس نهضت اسلامي و بنيانگذارجهاددرافغانستان ميشمرد و از تأسيس حكومت ناب اسلامي و امت اسلامي سخن ميزد ديگرخبري نيست. اين جا معيار براي گلبدين حكمتيار قوم و قبيله است. نه اسلام و تعهدات اسلامي. معيار «پشتون» و «غير پشتون» است. و گلبدين حكمتيار با انتخاب چنين معياري به اين توجه ندارد كه تا چه حد تصورات و ابرازنظرهاي او و نويسندهء امريكايي با واقعيت ها و حقايق انطباق و هماهنگي دارد؟ و تا چه حد سخنان او و همفكرامريكايي اش بر مبناي راستي و درستي استوار است؟
فاشيزم حكمتيار، فاشيزم ملي همچون جنبش فاشيزم هيتلري نيست كه قبل از جنگ دوم جهاني در آلمان به ظهور رسيد. فاشيزم حكمتيار فاشيزم قبيله و بدويت است. در نظام قبيله كه بر مبناي فاشيزم قبيله و بدويت قبيله اي ساخته ميشود از ارزش هايي چون عدالت اجتماعي، مردم سالاري، فرهنگ متعالي، آزادي و مدنيت خبري نيست. رسوم و عنعنات بدويت قبيله به جاي اين ارزش ها حكومت مي كنند. اسلام و قوانين اسلامي نيز با رواج هاي بدويت قبيله اي مورد سنجش و تفسير قرار مي گيرد. حاكميت در نظام قبيله اي و فاشيزم بدويت قبيله اي چهرهء فوق العاده خشن، استبدادي، ددمنشانه و غير انساني دارد. برخورد و عملكرد حاكمان در جامعه هميشه شديد، وحشت ناك، كينه توزانه و عقده مندانه است. و بنابراين در نظام و حاكميت قبيله اي جامعه و كشور هميشه با تب مزمن و كشندهء نفاق قومي، زباني و مذهبي و حتي محلي و عشيره اي آلوده است. حاكميت طالبان در افغانستان نوعي از اين حاكميت قبيله اي و بدويت است كه بر مبناي فاشيزم قبيله ساخته شده است و حاكميت مورد پسند و تائيد گلبدين حكمتيار محسوب ميشود. حكمتيار با شكل و چهرهء فاشيستي حكومت طالبان موافق است و از همين رو طالبان را در دسايس پنهان و چهره هاي عريان خود به چند گروه و دسته دسته بندي مي كند كه يك گروه عمدهء آن را «طالبان مخلص و مجاهد كه بنام اسلام و به اميد تأسيس حكومت اسلامي...» مي نامد.
در عصريكه بشر امروز زندگي مي كند فاشيزم قبيله و تفكراتي از نوع اين فاشيزم تنها در ميان يكي دو كشور عقب ماندهء افريقايي چون «رواندا» به چشم ميخورد كه قبايل متخاصم با كين و نفرت  به كشتار همديگر ميپردازند و براي ايجاد نظام قبيلوی به قتل و وحشت متوسل ميشوند. در ساير كشورها و جوامع انساني تفكرات و تمايلات قبيلوی  جايش را به تفكرات ملي داده است و نظام هاي سياسي حاكم بر آنها نظامي هاي ملي اند و يا حداقل در همين سمت و مسير حركت مي كنند. حتي در عقب مانده ترين كشورهاي جهان سوم سياستمداران و حاكمان آنها با افكار و تمايلات ملي به حاكميت و سياست ميپردازند. آنها در جهت ايجاد و استحكام حاكميت ملي و ملت واحد، فرهنگ، كلتور، قوانين و زبان مشترك را از طريق ديموكراسي، مدنيت و رعايت عدالت اجتماعي هر چند به صورت ناقص و نيم بند جانشين رسوم و عنعنات قبيله اي ميسازند. اما گلبدين حكمتيار با معيارهاي قبيلوی  و بدويت به سياست ميپردازد و به جاي ارائه افكار و نظرياتي در جهت و حدت ملي وتأمين عدالت اجتماعي ازنظام بدويت وقبيلوي به بهاي گسترش فاجعهء نفاق ملي سخن ميزند. او هر چند روسيه را عامل نفاق افغانها معرفي ميكند اما خود با توهين و تاخت و تاز به يك قوم (تاجك ها و فارسي زبانان) در افغانستان بيشتر و بدتر از روسيه و هر اجنبي ديگر عامل نفاق و مخاصمت ميشود.
افكارونظريات حكمتيارنه بامعيارهاوضوابط اسلام و تعاليم اسلامي هماهنگي و همسويي داردو نه باحقايق تاريخ و گذشتهء افغانستان و نه با واقعيت هاي موجودامروزآن.
دين مقدس اسلام به صراحت وقاطعيت پيروان خود را از تبعيض و تعصب بر مبناي قوم، زبان، ‌منطقه و قبيله منع ميدارد. پيغمبر اسلام (ص) كساني را كه در ميان مسلمانان و جامعه اسلامي مبلغ و عامل عصبيت قومي و قبيله اي باشند در رديف امت خود محسوب نمي كند. در اسلام معيار برتري و آزادگي ايمان و تقوي است نه تعلقات قومي، نژادي و زباني.
حقايق تاريخي و گذشته هاي دور و نزديك افغانستان به صراحت نشان ميدهد كه هيچگاه معيار آزادگي، سلطه ناپذيري و ضديت با اجنبي وابستگي هاي قومي و زباني نبوده است. و نه تعلقات قومي و زباني عامل خدمت و مزدوري به نيروهاي بيگانه و متجاوز. اينكه گلبدين حكمتيار از قول «ريچاردسن» پشتونها را مردمان جنگجو و مستقل ميخواند كه از لحاظ تاريخي سلطه و حكومت اجانب را هرگز نپذيرفته اند و تاجك ها را اقليتي مينامد كه از طريق رشوت به سهولت در خدمت بيگانه (شورويها) قرار گرفتند نه تنهامنطبق باحقايق و واقعيت تاريخي نيست بلكه اتهاميست ناجوانمردانه و غير اخلاقي. در تاريخ افغانستان به همان حديكه پشتونها با بيگانه و اجنبي روحيهء ستيزه جويي و سلطه ناپذيري داشته اند به همان حد اين روحيه در ميان تاجك ها و اقوام غير پشتون وجود داشته است. و به همان گونه كه افراد مزدور و دسته هاي وطنفروش در ميان تاجك ها و فارسي زبانان قرار داشته در ميان قوم پشتون اينگونه افراد و دسته ها را بيشتر و به كثرت ميتوان يافت. حتي در ميان قوم پشتون، قبايل و عشاير مختلف پشتونها عمدتاً شاهان، شهزادگان، اميران و سرداران آنها در خدمت بيگانه در آمدند، براي كسب قدرت و منفعت به زدوبند و سازش  با اجنبي پرداختند و با واگذاري بخش هايي از سرزمين افغانستان مرتكب خيانت ننگين وطنفروشي شدند. آيا شاه شجاع شهزاده و شاه پشتون نواسهء احمدشاه بابا مؤسس افغانستان معاصر و صاحب امپراطوري نبود كه در خدمت انگليس ها در آمد و براي كسب تاج و تخت پادشاهي معاهده اي را با نمايندهء انگليس رنجيت سنگهـ پادشاه پنجاب در 26 جون 1838 امضاء كرد كه در آن مزدوري و وطنفروشي پادشاه و شهزادهء پشتون افغانستان انعكاس يافته بود؟ معاهده اي كه در بخش هاي آن نگاشته ميشود: «... 1- آنچه ممالك متعلقه اين روي آب سند و آن روي آب مذكور كه در تحت تصرف و داخل علاقه سركار خالصه جي (رنجيبت) است چون صوبه كشمير با حدود شرقي و غربي و جنوبي و شمالي اتك و چچه و هزاره وكنبل وانت و غيره توابع آن و ديرهء اسماعيل خان و ديرهء غازي خان و كوت مشهن و عمركوت و غيره با جميع توابع آن و سهسنكر  و اروات مندواجل و حاجي پور و روح پور و هر سه كيچي ملك مينگره با تمام حدود آن و صوبه ملتان با تمام ملك آن. سركار شاه موصوف (شاه شجاع) و ساير خاندان سدوزايي را در ممالك مرقومه الصدر، هيچ دعوي نسلاً بعد نسل و بطناً بعد بطن نبوده و نخواهد بود. مادهء‌ چهارم ميگويد: در بارهء‌شكارپور و علاقه هاي سند كه در راست درياي سند واقع است هر فيصله يي كه بين رنجيت و كلادويد بعمل  آيد طرف قبول شاه شجاع خواهد بود ... مادهء هژدهم ميگويد: شاه شجاع الملك و ساير خاندان سدوزايي بدون استمزاج و استصواب سركارين عاليين خالصه جي و سركار كمپني انگليس معامله  و سركار با احدي از سركارين يعني پادشاهان غير نخواهد كرد و اگر احياناً كدام سركار غير عزم لشكر كشي بر ملك سركار خالصه جي يا صاحبان انگليس نمايد، به قدر مقدور خود به مقابلهء آن بپردازد... (17)».
شاه شجاع يكسال بعد از معاهده سه جانبۀ لاهور به حيث شاه دست نشاندهء قواي انگليسي به افغانستان آمد و در حمايت و حفاظت عساكر اشغالگر و متجاوز انگليسي به تخت و تاج كابل دست يافت. او كه بعداً‌ توسط مجاهدين آزاديخواه وطن در كابل به قتل رسيد شخصي بود اجنبي پرست و ذلت پذير. رنجيت پادشاه سكهه پنجاب با ضربات لگد بر سرش (شاه شجاع) «الماس كوه نور» را از او گرفت: «چون آن گوهر به دست رنجيت سنگهـ آمد از شجاع الملك قيمت آن پرسيد كه چند ارزش دارد؟ در جواب گفت به چهار جوتي يعني آن ته كفشي كه بر سرمن زدي و گرفتی ... (18)».
امير دوست محمدخان يكي از برادران بيست و چند گانهء وزير فتح خان يا برادران محمدزايي و يكي از پسران پاينده محمد خان باركزايي بود كه همچو شاه شجاع در خدمت انگليس و قواي اجنبي در آمد. در حاليكه مردم كوهستان و كوهدامن كه اكثراً غير پشتون بودند به رهبري مير مسجدي خان در تابستان 1840 عليه قواي انگليسي مي رزميدند از امير دوست محمدخان به حيث يك رهبر ملي استقبال كردند. دوست محمدخان كه قبلاً حين تجاوز انگليس ها از غزني به شمال افغانستان و از آنجا به بخارا فرار كرده بود بعد از شروع جهاد در برابر انگليس ها با صدها نفر از مجاهدين داوطلب از ولايات شمال افغانستان وارد نجراب و كوهستان شد. اما او در كوهستان به جاي ماندن در صفوف مجاهدين كه حتي قيادت و زعامتش را پذيرفته بودند به سوي انگليس شتافت و ذلت تسليمي و اطاعت از انگليس را به استقلال و مقاومت ترجيح داد. او كه دزدانه صف مجاهدين را ترك كرد به سوي قواي انگريز رفت شمشير خود را از كمر كشود و به مكناتن انگليسي تسليم كرد. امير دوست محمد خان درپاسخ به سوال "مکناتن" که امير صاحب شما به هند وستان ميرويدگفت: «حالا که نزد شما آمده ام هر چه بگوئيد پذيرا است... (19)».
انگليس ها دوست محمد خان را  با فاميل و وابستگانش به کلکته بردند و در عوض تخت و تاج افغانستان سالانه سيصد هزار روپيه برايش جيره تعيين كردند. بعداً‌ او را در 1843 در حاليكه قواي متجاوزشان از سوي مردم افغانستان شكست خورده بود با قبول شرايط خود به حيث امير دست نشانده به تخت و تاج كابل نصب نمودند: «امير دوست محمد خان قبل از حركت از کلکته به جانب افغانستان در مذاكره با گورنر جنرال هند قبول كرده بود كه حكومات محلي هرات و قندهار راخارج دايرهء قلمرو خودبشناسد. همچنين وعده داده بودكه بدون دولت انگليس باهيچ دولت خارجي ديگرارتباط مستقيم به هم نرساند.(20)».
بعد از امير دوست محمد خان برخي از پسران، نواسه و نبيرهء او كه در حاكميت افغانستان قرار گرفتند نيز به خدمت انگليس در آمدند. ولي محمدخان يكي از پسران او آنچنان مزدور و خدمتگار انگليس بود كه مردم او را «ولي محمد لاتي» نام نهادند. امير محمديعقوب خان نواسهء او و پسر امير شيرعلي همچو جد خود از سوي انگليس ها استخدام شد و با امضاي معاهدهء گندمك در 26 مي 1879 نام خود را در زمرهء امراي خائن  ثبت تاريخ افغانستان کرد. بر مبناي معاهدهء مذكور بخش هاي ديگري از خاك افغانستان چون: كورم، درهء خيبر، لندي كوتل، كوژك، درهء بولان، سيبي و پيشين به انگليس و حكومت انگليسي هندوستان تسليم داده شد. در اين خيانت بسياري از سرداران و شهزادگان ‌حاكم مانند: سردارمحمدولي خان لاتي، سردار محمد حسن خان، سردار شيرعلي خان، سردارنيك محمد خان، سردار محمد هاشم خان، سردار محمد خان، سردار يحيي خان و غيره سهم داشتند.                                                                                    بعد از امير يعقوب خان دست نشاندهء ‌ديگر استعمار انگليس اميرعبدالرحمن خان به حاكميت نصب گرديد. امير عبدالرحمن فرزند محمد افضل خان نيز از نواسگان امير دوست محمد خان بود. اميرعبدالرحمن علي الرغم آنكه پانزده سال را در بخارا و ثمرقند ساحهء نفوذ روسيه تزاري به سر برد از سوي انگليس ها به حيث امير افغانستان پذيرفته شد. امير عبدالرحمن در بهار 1880 در حمايت يكصد هزار مجاهد داوطلب كه از ولايات شمال افغانستان عمدتاً از مردم تاجك و فارسي زبان تشكيل يافته بود به سمت كابل غرض بيرون راندن قواي انگليس ازوطن يورش آورد. مؤلف «افغانستان در مسير تاريخ» مي نويسد: «... مردم بدخشان به حمايت سردار عبدالرحمن خان برخاستند و شش هزار عسكر سواره داوطلب به مصرف خود به غرض راندن انگليس ها از افغانستان به سيصد هزار روپيه نقد به سردار دادند و هر خانواري از بدخشان يك گوسفند و جوال گندم به اردوي ملي پرداختند. هم چنين مردم رستاق و حاكم محلي مير محمدعمرخان يك قشون سه هزار نفري دو هزار سواره يك هزار پياده به مصرف خود بنام جهاد ملي به سردار عبدالرحمن خان دادند. مير بابه بيك حاكم و مردم كشم همه مثل ساير حصص بدخشان مرد و مال تقديم كردند. ميرسلطان مرادخان والي قطغن با تمام قواي خود به سردار عبدالرحمن خان پيوست. اين احساسات و فداكاري مردم بود كه به زودي اردوي قوي در معيت سردار عبدالرحمن خان تشكيل شد ... روز ورود سردار در چاريكار تعداد آن به صدهزار نفر رسيد... (21)».
اما سردار عبدالرحمن كه در حمايت و مجاهدت لشكر يكصد هزار نفري مردم شمال افغانستان به امارت و حاكميت رسيد در خدمت انگليس قرار گرفت. او به انگليس ها تعهد بست كه به استثناي دولت انگليس با هيچ حكومت خارجي ديگر روابط سياسي برقرار نمي كند. او به انگليس ها تعهد سپرد كه به تمام معاهدات وطنفروشانهء شاه شجاع، اميردوست محمد خان و امير يعقوب خان متعهد و وفادار باقي ميماند. او با امضاي معاهدهء «ديورند» رسماً به اين وطنفروشي مهر تأئيد گذاشت. بعد از مرگ امير عبدالرحمن پسر امير، حبيب الله بر اريكهء سلطنت تكيه زد و مانند پدر در خدمت انگليس قرار گرفت. او با تعهد جديد وفاداري خود را از معاهدات پدر و اجدادش با انگليس ها و اطاعت از حكام انگليس اعلان كرد. اين تعهد و اطاعت در معاهده اي كه ميان امير حبيب الله و «لوئيس ويليام دين» رييس هيئت اعزامي دولت انگليس در 21 مارچ 1905 به امضاء رسيد به صراحت انعكاس يافته است: «... اعلي حضرت پادشاه فوق الذكر (امير حبيب الله) به اين وسيله قبول ميفرمايد كه در مسايل جزئي و كلي عهد نامه راجع به امور داخلي و خارجي و قرار دادي كه والاحضرت پدرم ضياء المله والدين نورالله مرقده بادولت عاليهء انگلستان منعقدنموده و عمل شده است من نيز همانهاراقبول نموده عمل خواهم نمودو مخالف آن رفتار نخواهد شد..(22)».

بعدازامیرعبدالرحمن وپسرش امیرحبیب الله، محمدنادرخان یکی ازامیران و شاهان دست نشانده ودرخدمت استعمارانگلیس بود. میرغلام محمد غبار مؤلف افغانستان درمسیرتاریخ دراین مورد می نویسد:« درافغانستان ازسی سال به اینطرف، خاندان نادرشاه به حیث یکدسته انگلو فیل( دست نشانده وطرفدار انگلیسها) شناخته شده بودند وحتی امیرعبدالرحمن خان که خود سیاست یکطرفۀ خارجی منحصر با انگلیس را تعقیب میکرد علناً این خانواده را وابستۀ دولت انگلیس معرفی نموده، رجعت آنان را ازهندوستان به افغانستان، تحمیلی ازجانب انگلیس برشانۀ خود میشمرد. . .   .   زیرا جد این خانواده سردار سلطان محمدخان طلایی والی پشاور درمقابل تمامیت ارضی واستقلال افغانستان ولایت پشاور را بدولت پنجاب گذاشته وخود خدمت رنجیت سنگ قبول نموده بود. همچنین پسر اوسرداریحیی خان به نفع دولت انگلیس داماد خودش امیرمحمد یعقوب خان را با امضای معاهدۀ ننگین گندمک واداشته بود. پسران این شخص سردار محمد آصف خان و سردار محمد یوسف خان سالها درهند انگلیسی زیرپرچم دولت انگلیس وبه جبیرۀ انگلیس بسربرده بودند. پسران این دوسردار یعنی محمد نادرخان وبرادران وعموزادگانش، درهند انگلیسی تولد یافته وهمدر آنجا با جیرۀ انگلیس رشد کرده وتربیه گرفته بودند.

دردورۀ امیرحبیب الله خان که این خاندان درافغانستان سرکشیدند ازطرف اکثریت رجال افغانی بنظر بیگانه نگریسته می شدند ونایب السلطنه آنان را سرداران هنودوستانی می نامید» ( 23 )

میرغلام محمد غبار که شاهد استقرار سلطنت محمد نادرشاه وحاکمیت خانوادۀ سردار یحیی خان درکشور بود نه تنها شخص محمد نادر بلکه تمام افراد مشهور این خانواده را ازگذشته های طولانی درتاریخ سیاسی افغانستان وابسته ودست نشاندۀ استعمار انگلیس وبیگانه میداند. غبار می نویسد:« درسرتاسر مملکت افغانستان هیچ فرد ویا خاندانی میسر نبود که حکمروایی آنان مانند حکمروایی خاندان نادرخان صد درصد با خواسته ها وسیاست استعماری دولت انگلیس مطابقت نماید. سلطان محمد طلایی جد بزرگ این ها دراوایل قرن 19 درخدمت دولت سکه پنجاب داخل شدو ولایت پشاور درافغانستان را به آنها فروخته بود. یحیی خان پسر این شخص درنصف دوم همین قرن معاهدۀ گندمک را بالای داماد خود امیرمحمد یعقوب خان امضا کناند. و ولایت فوشنج، کورم ولندی کوتل را بدولت انگلیس بخشید. آصف خان ویوسف خان پسران این آدم درهند انگلیسی زیرچتر استعماری انگلیس پناه بردند وجیره خوار آن دولت گردیدند. نادرخان وبرادرانش( پسران آصف خان) دراواخر قرن 19 درهند انگلیسی تولدشدند وبا پول دولت انگلیس پرورش یافتند وتربیه گردیدند. وبالآخره این خاندان با زور دولت انگلیس درآغاز قرن بیستم بر امیرعبدالرحمن خان اجباراً تحمیل ودر افغانستان اسکان گردیدند.» ( 24)

تصاحب سلطنت بدست محمد نادرخان ازبرنامه وپروگرام انگلیس بود. انگلیس ها اورا درجنگ علیه حبیب الله کلکانی برای رسیدن به سلطنت همکاری کردند. درحالیکه محمد نادر خان ظاهراً با دریافت نامۀ امان الله خان پادشاه افغانستان درپیوستن وکمک با او از پاریس درجنوری 1929 (دلو1307 خورشیدی) حرکت کرد اما به جای رفتن به قندهار وپیوستن با امان الله خان به قلمرو هند بریتانوی داخل شد وازطریق بمبئی ولاهور وارد پشاور گردید. سفیر انگلیس درپاریس به نادرخان وبرادرانش ویزای مسافرت صادرکردند وبعداً نادرخان درپشاور با "همفریز" وزیرمختار انگلیس درکابل که برای دیدن نادرخان به پشاور آمده بود ملاقات ومذاکره بعمل آورد. همچنان محمد نادرخان درپشاور با "چیف کمشنر" حاکم انگلیسی در ایالت سرحد دیدار نمود وسپس خود برای جمع آوری لشکر وجنگ علیه حبیب الله کلکانی بسوی پکتیا وبرادرش هاشم خان بسوی ننگرهار رفتند. علاوه بر آنکه مامورین انگلیسی در آنسوی دیورند برای نادرخان وبرادرانش اسلحه وپول کمک کردند بزرگترین همکاری آنها اجازۀ ورود لشکر قبایلی از مناطق شرقی خط دیورند بداخل افغانستان بود. مامورین انگلیسی دستور این اجازه را ازلندن دریافت کردند. آنگونه که " پاولادا" محقق ودیپلومات امریکایی می نویسد: « بریتانیا به نمایندۀ سیاسی خویش درقبایل هدایت داد که مانع ورود افراد ویا لشکرقبایل به افغانستان نگردد. خبراجازۀ غیرمستقیم حکومت هند به سرعت تام بین قبایل پخش ولشکر قومی وزیر ومسعود به کمک نادرخان داخل افغانستان گردیدند. این کمک نادرخان را موقع داد که دراواخر سپتمبر برکابل حمله وبه 12 اکتوبر 1929 کابل را فتح کند.» ( 25)

قابل یادآوری است که انگلیس ها شش دهه بعد بازهم سیاست هجوم قبایل ازآنسوی دیورند را بگونۀ غیرمستقیم برای سرنگونی حکومت کابل توسط تحریک طالبان عملی کردند. البته اِعمال مستقیم این سیاست بدوش دولت پاکستان، جانشین دولت استعماری بریتانیا دربخشی ازقلمرو هند بریتانوی بود. پاکستان پس از بیرون رفتن انگلیسها از این قلمرو درخدمت اهداف وسیاست های منطقوی انگلیس وایالات متحدۀ امریکا وارث وحامل سیاست های استعماری انگلیس قرار گرفت.  
هرگاه بعد از تشكيل امپراطوري سرخ كمونيزم، هويت قومي و زباني افراد و گروه هاي را كه در دوران نفوذ، دخالت و تجاوز كمونيزم و شوروي در خدمت اين دخالت و تجاوز قرار گرفتند به بررسي و شناسايي بگيريم بازهم مي بينيم كه تعداد چنين افراد به خصوص در سطوح بالايي از رهبر تا جنرال بيشتر از پشتونها اند.
نورمحمد تره كي اولين حاكم كمونيست افغانستان و حفيظ الله امين هم عشيره و هم قبيلهء گلبدين حكمتيار از نوكران گوش به فرمان روس ها و شوروي بودند. هر چند حفيظ الله امين از سوي اشغالگران شوروي كشته شد اما او قرباني استقلال و حاكميت ملي در كشور نبود. امين بارها از مسكو دعوت كرد تا عساكر شوروي به افغانستان بيايند:
«مسكو، خيلي سري
«رفيق امين را قانع سازيد ...» حسب سفارش نورمحمد تره كي رفيق امين مرا دعوت كرده و از ما خواهش كرد تا 15-20 هليكوپتر رزمي با مهمات و پرسونل شوروي به ايشان تحويل بدهيم تا در صورت وخامت اوضاع در حومه كابل و مناطق مركزي كشور بر ضد باندهاي شورشيان كه از پاكستان فرستاده ميشوند به كارگرفته شود.
گوريلف 14 آوريل 1979
... حفيظ الله امين به ستاد كل نيروهاي مسلح افغانستان دستور داد تا با سپاهيان شوروي از هيچگونه همكاري دريغ نشود ... (26)».
«... بعد از كشته شدن نورمحمد تره كي، حفيظ الله امين كه ازناحيۀ اختلافات شديد داخل حزبي و عدم اعتماد رهبران شوروي برخويش تشويش داشت به خاطر جلب اعتماد دوبارۀ آنها تقاضاي اعزام «قطعات محدود نظامي» را به افغانستان تجديد نمود و اين تقاضا از جانب كريملين با درنظر داشت اهداف خود روس ها در قبال اعزام سپاهيان مذكور تائيد گرديد. يك تن از همرزمان نزديك حفيظ الله امين و مامور عاليرتبه زمان حاكميت او كه بعد از سقوط و كشته شدن حفيظ الله امين توسط ارتش سرخ مدت ده سال را به عنوان همكار او زنداني بود به نگارنده گفت: بايد به اساس اين پيشنهاد ده هزارتن از منسوبان اردوي شوروي در ميدانهاي هوايي افغانستان جابجاو درمواقع لازم ازآنهااستفاده ميگردید. به همين علت دربيا نيه هاو اسنادهردو جانب فورمولبندي «قطعات محدودنظامي اتحاد شوروي»بكارميرفت..(27)».
حفيظ الله امين آنچنان مزدور و سر سپردۀ شورويها ها بود كه حتي در آخرين لحظات مرگش كه توسط قواي شوروي برويش شليك گرديد، نپذيرفت كه فير از جانب شوروي ها باشد. خانم امين در مصاحبه با راديو بي.بي.سي. ميگويد: «امين صاحب به جانداد قومندان گاردگفت، ببين كه فير ميكند؟ جاندادمعلومات راگرفت وآمدبه امين صاحب گفت كه اين طورمعلوم ميشودكه فيرازطرف روس هاباشد. اماامين صاحب گفت: نه(28)».
بعد از اشغال افغانستان توسط قواي شوروي، جناح خلق حزب ديموكراتيك خلق با آنكه اكثراً از پشتونها بودند در خدمت و مزدوري قواي متجاوز قرار گرفتند. بيشترين بخش ارتش رژيم كمونيستي را جناح خلق تشكيل ميداد. بيشترين جنرال و صاحب منصب عالي رتبهء نظامي از خلقي ها و پشتون بودند. آنها بار اعظم جنگ را در اطاعت و فرمانبرداري از متجاوزين شوروي عليه مردم افغانستان به دوش كشيدند. اگر بر مبناي تحليل و تصور «ريچاردسن» و باور گلبدين حكمتيار كه گفته ميشود پشتونها مردمان جنگجو و مستقل هستند از لحاظ تاريخي سلطه و حكومت اجانب را هرگز نپذيرفته اند»،‌ معيار  آزادمنشي و مخالفت با سلطهء بيگانه پشتون بودن ميبود ديگر همه خلقي هاي پشتون بعداز تجاوز قواي شوروي به جاي اطاعت از متجاوزين، پهلوي مردم خود قرار ميگرفتند و عليه تجاوز مي جنگيدند. و نجيب الله پشتون آخرين رئيس رژيم مزدور شوروي در برابر عساكر اشغالگر شوروي كه بعد از يك دهه تجاوز و اشغال به خروج از افغانستان واداشته شدند به اين اظهارات ننگين و ذلت آور نمي پرداخت: «... مادر برابر شما فرزندان شجاع كشور لنين به خاطرهمۀآنچه براي مردم افغانستان، براي انقلاب ثورانجام داده ايد، به خاطر مردانگي و شجاعت و هم به خاطر مهرباني و انسانيت شما سر تعظيم فرود مي           آوريم. (29)  ».
آنچه كه از بيگانه پرستي و مزدوري شاهان، اميران، سرداران و حاكمان پشتون گفته شد بخشي از حقايق تلخ تاريخ كشور ما را تشكيل ميدهد و بر خلاف باور و نظر حكمتيار و «ريچاردسن» اين حقيقت به اثبات ميرسد كه پشتون بودن معادل بيگانه ستيزي، معياري براي آزادمنشي و عاملي براي مقاومت در برابر تجاوز وسلطهء خارجي نيست و نه تاجك بودن و فارسي زبان بودن نشانهء بيگانه پرستي و فرمانبري از بيگانه. همچنان مقاومت و مجاهدت جامعه و قوم پشتون بر ضد تجاوز وسلطهء اجنبي با خيانت، مزدوري و وطنفروشي حاكمان و افراد منسوب به قوم پشتون خدشه دار نمي گردد و نه هم وجود و ظهور چهره هاي مزدور و وطنفروشي در ميان تاجك ها و فارسي زبانان افغانستان، آزادمنشي و بيگانه ستيزي اين قوم را خدشه دار مي كند. اگر گلبدين حكمتيار براي پوشانيدن و ناديده گرفتن مقاومت و مجاهدت تاجك ها و فارسي زبانها در افغانستان به زعم خود فورمولي را وضع مي كند كه: «استعمارگران همواره براي تضعيف مقاومت ها گروه كوچك را عليه گروه بزرگ و اقليت را عليه اكثريت بكار گرفته اند»، اما بر عكس گفتهء‌ او، مقاومت تاجك ها و فارسي زبانها و ساير اقوام غير پشتون چون هزاره، ازبك، تركمن و غيره در برابر شديدترين و وحشتناكترين تجاوزات خارجي در طول تاريخ با برجستگي و عظمت نمايان شده است. مثلاً اگر دوران تجاوز هجوم چنگيز را در نظر بگيريم مي بينيم كه مردم تاجك و فارسي زبان در برابر اين تجاوز با چه شجاعت و شهامت فراموش ناشدني به مبارزه و مقامت پرداختند. نمونه هايي ازاين مقاومت را از كتاب «افغانستان در مسير تاريخ» به خوانش مي گيريم:
«... وقتيكه مردم (در تالقان) از حركت چنگيز به طرف خود خبر گرفتند مصمم براي دفاع شدند. اين ها درمسجد جامع تالقان اجتماع كردند و سوگند برداشتند كه تا دم مرگ در برابر دشمن خواهند جنگيد. آنگاه لباس كبود پوشيدند و فاتحه مرگ خود را در مسجد جامع گرفتند و با همديگر وداع نمودند. پس از آن دروازه هاي شهر و ارگ را بروي دشمن بستند و اسلحه برداشتند ... اين اولين باري بود كه چنگيزخان در برابر قدرت بي پايان خود قوت ديگري را مشاهده ميكرد ... اينك ماه هفتم بود كه شخص چنگيز با پسران خود واردوي عظيمي در برابر شهر و حصار كوچك متوقف مانده و هزاران نفر كشته داده بودند و هنوز نتيجه معلوم نبود ... بالآخره ديوار حصار شگاف برداشت و دروازۀحصار به دست دشمن افتاد. در داخل حصار جنگ تن به تن آغاز شد، عياران و سواران تالقان در صف دشمن زدند و شگافتند و كشتند و كشته شدند و قسماً بدر رفتند. چنگيز خان بعد از غلبه و تسخير شهر و حصار تمام نفوس را بدون استثناء از دم تيغ گذشتاند و شهر را ويران نمود ...
... وقتيكه چنگيز خان در باميان رسيد نا اميدانه دعوت تسليم را به مردم شهر فرستاد ولي اين دعوت از طرف مردم رد گرديد و جنگ شروع شد ... مردم حصار تولك (در غور) هشت ماه با سپاه مغل رزم دادند و بالآخره هم مغول را به مراجعت ناكام مجبور كردند ...
مردم حصار «سيغرود» در غور كه آب آشاميدني بسيار كم داشتند و به همين سبب 24 هزار حيوانات شان از تشنگي بمرد معهذا بدشمن تسليم نشدند و با اسلحه دفاع كردند تا دشمن عاجز آمد... (30) »
از تذكر مقاومت و جهاد تاجك ها و فارسي زبانان كشور در دوره هاي دور تاريخ كه بگذريم و به مقاومت آنها در دو نيم دههء‌ اخير عليه تجاوز خارجي نظر اندازيم به روشني ميابيم كه ياوه سرايي هاي گلبدين حكمتيار و همفكر امريكايي اش «ريچاردسن» به نام تسليم طلبي و سازش «اقليت تاجك» با قواي شوروي به صداي خفاشاني ميماند كه از روشني نور آفتاب به سوراخ هاي تاريك و سياه پناه ميبرند و از همان لانه ها و سوراخ هاي تاريك آواز ناخوش آينده سر ميدهند.

برداشت هاي دروغين و تحريف حقايق:

حكمتيار كه با تفكرات فاشيستي، تاريخ افغانستان را كور و معكوس مي خواند، با نقل قول هايي از همفكر امريكايي خود (ريچاردسن) در تبيين و تحليل حوادث دو نيم دههء اخير به تحريف حقايق ميپردازد تا بر مبناي آن تاريخ تقلبي، مصنوعي و دروغين شكل بگيرد.
وقتي حكمتيار به نقل قولهايي از «ريچاردسن» در مورداحمد شاه مسعود و نقل نامه اي از شورويها به نامبرده و هم چنان نقل پروتوكل آتش بس به زعم خود سازش مسعود را منحيث تاجك به روس ها ثابت مي كند فوراً به ذكر مثال هايي از سازش ناپذيري پشتونها در مناطق جنوب ميپردازد تا همزمان براي خواننده دو تصوير متضاد از بيگانه ستيزي پشتونها و بيگانه پرستي و سازشگري تاجك ها ايجاد شود. حكمتيار در صفحه 43 «دسايس پنهان و چهره هاي عريان» خود به نقل از كتاب «ريچاردسن» مي نويسد: «مساعي دولت ها به منظور رشوت دادن به قومندانان مجاهدين و قبايل سرحدي هميشه مؤفقيت آميز نمي باشد. چنانچه در سال 1980 وزير امور سرحدات حكومت كابل (فيض محمد) شخصاً رشوتي به مبلغ بيست و هشت هزار دالر غرض تاديه به قبيلهء زدران در بدل همكاري با دولت (كه قبلاً بين دو طرف موافقه شده بود) با خود به منطقه برد. ولي قبيلهء ‌سرحدي مذكور وزير رژيم و دو نفر همراهانش را به قتل رسانده، پول را نيز تصرف كردند ...
در ماه فبروري سال 1988 پروفيسور روبين امريكايي از زبان يك نفر قومندان در ولايت ننگرهار حكايت مي كند كه ميگفت: كاركنان (خاد) مقدار زياد پول به او پيشكش كردند تا با روس ها همكاري كند. او گفت: «من بروي آنها تف انداختم، آنها فكر مي كنند جهاد يك تجارت است...».
هر چند حكمتيار عمل قبيلهء زدران را در قتل وزير داخلهء‌ رژيم كمونيست كابل به مثابهء افتخار سند سازش ناپذيري يك قبيلهء پشتون تلقي مي كند اما به اين امر متوجه نميشود كه قباحت و زشتي اين قتل كه بعد از توافق و تعهد قبيلهء مذكور در همكاري با رژيم صورت گرفت بيشتر از افتخار سازش ناپذيري مورد تصور و برداشت او است. خيانت به تعهد و توافق در برابر هر كسي با هر معياريكه سنجيده شود عمل نادرست و مذموم شمرده ميشد. به خصوص از ديدگاه اسلام و احكام اسلامي. در غزوهء «بدر» دو تن از اصحاب پيغمبر اسلام (ص) بنام هاي «حذيفه» و «ابو حسيل» (رض) نزد رسول خدا آمده گفتند ما كه از مكه به سوي مدينه مي آمديم اسير لشكر مشركين شديم. اما آنها ما را به اين شرط رها كردند كه در جنگ با تو همكاري نكنيم. ما با آنها ظاهراً تعهد كرديم ولي حالا با شما در جنگ سهم مي گيريم. پيغمبر اسلام (ص) به آنها فرمودند: «نه، شما به عهد خود وفا كنيد. از ميدان جهاد دور رويد. نصرت خداوند براي ما كافي است و ما مسلمانان در هر حال به عهد خود وفا مي كنيم و بد عهدي طريق ما نيست(31)».
حكمتيار با نقل قول از پروفيسور روبين امريكايي در مورد امتناع قومنداني از ولايت ننگرهار از پذيرفتن پول «خاد» چه ميخواهد بگويد؟ اگر يك قومندان پشتون در ننگرهار پول كارمند خاد رادر بدل ترك مخالفت و جهاد با رژيم كمونيست و حضور قواي شوروي نپذيرفت آيا قومندان تاجك و فارسي زبان مجاهدين در ولايات بدخشان، تخار، بغلان و ... در بدل پول هاي خاد از جهاد و مقاومت دست كشيدند؟ آيا گلبدين حكمتيار و قو ماندان مورد نظرش گاهي از اخذ پول هاي سي.آي.اي كه از طريق آي.اس.آي دريافت ميكردند خودداري كرده اند تا جهاد وسيله اي براي تجارت نشود؟ و اگر از جهاد همچون وسيله اي براي تجارت استفاده نشد اين همه شركت هاي تجارتي قوماندانان و رهبران در امارات متحدهء‌ عربي و جاهاي مختلف دنيا از كدام دراريي مشروع شان ساخته شده است؟
حكمتيار در نقل قول از «ريچاردسن» كه گفته ميشود «پشتونها خصلت و كركتر خاص رااز عصر سكندر تا اين دم در افغانستان حك كرده اند»، هيچگونه توضيح ارائه نميدارد. در حاليكه خواننده از مطلب مذكور نميتواند چيزي را درك كند. فهميده نميشود كه منظور از پشتونها عامهء مردم پشتون است و يا حكام پشتون؟ و كركتر خاصي كه از عصر سكندر تا اين دم حك شده چيست؟ اگر تسلط به معني حاكميت گرفته شود آيا شروع حاكميت پشتونها همزمان با عهد اسكندر است؟ و اگر چنين باشد چرا گلبدين حكمتيار اين كشف تازه و تاريخ پنهان و مخفي شدۀ افغانستان را به اطلاع مردم كشور و دنيا نمي رساند؟ اگر منظور از تذكر «خصلت و كركتر حك شده»، خصلت و كركتر حاكميت و حاكمان پشتون باشد، آن خصلت و كركتر افتخاري براي تاريخ و عاملي در جهت تمدن و ترقي كشور محسوب نميشود. چون بسيار ي از حاكمان پشتون بعد از پادشاهي احمدشاه ابدالي در دوران سلطنت نواسگانش و دوران پادشاهي و امارت برادران محمدزائي جز كشمكش و جنگ بر سر قدرت و تعدادي هم كاري جز مزدوري به بيگانه و خيانت به وطن چيز ديگري نكرده اند. و اگر خصلت و كركتر حك شده توسط پشتونها، مبارزه و مقاومت مردم پشتون در برابر تجاوز خارجي و سلطهء اجنبي باشد در اين مبارزه همه مردم افغانستان اعم از پشتونها، تاجك ها، ازبك ها،‌ هزاره ها، تركمن ها، نورستاني ها، بلوچ ها، پشه يي ها و ... شريك هستند. خصلت و كركتر تجاوز وظلم ستيزي، خصلت و كركتر كافهء مردم افغانستان است.
 تحليل نويسندهء امريكايي و باور حكمتيار با نقل قول از او که در مورد تفاوت آزار و اذيت مناطق پشتون نشين و غير پشتون نشين توسط اشغالگران شوروي ارائه ميشود، هيچگاه با حقيقت همسويي ندارد. استدلال در مورد اين تحليل كه انگيزهء تغيير در ساختار قومي افغانستان به منظور راندن پشتونهاوادغام اقوام ديگردرمناطق مسکونی آنهااز سوي روس ها وانموده ميشود، استدلال كودكانه، دروغين و دور از حقيقت است. حملات قواي شوروي در نقاط مختلف افغانستان نه بر اساس محل سكونت اقوام بلكه بر مبناي مقاومت و جهاد مردم و نيروهاي مجاهدين استوار بود. در طول حضور قواي شوروي در افغانستان مناطقي مورد بيشترين حملات هوايي و زميني قرار گرفتند كه جبهات مجاهدين در آن مناطق فعال و منظم بوده اند و يا در مسير عبور و مرور كاروانهاي مجاهدين قرار داشتند. اولين حمله و هجوم قواي اشغالگر شوروي بعد از نخستين روزهاي اشغال در جدي 1358 در ولسوالي نهرين ولايت بغلان بود. قسمتي از قطعات فرقهء بيست كه در اين ولسوالي از قبل وجود داشت به تصرف مجاهدين درآمد و قواي مشترك شوروي و رژيم كابل براي تصرف مجدد فرقه در اواخر جدي 1358 به ولسوالي مذكور هجوم آوردند. نخستين نبرد مجاهدين با قواي اشغالگر شوروي بعد از اشغال افغانستان در «تنگي نهرين» واقع درجنوب شهر نهرين رخ داد. مجاهدين بيش از دو هفته در زير حملات سنگين هوايي و زميني نيروهاي مهاجم شوروي و كمونيستان  داخلي مقاومت كردند. قومندان مجاهدين در اين نخستين نبرد مرحوم ذبيح الله خان از مزارشريف، مرحوم عبدالحي حقجو و مرحوم گل ميران از نهرين بودند. مقاومت مجاهدين بعد از شهادت هژده تن به شمول معلم گل ميران در هم شكست و قواي شوروي از تنگي نهرين عبور كردند.(32)
اگر ميزان حملات و تهاجمات تمام عيار قواي شوروي را به مناطق مختلف افغانستان در طول دورهء اشغال مورد محاسبه و ارزيابي قرار بدهيم، درهء پنجشير را منطقه اي ميابيم كه بيشتر از هر نقطه ديگر آماج اين حملات بوده است. علي الرغم آنكه روس ها با جبههء‌ پنجشير پيمان آتش بس امضاء كردند و در حدود دو سال از فعاليت محاربوي عليه پنجشير خودداري نمودند اما با وجود آن قواي شوروي هشت بار از زمين و هوا با هزاران نيروي انساني به درهء پنجشير حمله كردند. در حاليكه شوروي ها در هيچ ولايت و منطقهء ديگر با اين كميت و كيفيت دست به تهاجم نزدند. اگر گلبدين حكمتيار پنجشير را نديده و از مقاومت و جهاد مجاهدين و مردم پنجشير انكار ميورزد به نوشته و چشمديد يكي از اعضاي حزب خود مراجعه كند كه در اين مورد مي نويسد: «... در مورد پنجشير و مقاومت مردم سلحشور آن در مقابل تجاوز شوروي و عملياتهاي نظامي آنها به اين مرز و بوم حاجت به لفاظي، اضافه گويي، داستان سرائي، دلايل گوناگون و اسناد و مدارك ديده نميشود. اگر كسي در اين مورد شك و ترديد داشته باشد، لطفاً قبول زحمت فرموده براي چند روزي پس از گذشت چهارده سال از درگيري هاي مجاهدين و قواي شكست ناپذير شوروي، به سوي آن سرزمين عزم سفر نمايد ...
از فراج و دربند الي بهارك، از بهارك به طرف غرب الي سفيد چهر و دشت ريوت و از بهارك به طرف شمال شرق الي عبدالله خيل و دره هزاره ده ها تانك، ماشين محاربوي و وسايط نقليه تخريب شدهء روس ها نمايانگر تعرض و مقاومت مردم اين ديار به شمار ميرود. مرده هاي تانك كناره هاي درياي پنجشير را در مناطق اعنابه، تاواخ، رخه، درخيل، خانيز، ماله، تلخه نشاني كرده است ... در مناطق رخه، بازارك و آستانه كه نسبت به ديگر نقاط پنجشير زمين هاي زراعتي بيشتر ميباشد در هر كرد و پشته غول پيكري افتاده و سر بر زمين نهاده است ... پل شابه، دو آبه، عمرز و پيشغور منظرهء را به خود گرفته است تو گويي گورستان قوت هاي شوروي را به چشم مي بيني... (33)».
ولايت هرات به خصوص مناطق مركزي ولايت (شهر و حو مه هاي آن) طي سالهاي اشغال ميدان شديدترين نبردها ميان مجاهدين و نيروهاي اشغالگر شوروي و كمونيستان بود. در اين نبردها بخش وسيع شهر تخريب گرديد و هزاران نفر از ساكنين آن آواره و بي خانمان شدند. حكمتيار و ريچاردسن از ويراني شهر قندهار منحيث شهر پشتون نشين در دوران اشغال نام ميبرند اما از مقاومت و تخريب شهر هرات در همسايگي قندهار كه ساكنين آن اكثراً فارسي زبان اند ذكري به عمل نمي آورد. جنرال نبي عظيمي از جنرالان پرچمي كه در دوران تجاوز و اشغال قواي شوروي در خدمت  متجاوزين و اشغالگران قرار داشت و در سالهاي اول اشغال قومندان فرقه 17 هرات بود در مورد جنگ هاي مجاهدين هرات با قواي شوروي و رژيم كمونيستان مي نويسد: «... عمليات ها اكثراً براي من و او (جنرال شتالين قومندان قواي شوروي در هرات) از كابل و يا از مسكو پلان ميگرديد. عمليات هاي پلان شده ميبائيست اجرا گردد و خشك و تر را بسوزاند. يكي از اين عملياتهاي پلان شده از طرف ستردرستيز قواي مسلح شوروي در اطراف زون سبز هرات بود كه مناطق پشتون زرغون، زيارت جاه، ولسوالي گذره، ولسوالي انجيل را در بر ميگرفت. محل قوماندهء‌ فرقه هاي ما در ميدان هوايي هرات تعيين شده بود. قطعات جنرال شتالين در تاريكي شب ذريعهء وسايط زرهي و تخنيكي تمام اين قريه جات را محاصره ميكردند ... پيشرفت ادامه داشت بعد از ظهر در قريهء زيارت جاه مقاومت آغاز گرديد. جنگ شديد شد.
در آن شب فرقه 17 بيشتر از پنجاه نفر شهيد داشت و يكصد نفر آن اسير گرديده بود. پلان هاي محاربوي مستقلانه را نيز به اساس هدايات و اوامر قومندانيت اردوي چهل و ستردرستيز شوروي فرقهء‌ مذكور پيش ميبرد ... به صورت عموم در پلان گذاري ها از منابع كشفي اردوي افغانستان به صورت اندك استفاده مي شد. زيرا كه اجنت هاي كشف افغاني را قابل اعتماد نميدانستند و بيشتر به معلومات كي.جي.بي متكي بودند به همين خاطر مؤثريت عملياتهاي محاربوي آنها كم بود جز كشتار مردم و تخريب كشور نتيجهء بهتر نميداد. روس ها در بازگشت از قريه اكثراً به كمين مواجه ميگرديدند و تلفات بي موجب ميدادند. تلفات خشم آنها را بار مي آورد سپس روي تانك ها و توپ ها را دور ميدادند و باز هم همان قريهء به خون و خاك نشسته را آنقدر ميكوبيدند که جز تلي از خاكستر چيزي از آن باقي نمي ماند... (34)».
در مناطق و ولايات پشتون نشين نيز حملات قواي شوروي و رژيم دست نشاندهء آن بر مبناي تحرك و فعاليت مجاهدين و اهميت منطقه صورت ميگرفت. مناطقي كه در مسير رفت و آمد مجاهدين به سوي پاكستان قرار داشت بيش از همه تحت ضربات و حملات شورويها واقع مي شد. ولايت لوگر به عنوان منطقه اي كه هم مسير عبور و مرور و كاروانهاي مجاهدين بود و هم مجاهدين و مردم آن بر ضد اشغالگران شوروي و رژيم كمونيست مقاومتر و فعالتر بودند به صورت مداوم مورد حمله و تهاجم قرار ميگرفتند. در حاليكه ولايات ديگر پشتون نشين چون هلمند، ارزگان، زابل و بسياري از ولسوالي هاي كه در ولايات قندهار، غزني، وردك، پكتيا، ننگرهار، لغمان و كنرها از مسير رفت و آمد مجاهدين دور بودند و يا از لحاظ نظامي و استراتيژيكي با اهميت شمرده نمي شدند مورد هجوم و حملات قواي شوروي قرار نميگرفتند.
ادعاي گلبدين حكمتيار و بوريس ريچاردسن در مورد انگيزه و حملات روسها در مناطق پشتون نشين براي راندن پشتونها و تغيير ساختار قومي به دلايل آتي ادعاي نادرست و بي بنياد است:
1 -  حكمتيار، «ريچاردسن» و هر كسيكه با الفباي سياست، تاريخ و جغرافياي سياسي آشنايي داشته باشد ميداند كه يكي از اهداف روس ها در اشغال افغانستان نزديك شدن و رسيدن به آبهاي گرم بود. آنها در رسيدن به آبهاي گرم دو ايالت سرحد و بلوچستان را در آنطرف خط ديورند كه باشندگان شانرا اكثراً پشتونها تشكيل ميدهند، اشغال ميكردند. مسلماً اشغال آن مناطق از اهداف دراز مدت روس ها محسوب مي شد كه بعد از تسلط كامل افغانستان به آنطرف روي مي آوردند. و روس ها در دسترسي به اين هدف نيروها و گروه هاي مزدور داخلي و بومي از ميان پشتونها نياز داشتند. اين امر نه با راندن پشتونها از افغانستان  و تغيير ساختار قومي بلكه بر عكس با نفوذ بيشتر و گسترده تر در ميان پشتونها حتي در آنطرف خط ديورند و در ميان قبايل متعدد پشتون ميسر و عملي ميگرديد. معهذا روس ها از همان آغاز به اين امر توجه خاصي مبذول داشتند. در حزب ديموكراتيك خلق افغانستان كه تحت نظر و رهنمايي شوريها تشكيل گرديد و در حمايت آنها به قدرت رسيد، جناح خلق عمدتاً متشكل از پشتونها، جناح قدرتمندو اكثريت حزب را ميساخت كه در دوران اشغال و تجاوز روس ها در كنار تجاوز ايستادند و با روس ها وفادار ماندند. بيشترين تعداد محصلين افغاني كه در شوروي چه قبل از اشغال و چه در دورهء اشغال در بخش هاي مختلف ملكي و نظامي به تحصيل اعزام گرديدند از پشتونها بودند. حتي صدها نفر از محصلين پشتون آنطرف خط ديورند غرض تحصيل به شوروي فرستاده شدند و صدها تن از افراد قبايل آنسوي ديورند در مهمانخانه هاي كابل جيره خوار خاد و كي.جي.بي بودند تا در آينده منحيث نيروهاي مزدور بومي مورد استفاده قرار بگيرند. روس ها ببرك كارمل فارسي زبان را علي الرغم اخلاص و تعهدش در مزدوري و غلامي به مسكو و با آنكه او شوروي تر و روسي تر از شوريها و روس ها بود از رهبري در رژيم دست نشاندهء خود بركنار كردند و به جاي او نجيب الله پشتون را گماشتند. اين همه حقايق نشان ميدهد كه روس ها سياست نفوذ در ميان پشتونها را عملي ميكردند نه سياست راندن پشتونها را از افغانستان.
2 -  اگر خالي ساختن مناطق پشتون نشين و تغيير دادن در ساختار قومي افغانستان مطابق برداشت ريچاردسن و باور گلبدين حكمتيار از دقت و صحت برخوردار ميبود، بايد همزمان با اين تخليه، مردم غير پشتون جانشين مناطق خالي شدهء پشتون مي شد. در حاليكه هيچ فردي منسوب به اقوام غير پشتون در طول دورهء اشغال شو روي ها در منطقهء پشتون نشيني كه با حملات قواي شوروي خالي از سكنه شده باشد اسكان نيافت. اگر چنین می بود ریچاردسن وحکمتیار ادعای خودرا با استناد به آن درست وقابل قبول میساختند.
3 -  حكمتيار و ريچاردسن تنها از تفاوت حملات روس ها عليه مناطق پشتون نشين با مناطق غير پشتون نشين صحبت مي كنند اما به صورت مشخص و واضح از اين تفاوت سخن نميزنند. نه او و نه ريچاردسن از مناطق پشتون نشين و غير پشتون نشين به صورت مقايسوي نام ميبرد تا حقيقت و صدق تحليل و باور آنها به اثبات برسد.
4 -  ارقام و اعدادي را كه حكمتيار از قول ريچاردسن در مورد تعداد نفوس افغانستان و پشتونها، تعداد تلفات و مهاجرت ارائه مي كند فاقد دقت و اعتبار است. چه اين ارقام به صورت تخيلي و تخميني توأم با مبالغه و دروغ براي تائيد تصورات و برداشت هاي خاصي ارائه ميشود.
5 -  اين ادعا كه تمام مهاجرين پشتون در پاكستان و ايران به خاطر پاكسازي قومي و راندن پشتونها از افغانستان به مهاجرت جبراً سوق داده شده اند ادعاي كاملاً نادرست و باطل است. بدون ترديد تعدادي از پشتونها كه در مناطق مورد حملات مداوم قواي شوروي (مناطق عبور و مرور مجاهدين، محلات سرحدي و قريه هاي نزديك به مراكز نظامي) قرار داشتند جبراً به سوي پاكستان و ايران آواره ساخته شدند. اما بخش اعظم از پشتونها كه در جوار پاكستان قرار داشتند خود براي استفاده از تسهيلات و امكانات فراهم شده براي مهاجرين و مجاهدين، مقيم پاكستان گرديدند و حتي تا اكنون هم آنجا به سر ميبرند. بازگشت مهاجرين پشتون بعد از سال 1992 كه حكمتيار در نقل قول از ريچاردسن مي نويسد: «اگر موضوع مراجعت به وطن مهاجرين بعد از سال 1992 بميان نمي آمد، اين وضع موجوديت پشتون در كشور را بطور مؤثر نفي ميكرد» نيز دقيق و درست نيست. چون بسياري از مهاجران عودت كرده نه پشتون بلكه متعلق به اقوام ديگر  بودند. يگانه كمپ مهاجرين كه بعد از سال 1992 در صوبه سرحد پاکستان كاملاً تخليه شد و ساكنين آن به افغانستان برگشتند كمپ «خراسان» بود. باشندگان اين كمپ اقوام غير پشتون بودند.

كتمان حقايق در كودتاي شهنوازتني:

گفته ها و حرف هاي حكمتيار در مورد كودتاي ناكام شهنواز تني در عنوان «حالت ركودو تلاش كودتا» بيان ميشود. اما آنچه را كه او در اين مورد چه به عنوان توضيح حادثهء ‌كودتا و چه به عنوان استدلال در بحث و ارزيابي از كودتا مي نويسد در جهت مخالف حقايق نهفته در اين جريان قرار دارد. بيان و توضيح او علاوه بر كتمان حقايق مملو از تضاد و تناقض است. افزون بر آن بحث و ارزيابي او در مسايل و موضوعات مربوط به حادثهء كودتا با استدلال بسيار ضعيف و سطحي مطرح ميشود. و با اين ضعف، گريز او از بازگويي حقيقت و توسلش به كذب و تناقض بيشتر از بيش آشكار ميگردد.
گلبدين حكمتيار تمام عوامل و داستان كودتاي مشترك خود و بخشي از جناح خلق حزب ديموكراتيك خلق را تنها به جنرال آصف شور ارتباط ميدهد. آنهم به اين سبب كه جنرال مذكور در ليسۀ نظا مي با حكمتيار هم صنف بوده است. و آصف شور زماني كودتا را به نفع حكمتيار در كابل تنظيم ميكند و به راه مي اندازد كه هيچ سمت فرماندهي حتي يك قومنداني «تولي» را در ارتش به عهده ندارد. او صرف معلم كورس نظامي «آ» است. حكمتيار در اين ارتباط در صفحه 51 مي نويسد: «جنرال آصف شور در حربي شونحٌي( مکتب نظا مي) هم صنفي ام بود. موصوف در زمان اقتدار كمونيست ها مدتي در ننگرهار و مدتي در گرديز قومندان قطعات دولت بود. هر چند كه در آخر وقت استاد كورس «آ» بود، با نام برده تماس برقرار كرديم. او به صفت يك صاحب منصب ورزيده وبا وجاهت، شانس خوب كاركردن در اردو را داشت. جنرال شور آماده شدتابا استفاده از اعتبار خود افسراني را دعوت وتنظيم كندكه از ادامۀ روند اوضاع ناراضي و درتكاپوي بيرون آوردن كشور از بحران جاري بودند ... .
جنرال آصف شور پس از مدت كوتاهي بوسيلهء نامۀ مفصلي اطلاع دادكه تا حد زيادي در كار خود كامياب هستم. با تعداد زيادي افسران تفاهم نموده ايم. اكثر شان با ما موافقند و بالاي ديگران كار جريان دارد. پس از مدتي، كار او به مرحله اي رسيد كه از من تقاضاي ارسال كسيت بيانيه راديويي و تلويزيوني را كرد. من متن كتبي آنرا فرستادم ... .
جنرال آصف شور در نامه هاي اخير به من اطلاع داد كه: در قرارگاه وزارت دفاع و حول و حوش وزير دفاع كار پيشرفت زياد كرده، قرار گاه دفتر وزارت كاملاً در كنترول ماست. مگر شخص وزير را در جريان نگذاشته ايم. در وقت صدور قومانده اقدام، سوق و اداره نيروها در دست ما خواهد بود...».
وقتي جوانب مختلف ادعاي فوق مورد ارزيابي و تحليل قرار بگيرد به خوبي فهميده ميشود كه داستان آصف شوردر كودتا، داستان ساختگي و تقلبي است. حكمتيار با اين داستان ساختگي ميخواهد تمام روابط پنهاني و زدوبند خود را با جناح خلق در حزب ديموكراتيك خلق از نظرها مخفي نگه بدارد. روابطي كه آغاز آن به تابستان 1358 دورهء حاكميت صد روزهء حفيظ الله امين بر ميگردد. چگونه ميتوان باور كرد معلمي در كورس نظامي ارتش رژيم كمونيستي كه با نظام تك حزبي اداره ميشود عمده ترين و افراطي ترين جناح حزب حاكم را آماده به كودتايي كند كه در نتيجهء آن ظاهراً سرسخت ترين دشمن رژيم به قدرت ميرسيد در حاليكه سرنوشت و جايگاه آيندهء جناح كودتاچي در نظام سياسي و حتي در جامعه نامعلوم و نامشخص ميباشد؟ حكمتيار روشن نميسازد كه وجاهت جنرال آصف شور در رژيم  دست نشاندهء شوروي چه بود كه با استفاده از آن وجاهت «شانس خوب كار كردن» را در ارتش داشت؟ معيار «اعتبار» آصف شوردر ارتش حزبی وغیر ملی يك رژيم دست نشانده چه بود؟ و اين آصف شور «با وجاهت» و صاحب «اعتبار» چرا به جز از افراطي ترين كمونيستان قبيله گراي خلقي، افسران و صاحب منصبان ديگري را در ارتش به قول حكمتيار «دعوت و تنظيم» نكرد و يا آمادهء‌كودتا براي حاكميت او نساخت؟ سخن غير قابل باور و دور از حقيقت ديگر از داستان آصف شور در كودتاي تني اين ادعا است كه جنرال مذكور در نامۀ خود به حكمتيار ميگويد كه او وزير دفاع را علي الرغم پيشرفت كارش در حول و حوش وزير دفاع در جريان قرار نداده است. در حاليكه خبر كودتاي شهنواز تني روزها و حتي هفته ها قبل از وقوع آن در داخل ادارات ملكي و نظامي رژيم و در ميان مردم كوچه و بازار دهن به دهن ميگشت و همه كس از وقوع كودتا آگاه بود. بعداً كودتا را وزير دفاع رژيم، شهنواز تني به راه انداخت. تني با وجود مداخله و ميانجگري شو رويها بانجيب الله كنار نيامد و اختلافات آنها كه ريشهء طولاني داشت رفع نگرديد. سرانجام تني دست به كودتاي نافرجام زد و اين كودتا در تاريخ حوادث اخير كشور به كودتاي شهنواز تني ثبت و معروف شد نه به كودتاي آصف شور.
استدلال حكمتيار در مورد عامل و انگيزهء‌كودتاچيان با تناقض مطرح ميشود. او با اين تناقض يكبارديگر چهرهء ‌اصلي خود را به نمايش ميگذارد كه در ظاهر و باطن او چيزي جز فاشيزم قبيله وجود ندارد. و او در پرتو همين فاشيزم است كه با افراد همفكر و هم انديشهء خود در داخل رژيم كمونيست كابل پيمان كودتا مي بندد. آنجاي كه حكمتيار مي نويسد: «جنرال شور آماده شد تا با استفاده از اعتبار خود افسراني را دعوت و تنظيم كند كه از ادامۀ رونداوضاع ناراضي و در تكاپوي بيرون آوردن كشور از بحران جاري بودند» اما بعداً افسران ناراضي را با نارضايتي هاي آنها اينگونه معرفي ميكند: «... مسكو در اين منازعه از نجيب حمايت ميكرد و بر خلقي ها و هواخواهان امين بدگمان بودند كه گويا آنها با منافع روس ها علاقهء خاصي نداشته و روحيهء ‌ملت خواهي بر آنان مسلط است. اين حقيقت به همه روشن بود كه قدرت جنگي اصلي رژيم در دست خلقي ها بود. اعضاي حزب خلق اكثراً از خانواده هاي بي بضاعت و غريب پشتون و اعضاي حزب پرچم غالباً از خانواده هاي ثروتمند تاجك تركيب يافته بود. در ميدان جنگ بيشتر خلقي ها حضور داشتند، مگر سهم آنها در قدرت به اندازهء مشاركت شان در نبرد نبود. جنرال آصف شور توانست كه از اين نزاكت ها به حد اعظمي بهره برداري كند. خستگي قطعات اردو از جنگ درازمدت، بي اعتمادي در باره آيندۀ جنگ و برخورد اهانت آميز و مغرورانۀ مشاورين روسي با افسران افغان، عواملي بودند كه افسران غير كمونيست و بيزار از ماركسيزم را ترغيب ميكرد كه به آغوش ملت بر گردند و با جريان هوادار اقدام نظامي عليه رژيم يكجا شوند...».
از اين توضيحات متناقض حكمتيار به روشني پيدا است كه خلقي هاي پشتون براي تصاحب سهم موردنظر خوددر قدرت دست به كودتا زدند. زيرا حكمتيار خود ميگويد كه خلقي هاي پشتون علي الرغم حضور بيشتر شان در ميدان جنگ بهرهء كمتر در عرصهء قدرت داشتند. هر چندحكمتيار پيوست با ادعاي مذكور مي نويسدكه خستگي و بي اعتمادي از جنگ و برخورد اهانت آميز مشاورين روسي افسران غير كمونيست را ترغيب به پيوستن با جريان هوادار اقدام نظامي عليه رژيم يعني حزب حكمتيار كرد. در اين دو ادعاي متناقض كه در واقع عامل و انگيزه كودتاي مشترك تني و حكمتيار محسوب ميشود كدام يك درست است؟ نارضايتي خلقي هاي بي بضاعت و غريب پشتون از سهم بيشتر شان در ميدان جنگ و بهرهء كمتر در عرصهء قدرت و يا برخورد اهانت آميز مشاورين روسي با آنها به اضافهء خستگي و بي اعتمادي شان در مورد جنگ و آيندۀ جنگ؟ اين ادعاي حكمتيار قابل فهم نيست كه خلقي هاي كودتاچي چگونه به قول او «افسران غير كمونيست و بيزار از ماركسيزم» محسوب ميشوند؟ تمام افسران و صاحب منصباني كه در كودتاي او وشهنواز تني مشاركت داشتنداعضاي جناح خلق حزب ديموكراتيك خلق بودند. حتي شهنواز تني وزيردفاع، قادر اكا قومندان قواي هوايي و نياز محمد مهمند عضو دفتر سياسي حزب خلق بعد از شكست كودتا كه به پاكستان گريختند در مصاحبه با خبرنگاران خود را اعضاي حزب خلق خواندند. گلبدين حكمتيار براي توجيه همسويي و ائتلاف خود با خلقي ها ميخواهد آنها را افراد و عناصر مليت خواه و وطندوست معرفي كند كه با منافع روس ها علاقه نداشتند. اما او به اين پرسش كه در ذهن هر خواننده ايجاد ميشود اگر خلقي ها و هواخواهان امين با منافع روس ها علاقه نداشتندچرا در جريان ده سال تجاوز ارتش سرخ شوروي در كنار متجاوزين و اشغالگران ايستادند و با مردم خود جنگيدند؟ توضيح و پاسخي ارائه نمي كند. ادعاي حكمتيار در مورد خواست آي.اس.آي مبني بر ناكامي كودتا هم چنان ادعاي ساختگي و دروغين است. حكمتيار با اين تظاهر ميخواهد به چشم خواننده خاك بپاشد تا وابستگي او به آي.اس.آي از نظر پنهان بماند. در حاليكه او مي نويسد: «مگر ادارهء ‌استخبارات نظامي پاكستان نخواست اين اقدام كامياب شود» اما هيچ دليل و توضيحي كه اقدام آي.اس.آي را در ناكام سازي كودتا ثابت بسازدارائه نمي كند. آنچه را كه حكمتيار به زعم خود دليلي براي ناکام سازي كودتا از جانب آي.اس.آي عنوان مينمايد از يكطرف نميتواند عمل و دليلي در اين مورد باشد و از طرف ديگر آن اقدام و عمل را آي.اس.آي نه قبل از كودتا بلكه بعد از ناكامي كودتا انجام داد. اگر اين ادعاي حكمتيار را بپذيريم كه آي.اس.آي شهنواز تني و همراهانش را به محل نا معلوم در اسلام آباد نقل دادند كه در اثر آن ارتباط حكمتيار با آنها قطع شد، بعد از شكست كودتا بود. تني زماني به پاكستان فرار كرد كه كودتايش ناكام گرديد. داستان تسليمي وعدم تسليمي دستگاه راديو يي پنجاه كيلوواته ازسوي آي.اس.آي به حكمتيار نيز در ناكام سازي كودتاي تني اثري نميتواند داشته باشد.
حكمتيار در موارد و مسايل زياد مبحث كودتا با ابهام و سردرگمي صحبت ميكند. در مورد پرسش هاي متعدديكه به وضاحت از متن و محتواي كلمات و جملات او براي خواننده ايجاد ميشود هيچگونه پاسخي ندارد. مثلاً حكمتيار ميگويد: «او (شهنواز تني) ميخواست همراه جنرال قادر اكا قومندان قواي هوايي و بعضي ديگر از همراهانش به يكي از جبهات مجاهدين پناه ببرد. مگر بعداً ذريعه يك هليكوپتر و يك
AN12 راهي پاكستان گرديد...»، اما توضيح نمي كند كه چرا تصميم شهنواز تني و همراهانش در پناه بردن به يكي از جبهات مجاهدين عملي نشد؟ حكمتيار كه بعداً از مخالفت حلقات خاصي در حزب خود با كودتا سخن ميگويد نه حلقات خاص را معرفي مي كند و نه انگيزه و عوامل مخالفت آنها را مشخص مي سازد. همچنان خواننده نمي تواند درك كند كه منظور حكمتيار از مطالبي كه در آخرين بحث مربوط به كودتاي تني تحت عنوان «وزارت شئون اسلامي» مطرح ميشود چيست؟ اين مطالب با كودتاي شهنواز تني و موضوعات مورد بحث آن چه ارتباط دارد؟‌ در همين عنوان است كه حكمتيار شعارگونه  كلمات بي مفهومي را پهلوي هم ميگذارد كه براي خواننده تصويري از حرف هاي  يك شخص احساساتي، از خود راضي، عقده مند و بيمار ارائه ميشود. آنجاي كه (صفحه 58) او مي نويسد: «... مگر جريان توفندهء ‌انقلاب اسلامي به حدي نيرومند و انگيزه هاي آن در متن ملت به اندازهء عميق و نهادينه گرديد و مردم آنقدر به تقوي و ايمان شخصيت ها و حقانيت شعارها و آرمانهاي آنان آگاه شده بودند...».
و اما برگرديم به بررسي اين امر كه حقيقت كودتاي شهنواز تني چه بود؟ آيا براستي كودتا را جنرال آصف شور بر اساس برنامه و ابتكار حكمتيار و به قول او توسط افسران غير كمونيست و بيزار از ماركسيزم به راه انداخت؟                                                        جناح خلق در حزب ديموكراتيك خلق كه اعضاي آنرا عمدتاً پشتونها تشكيل ميداد، جناح اكثريت و قدرتمند در ارتش رژيم كمونيستي بود. علي الرغم آنكه حفيظ الله امين رهبر خلقي ها با هجوم قواي شوروي و توسط روس ها به قتل رسيد، آنها (خلقي ها) به عوض مخالفت و مقاومت عليه اين تجاوز در كنار متجاوزين و اشغالگران روسي قرار گرفتند. افسران و صاحب منصبان خلقي در طول ده سال حضور قواي شوروي، با اطاعت صادقانه از قوماندهء اشغالگران در كنار آنها عليه مجاهدين و مردم افغانستان جنگيدند. تا زمانيكه ببرك كارمل رهبر گروه پرچم از رهبران نسل پير وگذشتۀ حزب ديموكراتيك خلق در رهبري حزب و رژيم دست نشاندهء مسكو قرار داشت، خلقي ها و جناح خلق براي تصاحب كرسي رهبري بي صبري و ناقراري بيش از حد نشان نميدادند. اما بعد از كارمل كه مسكو تصميم به تغيير رهبري حزب ديموكراتيك خلق و رژيم  كابل گرفت، خلقي ها تصاحب رهبري را حق مسلم خود تلقي ميكردند. رهبري خلقي ها را در اين زمان هر چند نه از لحاظ اصولي و آيديؤلوژيك ولي در عمل سيد محمد گلابزوي به عهده داشت. با آنكه گلابزوي فاقد تحصيلات عالي و دانش سياسي بود اما به حيث وزير داخله و در حمايت وزارت داخلهء شوروي به شخصيت قدرتمند و محوري در ميان خلقي ها به خصوص نيروي نظامي جناح خلق تبديل شد. گلابزوي از مسكو توقع داشت كه بعد از كارمل رهبري را در كابل براي خلقي ها تفويض بدارد. اما روس ها نجيب الله رئيس استخبارات (خاد) رژيم را كه از گروه پرچم بود به جانشيني ببرك كارمل برگزيدند. انتصاب نجيب در رهبري حزب و حاكميت كابل عقدهء گلابزوي را مضاعف كرد. چون گلابزوي با نجيب الله از قبل بر سر ادارهء خاد وزارت داخله كشمكش داشتند. نجيب كه رياست خاد رژيم را به عهده داشت با حمايت شورويها ها ادارهء وزارت داخله را به رياست خاد مربوط ساخت. تلاش گلابزوي در جلوگيري از اين امر بي نتيجه ماند. او بعداً كه نجيب الله را در حاكميت حزب و رژيم ديد عقده و خصومتش تاسرحد تصميم به سرنگوني نجيب الله ازحاكميت بالارفت. اما گلابزوي براي سرنگوني نجيب و گروه پرچم از حاكميت به حمايت و همبستگي مجاهدين ضرورت داشت تا ازيكطرف مشروعيت اين تغيير درسطح داخل وخارج كشور مورد پذيرش قرار بگيردو از طرف ديگر در حمايت و همبستگي مجاهدين بر گروه پرچم غلبه حاصل كند. گلابزوي ازميان تنظيم هاي مجاهدين حزب اسلامي برهبري گلبدين حكمتيار را انتخاب كرد. در اين انتخاب تماس و تشويق مداوم پاچاگل وفادار كه از گذشته ها با حكمتيار ارتباط داشت و تمايلات قوم گرايي گلابزوي به عنوان پشتون به سوي رهبر پشتون حزب اسلامي نقش اساسي داشت. اولين بار قدير قومندان شفاخانۀ دو صد بستر خارندوي به عنوان نمايندۀ گلابزوي در بها ر سال1367 (1988) با مسئول حوزهء مركز حزب اسلامي در كابل ملاقات مي كند. انجنير شكيب مسؤول حوزهء مركز مدعي است: «بعد از هدايت حكمتيار رهبر حزب اسلامي اين ملاقات درخانهء ‌جنرال سالم مسعود قومندان اكادمي پولیس كه عضو مخفي حزب اسلامي بود صورت گرفت. پيام قدير از سوي گلابزوي براه انداختن کودتا با مشاركت حزب اسلامي براي تصاحب قدرت در كابل بود. قدير شرط وقوع كودتا را در تقسيم مساويانهء قدرت ميان حزب ديموكراتيك خلق و حزب اسلامي عنوان كرد. اما تقاضاي تقسيم قدرت با خلقي ها از سوي حكمتيار جداً مورد ترديد قرار گرفت و حكمتيار خواستار انجام كودتاي بدون قيد و شرط و تسليم قدرت به حزب اسلامي شد. اين پيام توسط من (انجنير شكيب) در اولين ملاقات با گلابزوي باز هم درخانهء جنرال مسعود واقع كارتهء مامورين شهر كابل رسانيده شد. هر چند گلابزوي درقدم اول به كودتاي كه خلقي ها را شريك قدرت نمي ساخت تن در نداد اما بعداً گفت كه مسئله اساسي برانداختن نجيب ازحاكميت است. او گفت كه تحت تعقيب و كنترول روس ها قرار دارد و بايد پلان دقيق و حساب شده اتخاذ گردد. گفتگو ها و ارتباط حزب اسلامي با سيد محمد گلابزوي ادامه داشت. در حاليكه برنامهء كودتا بعد از تكميل خروج قواي شوروي ترتيب يافته بود، گلابزوي قبل از آن از وزارت داخله بركنار و به حيث سفير به مسكو فرستاده شد. او حين عزيمت در ميدان هوايي كابل به جنرال سالم مسعود گفت كه بعد ازاين كليه برنامۀ قبلي باحزب اسلامي توسط جنرال شهنوازتني لوي درستيزكه بعداًوزير دفاع شدو جنرال هاشم رئيس خارنوالي قواي مسلح عملي ميشود. آنهابه نمايندگي از من صلاحيت دارندكه كارها رابا حزب اسلامي دنبال نمايند(35)».
گلابزوي علي الرغم آنكه در مسكو به حيث سفير به سر ميبرد اما كماكان به مخالفتش با نجيب الله و حاكميت پرچم ادامه ميداد. در حاليكه برنامهء ‌اصلي او را كودتاي مشترك خلقي ها و حزب اسلامي براي تصاحب قدرت تشكيل ميداد اما گاهي در مورد سرنگوني نجيب الله در فكر ائتلاف و كودتاي مشترك با هواداران كارمل ميگرديد. چون او مشاهده ميكرد كه پرچمي هاي هوادار كارمل از حاكميت نجيب الله همچون خلقي ها ناراضي و عقده مند اند. بنا بر اين گلابزوي در زمستان سال 1368 طرح كودتاي مشترك با پرچمي هاي كارملي را با جنرال نبي عظيمي معاون وزارت دفاع از هواداران اصلي كارمل در ارتش رژيم در ميان ميگذارد. گلابزوي به جنرال نبي عظيمي در مسكو ميگويد: «... جنرال تني وزيردفاع، نيازمحمد مهمند و مدير صاحب كاروال از طرف خلقي ها و محمود بريالي، جنرال نورالحق علومي و نعمت از طرف پرچمي ها در كابل با هم ديد و بازديدهايي داشته و براي سرنگوني نجيب الله در حال حاضر كردن پلان مشتركي هستند. هدف ما اين است كه بار ديگر ببرك كارمل را به قدرت برسانيم و نجيب را سقوط دهيم. خواهش من اين است كه خودت همراه با رفقايت با ما همراه شوي و همينكه به كابل رسيدي موضوع را با جنرال تني طرح كني و هم چنان با كاروال تماس بگيري... (36)».
اما گلابزوي فكر كودتاي مشترك با پرچمي هاي كارملي را نه صادقانه بلكه براي تشديد اختلاف و خصومت دروني و براي تضعيف هرچه بيشتر آنها مطرح ميكردتا زمينهء شكست و مغلوبيت گروه پرچم در هر نوع كشمكش آينده از طريق كودتا و يا برخورد مسلحانه مساعد شود. تمايل قلبي وپلان اصلي او و خلقي ها در ارتش، كودتاي مشترك با حزب اسلامي بود. اظهارات جنرال شهنواز تني وزير دفاع در يكي از روزها براي جنرال نبي عظيمي كه از تقسيم قدرت با مجاهدين حرف ميزند به خوبي اين تمايل قلبي خلقي ها را منعكس ميسازد: «روزي جنرال تني بعد از جلسهء ‌قرارگاه با برافروختگي و عصبانيت به دفترش آمد و به من كه منتظر نشسته بودم گفت: «معاون صاحب همراه اين گاو (منظورش نجيب الله بود) ديوانه شده ام. در همه كارها دست ميزند. هر چه دلش ميخواهد انجام ميدهد. آخر من وزير دفاع هستم يا او؟ بيا كه او را پس كنيم و قدرت را با مجاهدين تقسيم نمائيم كه هم در تاريخ نام خوبي از ما به يادگار باقي بماند و هم در آينده رفقاي خود را تضمين كرده باشيم(37)».
سرانجام شهنواز تني دست به كودتا زد. اما كودتاي او به ناكامي انجاميد. اين كودتا قبل از همه به ضرر گلبدين حكمتيار تمام شد. شانس مجدد حكمتيار در احراز قدرت از طريق كودتاي مشابه با تلفات گستردهء خلقي هاي هم پيمان او به حداقل تنزيل يافت و بر عكس زمينه براي سرنگوني رژيم توسط احمدشاه مسعود با افزايش و گسترش قدرت پرچمي هاي هوادار او مساعد شد. حكمتيار در ميان تنظيم هاي مجاهدين تجريد گرديد. اختلاف در داخل حزب اسلامي به خصوص در شوراي اجرائيه آن پديد آمد. تقدس جهاد در سطح داخل و خارج كشور زير سوال رفت. تفكر وحدت ملي بر مبناي اسلام در جامعهء چند قومي افغانستان خدشه دار و متزلزل گرديد. بذر اختلاف و نفاق قومي و زباني هم در ميان رژيم كابل و حزب ديموكراتيك خلق و هم در ميان احزاب مجاهدين كاشته شد. كودتاي مشترك حكمتيار و تني ساير رهبران و تنظيم ها را وسوسه و تشويق كرد تا براي تصاحب قدرت راه هاي مشابه را به جستجو بگيرند.

چهرۀ رنگين و گفتار سخيف:

گلبدين حكمتيار در «دسايس پنهان و چهره هاي عريان» بحث خود را از كودتاي ناكام شهنواز تني به فتح خوست مي كشاند. او سقوط خوست را ضربهء كوبنده بر فرق رژيم تلقي مي كند و مي نويسد: «باسقوط خوست ستون فقرات رژيم شكست. اگرمجاهدين همزمان با اخراج روس ها در عوض جلال آباد به فتح خوست متوجه مي شدند و آنرا آزاد مي ساختند، رژيم كابل هرگز تا سه سال تاب مقاومت نمي آورد...»، اما در بحث بعدي تلاش هاي بينن سيوان و طرح او را در مورد حكومت مؤقت موردتأئيد و پذيرش خود وانمود ميسازد. در حاليكه حكمتيار بيشتر از هر رهبر ديگر از حل نظامي حمايت ميكرد و حل سياسي را مخالف اهداف و آرمانهاي جهاد و انقلاب اسلامي ميدانست. حتي او در بحث كودتاي تني عامل و انگيزه كودتاچيان را در پيوستن خود به حمايتش از حل نظامي ارتباط داد. خود و حزبش را جريان هوادار «اقدام نظامي عليه رژيم» خواند. در صحبت مخابروي با احمدشاه مسعود كه بتاريخ 28 حمل 1371 از پشاور در موجوديت قاضي حسين احمد رهبر جماعت اسلامي پاكستان انجام داد به حل نظامي و تصرف كابل با زور اسلحه تأكيد كرد. اودراين صحبت به مسعود گفت: "حال بايدعرض كنم كه جمعيت ميتوانداين پاليسي را اختياركند. بگويد عمليات درست نيست. ديگرمجاهدين نبايدمسلحانه داخل كابل شوند. همين گپ درست است. جمعيت اگر وضع را به مصلحت مي بيند همين موقف را اختيار كند. ولي اگر ما به عنوان حزب مستقلي تصميم ديگري را اختيار كنيم اين حق ماست. و ما اين را ترجيح ميدهيم كه مجاهدين فاتحانه، سربلند و با اسلحهء خود وارد كابل شوند ... ما نمي خواهيم كه در تاريخ مجاهدين نوشته شود كه آنها نتوانستند كابل را فتح كنند. از طريق ملل متحد قضيهء شان حل شد، از طريق مداخلات بين المللي قضيهء شان حل شد. ما مي خواهيم در پايان تاريخ جهاد ما نوشته شود كه مجاهدين سربلند، فاتح و با اسلحهء‌خود با شعارهاي تكبير در حاليكه پرچم اسلام را بر افراشته بودند از چار طرف وارد كابل شدند... (38)».
اما حكمتيار توضيح نميدهد كه علي الرغم اين همه تأكيد بر پيروزي از راه نظامي چرا براي «بينن سيوان» طرح راه حل سياسي را ارائه مي كند؟ و به جاي اينكه به قول خودش «با پرچم اسلام، با اسلحه و با شعارهاي تكبير» وارد كابل شود، ميخواهد بينن سيوان نمايندهء ملل متحد با اعضاي حكومت مؤقتي كه او و رهبران ديگر معرفي مينمايند به كابل برود؟ وقتي با فتح خوست «ستون فقرات رژيم شكست» حكمتيار چرا اين فتح را تا سرنگوني كامل رژيم ادامه نداد تا عكس هاي يادگاري را با قاضي حسين احمد در كابل هم ميگرفت و حالا زينت بخش! صفحات اخير «دسايس پنهان و توطئه عريان» او ميبود. آنگونه که عکسها ي يادگاري خود را درخوست باقاضي حسين احمد در صفحات اخير دسايس پنهان وچهره هاي عر يان به چا پ رسانيده است.
گلبدين حكمتيار دليل اين را روشن نميدارد كه چرا مجاهدين همزمان با اخراج روس ها در عوض جلال آباد به خوست حمله نكردند؟ در حاليكه او ادعا مي كند با فتح خوست در آن زمان رژيم كابل تا سه سال ديگر نمي توانست به مقاومت ادامه دهد. فهميده نميشود كه حكمتيار استدلال حمله به جلال آباد را به عوض خوست همزمان با خروج قواي شوروي از آي.اس.آي نشنيده و ياازذكرآن خودداري ميكند. چون جنگ جلال آبادبا طرح و نقشهء آي.اس.آي به راه افتيد.
گلبدين حكمتيار در ادامهء فتح خوست از عودت كارمل و پلان روس ها سخن ميزند. او بازگشت ببرك كارمل را از مسكو به كابل در سرطان 1370 تصميم روس ها مبني بر حاكميت مجدد كارمل مي خواند. و در صفحهء 60 مي نويسد: «تمام پستهاي حساس اردو، حزب و دولت در مركز و ولايات به دست طرفداران ببرك بود. آنها خواستند كه در وقت مناسبي نجيب را از صحنه كنار بزنند و رهبر اصلي حزب را روي صحنه بياورند. نقشهء آنها چنين بود كه قبل از اقدام عملي بايد با بعضي از گروه ها و قومندانان طوري تفاهم نمايند كه گويا اقدام آنها به نفع ايشان است و حكومت آينده را به مشورهء آنها تشكيل ميدهند تا در هنگام اين اقدام نه تنها اين گروه ها مخالفت نكنند بلكه به نتايج آن نيز اميدوار باشند».
منظور حكمتيار از گروه ها و قومندانانيكه مورد مشوره و تفاهم كارمل و پرچمي هاي هوادار او قرار گفتند جمعيت اسلامي و احمدشاه مسعود است. و به ادعاي حكمتيار آنها در اين تفاهم با كمونيستان پرچمي بر سر حكومت ائتلافي توافق كردند. استناد و استدلال حكمتيار در اين ادعا نخست نوشتهء جنرال عظيمي از پرچمي هاي كارملي است كه در نقل قول از او مي نويسد: «عبدالوكيل وزير خارجه پس از تماس هاي قبلي به تاريخ 27 حمل 1371 با اجازه و تفاهم با دكتور نجيب الله كه هنوز رئيس جمهور بود به پروان رفت و با مسعود ملاقات نمود. مسعود او را با گرمي استقبال كرد. طرح وكيل و اعضاي بيروي اجرائيه حزب تا آن موقع يكسان بود و به اتفاق آراء چنين بود: تشكيل يك دولت ائتلافي با مجاهدين ترجيحاً با احمدشاه مسعود. در صورتيكه ديگران حاضر به ائتلاف باشند، بوجود آوردن يك جبههء ‌مشترك عليه گلبدين حكمتيار. راندن او از اطراف شهر كابل و تقسيم نمودن مساويانۀ قدرت. و در صفحه 566 مي نويسد: عبدالوكيل از طريق تلويزيون ضمن مصاحبه اي گفت كه تمام تنظيم ها حاضر است با دولت كابل ائتلاف نموده و با دولت ائتلافي با پايه هاي وسيع را بوجود آورند. بناً به تطبيق پلان ملل متحد به زعم وي ضرورتي احساس نمي شد. او گفت صرف گلبدين حكمتيار تا هنوز در ائتلاف با دولت مخالفت مينمايد».
استناد و استدلال ديگر حكمتيار را در ائتلاف جمعيت اسلامي افغانستان و احمدشاه مسعود با جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق  ادعاي توافق ميان آنها و روس ها تشكيل ميدهد. حكمتيار در صفحه 63 مي نويسد: «رباني در ماه حوت 1370 به صورت غير مترقبه بنام مسافرت به سعودي به خارج رفت و در جريان همين سفر با روس ها ملاقات نموده و تعهدات گذشتهء مسعود را توثيق كرد و قرارگزارش هاي مؤكد، باكارمل نيزديدار داشت. پس ازبازگشت به پاكستان درجريان جلسۀ مشتركي، يكي ازمقامات مسئول پاكستاني ازاو پرسيد: جناب استاد: لطف نموده بما بگوئيد كه كجا تشريف برده بوديد؟ او وارخطا شد و لبانش به اهتزاز در آمد و صرف آنقدر گفت: بر ما شك نكنيد!
توافقات رباني و مسعود با روس ها روي اين مطالب بود:
الف: تمام اعضاي حزب وطن در سمت هاي رسمي فعلي خويش باقي بمانند.
ب: تربيهء نظامي افسران اردوي افغانستان كمافي السابق در روسيه انجام شده و اسلحهء اردوي افغانستان روسي خواهد  بود.
ج: بانكنوت هاي افغاني مطابق معاهدۀ قبلي براي هميشه در مسكو طبع خواهد شد.
د: سرحدات اتحاد جماهير شوروي محترم انگاشته خواهد شد.
هـ: با دوستان مسكو در منطقه دوستي و با دشمنانش مقاطعه اعلان ميشود (دوستي باهند دشمني با پاكستان)...».
اگرنقل قول از كتاب جنرال نبي عظيمي سندو دليل ادعاي حكمتياردر ائتلاف جناح پرچم با جمعيت اسلامي و احمدشاه مسعود محسوب ميشود، جنرال مذكور (نبي عظيمي) به صراحت ميگويد كه طرح ائتلاف را احمدشاه مسعود رد كرد. اين مطلب نه در صفحات قبل و بعد از مطلب مورد نقل حكمتيار از كتاب نبي عظيمي بلكه متصل و پيوست با جملاتي مي آيد كه حكمتيار آنرا منحيث سند ائتلاف نقل مي كند. آنجا كه حكمتيار در نقل قول از كتاب عظيمي مي نويسد: «تشكيل يك دولت ائتلافي با مجاهدين، ترجيحاً با احمدشاه مسعود، در صورتيكه ديگران حاضر به ائتلاف نباشند بوجود آوردن يك جبههء مشترك عليه گلبدين حكمتيار، راندن او از اطراف شهر كابل و تقسيم نمودن مساويانهء قدرت.ـ اما جنرال نبي عظيمي به ادامهء اين مطلب در سطر بعدي مي نويسد: «اين طرح را در آن موقع احمدشاه مسعود رد كرد ولي گفت در صورتيكه كابل قدرت را بدون جنگ و خون ريزي به تنظيم جمعيت اسلامي تحت رهبري برهان الدين رباني تسليم بدهد او وعده ميدهد كه عفو عمومي اعلان شود و اعضاي حزب با مصئونيت تمام در كشورز ندگي كنند و به جز چندنفر چهرۀ سرشناس همه در وظايف خود دوام بدهند(39)».
علاوه بر اينكه حكمتيار نوشتهء عظيمي را مبني بر ترديد ائتلاف توسط احمدشاه مسعود ناديده ميگذرد از صحبت مخابروي خود با احمد شا ه مسعود در اين مورد نيز تذكري نميدهد تا خواننده متقاعد شود كه ائتلاف ميان مسعود و کمونیستان حاكم يك حقيقت انكار ناپذير بوده است. در حاليكه گلبدين حكمتيار در يك گفتگوي مبسوط مخابروي در بيست و هشتم حمل 1371 با احمدشاه مسعود از ائتلاف با كمونيستان سوال مي كند و از او پاسخ مي شنود. حكمتيار به مسعود ميگويد: «تا جائيكه من در جريان هستم و به من اطلاع دادند از چندين چينل و از كسانيكه در ملاقات با شما بودند و حتي جنرال رفيع كه روز پيش آمده بود آنها چهار پيشنهاد داشتند:
اول: اينكه تشكيل حكومت ائتلافي.
دوم: عدم حمله بر كمر بند امنيتي كابل.
سوم: در صورتيكه كمربند امنيتي پوسته هاي كابل مورد تعرض مجاهدين ما و يا ساير احزاب قرار بگيرد بايد نيروهاي شما در پوسته هاي كمربند امنيتي كابل جابجا شوند.
چهارم: اگر حكومت مؤقت طبق طرح بينن سيوان تشكيل ميشود بايد امنيت شاهراه كابل حيرتان توسط نيروهاي يك ائتلاف سه گانهء شوراي نظار، رشيد دوستم و دولت تأمين شود ... .
و مسعود در پاسخ به حكمتيار اظهار ميدارد: «چهار مطلبي را كه شما گفتيد بار اولي كه وزير خارجه آمده بود من گفتم كه اين شبيه به حكومت ائتلافي است. همين چهار مسئله را پيش كرد كه من اين را جداً رد كردم و گفتم به هيچ صورت از اين طرف قابل قبول نيست و به هيچ صورت ما حكومت ائتلافي را قبول كرده نميتوانيم و همان بود كه دو باره برگشت و در سفر دوم خود آمد و قبول كرد كه ما حكومت مجاهدين را بين خود به جلسه فيصله كرديم كه حكومت جهادي را مي پذيريم و بعد من اين مسئله را به هر سه رهبري كه با ما صحبت كرده به شمول مولوي صاحب حقاني با هر چار نفر مخابره كردم كه طرف مقابل حكومت جهادي را پذيرفته و شما در قسمت تشكيل حكومت جهادي به مشوره بنشينيد و رويش فكر كنيد(40)».
حكمتيار چه پاسخي خواهد داد اگر ازاو پرسيده شود وقتي اعلان عبدالوكيل وزير خارجهء دولت نجيب الله از طريق تلويزيون كابل در مورد پذيرش حكومت ائتلافي توسط احمد شاه مسعود سند و دليل ائتلاف مورد ادعاي او محسوب ميشود آيا پيشنهاد جنرال رفيع معاون نجيب الله در مورد حكومت ائتلافي به حكمتيار هم ميتواند استناد و استدلال در مورد ائتلاف حكمتيار با كمونيستان باشد؟ و در برابر اين پرسش چه جوابي خواهد داشت كه اگر ترديد حكمتيار در برابر تقاضاي جنرال رفيع سند و دليل عدم ائتلاف او با كمونيستان باشد آيا ترديداحمد شاه مسعود هم در برابر تقاضاي عبدالوكيل ميتواند چنين سند و دليل به حساب آيد؟                                                                                                گلبدين حكمتيار بازگشت كارمل را به برنامهء‌ تفاهم و ائتلاف او با برخي گروه ها و قوماندانان ارتباط ميدهد اما در مورد اين ادعا حتي از كتاب نبي عظيمي هم چيزي به گفتن ندارد. در حاليكه جنرال نبي عظيمي مقتدرترين فرد هوا خواه ببرك كارمل در ميان ارتش رژيم است و هميشه مورد مشورت و هدايت كارمل قرار داشته اما از برنامهء مورد ادعاي حكمتيار مبني بر ائتلاف او با گروه ها و قومندانان خصوصاً با احمدشاه مسعود سخني در ميان نمي آورد. مسلماً اگر چيزي در اين مورد وجود ميداشت و كارمل بر اساس آن به كابل باز ميگرديد نبي عظيمي آنرا نا گفته نميگذاشت. چون وعدهء ائتلاف با كارمل و حتي ارتباط و تفاهم با كارمل از سوي حتي گروه كوچك و قوماندان غير مشهور مجاهدين هم ميتوانست اندكي از نام رسوا و چهرهء ‌منفور آن به حیث شاه شجاع روسی درتاریخ سیاسی افغانستان بكاهد. و آنگاه نبي عظيمي، جنرال پرچمدار او چنين تفاهم و ارتباط را بی هیچ ملاحظه وفروگذاشتی مي نوشت. جنرال نبي عظيمي كوشيده تا در نوشتهء خود كمتر دروغ بگويد و ادعاهايش را هر چند با استدلال ضعيف و استناد غير مؤثق مطرح كند. اما حكمتيار با وجود ادعا در مسلماني و تعهد با اسلام ناب محمدي به هرچه كه بهتان و دروغ است متوسل ميشود و هر آنچه كه بر خلاف ادب و اسلوب نويسندگي و برخلاف جوانمردي و اخلا ق است مي نويسد. بنا بر همين ويژگي است كه او در ادعاي ملاقات و توافقات برهان الدین رباني با روس ها در حوت 1370، ديدار او با ببرك كارمل و آنچه را كه به نام توافقات رباني و مسعود با روس ها مي نويسد، هيچگونه سند و مدركي ارائه نمي كند و حتي اين ادعا ها را به تحليل و استدلال نمي كشاند تا آنرا از لحاظ منطقي و عقلي براي خواننده قابل پذيرش بسازد. او از مجهولات سخن ميزند: «قرار گزارش هاي مؤكدبا كارمل نيز ديدار داشت»، «يكي از مقامات مسئول پاكستاني از او پرسيد ...»، و اما نميگويد كه گزارش دهنده كه بود؟ ملاقات چه وقت و در كجا صورت گرفت؟ مقام مسئول پاكستاني چه نام داشت؟ مسئوليتش چه بود؟ توافقات با روس ها در كجا و چه وقت صورت گرفت؟ مذاكره كننده از سوي روس ها كه بود؟ در پاي توافق نامه كي ها امضاء كردند؟ سند توافق كجا است؟ كدام يك از طرف تا كنون از اين توافق سخن گفته اند؟

«درغگو حافظه ندارد»:

توضيح و تحليل گلبدين حكمتيار در مورد حوادث شمال كه با همين عنوان در صفحۀ 66 «دسايس پنهان و چهره هاي عريان» او صورت مي گيرد، ضرب المثل مشهور «درغگو حافظه ندارد» را به ياد مي آورد. اين ضرب المثل از گذشته هاي دور در خاطره ها مانده است و از همان گذشته ها تا امروز براي افشاي دروغگوياني كه گفتار امروز شان با ديروز تناقض داشته باشد و گفتار فرداي شان با امروز تفاوت كند از سوي مردم با عبارات مختلف مورد استفاده قرار گرفته است. اين ضرب المثل زماني در ميان مردم و جوامع مختلف انساني با عبارات مختلف رواج يافت كه اثبات قول دروغ و متناقض افرادي داراي اين ويژگي مشكل به نظر مي خورد چون وقتي دروغگو با ديده درايي سخن فرد و افرادي را كه كذب او را برملا ميكردند و يا تناقض گفتار امروزش را با ديروز افشاء ميداشتند نمي پذيرفت، مردم ناگزير با اين گفته كه «دروغگو حافظه ندارد» خود را قانع ميساختند. اما امروز براي اثبات دروغ و تناقض گويي ها، وسايل و امكانات  متنوعي وجود دارد. از دستگاه ثبت آواز گرفته تا انواع كامره هاي فلمبرداري كه گفتار و رفتار انسان را بروي پردهء تلويزيون و سينما مي كشاند و وسايل مختلف مطبوعات همچون روزنامه، جرايد، مجلات، كتاب و غيره كه حرف ها و اظهارات آدم ها را ثبت صفحات و اوراق خودميسازد.به خصوص افرادو آدم هاي راكه باسياست وسياستمداري سرو كار داشته باشندو چون حكمتيار همه كاره جلوه كنند وخود را در هر نقشي بنمايانند! رهبر، سياستمدار، نويسنده، تحليلگر، قوماندان، انجنير، مؤرخ، شاعر، عالم دين، مفسر قرآن، مبلغ، پيش نماز، تفنگدار، قلم به دست و ... اما حكمتيار وقتي در كتاب خود از حوادث شمال سخن ميزند به اين همه تسهيلاتي كه در دروغ يابي وجود دارد متوجه نميگردد. فهميده نميشود كه او در اين جا مصداق ضرب المثل قديمي «دروغگو حافظه ندارد» است و يا اينكه ميخواهد تناقض و دروغ را عمداً درج اوراق و حافظهء تاريخ بسازد تا به همان هدف اصلي خود «شكل گيري تاريخ ساختگي و دروغين» برسد.
گلبدين حكمتيار در عنوان «حوادث شمال» مي نويسد: «اختلاف ميان نجيب و مخالفين حزبي اش در شمال روز به روز رو به افزايش بود. نجيب خواست كه جمعه اخك را در برابر دوستم تقويه كند. طرفداران ببرك كوشش ميكردند كه جمعه اخك و ديگر طرفداران نجيب را از شمال بيرون رانده و اختيارات تمام شمال به دست آنان بيفتد ... تهديدات دوستم، ارتباطات وي با مجاهدين و پافشاري هواخواهان ببرك در كابل نجيب را مجبور ساخت كه جمعه اخك و باندش را از مزارشريف به كابل فراخواند و مزار را به جنرال دوستم بگذارد. جنرال دوستم با دريافت اين امتياز قانع شد و مناسباتش با مجاهدين به سردي گرائيد. دوستم در هنگام مخالفت با نجيب از همه جلوتر با عبدالعلي مزاري رهبر حزب وحدت تماس گرفت بعد هيئت هاي به ما فرستاد و پس از آن با مسعود مذاكراتي به وساطت پرچمي هاي چون جنرال مومن، كاوياني و مزدك داشت. به پاسخ پيغام هاي او جواب شفاهي ما اين بود:
نجيب بر ادامۀ جنگ اصرار دارد و براي او مهم نيست كه به خاطر حكمراني او سالهاي متمادي ديگري خون ريزي دوام كند. تا زمانيكه از قدرت كنار نرود و جاي او به يك حكومت مؤقت تخليه نگردد، جنگ ادامه ميابد. نيروهاي كه نمي خواهند براي بقاي نجيب در قدرت بيش از اين خون ملت بيگناه خود را بريزند بايد از دولت جدا شده از جنگ دست بردارند...
نجيب پس از كنار زدن جمعه اخك و رفقايش از مزار به اشتباهش پي ميبرد و مجدداً پس از مدت كوتاهي آنها را با صلاحيت و امكانات بيشتري دو باره به مزارفرستاد. براي جنرال دوستم چارهء ديگر جز اقدام مسلحانه عليه نجيب و هواخواهانش در مزار نمانده بود. براي حمله بر مزار شريف احضارات گرفت. در اين عمليات علاوه از قوت هاي دوستم، منصور نادري، نيروهاي حزب وحدت و تعداد اندكي از افراد جمعيت سهم گرفتند. در نتيجهء عمليات، مزارشريف به دست آنها افتاد و جمعه اخك با رفقايش اسير گرديد. حزب وحدت و جمعيت هر يكي جداجداازطريق امواج راديو بي.بي.سي مدعي فتح مزارشريف وپيوستن دوستم به خود شدند، مگردرحقيقت هردو گروه نامبرده به دوستم پيوسته بودندومزار شريف عملاً دردست دوستم و طرفداران ببرك كارمل قرار داشت...».                   اماحكمتياردرموردحوادث شمال برخلاف توضيح فوق الذكر در 21 حمل 1371 طي كنفراس مطبوعاتي به زبان خود ودرجمع ده ها تن ازخبرنگاران افغان وپاکستانی گفت: «مونزږ د شمال له انكشافاتو اديته حوادثو نه پوره ملاترړ كوه. مونرږ له هغه نه حمايت كوو. زه بايد دومره اضافه كړم چي پدي پيشوي كي د حزب دمجاهدينو ديره ستره محوري برخه ده.  ددولت ځواكونو مطلق اكثريت دحزب اسلامي له مجاهدينو سره يو ځاي شويدي... (41) ». (ماهمبستگي کامل خود را به تحولات شمال اعلان ميکنيم. ما از آن تحولات حمايت ميکنيم. من همين قدر اضافه ميکنم که در اين تحولات مجاهدين حزب  اسلامي نقش محوري دارند . اکثريت مطلق قو تهاي دولت به مجا هدين حزب اسلامي پيوسته اند).
حكمتيار هم چنان در «دسايس پنهان و چهره هاي عريان از ارسال نامهء‌ خود به عبدالرشيد دوستم سخن نميزند. در حاليكه با ارسال نامه اي به دوستم از حركت او حمايت كرد و اقدام او را اقدام جرأتمندانه و مدبرانه خواند. نامه اي كه به خط و كتابت خودش نگاشته بود، با اين مضمون و عبارت:
« برادر محترم جنرال عبدالرشيد دوستم! السلام عليكم و رحمت الله!
پيام تانرا دريافت داشتم. ممنونم
براي موفقيت هاي مزيد شما و همهء آنانيكه در راه خاتمۀ جنگ و اعادهء‌صلح پايدار و تشكيل حكومت اسلامي در كشور آگاهانه مي رزمند صميمانه دعا ميكنم.
از اقدام جرأتمندانه و مدبرانۀ شما و همكاران تان تقدير و تمجيد نموده بدين وسيله اطمينان ميدهم كه تاريخ آيندهء كشور آنرا فراموش نخواهد كرد. اگر سلسلهء اين نوع اقدامات ادامه يابد و در نقاط ديگر كشور نيز تكرار شود، بدون شك، حل مسالمت آميز و عاجل قضيه را ميسر خواهدساخت و از ويران شدن و خون ريزي مزيد و متلاشي شدن قطعات مسلح مانع خواهد شد. هدف ما و همه مجاهدين مؤمن در اين خلاصه ميشود كه جنگ ويرانگر در اسرع وقت پايان يافته شرايطي در كشور فراهم گرددكه همهء اقشار ملت در فضاي امن، برادري و برابري زندگي نموده، حكومت هاي آيندهء ما منبعث از ارادهء ملت بوده از طريق مراجعه به آراي مردم تشكيل شود و بدين ترتيب جلو تكرار تجارب تلخ گذشته براي هميش سدگردد و پس از اين احدي نتوانداز طريق كودتاي عسكري و اعمال قوه و با مداخلات بيگانگان در پي رسيدن به قدرت بيفتد.
احترامات مرا به دوستاني چون جناب سيداکرام پيگير و جنرال عبدالمؤمن تقديم نمائيد اميدوارم موفق باشند. خداوند كريم حافظ و ناصر تان.
بااحترام حكمتيار 16 حمل 71 »
علاوه از تناقض در توضيحات حكمتيار كه كذب و دورنگي او را در موضعگيري و موقفش نشان ميدهد، نوشتهء او در مورد حوادث شمال برخلاف حقايق جريان حوادث نيز ميباشد. حكمتيار از اسارت جمعه اخك در مزار نام ميبرد در حاليكه جمعه اخك نه در شهر مزار شريف بلكه در كابل اسير گرديد و بعداً چند سالي را در زندان به سر برد. حمله براي تصرف مزارشريف از سوي مجاهدين و نيروهاي عبدالرشيد دوستم بر خلاف ادعاي حكمتيار در هماهنگي و همسويي قرار نداشت. نيروهاي دوستم توسط جنرال نبي عظيمي و به ادعاي وي به خواست و هدايت نجيب الله وارد مزار شريف گرديدند. اين نيروها بر خلاف ادعاي حكمتيار با مجاهدين در شهر مزار درگير شدند و برخي مناطق را كه مجاهدين در شهر و حومه هاي شهر تصرف كرده بودند دوباره پس گرفتند. جنرال نبي عظيمي آن حوادث را اينگونه مي نويسد: «... ساعت ده شب (24 حوت 1370) عمليات وسيع مجاهدين بالاي تمام پوسته ها آغاز گرديد تمام احزاب و تنظيم هاي هفتگانه، حزب وحدت اسلامي و حركت اسلامي در اين عمليات شركت كرده بودند. بدون ترديدجمعيت، وحدت، حركت و سازمان نصر نقش قاطع داشتند. سازماندهي آنها بسيار ماهرانه و دقيق بود. هم پوسته هاي كمر بند خارجي و هم پوسته هاي كمر بند داخلي و هم ماموريت هاي سمت خارندوي همه همزمان تحت فشار قرار گرفته بودند...
در طول شب با وصف تمام كوشش ها و تلاش ها هشت پوستهء كمربند خارجي سقوط نمود...
اول صبح جلسهء اوپراتيفي به شركت مجيد روزي، معاون فرقهء 18، قومندان خارندوي شهر، سرپرست امنيت دولتي، منشي كميته و جنرال نعيم آمر اوپراسيون قواي هوايي در محل اقامتم واقع در رياست امنيت دولتي داير گرديد. من دوكتور نجيب را شب گذشته از واقعيت هاي تلخي كه اتفاق افتاده بود آگاه كرده بودم. او ميدانست كه موضوع خيانت در پوسته ها وجود دارد و پرسونل داوطلبانه اسلحهء خويش را تسليم مي كند. به او گفته بودم كه قوت هاي دفاع از انقلاب و قوت هاي قومي موقف بيطرفي و بين البين را اتخاذ كرده اند. اعضاي حزب اندك اند و فرقهء 18 قادر نيست از شهر و از خود دفاع نمايد. يادآور شده بودم كه قوت هاي هوايي راكتي نسبت نداشتن محافظين مطمئن در معرض چورو چپاول قرار دارند. راكت هاي سكات، پيچورا، و دوينا و طيارات محاربوي ممكن است به دست جمعيت اسلامي بيفتد و يا كاملاً از بين بروند. داكتر نجيب گفت هنوز جنرال دوستم وارد شهر نشده و تو گريبان دريده اي در صورتيكه وضع وخيم شود و دوستم با تو همكاري نكند، راكت هاي سكات را غير فعال ساخته و طيارات محاربوي را به بگرام بفرست. اما فكر نمي كنم چنين وضعي پيش بيايد...
در جلسهء اوپراتيفي وظايفي در جهت تحكيم پوسته ها و بيرون راندن مجاهدين از شهر به مسؤلين سپردم. در طول روز مجبور گرديدم كه جنرال معين را با تانكهاي امنيت دولتي به خاطر بازگرفتن چندين محله در ناحيهء 4 شهر داخل محاربه سازم. شب جنرال دوستم وارد شهر شد ... من بدون مقدمه چيني به وي گفتم، رفيق دوستم! همان چند نفريكه خودت ميخواستي به كابل رفتند و من مدت كوتاهي در اين جا به حيث سرپرست تعين شده ام. رئيس جمهور وظيفه داده است كه همراه خودت بنشينم و در حصهء بازشدن راه و تثبيت وضع در ولايت بلخ عمل كنم ولي اكنون وضع تغير كرده است احتمال سقوط شهر وجود دارد. ميدان هوايي ملكي به تصرف نيروهاي مخالفين افتاده است فرقه 18 ممكن است امشب سقوط كند تصميم شما چه است؟ جنرال دوستم گفت: «غصه نخوريد همهء كارها درست ميشود. من همراي خود به تعداد پنجهزار نفرو تعداد زياد تانگ و توپچي آورده ام هيچ نيرويي قادر نيست تا شهر مزارشريف را سقوط دهد. به جنرال مجيد وظيفه داده ام تا هر امري كه شما بدهيد اجرا كند. خواهش من اين است كه قلعۀ جنگي را براي وضع الجيش قطعات ما واگذار كنيد و ميدان هوايي را نيز كه قوت هاي مخالفين گرفته اندبه مجيد بسپاريد... (42)».
جنرال نبي عظيمي كه از سوي نجيب الله در واقع بجاي جمعه اخك به مزار شريف اعزام و توظيف گرديده بود تقاضاي دوستم را به وسيلهء‌مخابره به گوش نجيب ميرساند. عظيمي مدعي است كه: «دوكتور نجيب تلفن كرد و گفت تصميم خويش را اجرأ كن!! راستي مگر چارهء ديگري وجود داشت؟ من بالاي خريطهء كارم شهر مزارشريف را به چهار قسمت عمده تقسيم كردم و در آن گارنيزيون هاي كوچكي رسم كرده قرار دادم كه پرسونل جنرال دوستم بنا بر اهميت استقامت ها در آن گارنيزيون ها جابجا ساخته شوند. جنرال مجيد روزي را با مشورهء جنرال دوستم به حيث قومندان گارنيزيون شهر مزارشريف تعين نمودم. مجيد با خوشي زايدالوصفي اوامر را پذيرفت و در مدت كوتاهي از تطبيق آن اطمينان داد...پلان هاي مخالفين مبني بر تصرف شهر مزار و تقسيم نمودن قواي مسلح افغانستان مستقردرمزارشريف بين تنظيم هاي جهادي ناكام ونقش برآب گرديدواحمدشاه مسعود نتوانست نفوذ خويشرا در مزارشريف بيشتر سازد... (43)».
احمدشاه مسعود در بهار 1371 بعد از سقوط حاكميت نجيب الله از حوادث مزار شريف و بغاوت جنرال مومن در حيرتان كه زمينه را براي برانداختن حكومت حزب دموکراتیک خلق در سراسر كشور مساعد گردانيد اينگونه سخن گفت: «وقتي جنرال مومن در حيرتان از اوامر مركز مبني بر تبديلي اش سر باز زد با او در تماس شدیم هر چند مومن در گذشته نيز روابط ضعيفي داشت اما اين روابط به حدي نبود كه او صادقانه و با تمام توان در كنار مجاهدين قرار بگيرد. اختلافات داخلي رژيم نجيب و حزب ديموكراتيك خلق كه در ابعاد و سطوح مختلف گسترده و عميق بود و كشمكش ميان شاخه ها و جناح هاي مختلف حزب مذكور، از يكسو ميان خلقي ها و پرچمي ها و از سوي ديگر ميان دسته هاي مختلف پرچمي بي اعتمادي و خصومت را تشديد ساخت. ما نيز با استفاده از كار اطلاعاتي و نفوذ بدرون حزب ديموكراتيك خلق تلاش كرديم كه اين بي اعتمادي و خصومت شديدتر و عميق تر گردد. و زماني از اين اختلاف و خصومت براي پايان دادن به حاكميت آنها استفاده بداريم. مثلاً به هفته نامۀ «پلوشه» در كابل كه در رابطهء‌ بسيار نزديك با ما قرار داشت هدايت ميداديم كه مقالات و مضامين متعددي را در مورد وطنفروشي ببرك كارمل و جناح پرچمي او كه توسط روسها به قدرت رسيدند و در مورد عملكرد نجيب الله و طرفداران او كه در كشيدن قواي شوروي به زعم هواداران نجيب نقش عمده اي بازي كردند به نشر برسانند تا اختلاف و خصومت ميان آنها عميق و گسترده شود. مؤمن در نتيجهء اين كشمكش ها و اختلافات داخلي امر نجيب را نپذيرفت. بعداً با او در تماس شده  از تصميمش حمايت كردم و برايش گفتم كه ما با تمام قوا  در عقبش ايستاده ايم. به ساير جنرالانيكه در اردو با ما ارتباط داشتند پيام داديم كه جنرال مؤمن را از حمايت شان اطمينان دهند. ما نيز براي اطمينان او ششصد نفر مجاهدين شوراي نظار را از تالقان به حيرتان فرستاديم تا در صورت حمله از حيرتان دفاع كنند.
براي تصرف شهر مزار با حزب وحدت تفاهم كرديم. با آنها فيصله نموديم كه دست به عمليات مشترك بزنيم و در ادارهء‌مزارشريف جمعيت حزب اول و حزب وحدت حزب دوم باشد. با اين توافق عمليات مشترك جمعيت و حزب وحدت و مجاهدين ساير تنظيم ها در مزارشريف صورت گرفت كه در نتيجه ميدان هوايي، بسياري از كمربندهاي اطراف شهر، پوسته هاي داخل و قسمت اعظم شهر به دست مجاهدين افتيد. دراين حالت كمونيستان پرچمي دست بكار شده براي جلوگيري از تسلط مجاهدين بر شهر مزار مليشياي عبدالرشيد دوستم را وارد مزار كردند. جنرال نبي عظيمي با عملي ساختن اين پلان دست مجاهدين را از تسلط به شهر كوتاه ساخت و مجاهدين در درگيري با دوستم قرار گرفتند و بعد از آنكه دوستم با نيروهايش در تمام مراكز كليدي نظامي و سياسي مزار مسلط شد مجلسي در مشوره و هدايت پرچمي ها ترتيب داد. درآن مجلس بسياري ازقوماندانان احزاب مجاهدين حضور داشتند. به قومندانان جمعيت گفتيم كه آنها نيز شركت كنند اما بكوشند تا تمام تنظيم ها در برابر دوستم موضوع مشترك داشته باشند. و ادارهء ‌مزار را به دست بگيرند. اما چنين نشد. قوماندانان تنظيم ها به خصوص حزب و حدت وحزب اسلامي حکمتيار به نفع دوستم موضع گيري کردند و همه دوستم را به عنوان قوماندان عمومي و کلان خود انتخاب نمودند. جمعيت در مزار شريف منزوي شد. پلان مادرتسلط به مزار ناکام گرديد. حزب وحدت برخلاف فيصلۀ اولي جانب دوستم و کمونيستان را گرفت. ما بايدخودرااز اين حالت بيرون ميکرديم وابتکاررا به دست مي گرفتیم. براي تصرف قندز و پروان پلان ترتيب کرديم. ازقندز صرف نظر نموده عجالتاً متوجه پروان شديم. با استفاده از کار اطلاعاتي ونفوذي در داخل قطعات رژيم به سرعت جبل‌السراج، چاريکار و ميدان هوايي بگرام را به دست آورديم. اين وضع ما را درشرايط بهتر و برتر قرار داد. کابل آمادۀ پذيرش خواست ما که تشکيل حکومت مجاهدين بود گرديد و دوستم با تعدادي ازقومندانان قطعات رژيم و تنظيم ها از شمال به جبل‌السراج آمدند و آمادۀ همکاري در بر اندازي رژيم و تصرف کابل شدند. دوستم و مزاري و برخي قوماندانهاي احزاب به خصوص نسيم مهدي از حزب اسلامي حکمتيار پيشنهاد کردندکه بايد خود به تشکيل حکومت بپردازيم. اما من پيشنهاد آنها را رد کردم گفتم بهتر است تشکيل حکومت را به رهبران در پشاور محول بداريم وما براي اسقاط حکومت کابل درصورت حاضر نشدن به تحويل دهي قدرت به تشکيل شوراي جهاديکه همه قومندانان مجاهدين و مخالفين داخلي حکومت حزب دموکر اتيک خلق بتوانند در آن جمع شوند بپربپردازيم(44)».

جهل درفهم اصطلاح"معاهده"و"ائتلاف":

گلبدين حكمتيار اصطلاح «معاهده» و «ائتلاف» را به كثرت و به تکرار در عناوين متعدد وبخشهاي مختلف متن «دسايسس  پنهان و چهره هاي عريان» خود به کار ميبرد. اما درک وتحليل او از اين دو اصطلاح با نادرستي و به صورت معکوس ومتناقض ارائه ميشود. اين نا آگاهي و جهل در تبيين وتوضيح اصطلاحات "معاهده" و "ائتلاف" چه آنکه به صورت عمدي صورت گرفته باشد و يا نتيجۀ بي خبري وجهل موصوف از اصطلاحات متذکره باشد باور ها و تفسيرهاي بي پايه و دروغين نويسنده را بيشتربرملا ميسازد. حکمتيار از ائتلاف زياد نام ميبرد اما منظور او از ائتلاف نه حکومت ائتلافي احزاب وتنظيم هاي مجاهدين بلکه حکومت ائتلافي برخي ازمجاهدين به خصوص جمعيت اسلامي و احمد شاه مسعود باجناح پرچم است. او از تشکيل حکومت ائتلافي مورد ادعاي خود برمبناي آنچه که «معاهدۀ جبل‌السراج» ميخواند سخن میزند. او در صفحه 67 مي نويسد: «جنرال نبي عظيمي حق داشت در کميتۀ مرکزي با اين نظر نجيب که قدرت به حکومت مؤقت انتقال ميابد مخالفت نمايد و با کمال اطمينان بگويد: مطابق تجربۀ مزارشريف تشکيل حکو مت ائتلافي راه حل بحران است. انگيزۀ عمده درعقب معاهدۀ جبل‌السراج همين مسأله بود. براي نيل به اين هدف جلسه‌اي در جبل‌السراج منعقد شد. دراين جلسه دوستم، مسعود، سيد منصور نادري، هيئت حزب وحدت وهيئت ببرک کارمل اشتراک داشتند و روي نکات آتي توافق بعمل آمد:
1- پايان دادن به زمامداري نجيب.
2- تشکيل شوراي بيست نفري که رئيس آن مسعود معاون آ ن نادري و طر فهاي شا مل در ائتلاف بر اساس تساوي در آن عضويت داشته باشند.
3- صدر اعظم حکومت آينده عبدالعلي مزاري، وزير دفاع جنرال دوستم و وزير خارجه وکيل بوده تمام قطعات اردو به حال خود با قي ميمانند.
4- نخست در شما ل اداره هاي مشترک تشکيل گردد. سپس در کابل اقدام نهايي صورت گيرد.
5- تعد ادي از گروپ هاي مسلح شوراي نظار و حزب وحدت در کنار قطعات دوستم ودر جامۀ آنها در کابل جابجا شوند ... ».
حکمتيارجهت اثبات حکومت ائتلافي مورد ادعايش به جاي ارائه سندمعاهدۀ جبل‌السراج و نشان داد ن تشکيل حکومت آينده به صد ارت  عبدالعلي‌ مزاري به جريان صحبت خود با احمدشاه مسعود منحيث سند و شاهد متوسل ميشود. او مي نويسد: «براي پي بردن به حقايق پشت پرده حوداث اين مرحله، شايد جريان گفتگو ميان من و مسعود كه در موتر بنده و در جريان سفر به سروبي (مورخ 31 سنبله 1375) صورت گرفت شما را كمك كند و روي مسايل زيادي روشني بيندازد». بعداً حكمتيار صحبت خود را با احمدشاه مسعود به تفصيل ذكر مي كند كه در اين صحبت، احمدشاه مسعود، دوستم را آدم فاقد اعتماد و اعتبار مي خواند. اما حكمتيار ميگويد كه او (عبدالرشيد دوستم) با ما تا حال به وعده هايش عمل كرده است. در آخرين بخش هاي اين صحبت از ببرك كارمل نام برده ميشود. حكمتيار جنرالان ارتباط گرفته با مسعود را طرفداران كارمل مي خواند و سخنان احمد شاه مسعود را در اين ارتباط به زعم خود سند مهمي در اثبات ائتلاف با كمونيستان كارملي كه گويا بر مبناي معاهدۀ جبل السراج صورت گرفته است تلقي ميكند. او مي نويسد: «... مسعود نا آگاهانه به مسأله اعتراف كرد كه گمان نمي كنم كه به كسي ديگري آنرا افشاء كرده باشد، گفت: در اخير من هم به اين موضوع متوجه شده بودم. به همين خاطر زمانيكه جنرال دوستم و يك تعداد جنرالان ديگر و بعضي قومندانان جهادي بدون اطلاع قبلي به قرارگاه من به پروان آمدند. در ديداري كه با آنها داشتم گفتم: در اين جلسه بايد جمعاً اين فيصله را بكنيم كه ببرك كارمل يك خائن ملي است. همه سرهاي شانرا پائين انداخته و هيچكس چيزي به زبان نياورد».
چه كسي ميتواند با خواندن سطور فوق ارتباط حرفهاي احمدشاه مسعود را در ائتلاف با پرچمي هاي كارملي بر مبناي معاهدهء جبل السراج درك كند؟ آيا آنچه را كه مسعود در اين جا به حكمتيار ميگويد اعتراف به ائتلاف با كمونيستان پرچمي است؟ دولتي كه بعد از سقوط حاكميت حزب ديموكراتيك خلق در كابل قدرت را گرفت نه در جبل السراج بلكه در پشاور و بر مبناي معاهدهء «گورنر هاوس پشاور» ساخته شد. در پاي اين معاهده نمايندهء حزب اسلامي حكمتيار امضاء كرده بود. و حكمتيار بر مبناي اين امضاء و اين معاهده، عبدالصبور فريد قوماندان خود را به حيث صدراعظم معرفي نمود. هر چند كه او صدراعظم خود را در طول روزها و شب هاي اقامتش در قصر صدارت راكت باران كرد. گلبدين حكمتيار چرا به جاي استناد به حرف هاي احمدشاه مسعود، سند معاهدهء جبل السراج را از عبدالرشيد دوستم و عبدالعلي مزاري بعد از رفاقت در شوراي هماهنگي به دست نياورد تا ادعاي ائتلاف احمد شاه مسعود با جناح پرچمي حزب دموکراتیک خلق به صورت آفتابي و روشن ثبت مي شد و حكمتيار هم از ارائه حرف هاي كودكانه و مضحك براي اثبات اين امر بي نياز ميبود؟ در حاليكه عبدالرشید دوستم همه نامه هاي به دست آورده از كابل را بعد از تشكيل ائتلاف شوراي هماهنگي در اختيار حكمتيار گذاشت چرا اسناد معاهدهء مهم جبل السراج را در دسترس او قرار نداد تا همچون نامه ها، آنرادر نشریۀ شهادت نشریۀ رسمی ومرکزی حزب خود به چاپ ميرساند؟ آيا عبدالعلي مزاري، عبدالرشيد دوستم و عبدالوكيل صدراعظم و وزراي دفاع و خارجهء حكومت ائتلافي مورد ادعاي حكمتيار در مورد اين حكومت و پست هاي خود به صورت شفائي هم به حكمتيار چيزي نگفته اند؟ چگونه ميتوان پذيرفت كه جنرال نبي عظيمي قدرتمندترين جنرال پرچمي هوادار ببرك كارمل از ائتلاف پرچمي هاي كارملي با تنظيم جمعيت اسلامي و احمدشاه مسعود بر مبناي معاهدهء جبل‌السراج در بي اطلاعي نگهداشته مي شد؟ و هرگاه چنين معاهده و ائتلاف مورد ادعاي حكمتيار با پرچمي هاي كارملي در جبل السراج صورت گرفت چرا جنرال نبي عظيمي در «اردو و سياست در سه دههء ‌اخير» كه به كثرت مورد استناد و مأخذ حكمتيار قرار گرفته است از آن چيزي نميگويد؟ پس حكمتيار اين معاهدهء جبل السراج را از كجا به دست آورده است كه نه آنرا نشان ميدهد و نه مرجع و مأخذ آنرا معرفي ميكند؟ چرا احمدشاه مسعود علي الرغم امضاي توافقنامهء‌جبل السراج با پرچمي ها و حزب و حدت كه پست صدارت به عبدالعلي مزاري، وزرات دفاع به دوستم و وزارت خارجه به وكيل تعلق گرفت از رهبران تنظيم ها در پشاور خواست به تشكيل حكومت بپردازند و قدرت را در كابل تحويل بگيرند؟ در حاليكه حكمتيار خود ميگويد قدرت از لحاظ نظامي در دست همين گروه ائتلافي بود،‌ كه در اين صورت آنها ميتوانستند بدون مراجعه به رهبران احزاب مجاهدين حكومت را اعلان و تشكيل كنند. حكمتيار در مورد اينكه قدرت نظامي در دست ائتلافي ها بود. در صفحه 70 مي نويسد: «بعد از آنكه تلاش هاي تشكيل حكومت ائتلافي بي نتيجه ماند، نجيب از مفكورهء انتقال قدرت به حكومت قابل قبول براي همهء احزاب جانبداري ميكرد. او اين مطلب را بتاريخ (چهارشنبه 28.12.1370 مطابق با 8.3.1992) اعلان كرد. ولي طرفداران ببرك كارمل چون عبدالوكيل، محمود بريالي، نبي عظيمي، آصف دلاور و ديگران بر تشكيل حكومت ائتلافي با جمعيت و گروه هاي ميانه رو اصرار داشتند. قدرت نظامي عملاً در اختيار گروه دومي بود. نيروهاي مليشه نيز در آن زمان با اين گروه همكاري داشتند».
هر گاه بر اساس ادعاي گلبدين حكمتيار بپذيريم كه توافق احمدشاه مسعود با عبدالرشيد دوستم، عبدالعلي مزاري و سيد منصور نادري رهبر فرقهء‌ اسماعليه در جبل السراج جهت اسقاط نجيب الله ائتلاف با كمونيستان پرچمي است آيا توافق حكمتيار با افراد نامبرده و گروه هاي شان در ائتلافي به نام «شوراي همآهنگي» در11 جدی 1372ميتواند ائتلاف با كمونيستان و مليشه ها محسوب شود؟ مسلماً اگر ادعاي حكمتيار پذيرفته شود كه دولت مجاهدين به رهبري صبغت الله مجددي و برهان الدين رباني بنا بر توافق و ائتلاف مسعود با دوستم و مزاري در جبل السراج، دولت ائتلافي با كمونيستان است، بعد از ائتلاف گلبدين حكمتيار در جدي 1372 با دوستم و مزاري، بايد نام «ائتلاف با كمونيستان» به طور طبيعي و منطقي براي گلبدين حكمتيار و حزبش تعلق بگيرد. اما حكمتيار علي الرغم آنكه با دوستم و مزاري ائتلاف شوراي هماهنگي را تشكيل ميدهد باز هم دولت مجاهدين در كابل را حكومت ائتلافي مينامد. در دورهء‌كه پست صدارت در حاكميت كابل به حزب اسلامي مربوط است، حكومت در كابل از ديد حكمتيار حكومت ائتلافي (ائتلاف با كمونيستان) محسوب ميشود و در دورهء كه شخص حكمتيار منحيث صدراعظم ايفاي وظيفه مي كند چه در زمانيكه صدارت را در چهار آسياب تشكيل ميدهد و چه بعداً كه در مقر صدارت به شهر كابل مي آيد باز هم حكومت در كابل از ديدگاه حكمتيار، حكومت ائتلافي (ائتلاف با كمونيستان) است. اما مضحك اين است كه گلبدين حكمتيار در اين حاكميت ائتلافي نه صدراعظم حكومت بلكه صدراعظم كشور و مملكت است. يعني تمام كشور و مملكت وزير و عضو كابينه هستند و حكمتيار صدراعظم و رئيس آنها محسوب مي شود. در وسايل اطلاعات جمعي حزب اسلامي حكومت در كابل، حكومت ائتلافي خوانده ميشد اما گلبدين حكمتيار صدراعظم كشور و مملكت بود. حكمتيار با اين تحليل ها و باورهاي طفلانه و مضحك ميخواهد خواننده را متقاعد بسازد كه جنگ او بعد از سقوط دولت نجيب الله عليه دولت مجاهدين، جنگ مشروع و ادامهء جهاد با كمونيستان بود. اما خواننده از ضعف و سستي منطق او در تحليل حوادث، از جهل و نا آگاهي او در تفسير اصطلاحات و مفاهيم، از حرفهاي چند پهلو و گفتار متناقض او در زمان هاي مختلف، از توسلش به اتهام و دروغ در تبيين و توضيح وقايع، از نگرش  سطحي، احساساتي و خيالپردازانهء او به قضايا، از انعكاس كينه ها و عقده هاي انباشته شدهء درونش عليه مخالفان به خصوص عليه احمدشاه مسعود، از تك محوري و خود خواهي هاي ديكتاتور مآبانه اش در بدل نفي ديگران، از كردار نامناسب و نا همآهنگش با گفتار پر از تضاد و تناقضش و ... به خوبي درك مي كند كه گلبدين حكمتيار يكي از مجرمين و جنايتكاران جنگي در افغانستان و يكي از قاتلين بي رحم و سفاكي است كه هزاران انسان بيگناه را در دوران جنگها يش عليه کابل بعد از سقو ط حکومت نجيب الله به قتل رسانيد.

دورۀ قومانداني در دروازه هاي جنوب كابل:

گلبدين حكمتيار در يك دوره اي از زندگي سياسي خود كه سالهاي اول جنگ او را عليه حاكميت مجاهدين در بر مي گيرد در نقش و چهرۀ قوماندان جنگ ظاهر گرديد. او در اين چهره و اين نقش چهار سال شهر كابل را با قساوت و بي رحمي راكت باران كرد. جنگ و راكت پراگني حكمتيار در پايتخت به مرگ و معلوليت هزاران نفر ساکنان بی گناه کابل انجاميد. صدها هزار نفوس شهر را آواره ساخت. تمام هست و بود مادي و معنوي دولتي و غير دولتي را در معرض انهدام وتاراج قرارداد. ازثبات وامنيت جلوگيري كرد. درنتيجه ازمجاهدین وحاكميت مجاهدين در سطح ملي و بين المللي تصوير وحشتناكي ترسيم گرديد.
قومنداني حكمتيار در جنگ عليه کابل از زماني آغاز ميشود كه به قول خودش پيغام نجيب را در تشكيل حكومت ائتلافي با حزب اسلامي نمي پذيرد و بعداً كابل را به حمله تهديد ميكند. حكمتيار در صفحۀ 73 مي نويسد: «نجيب بعد از آنكه درك كرد كودتايي عليه او در شرف وقوع است با حزب اسلامي تماس گرفت و پيشنهاد كرد كه حزب اسلامي را به حيث حزب بزرگتر با سهم بيشتر در حكومت و آقاي حكمتيار را به حيث برادر بزرگ مي پذيريم. ضرورتي به توافق ساير احزاب نيست. بايد همين دو گروه حكومت ائتلافي تشكيل دهند. حزب اسلامي پيشنهاد نجيب را نپذيرفت و در جواب او گفت: امكان تشكيل حكومت ائتلافي با كمونيست ها براي هميش از ميان رفته است. شما بايد به صورت بلاقيد و شرط قدرت را به حكومت قابل قبول مجاهدين بسپاريد و از عفو عمومي مجاهدين استفاده كنيد. پنج روز قبل از استعفای ‌خود نجيب بار ديگر به حزب اسلامي افغانستان پيغام فرستاد كه «حزب وطن بزرگترين حزب كشور است. پنجصد هزار عضو دارد. قدرت عملاً در اختيارش است. نبايدازما توبهء دسته جمعي خواسته شود. ما مسلمانيم. ميخواهيم مشكل كشور از طريق حكومت ائتلافي ميان دو جناح اصلي بحران (حزب اسلامي و حزب وطن) حل گردد. نجيب درآخرتهديد كرده بود كه اگر با طرح ماتوافق نكنيد ما بكاري متوسل خواهيم شد كه باعث ندامت شما خواهد شد ... جواب حزب اسلامي همان جواب ثابت قبلي بود. ردحكومت ائتلافي و اصرار بر اينكه قدرت بايد به صورت بلاقيد و شرط به حكومت مؤقت مجاهدين منتقل گردد و طرفداران رژيم فقط يك امتياز خواهد داشت. يعني استفاده از عفو عمومي.
زمانيكه مساعي حزب اسلامي براي اقناع نيروهاي جهادي در نتيجهء مداخلات اجانب و به دليل كنار آمدن رهبران جمعيت با جنرالان كمونيست بي نتيجه ماند و اطلاع يافتيم كه جنرالان كمونيست عملاً به انتقال نيروهاي ائتلافي به كابل و استقرار آنان در پوسته هاي كمربندي امنيتي شهر و ساير ولايات آغاز كرده اند، براي خنثي كردن اين توطئه خطرناك كه عواقب وخيمي براي كشور داشت چارهء جز اين نيافتم كه بداخل بروم.
پس از آگاهي از اسرار اين توطئه خطرناك عليه اسلام و جهاد، جلسات پاكستان برايم عبث و فريبنده جلوه كرد. لذا بروز جمعه 28.1.1371 پشاور را ترك نموده از راه سپينه شگه به استقامت لوگر براه افتادم».                                                                       چه انگيزه و عاملي سبب ترديد حكمتيار به خواست و پيغام نجيب در تقسيم قدرت و تشكيل حكومت ائتلافي با حزب اسلامي گرديد؟ پاسخ اين سوال را ميتوان در اظهارات متناقض حكمتيار دريافت. در حاليكه نجيب الله عملاً در حصار مخالفين درون حزبي خود قرار داشت و قدرت نظامي در دست مخالفين او بود، چگونه ميتوانست حاكميت را به حزب اسلامي تقسيم كند؟ حكمتيار قبل از ادعاي دريافت پيغام نجيب مبني بر تقسيم قدرت با حزب اسلامي در مورد ناتواني او (نجيب) مي نويسد «...طرفداران ببرك كارمل چون عبدالوكيل، محمود بريالي، نبي عظيمي، آصف دلاور و ديگران بر تشكيل حكومت ائتلافي با جمعيت و گروه هاي ميانه رو اصرار داشتند. قدرت نظامي عملاً در اختيار گروه دومي بود. نيروهاي مليشه نيز در آن زمان با اين گروه همكاري داشتند. نجيب در برنامهء ‌ترور جنرال عبد الرشيد دوستم و کنار زدن مخالفين خود از صحنه ناکام گرديد و سرانجام  بروز سه‌شنبه 25.1.1371 مجبور به استعفا شد».
وقتي نجيب الله به حيث رهبر حزب وطن و رئيس رژيم تا به اين حد ضعيف، ناتوان و فاقد قدرت بود چه چيزي را به نام حاكميت و قدرت با حزب اسلامي تقسيم ميكرد؟ معهذا عامل و انگيزۀ حكمتيار در ادعاي ترديد پيغام و خواست نجيب به ناتواني و بي قدرتي او (نجيب) بر ميگرديد نه به موقف اصولي و تعهد اسلامي و آيديؤلوژيك حكمتيار كه بر مبناي آن از هر گونه توطئه و سازشي خودداري كند. سازش و ائتلاف نافرجام با حفيظ الله امين، كودتاي ناكا م با شهنواز تني، مذاكرات پنهان با نمايندگان نجيب الله با پا در مياني صدام حسين و یاسرعرفات در بغداد، همسويي با خلقي ها در تصرف كابل در حمل 1371، تشكيل شوراي هماهنگي با عبدالرشيد دوستم در جدي 1372 همه حاكي از عدم پايبندي حكمتيار به اصول و تعهدات اسلامي و آيدیؤلوژيك ميباشد. و با اين نشانه ها ديگر اين موضوع قابل باور و پذيرش نيست كه حكمتيار برمبناي موضع اصولي و اسلامي از تقسيم قدرت با نجيب سر باز زده است.
نخستين كار قومانداني حكمتيار در جنوب كابل تأمين ارتباط و همسويي با جناح خلق حزب ديموكراتيك خلق بود. در حاليكه رهبران تنظيم ها سرگرم تشكيل ادارهء انتقالي و حكومت مجاهدين براي تحويل گيري قدرت از حکومت حزب دموکراتیک خلق در كابل بودند گلبدين حكمتيار در جنوب كابل با هم پيمانان خلقي اش سرگرم برنامۀ تصرف پايتخت و تشكيل حكومت انحصاري خود گرديد. آنگونه که او درصفحۀ 77 «دسايس پنهان و چهره هاي عريان» مي نويسد: «از جانب كابل سليمان لايق با ما تماس مخابروي گرفت و به تعقيب آن هيئت هايي تحت رياست جنرال رفيع وزير سابق دفاع به سرخاب آمدند. يك سخن سليمان لايق به طور خاص قابل يادآوري است كه از من پرسيد، اعتراض شما بر ائتلاف چيست؟ در حاليكه ديگران با آن موافق اند و بحران تنها از همين راه حل ميشود. جنرال رفيع روي اين نكته تاكيد داشت كه حزب اسلامي از حمله به كابل منصرف شود و از طريق مذاكره بر يك ادارهء مشترك به توافق برسيم. برايش گفتم: «اگر ميخواهيد كه بر كابل حمله اي صورت نگيرد، پس شما بدون قيد و شرط از قدرت دست بكشيد. او گفت قدرت به كه انتقال يابد؟ تا حال كه مجاهدين بكدام اداره اي توافق نكرده اند. برايش گفتم: شما سه مطلب را اعلان كنيد:
الف: ما از قدرت دست مي كشيم و با انتقال آن به مجاهدين موافقيم.
ب: اگر مجاهدين در ميان خويش روي ساختار حكومتي توافق كنند، قدرت را به همان حكومت انتقال ميدهيم.
ج: و اگر چنين نشد ما اختيار ادارهء‌كابل را به همان شوراي ميسپاريم كه از قومندانان مؤثر اطراف و نواحي كابل تشكيل شده باشد.
در اين صورت ما به شما اطمينان ميدهيم كه بر كابل حمله اي صورت نگيرد...».
گلبدين حكمتيار براي توجيه توطئه خود در برابر حكومتي كه توسط رهبران ساير احزاب اسلامي در پشاور تشكيل شد و براي توجيه جنگ و راكت پراگني خود عليه كابل به كذب و كتمان حقيقت متوسل ميشود. او توافق تنظيم هاي مجاهدين را در ائتلاف با  كمونيستان حاكم از سليمان لايق نقل مي كند و به تماس مخابروي او در اين مورد استناد ميدارد. اما از صحبت مخابروي خود با احمدشاه مسعود كه موضوع تشكيل حكومت ائتلافي را براي حكمتيار ختم شده و منتفي اعلان مي كند حرفي به ميان نمي آورد. آيا جلسهء رهبران تنظيم ها در پشاور جهت تشكيل حكومت ائتلافي با كمونيستان بود؟ آيا از اين رهبران در مورد ائتلاف با كمونيستان براي حكمتيار چيزي گفته اند؟ آيا كميسيون ادارهء ‌انتقالي و حكومت تشكيل شده از سوي رهبران تنظيم ها ادارهء مختلط و ائتلافي با كمونيست ها بود؟ در حاليكه هيچ فرد كمونيست و حتي همكار و طرفدار با رژيم كمونيستان در ميان پنجاه و پنج نفر اعضاي كميسيون انتقال قدرت به رياست صبغت الله مجددي و در ميان وزراي معرفي شده توسط تنظيم ها وجود نداشت و كسي از رهبران احزاب شركت كننده در جلسهء تشكيل حكومت،‌ آن حكومت را ادارهء ‌مختلط و ائتلافي با كمونيستان نه آن زمان و نه بعداً اعلان نكرده اند. اما حكمتيار تنها در استناد به صحبت مخابروي سليمان لايق از ائتلاف تنظيم هاي ديگر با كمونيستان سخن ميزند. و اين نشان ميدهد كه حكمتيار بيشتر و پيشتر از رهبران تنظيم هاي مجاهيدن به سليمان لايق و رفيقان اودرميان اعضای حزب دموکراتیک خلق ارتباط و اعتماد داشته است.
رهبران تنظيم هاي مجاهدين در اواخر حوت 1370 زماني غرض تشكيل ادارهء انتقالي و تأسيس حكومت به صحبت و مذاكره پرداختندكه احمدشاه مسعودازتسليمي حکومت حزب دموکراتیک خلق دركابل وپذيرش حكومت مجاهدين توسط آنان به رهبران مجاهدين درپشاور اطمينان داد. مسعود در آن ايام با حكمتيار نيز ازطريق مخابره به صحبت طولاني پرداخت تا جلو هر گو نه سؤ تفاهم و برخورد ميان مجاهدين گرفته شود. احمد شاه  مسعود در اين صحبت از حكمتيار خواست كه با ساير رهبران بر سر تشكيل حكومت به توافق برسند چون حاكميت كابل بدون قيد و شرط حاضر به پذيرفتن حكومت مجاهدين شده اند كه در چنين حالتي ضرورت حمله به كابل منتفي ميباشد. در بخش هايی از اين گفتگو حكمتيار براي مسعود اظهار داشت: «من شنيدم، ولي برادر مسعود بايد متوجه باشيد كه كابل فعلاً به دست نبي عظيمي است و به دست مجاهدين نيست و تا زمانی كه در آنجا اين افراد مسلط اند هيچ دليلي وجود ندارد كه مجاهدين عمليات خود را متوقف كنند و شما نبايد با عمليات مجاهدين در آنجا مخالفت داشته باشيد. در كابل هنوز حكومت جمعيت تشكيل نشده، حكومت به دست كساني ديگريست ...".
واحمد شاه مسعود در پاسخ به حكمتيار ميگويد: «من اين ادعا را ندارم كه حكومت كابل به دست جمعيت است. و واضح است كه حكومت به دست خود حزب وطن است. مگر من يك چيز را بازهم تكرار مي كنم شما خودتان پيشتر گفتيد كه هاتف ميگويد كه من حكومت جهادي را قبول دارم و كدام شرط و شرايط به خصوص هم نگذاشته و تاجائي كه من هم همراي شان به تماس هستم هيچ شرايطي هم ندارند. عام و تام قبول ميكنند حكومتي را كه در پشاور ترتيب شود بيايند و قدرت را بگيرند. زمانيكه اين ها كاملاً تسليم هستند كه حكومت جهادي را بپذيرند و خودشان ميگويند كه حاضر اند قدرت را بسپارند در اين صورت آيا ضرورت است كه ما با سلاح وارد شويم بازهم در كابل بگوئيم كه ما جنگ مي كنيم و بايد از طريق زور قدرت را بگيريم؟ قدرت را از پيش مردمي كه تسليم شده به زور بگيريم؟ ديگر در اين قسمت اين مردم ميگويند كه ما تسليم هستيم مشكل، مشكل خود شما رهبران است كه بين خودتان توافق نمي كنيد. شما حكومت را ترتيب بكنيد اگر اين مردم نپذيرفتند مشتركاً جنگ را شروع مي كنيم. حالا اين ها اعلان مي كنند كه منتظر آمدن حكومت جهادي هستيم و ما كاملاً تسليم هستيم (45)».
وقتي حقيقت موضوع به گونهء فوق بود حكمتيار براي چه جلسهء رهبران را در پشاور ترك كرد و در جنوب كابل قوماندهء جنگ را به دست گرفت؟. وقتي حكمتيار در «دسايس پنهان و چهره هاي عريان» مي نويسد كه: «قوت هاي ما بسوي كابل (20 حوت 1370) حركت كردند، كمربندهاي امنيتي اول و دوم را بدون مواجه شدن با كدام مقاومت جدي در هم شكستند و تا قلعچه پيش رفتند،‌ من در اين هنگام در سرخاب ولايت لوگر بودم ...»، ديگر نميگويد كه قوت هاي او در سه سال گذشته كجا بودند كه حتي يك پوستهء كمر بند امنيتي كابل را به دست نياورند؟ حكمتيار و تنظيم هاي ديگر چرا در طول سه سال حاكميت نجيب بعد از خروج قواي شوروي مؤفق به سقوط حاكميت مذكور نشدند؟ مگر حكمتيار توسط نيروهاي حكومت نجیب الله از آخرين پايگاهش در تنگي واغجان لوگر در جنوب كابل بيرون رانده نشد؟ آيا حكمتيار با تمام تنظيمها در حمايت مستقيم آي.اس.آي و شركت هزاران داوطلب خارجي در تصرف جلال آباد در بهار 1368 ناكام نگرديدند؟ مگر كودتاي مشترك حكمتيار و شهنواز تني وزير دفاع مقتدر حكومت نجيب الله علي الرغم برتري نظامي اش در داخل كابل به ناكامي نيانجاميد؟ چگونه حكمتياريكه در طول سه سال حاكميت نجيب مؤفق به تصرف حتي يك پوسته از كمربند امنيتي كابل نشد به يكبارگي از فتح كابل نويد داد و سقوط حكومت حزب دموکراتیک خلق را اعلان كرد؟

توطئه يا"فتح"؟

گلبدين حكمتيار در صفحه 86 «دسايس پنهان و چهره هاي عريان» از ورود مجاهدين حزب خودبه كابل سخن ميزند. او توطئۀ مشترك خود و جناح خلق حزب دموکراتیک خلق را با اين ورود بعداً در عنوان «نويد فتح» بيشتر توضيح ميكند. حكمتيار مي نويسد: «بروز شنبه مؤرخ 5.2.1371 (25.4.1992) مجاهدين حزب اسلامي بدون جنگ و خون ريزي وارد كابل شدند، مردم كابل ورود مجاهدين را با شور و شوق استقبال كردند. بر فراز همه منازل و دفاتر دولتي، بيرق هاي سبزرنگ برافراشته شد، مردم براي تجليل از ورود مجاهدين و سقوط رژيم كمونيست ها به جاده ها ريختند و با نعره هاي كوبنده الله اكبر به مارش هاي پرشكوه پرداختند ...
بعد ازظهر آن روز تاريخي طي مصاحبهء مخابروي از داخل به خبرنگارانيكه در دفتر حزب درپشاور جمع شده بودند، نكات آتي را اعلان كردم:
الف: با سقوط رژيم كمونيست در كابل، جنگ در افغانستان به پايان رسيد.
ب: بايد همهء نيروهاي جهادي دست به دست هم داده در راه تأمين صلح پايدار و استقرار حكومت مشترك مساعي مخلصانه به خرج دهند.
ج: از حكومتي كه سائر احزاب جهادي در غياب ما تشكيل داده اند دعوت مي كنيم تا به كابل آمده و زمام امور را به دست بگيرد.
د: از شوراي قيادي دعوت مي كنيم كه طبق موافقت نامهء پشاور عملاً به كار خود آغاز كنند.
هـ: چون رژيم عملاً سقوط كرده ضرورتي به وجود كميسيون انتقال قدرت احساس نمي شود.
و: ما خواهان تسلط بر كشور و تحميل حكومت دلخواه خود با اعمال قوه نبوده، اگر انتخابات عمومي در ظرف شش ماه آينده تضمين گردد بر هيچ امتياز ديگري اصرار نخواهيم كرد ...
من همين روز،5 ثور 1371 در حوالي عصر،ازراه مخابره با جمعي از خبر - نگاراني كه در دفتر افغان نيوز انجنسي (انا) واقع در پشاورگردآمده بودند، مصاحيه نمودم. دراين كنفرانس مطبوعاتي نكات مهم سخنان من قرار ذيل بود:
پيروزي انقلاب اسلامي رابه ملت افغان و كافۀ امت اسلامي تبريك ميگويم. اين پيروزي دستاوردقرباني فراموش ناشدني فردفردملت افغان وتمامي نيروهاي جهادي ميباشد ...
جنگ پايان يافته است و ضروت جنگ را پس از اين منتفي ميشماريم. به همه دعوت ميدهيم كه بيائيد دست برادري به همديگر بدهيم ...
به شهريان كابل اطمينان ميدهيم كه مجاهدين در خدمت آنها اند، بر هيچكس از ناحيهء آنان زياني نخواهد رسيد ...
عجالتاً اقتداربه اتفاق تنظيم هاي جهادي به حكومت مؤقت سپرده ميشود و درجريان شش ماه انتخابات برگزارميگردد. توافقاتي كه در اين رابطه ميان  رهبران احزاب ونمايندۀ حزب اسلامي صورت گرفته موردتائيدمابوده نسبت به آن التزام ميورزيم. صرف ضرورت كميسيوني رامنتفي ميشماريم كه غرض انتقال قدرت از زمام داران سابقهءكابل به مجاهدين تشکيل گردیده است.»                                                                                                          گلبدين حكمتيار باز هم مثل هميشه به وضوح و به صورت آشكار با دروغ و تناقض صحبت مي كند. او اكنون در «دسايس پنهان و چهره هاي عريان» ادعا ميدارد كه در آن مصاحبهء مطبوعاتي از حكومت تشكيل شده توسط تنظيم هاي جهادي و از شوراي قيادي دعوت به عمل آورد تا براي به دست گرفتن زمام امور به كابل بيايند. اما در آن روز (5 ثور 1371)، زمان حاكميت و زمام داري آن حكومت و شوراي قيادي را پايان يافته اعلان كرد. او در پاسخ به خبرنگار پاكستاني که از وی پرسید حکومت انتقالی وشورای قیادی که دیروز(4ثور1371) درپشاوراعلان شد آیا می توانند کابل بروند وقدرت را بدست بگیرندگفت: «در مورد شوراي قيادي و حكومت انتقالي كه در پشاور ساخته شده بايد بگويم كه زمان آن شوراي قيادي و ادارهء انتقالي سپري شده و فكر نمي كنم كه آنها خود در انديشهء ورود به كابل باشند... (46)».
همچنان حكمتيار كه در دسايس پنهان خود از «نفي حاكميت مطلقهء يك حزب» و از «عفو عمومي» سخن ميزند آنروز (5 ثور 1371) در كنفرانس مطبوعاتي با زبان زور گپ زد و كابل را به ورود بيشتر نيروهاي خود تهديد كرد. او گفت: «... بايد تذكر داد كه تا حال قوت هاي مسلح ما از اطراف كابل داخل شهر نشده اند، آنها منتظر هدايت نهايي ميباشند. تا حال صرف يك قسمت محدود مجاهدين ما وارد شهر گرديده اند و در نقاط حساس جابجا شده اند. همه نيروها مخصوصاً مليشه هاي جنرال مومن بايد از ماجراجويي و مقاومت بيهوده در مقابل مجاهدين ما خودداري كنند. اگر كوچكترين مزاحمت و ماجراجويي در مقابل پيشروي مجاهدين صورت گرفت ما ناگزير خواهيم بود به تمام نيروهاي خود هدايت بدهيم تا با قوت هر چه بيشتر وارد كابل شوند. احدي نمي تواندازكشور فراركند. ورود و خروج ازميدان هوايي تاامرثاني معطل ميباشد... (47)».
اگر از دروغ و تناقض گویی حكمتيار در مورد توضيحات او از فتح كابل بگذريم، نفس ادعاي او از انجام فتح كابل نيز ادعاي نادرست و دروغين است. همان ترتيبي كه قبلاً تذكر داده شد وقتي حكمتيار در طول سه سال حاكميت نجيب نه تنها به يك پوسته اي از كمربند امنيتي جنوب كابل دست نيافت و قوي ترين نيرو و پايگاه خود را به نام لشكر ايثار در تنگي واغجان لوگر از دست داد، چگونه توانست با زور نيروهاي مجاهدين خود كابل را آنهم در يك شب فتح كند و در سحرگاه پنجم ثور 1371 بر تمام شهر مسلط شود؟ و باز اين چگونه فتحي است كه نيروهاي حكمتيار تمام كمربندهاي امنيتي بيرون و داخل شهر را در هم مي شكنند، كليه قطعات و مراكز نظامي و ملكي رژيم را در بيرون و داخل شهر ازقصر رياست جمهوي تا وزارت دفاع و داخله و بسياري از وزارت خانه هاي ديگر متصرف ميشوند اما از تسلط به سه نقطهء‌كوچك (ميدان هوايي خواجه رواش، گارنيزيون و راديو تلويزيون) عاجز مي مانند؟ آنجا كه حكمتيار مي نويسد: «متأسفانه مجاهدين قادرنشدند كه ميدان هوايي خواجه رواش را فلج و پل هوايي كابل- مزار را قطع كنند. ائتلاف جبل السراج با استفاده از همين ميدان هوايي توانست بتاريخ شش ثور 1371 تعداد زياد مليشه هاي مسلح را از مزار به كابل انتقال و جنگ شديدي را در كابل آغاز نمايد...».
آيا مقاومت تنها درميدان هوايي خواجه رواش و عدم مقاومت در تمام نقاط ديگر پايتخت در برابر نيروهاي حكمتيار حاكي از يك توافق و زدوبند مشترك ميان يك جناح حزب ديموكراتيك خلق با حكمتيار نيست كه نيروهاي حزب اسلامي را در يك توافق پنهاني به داخل كابل آوردند؟ صبغت الله مجددي رئيس شوراي جهادي و ممثل رياست اولين دولت اسلامي مجاهدين در این مورد بعداً گفت: «... در حاليكه ما در پاكستان براي ورود به وطن آمادگي ميگرفيتم و تمام زمينه ها براي انتقال سالم قدرت بدولت اسلامي افغانستان آماده گرديده بود و مسؤلين نظامي و سياسي نظام گذشته كه در سرنگوني رژيم دكتور نجيب الله نقش بزرگي داشتند در انتظار ما بودند از جانب برخي از برادران (حكمتيار و حزب اسلامي او) با همدستي عدهء از خلقي ها در كابل كودتايي صورت گرفت كه باعث كشته شدن تعدادي از هموطنان بي گناه ما گرديد. هر چندكودتاي خائنانهء ‌مذكور با مقاومت شديد مردم مسلمان ما رو برو گرديد و با همكاري مجاهدين و افسران اردو ناكام شد ولي در اثر چور و چپاول و غارت و وحشت آنان نظم دولتي از هم گسيخت و خسارات هنگفتي به كشور وارد گرديد... (48) ».
هر چند حكمتيار در فتحي كه نويد آنرا از راه مخابره به خبرنگاران اعلان داشت ناكام گرديد و در نتيجهء‌آن جنگي در تاريخ جهاد و مقاومت اسلامي افغانستان بعد از پير وزي مجاهدين شكل گرفت كه به بدنامي مجاهدين، نفاق جامعه، بي ثباتي كشور و ويراني وطن انجاميد، اما گلبدين حكمتيار آنرا به سبك و شيوهء خود به گونهء ديگري تحليل ميكند. او در صفحهء 90 مي نويسد: «براي ما جنگ كوچه به كوچه و خانه به خانه مشكل بود. آنرا سبب ويراني كابل و غارت ملكيت هاي شخصي و عامه مي شمرديم. بناً به مجاهدين هدايت داديم كه از شهر خارج شوند و در اطراف كابل مستقر شوند. با نگرش سطحي و ظاهري شايد اين داخل شدن و بدنبال آن به زودي خارج شدن شكست نيروهاي ما تلقي شود مگر در حقيقت با اين اقدام توطئۀ خطرناك كمونيست ها خنثي گرديد. توطئه كمونيست ها چنان بود كه ميخواستند رهبران جهادي و شخصيت هاي مهم در حالي وارد كابل شوند كه كابل و شهرهاي بزرگ و شاهراه ها تحت كنترول كامل خاد و قطعات مسلح باقيمانده از رژيم سابق باشند. در شرايطي كه هر معامله با اين مهمانان بيچاره و دست و پا بسته آسان باشد. متصل تجمع آنان در كابل همه همزمان و طي يك اقدام ناگهاني و سنجيده شده از ميان ميرفتند و قدرت براي هميشه در اختيار جبههء ائتلافي باقي ميماند. در اين رابطه اميد است وضاحت چند رويداد به خوانندگان كمك كند كه حقايق را بدرستي درك نمايند:
1. قبل از استعفاي نجيب و پس از امضاي معاهدهء جبل السراج از طرف يك كشور (كه افشاي نام آنرا ضروري نمي شمارم) به طور مسلسل و غير مترقبه برايم دعوت داده شد كه به آنجا مسافرت نمايم.
طبيعي بود كه باور نكنيم و سفر صورت نگيرد.  بعدها معلومات دريافت كرديم كه ادارهء ‌استخباراتي آن كشور نقشهء خاصي براي قتل ما درست كرده بود تا بدين ترتيب يگانه مانع كاميابي جبههء ائتلافي از ميان برداشته شود...».
اما نتيجهء ‌داخل شدن و بيرون شدن نيروهاي حكمتيارکه توأم با جنگ و خونريزي بود برخلاف گفتهء او نه تنها شكست محسوب ميشود و نه تنها توطئه كمونيست ها را خنثي نكرد بلكه بر عكس توطئه و مقاصد آنهارا در ضربه زدن به جهاد و مجاهدين به حد غير قابل جبران عملي و بر آورده ساخت. در نتيجۀ داخل شدن نيروهاي حزب اسلامي در يك توطئه مشترك و هماهنگ با خلقي ها، كمربندهاي امنيتي شهر در هم شكست. امنيت و ثبات پايتخت فروريخت. نظم و دسپلين دولتي نا بود گرديد. ديپوهاي نظامي در تمام قطعات و مراكز نظامي وزارت هاي دفاع، داخله و امنيت در معرض دستبرد و چپاول قرار گرفت. افراد بي بندوبار، دزدان و محبوسين جنايي كه از زندانهاي پايتخت رها شده بودند و گروه هاي مختلف مردم مسلح شدند.  صدها و حتي هزاران نفر از نيروهاي مسلح تنظيم ها كه به پديده اي به نام دولت، نظم دولتي، اموال و ملكيت دولتي آشنايي نداشتند از چهار طرف به شهر كابل سرازير گرديدند. دزدي و غارت اموال ملكي و دولتي در تمام ساحات پايتخت با كميت و كيفيت متفاوت ادامه يافت. ادامۀ جنگ و راكت پراگني حكمتيار كه مانع هر گونه ثبات و نظم ميگرديد مردم را از مجاهدين متنفر ساخت. ازمجاهدين و حكومت آنها به نام حكومت اسلامي تصوير وحشتناكي در انظار جهان كشيده شد. زمينه براي دوام حضور و فعاليت كمونيستان در شهرهاي شمالي مزارشريف و شبرغان آماده گرديد. كمونيستان پرچمي به رهبري محمو د بريالي در حمايت مليشه هاي دوستم در منطقهء مكرورويانها كه در تسلط آنها قرار داشت به فعاليت خود ادامه دادند. مليشاي جبار قهرمان، كمونيستان خلقي و نيروهاي چپاولگر چون زرداد، قلم، چمن، ليوني و غيره در صفوف نيروهاي حكمتيار حضور و قدرت روز افزون كسب كردند. غارت و چپاول در مناطق تحت تسلط حكمتيار در جنوب و جنوب شرق كابل چنان گسترده بود كه از تأسيسات و فابريكات صنعتي چون فابريكهء نساجي جنگلك و بگرامي جز چهارديواري هاي مخروبه چيز ديگري نماند. و در نتيجه جنگ و توطئه حكمتيار،  وحدت ملي كه نسبت بي عدالتي هاي اجتماعي گذشته عينيت چنداني نداشت به شدت خدشه دار گرديد. نفاق و تفرقه در ابعاد مختلف قومي، زباني، مذهبي، محلي و منطقوي عمق و گسترش فزاينده يافت. اما حكمتيار بدون آنكه به اين همه نتايج سياه و عواقب مهلك و تباه كن جنگ خود در كابل توجه كند و از آن تذكر دهد از خنثي شدن توطئه كمونيست ها سخن ميزند. شگفت آور و مضحك اين است كه حكمتيار ميخواهد درستي ادعا و باور خود را با عدم پذيرش دعوت يك كشور خارجي مبني بر سفر خود به آن كشور به اثبات برساند. در حاليكه از توضيحات او به خوبي فهميده ميشود که كشور دعوت كننده جمهوري اسلامي ايران است كه گويا او را با اين دعوت به قتل برساند. اما اكنون كه گلبدين حكمتيار در آنجا مورد مهمانداري دولت ايران قرار دارد چرا ادارهء استخباراتي جمهوري اسلامي ايران براي قتل او نقشه اي درست نمي كند؟

شعار پراگني و دشمن تراشي:

حكمتيار بعد از شكست توطئه مشترك خود و خلقي ها در كابل، از عكس العمل امريكا و كشورهاي همسايه سخن ميزند. او در توضيح و تحليل اين عكس العمل، ‌امريكا، كشور هاي غربي و ممالك همسايه را از دشمنان و مخالفين خود محسوب ميكند تا ناكامي و شكست او ناشي از اين دشمني و مخالفت تلقي شود. و در آخر براي نشان دادن و تثبيت انگيزه و عامل اين مخاصمت و مخالفت به سردادن شعارهايي در مورد «حاكميت اسلام» و «سربلندي امت اسلامي» ميپردازد. در حاليكه گفتارها، باورها و تحليل هاي او در «دسايس پنهان و چهره هاي عريان» و عملكرد او در دورۀ جنگ عليه کابل در جهت مخالف اين شعارها قرار دارد. گلبدين حكمتيار در عنوان «عكس العمل امريكا» در صفحۀ 93 مي نويسد: «آژانس ها، راديو ها و مطبوعات كشورهاي غربي خصوصاً وزارت خارجه و سناتوران امريكا نقطه نظرها و تبصره هايي به نشر ميسپردند مبني بر اينكه امريكا نخواهد گذاشت ( و نبايد بگذارد) كه كابل به دست حزب اسلامي سقوط كند. جنرال حميدگل رئيس سابق آي.اس.آي پاكستان كه بنا بدعوت رباني بكابل آمده بود درچهار آسياب ضمن ملاقاتي به من گفت: «سفري به امريكا داشتم، با مسئولين وزارت خارجه و پنتاگون صحبت هاي تفصيلي نمودم. در تمام ديدارها مسئولين امريكا به من گفتند: ما نگذاشتيم كه حكمتيار به كابل داخل گردد و هيچگاهي به وي اجازه نخواهيم داد كه بر كابل حكومت كند. هم چنان مرحوم جنرال فضل الحق گورنر صوبه سرحد پاكستان برايم گفت: زمانيكه بوش معاون ريگان رئيس جمهور سابق امريكا بود در دوران سفرش به پاكستان ضمن مجلس خصوصي در گورنر هاوس پشاور در بارۀ شما (حكمتيار) چنين گفت:
«
Eliminate this Fanetic: اين متعصب و لجوج (حكمتيار) را از ميان برداريد».
بايد متوجه امنيت جان خود باشد!
امريكا روي اين دلايل حكومت حزب اسلامي را تحمل نميكرد:
1. تأكيد حزب اسلامي بر اصول اسلامي.
2. نظم و قوت و نفوذ حزب اسلامي و ريشه هاي عميقش در ميان مردم.
3. محبوبيت گستردۀ حزب اسلامي در جهان اسلام.
4. مخالفت با مداخلهء امريكا در امور داخلي افغانستان.
5. تقبيح تهاجم امريكا بر عراق.
6. اجتناب بنده از ملاقات با ريگان رئيس جمهور وقت امريكا.
7. مخالفت حزب اسلامي باائتلافي كه به ايماواشارۀ واشنگتن ومسكودرست شده بود.
8. مقابله باتوطئه هاي امريكا براي اعادۀ رژيم سلطنتي وروي صحنه آوردن ظاهرشاه.»
حكمتيار شكست خود را در رسيدن به حاكميت، ناشي از تصميم و اقدام امريكا تلقي مي كند. و براي ثبوت اين ادعا سخنان جنرال حميدگل را به عنوان سند و شاهد ارائه ميدارد. اما نه او ونه حميدگل توضيح نميدهند كه امريكا چگونه از داخل شدن حكمتيار به كابل جلوگيري كرد و براي او اجازۀ حكومت كردن نداد؟ در حاليكه حكمتيار قبلاً از تصرف و فتح كابل سخن گفت و در يك كنفرانس مطبوعاتي از راه مخابره اين فتح را اعلان كرد. آيا امريكا براي جلوگيري از سقوط كابل به دست حكمتيار نيروي نظامي فرستاد و يا در دسترس مخالفين حكمتيار سلاح و امكانات نظامي و مالي قرار داد؟ وقتي پاسخ به اين پرسش ها كه مسلماً منفي است،‌ حكمتيار در ثبوت جلوگيري امريكا از سقوط كابل به دست او جز ادعا چيزي به گفتن ندارد. او فكر مي كندكه سند و شاهدي بهتر از حرف هاي جنرالان پاكستاني (حميدگل و فضل الحق) در اين مورد وجود نخواهد داشت. به زعم او وقتي خواننده درنوشتۀ حكمتيارمي بيندكه يك جنرال پاكستاني آن هم ازآي. اس. آي و به خصوص حميدگل رئيس اسبق آي.اس.آي در مورد امير حزب اسلامي افغانستان چيزي ميگويد آن گفته، حرف آخر، سند مطمئن و معتبر و منطبق به حقيقت است. اما حكمتيار به اين امر متوجه نميشود كه توسل او به شهادت جنرالان پاكستان در مورد اثبات باورها و ادعاهايش براي خواننده يادآور داستان «دم روباه و شاهد» محسوب ميشود.
حكمتيار توضيح نمي كند جنرال حميدگل در حاليكه هيچگونه پست و وظيفهء ‌رسمي در پاكستان نداشت چگونه در سفر به امريكا با مقامات وزرات خارجه و پنتاگون مذاكرات تفصيلي به عمل آورد؟ اگر اين مذاكرات بر سر مسايل مربوط به پاكستان بود، امريكا چرا با مقامات رسمي و برحال پاكستان آنرا انجام نداد؟ در حاليكه اصولاً نميتواند اين امر قابل پذيرش باشد كه مقامات رسمي امريكا در وزارت خارجه و پنتاگون با يك فرد متقاعد و غير مسئول پاكستاني بر سر مسايل اين كشور مذاكرات تفصيلي داشته باشد. و در چنين حالتي ميتوان حدس زد كه مذاكرات حميدگل با مقامات امريكايي در وزارت خارجه، پنتاگون و سي.آي.اي بر سر گلبدين حكمتيار صورت گرفته است. مسلماً در اين مذاكرات رئيس اسبق آي.اس.آي پاكستان از دوستانش در سي.آي.اي خواسته تا حكمتيار همچو گذشته در اعتماد و حمايت امريكا قرار بگيرد و براي حاكميت او از طريق سياسي و نظامي كه به نفع پاكستان، متحد و هم پيمان منطقوي امريكا است حمايت به عمل بيايد. تذكر دو مطلب ديگر اين احتمال و حدس را به عنوان واقعيت بيشتر تقويت مي كند. نخست اينكه حكمتيار خود از اينگونه وساطت و پا درمياني به قول او «مامورين پاكستاني» در صفحۀ يازدهم «دسايس پنهان و چهره هاي عريان» ياد مي كند. و اين نشان ميدهد كه وساطت مامورين پاكستاني كه طبعاً افسران آي.اس.آي ميباشند با مامورين سي.آي.اي امريكا بر سر ارتباط با حكمتيار و در جهت رشد و تقويت او از همان نخستين روزها ادامه داشته است. از همان نخستين روزهاي كه ذولفقار علي بوتو و جنرال نصيرالله بابر ميزبان حكمتيار گرديدند. ثانياً در روزهاي ورود جنرال حميدگل و اقامتش به كابل كه حكمتيار از ملاقات و مذاكره با او در چهار آسياب سخن ميزند، نگارنده به نامه اي از حميد گل برخوردم كه در مورد حكمتيار به غلام اسحاق خان رئيس جمهوري پاكستان نگاشته شده بود. من در يكي از شب هاي رمضان 1373 در مهمانخانهء‌ وزيراكبرخان كابل كه مربوط وزارت دفاع بود رفتم. جنرال حميد گل در آن مهمانخانه به سر ميبرد. در سالون مهمانخانه چند نفر از مجاهدين محافظ احمدشاه مسعود و تعداد محدودي از مراجعين ملاقات با مسعود به صورت دسته جمعي مصروف خواندن نامه بودند كه به زبان اردو نگاشته شده بود. يكي از آنها گفت كه اين نامه را جنرال حميدگل در اتاق خود و در تنهايي مي نوشت اما اكنون براي اداي نماز تراويح به مسجد وزيراكبر خان رفت. من ديدم كه نامه را در زير دوشكي كه بالاي آن نشسته بود گذاشت. در گرفتن نامه وسوسه شدم و اكنون مي بينم كه چيست؟ يكي از مراجعين و منتظرين در مهمانخانه به زبان اردو مي فهميد. او بعد از خواندن هر سطر نامه به ترجمۀ آن ميپرداخت. نامه عنواني غلام اسحاق خان رئیس حمهور پاکستان نوشته شده بود. حميدگل از مذاكرات خود با حكمتيار و رهبران دولت در كابل معلومات داده در نامه نوشته بود اگر حكمتيار در حاكميت كابل با نيرومندي مشاركت كند براي تقويت اهداف استراتيژيك پاكستان بسيار مفيد خواهد بود. پاكستان ميتواند با موجوديت قدرتمند وي در حاكميت افغانستان، به يورانيم دسترسي پيدا كند كه در آنصورت پروژهء اتمي پاكستان بدون مشكل و تشويش مؤفقانه پيش ميرود. نامه هنوز نا تمام بود. فهميده ميشد كه مطالب ديگري نيز براي نوشتن مانده است. من (نگارنده) زياد تلاش كردم تا نامه را فوتوكاپي كنم. اما در آن شب هيچ وسيله و امكاني وجود نداشت. كسانيكه نامه را گرفته بودند دو باره به جاي اصلي اش گذاشتند.
يك نگاه دقيق به اين جريان اين حدس و احتمال را به حد يقين تقويت مي كند كه سفر حميدگل به امريكا و مذاكراتش در پنتاگون بر سرحكمتيار بوده و شايد جنرال متقاعد آي.اس.آي در نتيجهء ‌اين مذاكراه وارد كابل شده بود تا به قول خودش زمينۀ مشاركت قدرتمند حكمتيار در حاكميت مساعد شود.
حكمتيار از زبان جنرال فضل الحق گورنر صوبه سرحد دستور ترور خود را از سوي بوش معاون رئيس جمهور امريكا نقل مي كند. اما جالب اين است كه جنرال فضل حق مذكور به جمعي از افغانها گفته بود: «ما در صوبه سرحد از طريق پوليس و آي.اس.آي تلاش مي كنيم كه امنيت رهبران تنظيم هاي مجاهدين تأمين شود تا مورد ترور قرار نگيرند. اما با تعجب مي بينم كه كي.جي.بي و سي.آي.اي بيشتر از ما در فكر حفظ جان و امنيت برخي از اين رهبران اند(49)».
نكاتي را كه حكمتيار براي مخالفت امريكا با حزب اسلامي يعني با خودش عنوان مي كند مجموعه اي از شعارها، احساسات و لاف زدن هايي است كه هيچگاه با حقايق مطابقت ندارد. حكمتيار خود نيز هيچگونه سند و استدلالي را در صحت و حقيقت اين نكات ارائه نمي كند. او نميگويد كه آن «نظم و قوت و نفوذ حزب اسلامي و ريشه هاي عميقش در ميان مردم» چه شد؟ «محبوبيت گستردهء حزب اسلامي در جهان اسلام» چيست؟ نمونه و نتايج اين محبوبيت در كجا و چگونه به ظهور رسيده است؟ حكمتيار با كدام مداخلهء امريكا در امور داخلي افغانستان به مخالفت برخاسته است؟ آيا او از گرفتن استنگر امريكا ابا ورزيده و يا ساير امكانات نظامي و مالي سي.آي.اي را كه از طريق آي.اس.آي برايش داده مي شد نپذيرفته است؟
حكمتيار توضيح نمي دهد كه كدام ائتلاف و چگونه با چه اسناد و استدلالي به ايماء و اشارهء و اشنگتن و مسكو درست شد؟
گلبدين حكمتيار از مخالفت خود با برنامهء ‌امريكايي بازگشت ظاهرشاه به صحنهء قدرت به گونه اي تحليل ارائه مي كند كه ميخواهد ميزبانان ايراني اش هم از او ممنون و خشنود باشند. چون مخالفت او با طرح امريكا مبني بر بازگشت ظاهرشاه به صحنهء قدرت و زمام داري، برنامهء ‌مشابه امريكا را در مورد ايران نيز به ناكامي كشانيده است!؟ او در صفحه 94 مي نويسد: «... در عين روز و در ساعاتيكه (1374) سردارولي با مقامات اسلام آباد مصروف ديدار بود، بل كلنتن رئيس جمهور امريكا به صورت غير مترقبه با رضا پهلوي فرزند شاه سابق ايران ديدار داشت. اين جريان ثابت مي كند كه امريكا براي افغانستان و ايران برنامهء‌ يكساني دارد...».
آيا براستي مخالفت گلبدين حكمتيار با برنامهء ‌امريكا در بازگشت ظاهرشاه به قدرت افغانستان، طرح بازگشت فرزند محمد رضاشاه را به ايران به ناكامي كشانيده است؟ آيا اين را هم ميتوان به همان نبوغ و كرامت طفلي حكمتيار ارتباط داد كه در اثر دعايش امپراطوري شوروي سرنگون شد و اكنون نشانهء ‌سرنگوني امپراطوري امريكا هم با شكست پلان امريكايي بازگشت محمدظاهرشاه به حاكميت افغانستان و بازگشت پسر محمد رضاشاه به حاكميت ايران به ظهور رسيده است؟ بايد رهبران جمهوري اسلامي ايران ممنون احسان حكمتيار باشند و به جاي آنكه در گذشته (زمستان 1370 به اساس ادعاي حكمتيار) از طريق سفارت خود در اسلام آباد او را دعوت ميكردند تا توسط استخبارات خود ترور كنند، اكنون بر سرش گل بريزند و به آب و نانش خوب برسند. گلبدين حكمتيار در توضيح موقف كشورهاي همسايه بازهم تحليل هاي ضعيف، بي بنياد و دور از حقايق ارائه مي كند. او گفتهء‌ قبلي خود را در مورد سياست پاكستان تكرار مينمايد كه بعضي حلقه هاي پاكستاني «مخالف روي صحنه آمدن رهبر نيرومند پشتون» در حاكميت افغانستان است كه در آنصورت قضيهء‌ پشتونستان را براي پاكستان ايجاد مي كند. در حاليكه همه تحليل گران و ناظران داخلي و خارجي ميدانند اسلام آباد خواهان حاكميت پشتونها در افغانستان است. در بحث هاي گذشته در اين مورد به تفصيل سخن رفت. سياست و موضع گيري پاكستان در قبال افغانستان مبتني بر اين ديدگاه و استراتيژي آنقدر آفتابي و روشن است كه ضرورت به توضيح و تشريح آن ديده نمي شود. عدم توفيق حكمتيار در رسيدن به تخت و تاج كابل علي الرغم چهار سال جنگ به معناي عدم حمايت پاكستان از رهبري و حاكميت فرد پشتون نيست. هيزم آتش جنگ حكمتيار را در كابل  آي.اس.آي در اسلام آباد تهيه ميكرد. اما حكمتيار نتوانست علي الرغم اين همه حمايت به حاكميت برسد. به قول احمدرشيد تحليلگر و نويسنده معروف پاكستاني: «... ارتش پاكستان به اين نتيجه رسيده بود كه ديگر گروه هاي قومي خواست آنانرا برآورده نخواهند كرد و بنا بر اين به حمايت از حكمتيار ادامه داد. حدود بيست در صد كادر ارتش پاكستان را پشتونها و يا افرادي با اصالت پشتون تشكيل ميدهند. ارتش و تبليغات بنيادگرايان اسلامي در درون آي.اس.آي از عوامل تعين كنندهء پيروزي پشتونها در منازعهء افغانستان به شمار ميروند. البته حكمتيار در سال 1994 آشكارا با از دست دادن پايگاه هاي نظامي اش شكست خورد، در حاليكه تندرويهايش پشتونها را پراكنده ساخت و آنان بوي پشت كردند. پاكستان رغبتي به حمايت از يك شكست خورده نداشت و در جستجوي يك نيروي باالقوه جايگزين پشتون بود... (50)».
حكمتيار بحث و تحليل خود را در مورد موقف كشورهاي همسايه با ارائه شعار هاي كه با قامت و رفتارش همخواني و همسويي ندارد، پايان ميدهد. او در صفحه 96 مي نويسد: «... از صاحبان چنين ذهنيتي بايد پرسيد كه از جمله سه راهيكه در جلو ما قرار داشت گزينش كدام يك آن مفيد و مطابق اصول اسلام بود؟
1. سازش با كمپ امريكا كه به جز از مسلط كردن مجدد ظاهرشاه به چيز ديگري راضي نميباشد.
2. سازش با كمپ روسي كه خواهان تشكيل حكومت ائتلافي با كمونيست ها بود.
3. آزاد و مستقل زيستن و تحمل مصائب آزادمنشي و تن دادن به دشواريهاي عدم وابستگي ... .
من از تهء‌ دل به اين سخن باور دارم كه پيروزي نهايي نصيب كسي ميشود كه راه سوم را برگزيده است. نتايجش هر چه باشد ما عزم راسخ داريم كه راه سوم را نصب العين خويش قرار داده و با گام هاي استوار در اين راه جلو برويم. ما آماده ايم كه به خاطر حاكميت اسلام و سربلندي امت اسلامي صد بار قرباني شويم. در اين راه به پذيرش و تحمل همهء‌ ناگواريها و دشواريها آماده ايم. جز خدا به آقا و بادار ديگري سرخم نخواهيم كرد. با هر كس در چوكات اصول اعتقادي و فكري خود حاضريم عزتمندانه همراهي كنيم. ولي غلامي هيچ قدرتي را هرگز نخواهيم پذيرفت».
در حاليكه حكمتيار در اين صفحه (96 كتاب خود) از امت اسلامي سخن ميزند و خود را آمادهء‌ قرباني براي سربلندي امت اسلامي معرفي مي كند اما چهار صفحه قبل در صفحات 92 و 93 جنگ خود را در كابل در واقع جنگ ميان پشتون و تاجك ميخواند و مدعي ميشود كه او در اين جنگ ها از پشتونها و مناطق پشتون نشين كابل دفاع كرده است. حكمتيار مي نويسد: «... اگر جنگ در خيرخانه، وزير اكبرخان و كارتهء پروان جريان ميداشت و اين مناطق ويران ميگرديد، در آنصورت حقيقتاً آنها مدافع و ما متعرض مي بوديم. ولي اگر جنگ در جنوب و غرب كابل و در مناطقي كه هزاره ها و پشتونها سكونت داشتند مانند خوشحال خان مينه، پكتياكوت، قلعچه، چهل ستون، كارته3، كارته4 و كارتهء سخي. و صرف اين مناطق در اثر حملات شوراي نظار و رفقاي ائتلافي اش در جنگ هاي كه در قدم اول با حزب اسلامي و در قدم دوم با حزب وحدت داشتند ويران و سكنه آن به هجرت مجبور گرديدند، در اين صورت هويدا است كه متعرض كي (كه) و مدافع كيست؟!».
حكمتيار در اين دسته بندي راه سه گانه، راه و سياست امريكا و روسيه را به صورت جداگانه از هم معرفي مينمايد. در حاليكه تا قبل از اين راه و سياست آنها را هم آهنگ و موافق تلقي مي كند. و در بحث هاي قبلي به تكرار مي نويسد: «براي اين حلقه ها درك اين مطلب دشوار است كه چرا مسكو و واشنگتن همزمان از معاهدۀ جبل السراج و جبههء ائتلافي كه بر اساس اين معاهده تشكيل شد دفاع ميكردند».
و حكمتيار با اين همه تناقض گويي و تغيير موضع و موقف، ثابت می کند که برای او هیچ چیزی جز افکار واهداف خودش اهمیت وتقدس ندارد. ودر دسترسی به آنچه که می خواهد هیچ حد ومرزی را نمی شناسد. نه دین را ونه اعتقادات دینی را. هرچند که دردین اسلام دروغ گفتن وتزویر، نفاق ودورنگی، تظاهر وریا حرام است اما حکمتیار درجهت توجیه افکار واهداف خود به تمام آن متوسل می شود.

جنگ بر ضد"مليشه":

گلبدين حكمتيار كه بعد از شكست در دروازه هاي جنوب و جنوب شرقي شهر كابل سنگر گرفت و به جنگ عليه كابل ادامه داد، جنگ او صرف نظر از اينكه گاهي با تعرض طرفين براي پيشروي شدت ميافت عمدتاً به گلوله باران كردن مناطق نظامي و مسكوني شهر با راكت، توپخانه و تانك متمركز ميگرديد. جنگ حكمتيار كه با اين استراتژي و تاكتيك در حدود چهار سال عليه كابل دوام كرد، با توجه به تعبير و توجيه انگيزه و مشروعيت نويسندهء‌ «دسايس پنهان و چهره هاي عريان» در مورد اين جنگ، به دو مرحلهء متفاوت و جدا از هم تقسيم ميگردد. نخست مرحلهء ‌جنگ بر ضد «مليشه» و ثانياً مرحلهء‌ جنگ در آغوش «مليشه». اما حكمتيار وقتي در واقع مرحلهء ‌اول جنگ خود را بر ضد مليشه با عناوين مختلف به بحث و بررسي مي گيرد بازهم چون مباحث قبلي كتاب خود به كتمان حقايق، به كذب و بهتان و به ارائه تحليل هاي نادرست و برداشت هاي سست و بي پايه متوسل ميشود. حكمتيار از گفتارها، اعلاميه ها و موضع گيري هاي خود در روزها، ماه ها و سالهاي جنگ بر ضد مليشه كمتر سخن به ميان مي آورد تا وقتي خواننده بيان و بررسي او رادرمرحلهء‌جنگ درآغوش مليشه يا «مرحلهء ائتلاف شوراي هماهنگي» موردمطالعه قراربدهد، دو رنگي ونفاق اميرحزب اسلامي درگفتار و كردار پوشيده باقي بماند. اما بي خبر از آنكه:
                          جهان چيست؟ آينهء‌ حال ما
                           در او منعكس نقش افعال ما
علاوه بر اينكه تحليل و بررسي حكمتيار در مرحلهء جنگ بر ضد مليشه توأم با كتمان حقايق و تناقض گويي ارائه ميشود، معايب و ضعف هاي ديگري در نوشتهء او فراوان و قابل ملاحظه ميباشند. يكي از اين ضعف ها، عدم رعايت نظم و ترتيب زماني در بررسي حوادث و وقايع است. در حاليكه او شكست و خروج نيروهاي خود را از شهر كابل در عنوان «بعد از بيرون شدن از كابل» در صفحه 98 و 99 بيان مي كند و از تاكتيك خود مبني بركنار گذاشتن جنگ جبهه اي وروي آوردن به ترور سخن ميزند، در صفحات بعدي باز در مورد جنگي كه در شهر كابل قبل از آن رخ داده است صحبت مي كند. هم چنان دورهء صدارت عبدالصبور فريد صدراعظم اعزامي خود را كه بعد از دورهء‌انتقال قدرت وظيفهء صدارت را احراز كرد پس از بحث در بارهء ‌انعقاد شوراي حل و عقد مورد بررسي قرار ميدهد. حمله بر سفارت پاكستان در كابل را كه منجر به قتل يك كارمند سفارت گرديد در زمان ورود آصف علي  زرداري وزير خارجه پاكستان كه در 3 حوت 1372 صورت گرفت وانمود مي كند در حاليكه حادثهء ‌حمله به سفارت و قتل يك كارمند سفارت و به آتش كشيدن ساختمان سفارت در هفدهم سنبلهء 1374 بعد از سقوط هرات به دست طالبان رخ داد. توضيح حادثهء ‌مهمي با اين غلطي بيانگر عدم دقت و ضعف نویسندۀ «دسايس پنهان و چهره هاي عريان» از اسلوب وقايع نگاري، تحليل و تدقيق وقايع و حوادث تاريخي و اجتماعي است.
يكي از معايب ديگر در بررسي هاي حكمتيار كه در سراسر نوشتهء ‌او به چشم مي خورد ادعاهايي است كه بدون استدلال و اسناد مطرح ميگردد. نوشتهء او با اين خصوصيت بيشتر به شايعات و افواهاتي ميماند كه در كوچه و بازارميان مردم دهن به دهن ميشود. درحاليكه يك نويسنده وتحليلگر هيچگاه در تحليل مسايل و حوادث سياسي و اجتماعي با اين شيوه و روش قلم نمي زند. مثلاً وقتي حكمتيار در صفحه 98 مي نويسد كه مسعود ميگفت: «پشتونها دو صد و پنجاه سال بر افغانستان حكومت كرده اند، نميگذاريم بيش از اين حكومت كنند»، هيچ اسناد و شواهدي ارائه نميدارد كه احمدشاه مسعود در كجا، چه وقت و چگونه اين حرف ها را بر زبان آورد؟ اما اگر علت و انگيزهء ‌اصلي اين ادعاي حكمتيار را به تدقيق و بررسي بگيريم ريشه هاي آنرا در ناكامي حكمتيار براي حصول رهبري و قيادت قومي پشتونها ميابيم. حكمتيار وقتي نميتواند حمايت قبايل و عشاير قوم پشتون را در حمله به كابل و تصاحب تخت و تاج به دست بياورد، ووقتي او نميتواند منحيث رهبر قومي پشتونها تبارز كند به اين اتهام و حربه متوسل ميشود كه شعار احمدشاه مسعود ودولت كابل ضديت و مخالفت با پشتونها است. حكمتيار براي كسب حمايت قبايل و عشاير قوم پشتون بعد از شكست خود در ثور 1371 تلاش فراواني به خرج داد. او در جوزاي همين سال طي سخنراني هاي متعددي در جلال آباد و گرديز علناً پشتونها را در جنگ عليه كابل تحريك كرد. اما اين تحريكات براي او دست آوردي نداشت و هيچگاه از سوي قبايل متعدد پشتون به مثابهء رهبر قومي مورد اعتماد قرار نگرفت. براي بسياری از پشتونها به خصوص براي روشنفكران پشتون او منحيث قاتل پشتون و دست نشاندهء‌ آي.اس.آي پاكستان شناخته مي شد تا به صفت رهبر قومي. دست او در دوران جهاد به خون بسا از روشنفكران پشتون چون عزيزالرحمن الفت، داكتر مجروح، عبدالرحيم چنزايي و ... آلوده بود. او حتي در دورهء جنگ عليه حکومت مجاهدين بر مبناي اعتراف در دسايس پنهان و چهره هاي عريان خود وقتي به تروريزم متوسل ميشود باز هم دست خود را به خون يكي از شخصيت هاي مجاهدپشتون آلوده مي كند. بسياري از اعضاي حركت انقلابي اسلامي شاخهء مولوي منصور معتقد بودند كه دستور قتل موصوف را گلبدين حكمتيار صادر كرده بود. وي در خزان 1372 با انفجار موتر حاملش در ولايت پكتيا به هلاكت رسيد. حكمتيار در مورد استفاده از ترور در مرحلهء بعد از شكست در صفحه 99 مي نويسد: «... ما به مجاهدين هدايت داديم كه به تهاجمات جنگ افروزانۀ كمونيست ها واكنش نشان نداده صبر نمايند. به جاي جنگ جبهه اي بايد جنرالان كمونيستي (كمونيست) هدف حملات شان باشند كه اين جنگ ها را براه انداخته اند و سوق و ادارهء ‌آن صددر صد در دست آنها است. عليه اين جنرالان جنگ افروز كارهاي زيادي صورت گرفت، برخي به قتل رسيدند، برخي در انفجارات زخمي شدند و برخي را فشار حملات سنگين وادار كرد كه از بيم كشته شدن، كشور را ترك بگويند. جنرال آصف دلاور از جمله جنرال هايي بود كه مورد حملات مسلسل قرار گرفت». اما قبل از آنكه جنرالان كمونيست و سران مليشه در كابل مورد حمله قرار بگيرند، مجاهدين قرباني تروريزم حكمتيار گرديدند. محمديونس قانوني و مولوي نصرالله منصور دو تن از چهره هاي شناخته شدهء‌ مجاهدين هدف حمله واقع شدند كه قانوني بعد از جراحات شديد زنده ماند و مولوي منصور به قتل رسيد.
وقتي گلبدين حكمتيار از مخالفت خود در مرحلهء جنگ بر ضد مليشه سخن ميزند، ديگر از آن همه موضع گيري هاي شديدي كه به قول خودش در خروج «مليشه هاي وحشي گلم جم» عنوان ميكرد خبري نيست. او در دسايس پنهان و چهره هاي عريان خود در مورد مليشه هاي دوستم كه جنگ خود را در ضديت و مخاصمت با آنها توجيه ميكرد با لحن و كلماتي صحبت مي كند كه گويي اظهارات و بيانات قبلي در اين مورد از حكمتيار امير حزب اسلامي نيست. هيچ يك از ابلاغيه ها و اعلاميه هاي حزب خود را در مخالفت با حضور مليشه حتي به عنوان نمونه درج دسايس پنهان و چهره هاي عريان نميسازد. دوستم را در اكثر جا با پيشوند جنرال ذكر ميكند. مثلاً در صفحه 105 مي نويسد: «عبدالجبار مليشه كه رقيب سرسخت جنرال دوستم در دولت نجيب بود» در عنوان صفحه 106 مي نوسيد: «مساعي براي جلب و جذب جنرال دوستم»، در صفحه 127 به تكرار نوشته ميشود: «اگر چه جنرال دوستم و حزب وحدت قبل از اين هم ناراضي بودند"، «در افراد حزب وحدت و جنرال دوستم اين ذهنيت قوت گرفت» و ... به جاي به كار بردن اصطلاح «مليشه هاي گلم جم» نيروهاي شمال و جنبش را مورد استفاده قرار ميدهد. در صفحۀ 109 مي نويسد: «نيروهاي شمال به طرفداري از مجددي بر نخاستند.» در صفحه 114 ميخوانيم: «جنگ خونين ميان نيروهاي جنبش و شوراي نظار كه...»، در صفحه 125 مي آيد: «براي تهاجم، افراد مسلح جنرال دوستم...».
در حاليكه حكمتيار در آن مرحله اي از جنگ كه جنگ خود را به بهانهء‌ حضور مليشياي دوستم توجيه ميكرد، مواضع و خواسته هاي خود را در اعلاميه هاي متعدد، اظهارات و مصاحبه هاي مطبوعاتي با خبرنگاران بيان ميداشت. حكمتيار در اين مرحله در تمام مصاحبه ها و بيانات خود و در همه ملاقات و مذاكرات با ميانجي صلح، با نويسنده و خبرنگار، با قوماندان و مجاهد، با عالم و عامي، با داخلي و خارجي از خروج مليشه هاي دوستم سخن ميگفت. تمام آن بيانات، مصاحبه ها و اعلاميه هاي حكمتيار در مورد مخالفت با حضور مليشه هاي دوستم به عنوان دليل شرعي جنگ عليه كابل در مطبوعات مختلف داخلي و خارجي به چاپ رسيده است. در اين جا به طور نمونه به نقل برخي از آن اظهارات و اعلاميه ها پرداخته ميشود:                            

اعلامیۀ حزب اسلامي، مورخ 8 ثور 1371
ما درمرحلهء ابتدايي به تمام اهداف خود دست يافته ايم. آن عده اي كه از برنامهء ما آگاه نبودند و بر اساس برداشت هاي خود قضاوت ميكردند گمان ميكنند كه حزب اسلامي در برنامهء‌ داخلي خود كامياب نشد. ما نه قصد تصرف كابل را كرديم و نه ارادۀ اعلان كردن حكومت خود را در آنجا داشتيم و نه طرفدار حملهء‌ وسيع و بزرگ بر كابل بوديم ... هدف نخست ما اين بود كه اين نيروهاي منظم نظامي مليشه هارانابود كنيم و تمام كمر بندهاي امنيتي و نيروهاي دشمن را كه در اطراف كابل جابجا شده بودنداز هم متلاشي سازيم تا در افغانستان هيچ نيروي مجهز و منظمي غير از مجاهدين باقي نماند. اكنون همه ولايات فتح گرديده اند. قطعات عسكري به مجاهدين تسليم شده اند. كمربندهاي امنيتي كابل شكسته شده است. به جز از مليشه هاديگر نيروهاي مجهز و منظمي باقي نمانده است(51)».
اعلاميهء فوق كه به طرز مضحكي با تضاد و تناقض نگاشته شده است، جنگ حزب اسلامي را در نابود ساختن مليشه ها (مليشه هاي دوستم) توجيه مي كند. در اعلاميه ادعا ميشود كه حزب اسلامي قصد تصرف كابل را نداشت در حاليكه حكمتيار طي يك كنفرانس مطبوعاتي به وسيلهء‌ مخابره قبل از نشر اعلاميه در پنجم ثور 1371 تصرف و فتح كابل را اعلان كرد و آنرا تبريك گفت. در آغاز اعلاميه نابودي نيروهاي منظم مليشه ها، انگيزه و هدف جنگ ذكر ميشود و تأكيد ميگردد كه حزب اسلامي در مرحله ابتدايي به تمام اهداف دست يافته است اما در پايان اعلاميه براي مشروعيت وجواز جنگ هاي بعدي مي آيد كه به جز از مليشه ها ديگر نيروهاي منظمي باقي نمانده است.
حكمتيار در مصاحبه با روزنامه انگليسي زبان «فرنتيرپست» چاپ پشاور بتاريخ 14 ثور 1371 اظهار كرد: «... حكمران اصلي كابل در حال حاضر رشيد دوستم است. تا وقتيكه مليشه هاي گلم جم در كابل موجود باشند امن و صلح درآنجا استحكام نخواهد يافت».
همچنان مؤلف «دسايس پنهان و چهره هاي عريان» در سخنراني خودر شهر جلال آباد گفت: «...موږ غواړو چي گلم جم مليشيا چي دا 14 كاله زموږ د مؤمن ملت په وړاندي جنگيدلي، له كابل څخه وباسو... (52)»،‌ (ما ميخواهيم  مليشه هاي گلم‌جم را  که چهارده سال در برابر ملت مؤمن ما جنگيده اندازکابل اخراج کنيم).
در اعلاميه ها و اظهارات رسمي ديگر حزب اسلامي گفته شد: «...‌حقيقت امر اين است كه تا اين عناصر وحشي و چپاولگران جاني و سفاك (مليشه هاي دوستم) سركوب نشوند نه در كشور امنيت تأمين خواهد شد و نه صلح، استقرار و ثبات به كشور برخواهد گشت... (53)».
«...تأكيد بر خروج مليشه ها از اين خاطر نيست كه مليشه ها فرزندان افغانستان نيستند. بلكه از اين خاطر است كه دستان آنان به خون ملت افغانستان تا به بازو سرخ است. از اين سبب هيچ افغان با وجدان به مشروعيت وجود آنها اصرار نورزيده و هيچ گروه و قوت مجاهدين و مردمان كابل كه ننگ و ناموس شان در خطر است موجوديت خاديست هاي دوستم را در كابل تحمل كرده نمي توانند... (54)».

"مرجع اميد"يامصدر بي ثباتي و كشتار:

گلبدين حكمتيار در بخشي از تحليل و بررسي خود از نتايج و پيامد استقرار نيروهاي حزب اسلامي به اطراف كابل صحبت ميكند و اين نيروها را مرجع اميد و مايهء ‌نجات مردم مي خواند. او در صفحه 102 مي نويسد: «بيرون رفتن مجاهدين حزب اسلامي از كابل و استقرار آنها در اطراف شهر باعث شد تا از يكطرف حقيقت ائتلاف براي همه برملا گردد و از طرف ديگر حزب از بدنامي مصئون مانده، به حيث يگانه نيروي قابل اعتماد قادر به ادارۀ كشور و نجات مردم از وضع دردناكي كه نيروهاي ائتلاف عامل آن بودند، به حيث مرجع اميد مردم تبارز كند».
حكمتيار توضيح نميدهد كه چه ويژگي ها و عملكرد، نيروهاي او را در اطراف شهر كابل به حيث يگانه نيروي قابل اعتماد و قادر به ادارهء كشور و نجات مردم در آورده بود؟ آن نيروهای او چگونه مرجع اميد مردم بودند؟ آيا قابليت و توانايي نيروهاي حكمتيار براي ادارۀ كشور و نجات مردم از وضع دردناكي كه نيروهاي ائتلاف عامل آن بودند با ايجاد يك ادارۀ سالم، اسلامي و نمونه در چهار آسياب و سروبي به اثبات رسيده بود؟ آيا قومنداناني چون زرداد، قلم ، صادق لیونی و نيروهاي جبار مليشه در چهار آسياب و سروبي و ناصر در سرخكان لغمان با كارنامه و عملكردشان از افراد و نيروهاي قابل اعتماد و قادربه ادارۀ كشور محسوب مي شدند؟
آيا بر خلاف غارت و چپاول مناطق مختلف شهر كابل كه خارج از تسلط نيروهاي حكمتيار قرار داشت، اموال و تأسيسات دولتي و شخصي در مناطق تحت كنترول نيروهاي حكمتيار سالم و دست نخورده باقي ماندند؟
آيا تاراج و انهدام كامل فابريكه هاي جنگلك و نساجي بگرامي و حتي انتقال پوش آهن بام اتاق هاي هر دو فابريكه براي فروش در بازارهاي پاكستان، توسط نيروهاي حكمتيار نشان مصئونيت اين نيروها از بدنامي است؟
و آيا نمايش فلم مستند از عملكرد و جنايت زرداد عمده ترين قومندان نيروهاي حكمتيار در اطراف كابل از تلويزين بي.بي.سي در اسد 1379 (جون 2000) و تقاضا براي محاكمهء او به حيث مجرم و جنايتكار جنگي يكي ديگر از نمونه هاي مصئونيت حزب حكمتيار از بدنامي محسوب ميشود؟ فلم مذكور توسط یک خبرنگار انگليسي تهيه شده بود. در اين فلم نشان داده ميشود كه زرداد قومندان حكمتيار در سروبي در مسير راه كابل- جلال آباد به غارت و چپاول مصروف است. او راه رسيدن مواد ارتزاقي را به كابل ميبندد. وسايل نقليه و عراده جات را متوقف ميسازد، مسافران را اذيت ميكند. پول و دارايی شانرا غارت مينمايد و براي اخذ پول بيشتر برخي آنها را به گروگان مي گيرد. يكي از شيوه ها و طرزالعمل او در اذيت مردم اين بود كه توسط يك فرد مسلح خود به نام «سگ» اعضاي بدن آنها را با دندان قطع ميكرد. آن فرد مسلح (سگ) بعداً اعضاي قطع شده را مي جويد و گاهي گوشت جويده‌ شدۀ انسان را ميخورد.
حكمتيار كدام كارنامه و عملكرد نيروهاي خود را در اطراف شهر كابل «به حيث مرجع اميد مردم» تلقي ميدارد؟ راكت باران آنها را عليه شهر و ساکنان شهر كابل و يا قطاع الطريقي و راه بندان آنها را كه از ورود ابتدايي ترين مواد مورد نياز صدها هزار مردم شهر جلوگيري ميكردند؟ او توضيح نمي كند كه نيروهايش با موضع گيري و موجوديت خود در اطراف كابل چگونه مردم را از وضع دردناكي كه نيروهاي ائتلاف عامل آن بود، نجات دادند؟ نمونه و كارنامه هاي نجات دادن مردم در شهر كابل از سوي اين نيروها در كجا به ظهور رسيد؟ آيا حكمتيار حتي از يكنفر تحليلگر، محقق، خبرنگار، عالم و سياستمدار مسلمان و غير مسلمان كشورهاي خارجي نام برده ميتواند كه با اين برداشت او هم عقيده باشد موضع گيري و جنگ او را در اطراف كابل عامل نجات مردم و عمل مشروع و موجه تلقي بدارد؟

قوماندان درقصرصدارت ورهبردرسنگربغاوت:

گلبدين حكمتيار علي الرغم ادامهء جنگ و راكت باران پايتخت، عبدالصبور فريد قومندان حزب خود را در ولايت كاپيسا بر مبناي معاهدهء پشاور به حيث صدراعظم معرفي كرد. او در مورد انگيزۀ معرفي فريد در پست صدارت در صفحه 123 مي نويسد: «براي احراز پست صدارت عظمي، استاد فريد را معرفي كرديم. شوراي اجرائيۀ حزب اسلامي فيصلۀ خويشرا در اين مورد قبل از رفتن مجددي به كابل ابلاغ نمود. استاد فريد از قوم تاجك مسكونهء ولايت كاپيسا و اميرجهاد حزب اسلامي در آن ولايت بود. مسعود پس از معاهدهء آتش بس با روس ها چندين مرتبه برساحات تحت ادارۀ ‌اوواقع درهمسايگي پنجشير هجوم برد. مگر در هر باري با شكست مواجه گرديد. مسعود هم از لحاظ فكري و هم از لحاظ جهاد عملي در برابر استادفريداحساس حقارت ميكردو حاضرنبوداو رابه حيث صدراعظم بپذيرد، با آمدن او به كابل مخالف بود.
حزب اسلامي به اين دليل استاد فريد را به صفت صدراعظم معرفي كرد كه با اين كار توطئه خطرناك كمونيست ها مبني بر دامن زدن تعصبات قومي و زباني، در ميان پشتون و غير پشتون و بدنبال آن اشتعال جنگ هاي داخلي را خنثي سازد...».
از متن و محتواي اظهارات حكمتيار به خوبي پيدا است كه ادعا و استدلال او در مورد معرفي فريد به عنوان صدراعظم با نيت و مرام باطني اش در اين جهت همخواني و هماهنگي ندارد:                                                                                                  نخست اینکه اگر به اين ادعاي حكمتيار صحه گذاشته شود كه عبدالصبور فريد در دوران جهاد با احمدشاه مسعود در مخاصمت و درگيري به سر برده است پس حكمتيار او را عمداً به كرسي صدارت معرفي كرد تا فضاي مساعد و مناسب براي كار در داخل كابينه و حكومت ايجاد نشود.
ثانياً اگر هدف گلبدين حكمتيار در معرفي فريد به حيث صدراعظم به قول او خنثي كردن توطئه خطرناك كمونيست ها مبني بر دامن زدن به تعصبات قومي و زباني در ميان پشتون و غير پشتون ميبود، بايد يكي از اعضاي پشتون حزب خود را براي احراز پست صدارت معرفي ميكرد تا صدراعظم ورئیس دولت هردو ازتاجک هانمی بودند.
و ثالثاً، اگر حكمتيار در معرفي فريد به پست صدارت صداقت ميداشت، ميبايست به جاي ادامهء راكت پراگني و بغاوت در برابر حكومتي كه صدراعظمش را خود معرفي و اعزام كرده بود زمينهء صلح و ثبات را مساعد ميساخت تا صدراعظم او در فضاي صلح و امنيت وظايف خود را انجام ميداد. اما برعكس در حاليكه قوماندان خود را در مقام صدارت اعزام كرد خود كماكان در سنگر بغاوت باقي ماند. فقط ورود صدراعظم خود را با راكت باران شهر كابل استقبال كرد و هنوز صدراعظم او كابل را ترك نگفته بود كه حملات مقدماتي خود را براي تهاجم 19 اسد 1371 آغاز كرد. گلبدين حكمتيار در حالي عبدالصبور فريد قوماندان تاجك حزب خود را براي احراز پست صدارت معرفي كرد كه افراد بالاتر و قابل اعتمادتر براي معرفي به اين پست داشت. اما او عمداً به معرفي موصوف در پست صدارت پرداخت تا در مخاصمت و جنگ با كابل احساسات قومي پشتونها را تحريك كند. حكمتيار با معرفي فريد قوماندان تاجك و فارسي زبان حزب خود به پشتونها مي فهماند كه در حاكميت ديگر جايي به آنها نيست. همچنان او با تداوم راكت باران و جنگ خود عليه كابل علي الرغم اعزام صدراعظم و حضورش در قصر صدارت براي پشتونها نشان ميداد كه ديگر با حاكميت كابل به رهبري تاجك ها صلح و سازشي ندارد. و بايد پشتونها براي جنگ با حاكميت فارسي زبان و تاجك هر چند كه صدراعظم فارسي زبان و تاجكش عضو حزب اسلامي باشد در عقب او (حكمتيار) قرار بگيرند. عدم اخلاص و صداقت گلبدين حكمتيار در معرفي فريد به حيث صدراعظم در دوره هاي بعدي صدارت خود حكمتيار با صراحت بيشتر آشكار ميشود. او در دوره اي كه خود پست صدارت را به عهده گرفت، هيچ سمتي را در كابينه براي صدراعظم قبلي حزب اسلامي (فريد) اختصاص نداد. حكمتيار در اين دو دورهء صدارت خود (بهار 1372 و تابستان 1375) وزيران حزب اسلامي را از اعضاي پشتون حزب خود برگزيد.
حكمتيار در بحث مربوط به «صدارت استاد فريد» مطلبي را از قول نامبرده نقل ميكند كه صحت آن به ديدهء ترديد نگريسته ميشود. چون فريد در اين رابطه بعد از ترك كابل در 17 اسد 1371با راديو بي.بي.سي مصاحبه اي انجام داد كه اظهارات اودر مصاحبهء مذكور با آنچه كه حكمتيار اكنون مي نويسد مغايرت دارد. حكمتيار در صفحه 124 از قول عبدالصبور فريد مي نويسد: «...پس از صرف طعام، به تنهايي به اتاق خاص او (استاد رباني) رفتم. به من (فريد) گفت: براي ما يك فرصت خاص و تاريخي مساعد گرديده من رئيس جمهور هستم، شما صدراعظم و مسعود وزير دفاع. از اين فرصت تاريخي بايد به حد اعظمي استفاده نمائيم. زيرا به مليت هاي محروم چنين شرايطي كمتر ميسر ميشود.
استاد فريد گفت: من گمان نميكردم كه يك نفر مسلمان، آنهم يك استاد شرعيات چنين انديشهء غير اسلامي داشته باشد. من از رباني انتظار شنيدن حرف هاي در رابطه با اتخاذ موقف مشترك عليه كمونيست ها و تأمين وحدت ملي و ايجاد هماهنگي ميان احزاب جهادي را داشتم. برايش گفتم: استاد! اين راه حل معضله نيست كه شما گفتيد و نه اسلام چنين انديشهء را راه حل ميداند و نه ساختار اجتماعي كشور ما طوريست كه از اين گفته كدام منفعت خاصي بما ميرسد».
اما عبدالصبور فريددرمصاحبه با بخش فارسي بي.بي.سي شامگاه 22 اسد 1371 در پاسخ به اين سوال كه چرا به تقاضاي برهان الدين رباني مبني بر ماندن در پست صدارت پاسخ مثبت نگفت اظهار داشت: «براي من چوكي و مقام ارزش ندارد. من عضويت حزب اسلامي را به خاطر به دست آوردن مقام و قدرت حاصل نكرده ام كه اكنون با رسيدن به مقام دولتي حزب را ترك بگويم. من به خاطر تحقق نظام اسلامي و تطبيق شريعت غراي محمدي به حزب اسلامي تعهد كردم كه حزب اسلامي را پيشآهنگ نهضت اسلامي در كشور و يگانه تنظيمي ميدانم كه توانايي ايجاد حاكميت اسلامي را دارد...».
البته حكمتيار در بحث مربوط به «صدارت استاد فريد» به پرسش ديگري كه ذهنيت خواننده را به خود مشغول مي كند اشاره و پاسخي ارائه نميدارد. او نميگويدكه چرا عبدالصبور فريد در حاليكه مقام صدارت افغانستان را براي حفظ عضويت در حزب اسلامي و همكاري با حكمتيار ترك كرد در دورۀ بعد از سقوط كابل به دست طالبان كرسي ولايت پروان را به جاي رفتن و بودن در كنار حكمتيار پذيرفت؟ همچنان حكمتيار در مورد قاضي محمدامين وقادعضوحزب اسلامي كه دركابينهء او بعد از معاهدهء اسلام آبادسمت وزارت مخابرات را به عهده داشت نيزاشاره و تذكري ندارد. حكمتيار نميگويدكه محمدامين وقاداز حزب او و وزير برگزيدۀ او چرا بعد از «ائتلاف شواري هماهنگي» برخلاف عبدالصبور فريد درپست خود باقي ماند و حتي در بسا مواقع از جلسات كابينه سرپرستي ميكرد.

جنگ و جلوگيري ازخروج مليشه:

گلبدين حكمتيار در طول 32 روز اقامت عبدالصبور فريد در قصر صدارت دست از راكت باران كابل برنداشت. او مقدمات يك حملهء بزرگ را براي تصرف كابل در حالي آغاز كرد كه هنوز صدراعظم اعزامي اش در قصر صدارت به سر ميبرد. روز پانزدهم اسد 1371 حزب اسلامي به انتشار اعلاميه اي پرداخت تا تهاجم روز هاي بعدي اش توجيه شود. در اعلاميه گفته شد: «... ما راه مسالمت آميز حل پرابلم ها و معضلات موجود را اتخاذ نموده و صادقانه تلاش ورزيديم تا احتمالات جنگ به طور كامل منتفي گردد. امنيت در كابل و سراسر كشور تامين شود و حكومت اسلامي بر اوضاع مسلط گرديده ثبات و استقرار به كشور برگردد. ولي حوادث اخير كابل با ورود هفت هزار مليشهء مسلح به كابل و احضارات نمبر يك قطعات اردوي سابقه و آمادگي آنها براي تعرض وبرخوردهاي خونين در دو روز اخير ثابت ساخت كه طرف مقابل و در رأس آن جنرال هاي كمونيست رژيم ملحد قبلي راه جنگ را اختيار كرده اند. به مجرد ورود مليشه هاي تازه نفس و احضارات نمبر يك قطعات اردو بما اطلاع رسيد كه پلان تصفيهء شهر از مجاهدين و تعرض بر مواضع آنان در اطراف شهر روي دست است... (55)».
روز هفدهم اسد 1371 در حاليكه عبدالصبور فريد صدراعظم اعزامي حكمتيار، كابل را غرض بازديد رسمي از ايران و پاكستان ترك گفت، فرستندهء تلويزيون و ترمينل ميدان هوايي كابل با آتش راكت و توپخانه نيروهاي حكمتيار به آتش كشيده شد. رهبر حزب اسلامي  با به آتش كشيدن ترمينل ميدان هوايي كابل صدراعظم خود را نگذاشت تا با استفاده از هوا پيما عازم كشورهاي مذكور شود. گلبدين حكمتيار بعد از تشديد حملات راكتي و توپخانه در كنفرانس مطبوعاتي اعلان كرد كه تمام مسئوليت خون ريزي كابل بدوش جمعيت اسلامي است. او روز هژدهم اسد در ولسوالي چهار آسياب كابل به خبرنگاران گفت كه دولت برهان الدين رباني به تعهدات خود در اخراج مليشه ها از كابل و طرد كمونيستان از ادارات عمل نكرده است، حكمتيار با تشديد راكت باران پايتخت انتشار اعلاميه و ايراد بيانيه در كنفرانس مطبوعاتي بروز نزدهم اسد 1371 هجوم خود را براي تصرف كابل و به قول خودش غرض بيرون راندن مليشه ها و طرد كمونيستان از ادارات دولتي آغاز كرد. اما وقتي در «دسايس پنهان و چهره هاي عريان» از جنگ ماه اسد صحبت مي كند از تعرض و عمليات نظامي خود براي تصرف كابل چيزي نميگويد. او در صفحه 125 در عنوان «حملهء مشترك وسيع و جنازهء ‌ائتلاف» مي نويسد: «ائتلافيون براي يك حملهء بزرگ احضارات گرفتند، ميخواستند مراكز حزب اسلامي در شرق و جنوب كابل را اشغال نمايند. چهار شاهراه منتهي به كابل در كنترول حزب اسلامي بود. ائتلافيون ميخواستند از محاصره بيرون شوند. براي تهاجم، افراد مسلح جنرال دوستم، جنرال مومن و حزب وحدت به كابل آورده شدند».
ادعاي حكمتيار در آوردن مليشياي دوستم به كابل براي شركت در جنگ هاي تابستان 1371 ادعاي نادرست و دروغين است. برخلاف اين ادعا، احمدشاه مسعود بنابر دلايل خاصي از ورود قوت هاي دوستم به كابل ممانعت به عمل آورد. او بخشي از نيروهاي دوستم را در دشت كيلگي توقف داد و بخشي ديگر كه از سالنگ عبور كردند در پشتهء سرخ جبل السراج متوقف ساخته شدند. مسعود معتقد بود كه ورود بيشتر نيروهاي دوستم به كابل موضوع كشور را پيچيده ساخته و جنگ را وارد مرحله خطرناكي ميسازد. او براي جلوگيري از گسترش بيشتر جنگ و پيشگيري از لغزيدن و تبديل شدن جنگ به سوي جنگ قومي، نژادي و زباني جلو ورود نيروهاي دوستم را به كابل گرفت. هم چنان او براي جلوگيري از دسايس و فعاليت كمونيستان به رهبري محمود بريالي كه در ميان قوت هاي دوستم در كابل زندگي ميكردند، ممانعت از افزايش اين قوت ها را كه آلهء دست آنها (كمونيستان) قرار ميگرفتند ضروري تلقي ميكرد.
عبدالرشيد دوستم و كمونيستان اطراف او در مزار و شبرغان از عدم اجازۀ  ورود قوت هاي بيشتر شان به كابل بسيار ناراضي و عقده مند شده بودند. خبرنگار راديو بي.بي.سي كه در آن روزها (اواخر اسد 1371) با عبدالرشيد دوستم ملاقات و مصاحبه داشت ميگويد: «... جنرال دوستم بعد از مصاحبه، از احمدشاه مسعود شديداً انتقاد نموده چنين وانمود ساخت كه گويا مسعود خواهان از بين بردن حكمتيار و حزب اسلامي نيست. زيرا به نيروهاي جنبش اجازه نداد تا به كابل بروند. و او تمام قوايش را كه تعداد آن به يازده هزار سرباز ميرسيد و با تانك و وسايل حربي لوژستيكي مجهز بودند در دشت كيلگي ولايت بغلان امر توقف داده و تا حال اجازۀ ورود به كابل را نگرفته اند. يكي از جنرالان جنبش به آواز بلند گفت مگر نشنيده ايد كه همه اخواني ها با هم برادر اند و چند جنرال ديگر آنرا تصديق كرده و با علامت تأسف سرهايشان را تكان دادند... (56)».
بنابر اين، ادعاي حكمتيار در مورد به قول او «احضارات ائتلافيون براي يك حملۀ بزرگ» و بر اساس نوشتهء فعلي اش ورود «افراد مسلح جنرال دوستم» و يا مطابق گفته هاي گذشته اش ورود «مليشه هاي وحشي گلم جم» يك ادعاي نادرست محسوب ميشود. حكمتيار ميخواهد با اين ادعا جنگ خونين خود را در تابستان 1371 توجيه كند. جنگي را كه او در نزدهم اسد 1371 آغاز كرد و تا ششم سنبله همين سال ادامه يافت، جنگ خونين، ويرانگر، بي رحمانه و پرتلفات بود. در اين جنگ براي حكمتيار شهر كابل هدف محسوب مي شد. گلوله هاي راكت، توپ و تانك در هر نقطه اي از شهر فرود مي آمدند. در روزهاي جنگ از همه جاي پايتخت ستون هاي دود و غبار به چشم ميخورد و شعله هاي آتش زبانه مي كشيد. آنروزها مطابق آرزوي جنرال اختر عبدالرحمن رئيس اسبق آي.اس.آي  «كابل به آتش كشيده شده بود». آن روز ها منظرهء سوختن كابل از هر نقطهء مرتفع شهر به خوبي ديده مي شد. و شاعري در  آن «تابستان خونين» امير حزب اسلامي رادر قطعه شعري با عنوان (بگو به سرور دوزخ امير سنگر غم) «سرور دوزخ و امير سنگر غم» ناميد. اين جنگ با پا در مياني شوراي جهادي ننگرهار به آتش بس انجاميد. هئيت شوراي مذكور فيصله يي را به توافق هر دو طرف صادر كرد. نكات اساسي فيصله و توافق عبار بود از :
1- آتش بس.
2- تبادلهء اسراء.
3- گشايش راه هاي منتهي به كابل.
4- خروج قطعات مليشه از كابل.
5- تأكيدبررعايت وتطبيق معاهدۀ پشاورمبني برتشكيل شوراي حل وعقد.
6- تأمين امنيت شهركابل باخروج نيروها و انتقال سلاح ثقيل به بيرون از پايتخت.
بعد ازتوافق نامهء فوق قدم هاي عملي با انفاذ آتش بس، تبادلهء برخي اسراء و خروج اولين دستهء مليشه از كابل آغاز گرديد. نخستين گروپ مليشياي دوستم در حاليكه هيئت شوراي ننگرهار از آن نظارت ميكرد از طريق ميدان هوايي خواجه رواش با پرواز طيارۀ «ان 32» كابل را ترك گفتند. اما وقتي هئيت شوراي ننگرهار به تقاضاي دولت از حكمتيار خواستند كه در گشودن راه ها و عقب بردن اسلحهء ثقيل و نيروهاي خود از اطراف شهر، گام دومي را بردارد او در پاسخ گفت: «...‌كه شوراي نظار قوتونه له كابل څخه پنځه كيلومتره ووتل، موږ به لس كيلومتره خپل ځواكونه شاته كړو(57)».، (اگر شوراي نظار قوت هاي خود را پنج کيلومتر از کابل عقب بکشد ما ده کيلو متر نيروهاي خود را عقب ميبريم).
حكمتيار با پاسخ فوق به شوراي ننگرهار نه از شرايط قبلي خروج مليشه ها بلكه از شرايط تازه و بهانهء جديد صحبت كرد. ديگر او براي ميانجگران صلح وجود مليشه هاي گلم جم را عامل جنگ و بي ثباتي نميدانست و از ضرورت خروج آنها سخن نميگفت. او عملاً مانع خروج مليشه گرديد و تا يكسال ديگر گفتار و كردار خود را از جنگ بر ضد مليشه به رفاقت در كنار مليشه و جنگ در آغوش مليشه تبديل كرد.
گلبدين حكمتيار در صفحه 127 دسايس پنهان و چهره هاي عريان گپ هاي دارد كه براي شناخت دو رنگي و نفاق او بسيار جالب به نظر مي آيد. او مي نويسد: «... در افراد حزب وحدت و جنرال دوستم اين ذهنيت قوت گرفت كه آنها چرا به خاطر اقتدار ديگران در برابر حزب اسلامي بجنگند، كشته و زخمي بدهند، حاصل اين جنگ ها چيست؟ اين ذهنيت به رهبري هر دو طرف فشار آورد كه در موضع خود تجديد نظر نمايند. در حقيقت سلسلهء ‌انحلال اين ائتلاف پس از همين شكست آغاز گرديد و با تشكيل شوراي هماهنگي جنازهء آن تشيع و بساط آن بر چيده شد و به اين ترتيب كشور، از يك توطئه خطرناك نجات يافت.
عمليات خنجان: يك قطار زميني ائتلافيون از مزارشريف به استقامت كابل به حركت افتاد تا موقعيت متزلزل آنها را در كابل تحكيم نمايند. اين قطار بزرگ در درهء‌خنجان مورد حملهء ناگهاني مجاهدين قومندان قهرمان صوفي پاينده محمد صورت گرفت. به قطار مذكور تلفات مالي و جاني شديدي وارد گرديد. تعداد زياد وسايل آن يا حريق و يا از سرك منحرف و در درۀ عميق سالنگ شمالي سرنگون شد. كشته و زخمي زيادي دادند. اين حملهء‌ موثر و سهمناك به روحيهء‌ ائتلافي ها ضربهء‌ شديدي بود. ضربهء‌ شديد و به موقع هم به شعارهايشان و هم عزائم جنگي شان. صوفي پاينده محمد از قوم تاجك و مسكونهء‌ خنجان بود. اين عمليات توسط مجاهدين او به همه ثابت ساخت كه جنگ جاري در كابل، ميان قوم ها و سمت ها نه، بلكه ميان مجاهدين و كمونيست ها است...».
حكمتيار در سطور بالا مي نويسد كه با تشكيل شوراي هماهنگي يعني در اثر ائتلاف او با عبدالرشيد دوستم و عبدالعلي مزاري كشور از يك توطئه خطرناك نجات يافت. و در سطور پائين، جنگ صوفي پاينده محمد قوماندان خود را در سالگ شمالي با قوت هاي دوستم جنگ ميان مجاهدين و كمونيست ها مي خواند. يعني در منطق و برهان حكمتيار جنگ او با نيروهاي دوستم، جنگ مجاهدين با كمونيست ها است اما ائتلاف او با اين نيروها به نام شوراي هماهنگي نه تنها كه ائتلاف با كمونيست ها نيست بلكه سبب نجات وطن از توطئه خطرناك محسوب مي شود.!

حكمتيار، اسلام آبادو حرف هاي ناگفته:

گلبدين حكمتيار در عنوان «ما، ائتلاف و اسلام آباد» از خود، پاكستان و سياست افغاني پاكستان صحبت مي كند. در حاليكه نوشته ها و گفته هاي او در اين مورد مثل هميشه مملو از تضاد و تناقض است، حرف هاي زيادي را نيز در بارهء خود و رابطه اش با اسلام آباد ناگفته ميگذارد. وقتي از خود سخن ميگويد و مي نويسد، لاف ميزند و گزافه مي نويسد. زماني از رابطه اش با اسلام آباد صحبت مي كند، گفتني هاي زيادي را ناگفته ميماند و از ذكر حقايق طفره ميرود. و وقتي سخن به سياست و دخالت پاكستان در امور افغانستان كشيده ميشود، به توجيه اين دخالت ميپردازد و بيشترين مطالب و توضيحات عنوان مورد بحث را به مشروعيت و حقانيت سياست و دخالت اسلام آباد اختصاص ميدهد.
حكمتيار نخستين حرف هاي خود را در عنوان «ما، ائتلاف و اسلام آباد» اينگونه آغاز مي كند: «در حاليكه ائتلاف در مجموع و رباني و مسعود به طور خاص، مرهون الطاف پاكستان بودند، در نتيجهء‌ فشار (
I.S.I) رباني به حيث رئيس جمهور و مسعود وزير دفاع تعيين گرديدند. شخص نوازشريف صدراعظم پاكستان به معيت تركي الفيصل وزير اطلاعات عربستان سعودي بتاريخ 9 ثور 1371 به كابل سفر نمودند و چك حاوي ده ميليون دالري را به مجددي تقديم كردند. دفترهاي ما را در پاكستان بستند، مجبور شديم سامان و اثاثيهء دفاتر را بداخل انتقال بدهيم. حتي در شرايط سخت جنگ ناچار شدم خانواده ام را بداخل انتقال دهم. حكومت پاكستان از رباني و كمونيست ها توقع داشت كه به خاطر حمايت اسلام آباد از ائتلاف، سياست دوستي يا كم از كم عدم دشمني با پاكستان را بگزينند، مگر نميدانست كه  اين يك توقع خيلي بيجا بود. و مقامات پاكستان در تشخيص وضعيت سخت اشتباه كرده بودند. گمان ميكردند كه پس از زوال امپراطوري شوروي، كمونيست ها آخرين پناهگاه خود را از دست داده و از احسان پاكستان در نتيجهء‌حمايت از ائتلاف آنقدر ممنون خواهند شد كه حتماً راه دوستي با اسلام آباد را در پيش بگيرند. با آنكه پاكستان حيات و مشاركت آنها را در قدرت تضمين كرد. مگر ائتلافيون از همان روزهاي نخستين به دشمني شديد و تبليغات وسيع عليه پاكستان متوسل شدند...».
هر چند گلبدين حكمتيار اين ادعا را كه مقام رياست جمهوري و وزارت دفاع را به برهان الدين رباني و احمدشاه مسعود، پاكستان و آي.اس.آي بخشيده است به تكرار مطرح مي كند. اما هر تحليلگر، نويسنده و محقق داخلي و خارجي به بسيار سادگي و وضاحت ميداند كه  چنين ادعايي هيچگاه با حقيقت همخواني ندارد. در مورد اين ادعا و ترديد آن طي مباحث قبلي به تفصيل سخن رفت. اما يكبار ديگر ذكر  اين مطلب ضروري به نظر ميرسد كه استراتيژي پاكستان به زمام داري و حاكميت حكمتيار در افغانستان تنظيم يافته بود نه به حاكميت برهان الدين رباني و احمدشاه مسعود. از اين رو پاكستان و عمدتاً آي.اس.آي كه گردانندهء سياست افغاني دولت پاكستان بود براي سرنگوني حاكميت آنها در عقب حكمتيار قرار گرفتند. با توجه به موقف احمدشاه مسعود و روابطش با پاكستان در طول دوران جهاد كه با استقلاليت موصوف مشخص ميشود، ادعاي واگذاري و بخشودن مقام وزارت دفاع براي او از سوي پاكستان ادعاي غير منطقي و نا درست به نظر ميرسد. به جاي چنين ادعايي اگر گفته شود اسلام آباد بايد مرهون احسان احمدشاه مسعود باشد كه از رهبران تنظيم هاي مستقر در پاكستان دعوت كرد تا براي تحويل گيري قدرت از كمونيستان به تشكيل حكومت بپردازند، به حقيقت همسويي بيشتر دارد. اسلام آباد به اين سبب بايست مرهون احسان احمدشاه مسعود باشد كه كار و تلاش مسعود منجر به سرنگوني حاكميت نجيب الله و تشكيل حكومت مجاهدين گرديد. اگر جنرال جاويد ناصر رئيس آي.اس.آي با يك حركت سمبوليك و نمادين كه صبغت الله مجددي را در صبحگاه هفتم ثور 1371 در مرز تورخم بدرقه كردو در واقع خواست كه دنيا حركت آن روز او را در تورخم به عنوان پيروزي آي.اس.آي در جنگ افغانستان با حركت جنرال گروموف در 26 دلو 1367 در مرز حيرتان به مثابهء نشان شكست روس ها به مقايسه بگيرد، نتيجهء كار و اقدام احمدشاه مسعود بود. چون اين مسعود بود كه با تاكتيك و ضربت خود رژيم نجيب الله و حاكميت حزب ديموكراتيك خلق را به سقوط كشانيد و آنها را وادار به تحويل دهي قدرت به مجاهدين ساخت. در حاليكه آي.اس.آي دو سال قبل با تمام توان و قدرت در جنگ جلال آباد نتوانست كه حكومت ساخت خود را در راولپندي از راه جلال آباد به كابل بياورد. در آن حكومت براي احمدشاه مسعود هيچ سمتي داده نشده بود. سال بعد نيز آي.اس.آي با استقبال و حمايت از شهنواز تني و كودتاي مشترك او با حكمتيار مؤفق به سقوط حاكميت نجيب الله نگرديد. اما وقتي رژيم نجيب الله توسط احمد شاه مسعود سقوط كرد، آي.اس.آي به جاي همكاري و حمايت از حكومت مجاهدين كينهء مسعود را كه از قبل هم در دل داشت بيشتر ساخت. چون سقوط رژيم نجيب الله به دست احمدشاه مسعود براي آي.اس.آي و اسلام آباد مايهء شرمندگي و سرخوردگي بود، زيرا آي.اس.آي در آن نقشي نداشت. به قول احمدرشيد نويسندهء پاكستاني: «... در طول دورۀ جهاد مسعود استدلال ميكرد كه ادارهء استراتژيك جنگ بايد به خود افغانها واگذار شود نه به آي.اس.آي پاكستان. اما پاكستانيها توزيع تمام امكانات تسليحاتي را كه امريكا تأمين ميكرددراختيارخودگرفتندوبدین ترتيب خصومتي را برانگيختندكه هنوز ادامه دارد. هنگاميكه كابل به دست تاجك ها و ازبك هاي شمال سقوط كردو نه توسط پشتوهاي جنوب، اسلام آبادشگفت زده شد..(58)».
آي.اس.آي سقوط كابل و تشكيل يك حكومت مطيع و دست نشانده را حق مسلم و طبيعي خود ميدانست و دسترسي به آن را حتي از همان نخستين روزها و سالهاي داغ جنگ از الويت هدف و استراتيژي خود قرار داده بود. آنگونه كه رئيس دفتر افغانستان در آي.اس.آي مي نويسد: «... جنرال اختر (رئيس آي.اس.آي) با كابل عقدۀ فطري و رواني داشت. وي به اين امر كه حملات در كابل بايد چندين برابر ساير حملات باشد خيلي جدي بود. اگر كدام قومندان از وي در ارتباط به زدن كابل هر نوع اسلحۀ ثقيل طلب مي نمود، وي حتي در صورت مخالفت من نيز حاضر به صدور آن مي شد. فشار بر كابل هدف اساسي استراتيژي ما را تشكيل ميداد. سقوط كابل به معني فاتح آمدن ما تلقي مي شد. اين  بود سرمنزل مقصود ما... (59)».
حكمتيار از يكطرف ادعا مي كند كه پاكستان رباني و مسعود را در حاكميت قرار داد و از آنها حمايت به عمل آورد، از طرف ديگر از حمايت مسكو و دهلي در مورد حاكميت آنها سخن ميزند. او از اين حمايت و روابط استخبارات هند (
R.A.W) با رياست امنيت ملي كه به غلط نام آنرا «خاد» مي نويسد بدون ارائه شواهدو اسناد به تفصيل صحبت مي كندتا از يكطرف دخالت پاكستان در امور افغانستان توجيه شود و از طرف ديگر حمايت و همكاري نظامي و مالي آي.اس.آي به حكمتيار در جنگ عليه كابل پوشيده باقي بماند. گلبدين حكمتيار در توضيح و بيان حمايت مسكو و دهلي از دولت مجاهدین به حوادث سفارت پاكستان در كابل و سفارت افغانستان در اسلام آباد اشاره مي كند. او در صفحه 133 مي نويسد: «دوستي ادارهء كابل با دهلي و دشمني اش با اسلام آباد به تدريج به مرحله اي رسيد كه عوامل (خاد) و (را) در پشاور پاكستان، اطفال خورد سال يك مكتب ابتدايي را در موتر حامل شان گروگان گرفتند. سپس به خاطر تبليغات وسيع، موتر را به اسلام آباد انتقال دادند و آنرا در سفارت افغانستان نگهداشتند. گروگان گيران تقاضاي چند ميليون دالر و يك فروند هليكوپتر براي رفتن به افغانستان كردند كه بالاخره با حملۀ كماندوهاي پاكستاني و كشته شدن گرونگيران اين درامه پايان يافت ... همه شاهد بودند كه گردانندگان ادارۀ ‌ائتلافي حاضر نشدند كه از ملت پاكستان نسبت به اين اقدام دور از اخلاق و مروت عذرخواهي نمايند...».
گلبدين حكمتيار درحاليكه رهبران دولت دركابل يابه قول خودش «گردانندگان ادارۀ ائتلافي» را محكوم مي كند كه چرا از حمله به سفارت پاكستان از پاكستانيها معذرت نخواستند اما خود حملهء‌ سربازان پاكستاني را به سفارت افغانستان در اسلام آباد كه همچو خاك و سرزمين افغانستان محسوب ميشود و قتل هموطنان افغان خويشرا توسط آنها تقبيح نمي نمايد و حداقل اظهار تأثر و تأسف نمي كند. زيرا از ديدگاه حكمتيار که در دامان آي.اس.آي رشد و پرورش يافته، قتل و ريختن خون پاكستاني به دست افغان در كابل، اقدام دور از اخلاق و مروت است اما قتل و ريختاندن خون افغان به دست عسكر پاكستاني در اسلام آباد اقدام به جا و ثواب!! هم چنان حكمتيار با اين تذكر كه «گردانندگان ادارهء ائتلافي حاضر نشدند كه از ملت پاكستان نسبت به اين اقدام دور از اخلاق و مروت عذرخواهي نمايند»، خود را پاكستاني تر از پاكستانيها مينماياند. در حاليكه اسلام آباد نامهء رسمي كابل را مبني بر اظهار تأسف و تأثر در مورد حادثهء سفارت خود به عنوان معذرت پذيرفت، اما حكمتيار از نامه و جريان آن با سكوت ميگذرد تا ارادت و اخلاص او در برابر اسلام آباد كم و كسر نيابد.
آنچه را كه حكمتيار به نام فشار پاكستان مبني بر انتقال دفاتر و خانواده اش از آن كشور به داخل مي خواند واقعيت ندارد. در حاليكه دفتر حزب اسلامي حكمتيار حتي همين اكنون (جوزاي 1380) در «شمشتو» فعال است و دستگاه هاي مخابرات حزب اسلامي كماكان به كار خود ادامه ميدهند. حكمتيار بعد از آنكه منحيث قوماندان جنگ در جنوب كابل سنگر گرفت برخي از دفاتر خود را در هماهنگي با اين قومانداني به داخل انتقال داد. راديو پيام آزادي و روزنامهء شهادت با وسايل و پرسونل آن از جملهء اين دفاتر بود كه به داخل انتقال داده شدند تا قومانداني و كارنامه هاي حكمتيار در اين پست از طريق آنها انعكاس يابد.
گلبدين حكمتيار بعد از اظهار ارادت در برابر اسلام آباد و توجيه مداخلات آن از انحصار حق اعتراض خود در برابر پاكستان سخن ميزند و در صفحات 134 و 135 مدعي ميشود: «در رابط با قضيهء افغانستان، يگانه تنظيمي كه بر سياست هاي اشتباه آميز حكومت هاي پاكستان حق اعتراض را دارد، حزب اسلامي است. زيرا:
الف: درحاليكه نهضت اسلامي و جهاد مسلحانه در افغانستان، به اهتمام و ابتكار مجاهدين حزب اسلامي و توسط آنان آغاز گرديد و به مقامات پاكستان ثابت بود كه 78 فيصد مهاجرين متعهد به حزب اسلامي بود. نود فيصد فشار جنگ بر دوش مجاهدين حزب اسلامي سنگيني ميكرد، به اين حقيقت هم واقف بودند كه حزب استعداد آنرا دارد كه مقاومت را به تنهايي پيش ببرد، مگر به آن هم پاكستان زير فشار امريكا، گروه هاي زيادي را يكي پي ديگري در پشاور و برخلاف حزب اسلامي تشكيل كرد. به همه معلوم است كه غير از حزب اسلامي تمام احزاب ديگر در خارج افغانستان و در پاكستان و ايران ساخته شده اند ... .
ب: تنظيم هاي افغاني را به اين وادار كرد كه رباني را به صفت رئيس جمهور و مسعود را به حيث وزير دفاع بپذيرند.
ج: از ادارۀ ائتلافي حمايت كرد كه با ما اعلان جنگ داده و مشتمل بر كمونيست ها و مجاهد نماهاي داراي نقش ضعيف و ناچيز در مقاومت بودند و به خاطر خورسندي گردانندگان ائتلاف، حزب را به بستن دفاترش مجبور كرد. ولي علي الرغم اين ها حزب اسلامي بدلايل آتي از موضع گيري خصمانه عليه پاكستان خودداري نمود:
1- از درگيري با پاكستان صرف دشمنان اسلام بهره ميبردند.
2- پاكستان سه ميليون مهاجر افغان را درخاكش پناه داد و از مقاومت اسلامي پشتباني كرد.
3. اين توقع خيلي بي مورد بود كه ديگران هرچند منافع شان ايجاب نكند مشكلات ما را حل نمايند و يا بنابر مجبوريت هايشان كاري نكنند كه بر مصالح ما صدمه برسد...».
نادرستي و كذب ادعاي حكمتيار را حتي ميتوان از ظاهر جملات و مطالب نگاشته شدهء ‌او دريافت. مطالبي كه مملو از ضعف، اشتباه و باورهاي مضحک و خنده آور است.
چگونه ميتوان اين ادعا را يك ادعاي منطقي و عاقلانه شمرد كه در مورد مداخلهء ‌پاكستان يا به قول حكمتيار «سياست هاي اشتباه آميز حكومت هاي پاكستان» و يا هر كشور ديگر تنها حكمتيار و حزب او حق اعتراض را دارد و ديگر هيچ گروه و هيچ بخشي از مردم افغانستان كه در حزب حكمتيار نباشند حق اعتراض را ندارند؟ حزب اسلامي و جمعيت اسلامي صرف نظر از اينكه كدام آنها دست به انشعاب زدند قبل از كودتاي حزب دموکراتيک خلق (7 ثور 1357) در پشاور با تعداد محدودي از اعضاي خود حضور داشتند. برخي احزاب ديگر مجاهدين همزمان با آغاز حاكميت كمونيستان در 1357 و در سال بعدي همزمان با تجاوز قشون شوروي در پشاور به وجود آمدند. اين هر دو سال، سالهاي شروع مهاجرت مردم از افغانستان بود نه سالهاي تكميل مهاجرت مردم كه گلبدين حكمتيار ميگويد: «بمقامات پاكستان ثابت بود كه 78 فيصد مهاجرين متعهد به حزب اسلامي بودند.» آيا مقامات پاكستاني مهاجرين را قبل از هجرت شان در داخل افغانستان سرشماري و شناسايي كردند تا براي شان ثابت شد كه 78 فيصد از متعهدين حزب حكمتيار هستند؟ در حاليكه چنين فرضيه اي مسخره و مضحك معلوم مي شود پس حكمتيار چگونه رقم 78 فيصد را در ميان مليون ها مهاجريكه طي چند سال بعد از تشكيل احزاب به پاكستان سرازير شدند، تشخيص و تثبيت كرد؟
حكمتيار كه از نود فيصد فشار بار جنگ به دوش نيروهاي حزب خود صحبت ميكند چرا در اثبات اين ادعا از آن مراكز ولايات، گارنيزونها، مراكز نظامي و فرقه هاي قواي شوروي و رژيم كمونيستان نام نمي برد كه در دورهء جهاد تا سقوط رژيم توسط اين نود فيصد نيروي حزب او فتح گرديده است؟ حكمتيار اين آمار و ارقام را چگونه به دست آورد و چرا مرجع و منبع آمارگيري را كه رقم دقيق و ثابت 78 فيصد و 90 فيصد را تثبيت كرده است معرفي نميدارد؟ شايد حكمتيار اين آمار را از روي ميزان كمك هاي آي.اس.آي و سي.آي.اي كه در دوران جهاد دريافت ميداشت تخمين كرده باشد. چون حكمتيار بيشترين فيصدي كمك تسليحاتي و پولي منابع مذكور را به دست مي آورد، معهذا دچار اين توهم و وسوسه ميشود كه اكثريت مهاجرين و نود فيصد نيروهاي مجاهدين اعضاي حزب او اند. اما وقتي اين كمك قطع ميشود آي.اس.آي و سي.آي.اي او را با طالبان تعويض مي كنند ديگر از آن 78 فيصد مهاجرين متعهد و نود فيصد نيروي رزمي مجاهد خبري نيست. و رهبر حزب اسلامي در غربت و تنهايي در دورۀ عزلت و هزيمت از گذشتهء تهي و برباد رفته و آيندۀ ‌مبهم و نا پيدا، افسانه و داستان ميسازد.
يكي از افسانه سازي ها و گزافه گويي هاي حكمتيار ادعاي تأسيس نهضت اسلامي توسط حزب اسلامي يعني خودش است. او با اين ادعا همه احزاب ديگر را ساخته و پرداختهء‌ خارج قلمداد ميكند و قبل از آنكه آنرا به اثبات و استدلال بكشاند از معلوم بودن آن به همه مردم سخن ميگويد و مي نويسد: «به همه معلوم است كه غير از حزب اسلامي تمام احزاب ديگر در خارج افغانستان و در پاكستان و ايران ساخته شده اند».
آيا كسي از مردم افغانستان ميداند كه حزبي به نام «حزب اسلامي» قبل از كودتاي حزب دموکر اتيک خلق و در دورۀ پادشاهي محمدظاهر و حاكميت محمد داود به صورت رسمي و قانوني در كشور وجود داشته است؟ آيا نام چنين حزبي به رهبري گلبدين حكمتيار در مطبوعات دولتي و غير دولتي دههء ديموكراسي (ده سال اخير پادشاهي محمد ظاهر شاه) ذكر شده است؟ آيا حتي حكمتيار ميتواند در يكي از شماره هاي نشريه «گهيح» در دهۀديموكراسي كه عمدتاً يك نشريه اي با افكار اسلامي و در حمايت از نهضت اسلامي بود نام «حزب اسلامي افغانستان» را نشان بدهد؟ مسلماً پاسخ به اين پرسش ها منفي است.
اگر احزاب اسلامي ديگر در پاكستان و ايران ساخته شدند، حكمتيار و حزب اسلامي او در كجا ساخته شد؟ در كجا رشد و پرورش يافت؟ و در ميان احزاب  و تنظيم هاي اسلامي مجاهدين مستقر در پاكستان كدام حزب و تنظيم بيشترين كمك هاي تسليحاتي و پولي آي.اس.آي و سي.آي.اي را دريافت ميكرد؟ حكمتيار در حالي احزاب ديگر را ساخته و پرداختهء پاكستان و حلقه هاي خارجي معرفي مينمايد كه خود و حزبش ساخته و پرداختهء پاكستان و استخبارات نظامي آن كشور است. حكمتيار خود به اين حقيقت اعتراف مي كند و در سالهاي تشكيل احزاب جهادي كه در پاكستان به سر ميبرد از زد و بند و تعهد با مقامات پاكستان صحبت مي كند: «پاكستان اين تصميم را در حالي گرفت كه با ما تعهد كرده بود كه نه به مداخلات خارجي در امور مجاهدين اجازه ميدهد و نه با تولد گروه هاي جديد در پاكستان توافق مي كند».
آيا پاكستان براي افغانها و افغانستان كشور خارجي محسوب نمي شود؟ حكمتيار با چه منطق و استدلالي پاكستان را منحيث يك كشور خارجي مستثني مي كند و مي گويد كه پاكستان به مداخلات خارجي در امور مجاهدين اجازه نميداد. از سوي ديگر حكمتيار از تعهد پاكستان سخن ميزند اما تعهد خود را به پاكستانيها ناگفته ميگذارد. در حاليكه تعهد در هر نوع مذاكرات و توافقات دو طرف معمولاً به صورت دو جانبه است. و اگر توافق و تعهد ميان دو طرف نابرابر همچون حكمتيار به حيث يك فرد فراري و در تبعيد با دولت يك كشور خارجي چون پاكستان باشد، مسلماً تعهدات طرف ضعيف به جانب قوي بيشتر و گسترده تر است. مانند تعهدات شاه شجاع با رنجيت سنگ پادشاه پنجاب و نمايندۀ انگليسي در 26 جون 1838 در لاهور.
گلبدين حكمتيار كه اعتراض به پاكستان را حق انحصاري خود تلقي مي كند از اين حق بنا بر دلايلي صرف نظر مينمايد. او يكي از اين دلايل را به حمايت پاكستان از جهاد و مقاومت اسلامي در افغانستان ارتباط ميدهد. در حاليكه رهبران و جنرالان پاكستاني دليل حمايت خود را از جهاد و مجاهدين در تحقق و تأمين منافع و مصالح كشور و حاكميت پاكستان وانمود ميدارند. جنرال اختر عبدالرحمن رئيس آي.اس.آي به جنرال ضياءالحق رئيس حكومت نظامي پاكستان در نخستين روزهاي تجاوز قشون شوروي ميگويد: «... مقاومت افغانها بايد عليه شوروي ها خط مقدم دفاع پاكستان در آورده شود. اگر به آنها فرصت داده شود كه افغانستان را به آساني هضم نمايند در آنصورت پاكستان نيز احتمالاً از راه بلوچستان در قدم بعدي آنها خواهد بود. اختر يك وضعيت قوي را طرح نمود تا به موجب آن شورويها را از طريق يك جنگ وسيع الساحه چريكي به شكست مواجه سازد. وي معتقد بود كه افغانستان بايد به حيث يك ويتنام ثاني براي شورويها و در زير ضربات امريكا درآيد...(60)».
جنرال ضياءالحق حتي بيشتر از جنرال اختر در صدد استفاده از جهاد افغانستان براي تأمين منافع دولت و كشور پاكستان بود. به قول يك محقق ونويسندۀ غربي: «...اكنون ضياء آرزو داشت كه با اغتنام از اين فرصت طلايي مسأله پشتونستان را براي هميشه و به نفع خود حل كند و در نتيجه به نقشهء آسياي جنوب غربي شكل نوي بدهد. هدف نهايي او از جنگ با كمونيست ها سقوط رژيم كابل نبود بلكه او ميخواست كه از طريق مجاهدين حكومتي را در كابل مستقر سازد كه آن حكومت به نوبهء خود بر سبيل سپاسگزاري از كمك پاكستان در يك كنفدراسيون اسلامي با آن ملحق گردد. تا به اين وسيله قدرت پاكستان بيشتر گرديده و بتواند با هند حتي درمسأله استرداد كشمير به شرايط مساويانه داخل معامله گردد...(61)».

مجتهد نادان و فتواي ديني!

گلبدين حكمتيار پس از حرف ها و توضيحات نادرست و متناقض در عنوان «ما، ائتلاف و اسلام آباد» ناگهان به منبر ميرود و با صدور فتواي ديني در مورد انتخابات از موضع و مقام يك مجتهد صحبت مي كند. او در صفحه 137 در اين مورد مي نويسد: «... شما به كدام اصل اسلامي استناد مي كنيد كه بنا بر آن انتخابات را ناجايز ميشماريد. مگر تشكيل ادارۀ ائتلافي با كمونيست ها، تسليم شدن به كمونيست ها و جنگيدن با مجاهدين تحت قوماندۀ جنرالان كمونيست جايز است؟! ائتلافيون انتخابات را مغاير اسلام مي شمردند در حاليكه براي اولين بار در تاريخ بشريت انتخابات زمام دار جامعه، مطابق رأي مردم در اسلام صورت گرفته است. اسلام در تعين رهبر، تمام روايات ظالمانهء گذشته را رد نموده و براي گزينش پيشواي مسلمانان صرف يك طريق را جايز شمرده كه عبارت از انتخابات امير به رضاي مردم، منهاي فشار و تهديد و در نتيجهء بيعت معلن ميباشد ... .
اسلام در تعين امير، طرق و اساليب دوران جاهليت را ملغي قرار داد و حق انتخابات را به عامۀ مسلمانان تفويض نمود، به نحويكه همگان در تعين رهبر سهم داشته باشند و با طيب خاطر به وي بيعت نمايند و رياست اجباري، خلاف رأي مردم و بدون بيعت آزاد را تحريم نمود. انتخاب حضرت ابوبكر صديق، حضرت عمر فاروق و خاصه انتخاب حضرت عثمان و حضرت علي (رض) شاهد اين مدعي است، زيرا همه از طريق بيعت در مسجد رأي گيري و يا استفتاء از عامهء مردم به منصب امارت مومنان منتخب شده اند. با اطمينان ميتوان گفت: در انتخابات امير، در طول تاريخ بشريت براي اولين بار در جامعهء اسلامي مدينه به رأي مردم رجوع شده است ولي ائتلافيون با استناد به اسلام با انتخابات مخالفت ميكردند!! آنها توان طرد كمونيست ها از ادارۀ ‌ائتلافي را نداشته و قادر به انحلال قطعات نظامي و اخراج آنها از پايتخت نبودند، آنها ميدانستند كه در كابل مهمان كمونيست ها اند و نميتوانند با آنها مخالفت داشته باشند. آنها راه مشاركت در قدرت را انتخاب كرده بودند و با روس ها نيز چنين تعهدي داشتند. آنها با انتخابات مخالفت ميكردند براي اينكه شانس رسيدن به قدرت را از اين طريق نمي ديدند...».
گلبدين حكمتيار در ناداني و ناآگاهي از امر اجتهاد و مقام مجتهد به صدور فتوا ميپردازد، در حاليكه او صلاحيت و شايستگي ارائه و صدور چنين فتوايي را ندارد. او نه عالم ديني است و نه داراي مقام و وجاهت معنوي در جامعه كه مسئله عمده و بزرگي چون «انتخابات» را از لحاظ ديني به بررسي بگيرد و درمورد آن فتواي ديني صادر كند. از همين جهت وقتي موضوع انتخابات را از لحاظ ديني تحليل و بررسي مي كند و با تذكر چگونگي جريان خلافت خلفاي راشدين (رض) و بيعت مسلمانان به استنباط فتواي انتخابات ميپردازد، ضعف و ناتواني او در استنباط يك حكم و فتواي شرعي آشكار ميشود. او در اين استنباط و فتوا با سطحي نگري و ابهام سخن ميزند. و به پرسش هاي متعدديكه از نتيجه گيري و داوري او در مورد حكم شرعي انتخابات به ميان مي آيد پاسخي ارائه نمي كند. آيا از لحاظ شرعي در يك جامعهء اسلامي عامهء مردم اعم از عابد و فاسق، فاضل و جاهل، ظالم و مظلوم و ... براي انتخابات امير و زمام دار خود داراي حق مساوي ابراز نظر و رأي هستند؟ اگر چنين است چرا حكمتيار در صحت و اثبات آن، استدلال و استناد شرعي خود را ارائه نداشته است؟ حكمتيار بر مبناي چه معيار و استدلال شرعي از انتخابات حضرت عثمان و حضرت علي (رض) استنباط مي كند كه انتخابات عمومي به شكل امروزين آن با شركت عامهء مردم با داشتن حق مساوي و آراء در گزينش امير و رهبر يك امر و حكم شرعي و اسلامي است؟ اينكه حكمتيار مي نويسد: «انتخابات امير به رضاي مردم منهاي فشار و تهديد در نتيجهء بيعت  معلن ميباشد» چه موضوعي را ميخواهد مشخص و تثبيت بدارد؟ انتخابات يا «بيعت معلن را»؟ در حاليكه انتخابات به شيوۀ امروز كه با كانديد افراد متعدد براي رهبري و گذاشتن صندوق اخذ رأي مردم مشخص ميشود با «بيعت معلن» در دورۀ خلفاي راشدين تفاوت عمده اي دارد. « بيعت معلن» در امارت خلفاي راشدين وقتي صورت گرفت كه امير و رهبر مسلمانها معين و مشخص گرديده بود. مسلمانها در مدينه به تمام شش نفر نامزد امارت كه از سوي حضرت عمر فاروق (رض) پيشنهاد شده بود بيعت نكردند. بيعت معلن تنها براي حضرت عثمان (رض) با آشكار شدن امارت او صورت گرفت. در حاليكه انتخابات با ويژه گي هاي امروزين خود نه بعد از تعيين رهبر بلكه قبل از آن به منظور تعيين زمام دار و رهبر صورت مي گيرد. اما حكمتيار بدون درك تفاوت ميان انتخابات به شيوۀ امروز و بيعت معلن در دورۀ خلفاي راشدين، از آن بيعت معلن انتخابات رهبر و رئيس حاكميت در كشور اسلامي را استنباط مي كند و اين استنباط را مبناي فتواي ديني خود در مورد انتخابات قرار ميدهد. هم چنان حكمتيار كلمات و مفاهم «بيعت»، «رأي گيري» و «استفتاء» را در توضيحات خود جهت صدور فتواي ديني انتخابات و در معني واحد به كار ميبرد كه آشكارا يك غلطي عمده محسوب ميشود. او با اين خبط و لغزش ميخواهد به هر قيمتي فقاهت و اجتهاد خود را در فتواي انتخابات به اثبات برساند و خود را در كرسي و منبر مجتهد و مفتي قرار دهد. از اين رو بدون توجه و اعتراف به ناداني خود در اين مورد مي نويسد: «... همه از طريق بيعت در مسجد، رأي گيري و يا استفتاء از عامه مردم به منصب امارت مومنان منتخب شده اند...»، در حاليكه «بيعت» به معني عهد و پيمان و اظهار وفاداري و دوستي است، نه به معني انتخاب كردن و رأي دادن. ابراز اطاعت مسلمانها، تعهد و تأكيد آنها به اين اطاعت از پيغمبر اسلام (ص) و بعداً از خلفاي راشدين بيعت ناميده مي شد. «استفتاء» به معني فتوا خواستن و طلب فتوا كردن براي تثبيت، تأئيد و يا ترديد يك موضوع معين و مشخص است. معمولاً طلب فتوا از حاكم شرع صورت مي گيرد يا از عالم ديني كه صلاحيت فتوا را داشته باشد. و يا در مواقع خاصي از جمعي نخبگان و اهل خبرۀ جامعه استفتاء ميشود. و اين نخبگان همان صاحبان حل و عقد را در ميان مسلمانان و جامعهء اسلامي تشكيل ميدهند. «استفتاء» بر خلاف نوشتهء حكمتيار به معني «رأي گيري» به مفهوم امروز نيست كه عامهء ‌مردم در صندوق رأي خود را بريزند. استفتاء براي معين شدن امير مسلمانها بعد از شهادت حضرت عمر فاروق (رض) در مدينهء‌ منوره برخلاف نوشتهء حكمتيار استفتاء از عامهء مردم نبود.
هم چنان حكمتيار وقتي انگيزۀ خود را در مورد ارائه و صدور فتواي انتخابات بيان مي كند به بهتان و دروغ متوسل ميشود. ادعاي او مبني بر مخالفت دولت يا به قول او ائتلافيون با انتخابات يك ادعاي دروغين است. او مشخص نميسازد كه چه كسي و يا كساني از مقامات مسئول دولت يا به قول او ائتلافيون با انتخابات مخالفت كردند؟ و اين مخالفت چگونه، چه وقت و در كجا ابراز شد؟ اگر منظور حكمتيار از مخالفت دولت با انتخابات، مخالفت احمدشاه مسعود باشد كه عمدتاً مخاطب حكمتيار در دسايس پنهان و چهره هاي عريانش، موصوف است بيشتر از بيش توسل او را به كذب و بهتان بر ملا ميسازد. چون احمدشاه مسعود نه تنها كه هيچگاه مخالفت خود را با انتخابات ابراز نداشته بلكه بر عكس هميشه و پيوسته به برگزاري انتخابات و تعيين رهبري دولت از طريق انتخابات تأكيد داشته است. حتي مسعود قبل از تشكيل دولت مجاهدين در كابل طي صحبت مخابروي خود در اواخر حمل 1371 با حكمتيار طرفداري و حمايت خود را از انتخابات اعلان داشت.
ابراز نظر و نوشتهء حكمتيار در مورد انتخابات قبل از آنكه بازتاب دهندهء باور و صداقت او به انتخابات باشد، تظاهر و رياكاري او را به نمايش ميگذارد. او در حاليكه براي انتخابات فتواي شرعي صادر مي كند و از باور و اعتقاد خود به تبارز خواست و ارادهء مردم در تعيين زعامت و رهبري جامعه سخن ميزند، اما عملكرد و پروندهء حيات سياسي او نشان ميدهد كه براي تصاحب رهبري و حاكميت هميشه به توطئه، كودتا، جنگ و ويرانگري متوسل شده است. شخصيكه در رهبري جامعه و كشورش معتقد به ارادهء مردم باشد و زعامت خود را در گزينش و پذيرش مردم ببيند هيچگاه راه جنگ و ويرانگري را در رسيدن به حاكميت و رياست انتخاب ننموده و ملت ومردم خويش را به خاك و خون نمي كشد و وطن خود را ويران نمي كند.

سائر احزاب و حكمتيار:

گلبدين حكمتيار در صفحه 138 «دسايس پنهان و چهره هاي عريان» از موقف احزاب و گروه هاي مختلف در بخشي از دورۀ جنگ خود عليه کابل صحبت مي كند. بيشتر مطالب مورد بحث او در اين ارتباط با عنوان هماهنگي ندارد. در حاليكه عنوان با جمله اي «موقف سائر احزاب در برابر ائتلاف» نگاشته مي شود اما در متن، بسياري از احزاب و گروه ها به فراموشي سپرده مي شود و در توضيحات برخي گروه ها بي ارتباط با عنوان بحث مي كند. مسايل و مطالب اين بحث نيز با تضاد و تناقض و يا منطق و استدلال ضعيف مطرح ميگردد. نقاط مبهم در مطالب به كثرت ديده ميشود. ابهامات متعدد، پرسش هاي زيادي را براي خواننده ايجاد مي كند كه پاسخ آنرا نمي تواند دريابد. توضيح برخي حوادث با نا آگاهي و ياتحريف عمدي حقايق صورت مي گيرد. افكار قبیلوی و تعصب بدويت مؤلف «دسايس پنهان و چهره هاي عريان» نيز در لابلاي اين بحث به آساني قابل فهم است. و مؤلف با ويژگي هاي فوق الذكر درعنوان نامبرده نخست از موقف حركت انقلاب اسلامي سخن ميزند: «ائتلاف خواست كه در مناطق پشتون نشين از صبغهء مذهبي و نفوذ حركت بر ضد حزب اسلامي استفاده نمايد، به تنظيم حركت انقلاب ماهانه پنجصد ميليون افغاني بودجه ميداد و تدريجاً به مقدار آن مي افزود. معاونين حركت را جداگانه كمك ميكرد ... هر چند اكثر اعضاي حركت از ياري با كمونيست ها و مخالفت با حزب اسلامي راضي نبودند و مي خواستند حركت با حزب اسلامي موضع مشترك داشته باشد مگر عناصر رشوت ستان حركت با اين نظر مخالف بودند. مولوي محمد نبي محمدي تا آخر از ملاقات با دوستم ابا ورزيد مگر صداي اعتراض عليه ائتلاف رباني با كمونيست ها را بلند نكرد. باري به مولوي محمدي گفته شد كه يكجا با استاد به اسلام آباد مسافرتي پيش رو داري. وي براي سفر آمادگي گرفت و به هواپيما بلند شد. در جريان مسافرت ناگهان ديد كه هواپيما در يك ميدان نا آشنا فرود آمد، پرسيد ما در كجا فرود آمديم؟ جواب دادند كه اين جا ميدان هوايي مزارشريف است. استاد توقف مختصري در اين جا دارد و طي آن با جنرال دوستم ملاقات مي كند. خواهشمنديم كه شما نيز اين افتخار را نصيب شويد و استاد را همراهي نمائيد. مگر او از ملاقات با دوستم خود داري نموده تا هنگامي در داخل هواپيما باقي ماند كه پيلوت دوباره پرواز كرد. اگر بگوئيم كه ائتلاف از تمامي اعضاي حركت انقلاب به همين شكل كار گرفته، شايد مبالغه نكرده باشيم. آنها را با خود به استقامت نا معلومي مي كشاندند بدون آنكه بيچاره ها از مسير و هدف آن اطلاع ميداشتند...».
از نخستين توضيحات حكمتيار در مورد موقف حركت انقلاب اين سوال براي خواننده ايجاد ميشود كه چرا اعضاي حركت انقلاب كه همه از مناطق پشتون نشين و منسوب به قوم پشتون بودند از موقف رهبر پشتون حزب اسلامي و به ادعاي خودش بنيانگذار نهضت اسلامي و جهاد مسلحانه در افغانستان حمايت نكردند؟ حكمتيار در حاليكه از اين عدم حمايت اعضاي حركت انقلاب با شكوه سخن ميزند و آنها را به رشوت ستاني، نا آگاهي و ناداني متهم مي كند اما عامل و انگيزهء اصلي عدم همسويي اعضاي حركت انقلاب را با خود به بحث و بررسي نمي گيرد. حكمتيار اين حقيقت را ناگفته ميماند كه او براي بسياري از اعضاي حركت انقلاب شخصيت غير قابل اعتماد و داراي گفتار و رفتار متضاد و متناقض محسوب مي شد. نيروهاي حزب او در دوران جهاد با قوماندانان حركت انقلاب بارها جنگيده بودند. در كابل با مولوي شفيع الله و برادرش مولوي صديق الله، در بغلان با بازمحمد، درميدان با موسي خان، درهلمندبانسيم آخندزاده، درلغمان وتگاب باعبدالحكيم آخندزاده و ... .
موضعگيري حكمتيار به نام مخالفت با مليشه هاي دوستم در كابل براي حركتي ها، موضعگيري صادقانه و ناشي از ايمان و اعتقادات اسلامي نبود. آنطوريكه بعداً عدم صداقت او در اين موضع گيري در ائتلاف هماهنگي با مليشه ها به اثبات رسيد. اگر به قول حكمتيار اكثر اعضاي حركت با حزب اسلامي در مخالفت با مليشاي دوستم و كمونيست ها با او يكجا مي شدند و موضع مشترك ميگرفتند در مرحلهء جنگ او در آغوش مليشه چه ميكردند؟
حكمتيار هر چند مولوي محمد نبي رهبر حركت انقلاب و اعضاي حركت را متهم به ناداني و نا آگاهي مي كند كه در بي خبري از هدف و مسير به هر سو كشانيده مي شد