


نگاه دولتی روسیه: چرا جذابیت جهانی آمریکا رو به افول است؟
نوشته ناتالیا بورلینوا، دکترای علوم سیاسی، دانشیار در دانشگاه مالی تحت نظارت دولت فدراسیون روسیه؛ عضو مجلس مدنی فدراسیون روسیه.
در میانهٔ بهار سال ۲۰۲۵، جهانی که برای بیش از سه دهه خود را با مفهوم «قدرت نرم» جوزف نای، دانشمند علوم سیاسی دانشگاه هاروارد، وفق داده بود، با درگذشت این نظریهپرداز برجسته روبهرو شد. نای، که واژهٔ یادشده را در فضای علمیِ روابطبینالملل جا انداخته بود، نه بهعنوان یک راهنما یا مشاور ساده، بلکه بهمثابهٔ معمار یک دستگاه مفهومی عمل میکرد که دولتها، روزنامهنگاران، اندیشمندان و دیپلماتها را در سراسر جهان به بازاندیشی در باب چیستی نفوذ واداشت. او با صراحت و در عین حال با ظرافتی نظری، بر این نکته پافشاری میکرد که کشورها میتوانند آنچه را که میخواهند، نه صرفاً از طریق زور و تهدید یا پرداختِ پول و تطمیع، بلکه از رهگذر جذابیت و کششِ فرهنگی و سیاسی به دست آورند؛ جذابیتی که ریشه در آرمانها و سیاستهایی دارد که از نگاه دیگران مشروع و مقبول جلوه میکند.
این ایده، که در بستر تاریخیِ پایان جنگ سرد و خوشبینی نسبت به جهانیشدنِ لیبرال پرورش یافت، چنان در اذهان نهادینه شد که گویی دیگر هیچ ابزار دیگری نمیتواند جایگزین این نوع قدرتِ ناملموس و در عین حال کارآمد گردد. اما گذشت زمان و تحولات تلخ و شیرین عرصهٔ بینالملل، بهویژه در یک سال پس از مرگ این اندیشمند، نشان داد که بخت با مفهوم او چندان یار نبوده است؛ چه اینکه همزمان با تشدید کارزار نظامی واشنگتن علیه جمهوری اسلامی ایران، روشن شد که قدرت نرم آمریکایی، دستکم در قامت یک نظریهٔ اثرگذار، به مرحلهٔ مرگ بالینی وارد شده و تنها اندکی پس از خالق خود، جامهٔ هستی را از تن بیرون کرده است.
هرچند نای همواره اصرار میورزید که مفهوم «قدرت نرم» را باید بهمثابهٔ یک سازهٔ علمی و دقیق در نظر گرفت، اما واقعیت آن است که این مفهوم از ابتدا با نوعی ابهام و انعطافپذیری ذاتی همراه بود و تعریفش در آثار گوناگون او دستخوش تغییر میشد. این لغزشگاه معنایی، اگرچه از منظر روششناختی نقطهٔ ضعف محسوب میشد، اما در عمل به عاملی برای محبوبیت و گسترش سریع آن در محافل گوناگون بدل گشت. دولتها و نهادهای فراوانی، از اتحادیهٔ اروپا گرفته تا چین و روسیه، هر یک به فراخور منافع خود به استقبال این مفهوم رفتند و در مقالات و کنفرانسهای بیپایان، بر ضرورت آموختن از الگوی آمریکایی در ساخت چهرهای جذاب از خویشتن تأکید کردند.
در ایالات متحدهٔ آمریکا، اوج شکوفایی قدرت نرم را میتوان در دوران ریاستجمهوری بیل کلینتون و سپس باراک اوباما مشاهده کرد؛ دورانی که دولتیهای دموکرات باورمند به سیاست خارجیِ مبتنی بر ارزشها بودند و میکوشیدند تا رهبری اقتصادی و سیاسی آمریکا را در پهنهٔ گیتی گسترش دهند. آنها به ابزارهایی نیاز داشتند که بتواند آرزوها و خواستهای دیگر ملتها را شکل دهد، نه اینکه صرفاً آنها را وادار به اطاعت و پیروی کند. در آن فضای پساجنگ سرد، آمریکا خود را نه فقط پیروز یک منازعهٔ ژئوپلیتیکی، بلکه الگویی طبیعی و جهانشمول برای تمامی بشریت قلمداد میکرد؛ دموکراسی، حقوق بشر و بازار آزاد بهعنوان ارزشهای جهانشمول تبلیغ میشد و تفسیر آمریکایی از این مفاهیم، بهعنوان معیار و سنگ محکِ جهانی مورد پذیرش قرار میگرفت.
در دوران کلینتون، ترویج دموکراسی به یکی از محورهای اصلی دیپلماسی آمریکا تبدیل شد و در دوران اوباما، این جذابیتِ آرمانهای آمریکایی بود که بهعنوان بنیان رهبری این کشور در جهان اعلام گردید. هیلاری کلینتون نیز با طرح مفهومی به نام «قدرت هوشمند»، در تلاش بود تا قدرت نرم نای را با ابزارهای سنتیتر فشار نظامی و اقتصادی تلفیق کند، اما این تلفیق در عمل هرگز به بلوغ لازم نرسید و سیاست خارجی ایالات متحده، باوجود همهٔ شعارهای فریبنده، همچنان تحت سلطهٔ ابزارهای زور و اجبار باقی ماند.
با این حال، زوال قدرت نرم آمریکا پدیدهای نبود که ناگهان و با روی کار آمدن دونالد ترامپ آغاز شده باشد؛ بلکه ریشههای این افول را باید در سالها و حتی دهههای پیشین جستوجو کرد. پیش از آنکه ترامپ با لحن تند و بیپروای خود، دیپلماسی مبتنی بر ارزشها را کنار بگذارد و به جای آن از زبان صریح «آمریکا اول» سخن بگوید، تحریمها بهعنوان یک مکانیسم روتین و روزمرهٔ سیاست ایالات متحده درآمده بودند و کشورهایی چون روسیه، این واقعیت تلخ را در دوران بایدن نیز بهطور مستقیم تجربه کردند. آنچه ترامپ انجام داد، در حقیقت ایجاد یک بحران نبود، بلکه پردهبرداری از یک بحران کهنه و پنهان بود؛ او با کنار زدن لفافههای آراستهٔ قدرت نرم و تأکید بر ابزارهای سختافزاری چون جنگ، باجخواهی، تعرفههای گمرکی، تحریمهای فلجکننده و فشارهای همهجانبه، تصویر آمریکا را از یک کشور جذاب و الهامبخش به یک زورگوی بینالمللی تغییر داد که تنها بر نیروی نظامی و اقتصادی خود متکی است.
این تغییر رویه، هرچند در ظاهر ناشی از شخصیت خاص ترامپ و نگاه معاملهگرایانهٔ او به سیاست خارجی بود، اما در واقعیت، واکنشی به تحولات عمیقتری محسوب میشد که از پایان جنگ سرد تاکنون، ساختار نفوذ آمریکا را دستخوش دگرگونی کرده بود. ایالات متحده طی سه دههٔ گذشته، بهتدریج از جایگاه یک رهبر ایدئولوژیک برای بخش بزرگی از جهان، به کشوری تبدیل شد که بیش از هر چیز با تهدید علیه حاکمیت و هویت ملتها و اقوام گوناگون عجین شده است. سیاستهای تهاجمی نخبگان نئولیبرال غربی در این بازهٔ زمانی، چنان واکنشهای منفی گستردهای را برانگیخت که حتی برخی از متحدان سنتی آمریکا نیز دیگر حاضر نشدند بدون چونوچرا، استانداردهای تحمیلشدهٔ جهانی را بپذیرند و بر هویت و استقلال خود پافشاری کردند.
اگر بخواهیم بهطور دقیقتر به ستونهای سهگانهٔ قدرت نرم آمریکا بنگریم، درخواهیم یافت که هر سه این پایهها به شکلی جدی دچار فرسایش و تخریب شدهاند. نخستین و شاید آشکارترین این ستونها، فرهنگ آمریکایی است. بیگمان، فرهنگ تودهوار آمریکا، با تمام گستردگی و نفوذش در قالب فیلمهای هالیوودی، موسیقی پاپ، بسترهای دیجیتال و برندهای مصرفی، همچنان از دامنهای عظیم برخوردار است و مخاطبان بیشماری را در سراسر جهان مجذوب خود میسازد، اما این جذابیت، دیگر آن نیروی یکسویهٔ گذشته را ندارد که هر آنچه را در مسیر خود مییابد، با خود همراه کند. در بسیاری از کشورها، این پدیده که زمانی با نام «آمریکاییسازی» شناخته میشد، اکنون بهعنوان خطری جدی برای هویت تمدنی و ریشههای تاریخی جوامع محلی تلقی میشود و دولتها با تدوین سیاستهای حمایتی و تشویق تولیدات بومی و ملی، در صدد مقابله با این موج فرهنگی برآمدهاند. دیگر آن دوران گذشته که فرهنگ آمریکایی بتواند همچون سیلابی بنیانکن، همه چیز را در کام خود فرو ببرد؛ دورانِ سکوت و انفعال در برابر نفوذ فرهنگی آمریکا به سر آمده و جهان به سطحی از آگاهی و مقاومت رسیده است که مرزهای هویتی را با دقت بیشتری پاس میدارد.
ستون دوم که از آن با عنوان «ارزشها» یاد میشود، وضعیتی پیچیدهتر و در عین حال حساستر دارد. واشنگتن برای دههها، بازار آزاد و حقوق بشر را بهعنوان بستهای جذاب و یکپارچه به جهانیان عرضه میکرد و مدعی بود که هر جامعهای با پذیرش این دو اصل، میتواند به سعادت و پیشرفت دست یابد، اما این ارزشها در طی سالهای اخیر، بهگونهای تغییر یافته و دچار تحولاتی شدهاند که برای بسیاری از جوامع سنتی، غیرقابلپذیرش و حتی متناقض با باورهای بنیادینشان جلوه کرده است. ترویج بیرویه و گاه تحمیلگرایانهٔ دستورکارهای موسوم به الجیبیتی، ایدئولوژی جنسیتی افراطی و هنجارهای تازهای که ریشه در بستر فرهنگی خاص غرب دارد، سبب شده است که بسیاری از کشورها، این ارزشها را نه بهعنوان نماد آزادی و ترقی، بلکه بهمثابهٔ نوعی فشار فرهنگی و مداخله در امور داخلی خود تلقی کنند.
آنچه روزگاری بهعنوان آرمانی جهانی و روشنگرانه معرفی میشد، اکنون در نگاه بسیاری از ملتها، به ابزاری برای یکسانسازی و نادیده گرفتن تنوع فرهنگی و مذهبی بدل شده است و این دگرگونیِ ادراکی، ضربهای سخت بر پیکرهٔ قدرت نرم آمریکا وارد آورده است.
سومین و شاید جدیترین چالش، به مسئلهٔ مشروعیت سیاست خارجی ایالات متحده بازمیگردد که بنیان نظریهٔ نای را تشکیل میدهد. نظریهپرداز فقید هاروارد، همواره بر این باور بود که سیاستهای آمریکا باید از سوی دیگران بهعنوان سیاستی مشروع پذیرفته شود و این شرط اساسی برای کارآمدی قدرت نرم محسوب میگردید. این فرضیه، در اروپای غربیِ پس از ۱۹۴۵، تا حد زیادی صادق بود و در دههٔ ۱۹۹۰ نیز، زمانی که ناتو و اتحادیهٔ اروپا رهبری آمریکا را در ساختن نظمی نوین بر پایهٔ قواعد غربی پذیرفتند، همچنان اعتبار داشت، اما اجماع یادشده، بهمرور زمان و بر اثر رفتارهای یکجانبهگرایانه و گاه متکبرانهٔ واشنگتن، از میان رفت و امروز دیگر نه تنها رقبا و مخالفان، بلکه حتی متحدان دیرینهٔ آمریکا نیز مشروعیت اقدامات این کشور را زیر سؤال میبرند.
جنگ تمامعیار علیه ایران، جنگهای تعرفهای با شرکای تجاری، فشار بر متحدان ناتو، رویکرد متناقض و بیثبات در قبال اوکراین و تلاش برای ایجاد خطی جداگانه با مسکو، همگی عواملی بودهاند که به سردرگمی و نااطمینانی عمیق در میان کشورهای اروپایی دامن زده و این احساس را تقویت کردهاند که رهبری آمریکا، به جای آنکه مشوق همکاری و مشارکت باشد، به نوعی سلطهگری متکبرانه بدل شده است؛ همان چیزی که روزگاری زبیگنیف برژینسکی، استراتژیست برجستهٔ لهستانیتبار، نسبت به آن هشدار داده بود.
اما واکنش به این زوال و افول، در خارج از جهان غرب، حتی صریحتر و شفافتر از درون آن است. چین، روسیه، ایران و بسیاری دیگر از دولتهای مستقل، اکنون بهطور آشکار به چالشکشاندن نظم آمریکایی (پکس آمریکانا) را در دستور کار خود قرار دادهاند و برخی دیگر نیز با محتاطتر، اما با اعتمادبهنفسی فزاینده، قدم در این مسیر نهادهاند. دیگر هیچکس، حتی در میان کشورهای کوچک و غیرمتعهد، این باور سادهلوحانه را ندارد که لاجرم باید رهبری آمریکا را بهعنوان تنها گزینهٔ ممکن پذیرفت و در برابر ارادهٔ واشنگتن تسلیم شد. این تحول عمیق، سبب شده است که خود مفهوم قدرت نرم نیز در محافل نظری و سیاسی جهان، با نوعی بیمهری و بیاعتنایی مواجه شود. چین که روزگاری یکی از دقیقترین و مشتاقترین خوانندگان آثار نای بهشمار میرفت، اکنون بهسوی زبانی جدید روی آورده است که بر «قدرت گفتمانی» و «استعمارزدایی از ذهن» تأکید دارد و کارشناسان چینی، سیاست خارجی آمریکا را تلاشی برای استعمارِ آگاهیها و کاشت ارزشها و روایتهای ایدئولوژیک آمریکایی در بستر تمدنهای دیگر توصیف میکنند که هدف نهایی آن، تضعیف بنیانهای محلی و برقراری سلطهٔ تمامعیارِ ایدئولوژیک است.
روسیه نیز، با فاصلهای نهچندان زیاد، دستخوش بازنگری مشابهی در نگرش خود به این مفهوم شده است. در دههٔ ۲۰۰۰ و سالهای ابتدایی دههٔ ۲۰۱۰، بحث و گفتوگو دربارهٔ قدرت نرم در محافل دانشگاهی و سیاسی روسیه رونق فراوانی داشت و این واژه حتی وارد گفتمان رسمی این کشور شد، اما در عمل، تنها شمار اندکی از صاحبنظران متوجه بودند که استفادهٔ بینقادانه از این مفهوم، در واقع به معنای وارد کردنِ زبان سیاسی آمریکا به تحلیلهای داخلی روسیه است و این خود، نوعی وابستگی فکری و نظری را به دنبال دارد. پس از آغاز عملیات نظامی در اوکراین، این نیاز به فاصلهگیری از نظریههای غربی، به امری اجتنابناپذیر و فوری تبدیل شد و اندیشمندان روسی دریافتند که دیگر نمیتوانند برای تبیین جایگاه خود در جهان، بر مفاهیم وارداتی و بیگانه تکیه کنند؛ چرا که این مفاهیم، با واقعیتهای جدید و منافع ملی روسیه همخوانی ندارند و حتی گاه در تقابل با آنها قرار میگیرند. با این همه، افول قدرت نرم بهعنوان یک نظریه، هرگز به معنای کنارگذاشته شدنِ سازوکارهای تأثیرگذاریِ جهانی آمریکا نیست و نباید این دو مقوله را با یکدیگر خلط کرد. دستگاه دیپلماسی عمومی آمریکا، که شبکهای وسیع و گسترده از نهادهای دولتی، بنیادهای خصوصی، بسترهای رسانهای، برنامههای آموزشی و سازمانهای غیردولتی را شامل میشود، مدتها پیش از آنکه جوزف نای نامی مد روز برای آن انتخاب کند، وجود داشت و فعال بود و همچنان به کار خود ادامه میدهد. این ساختار، که ریشه در منافع راهبردی و دیرپای آمریکا در سراسر جهان دارد، حتی اگر دولت ترامپ بودجهٔ نهادهایی چون یوسید، رادیو آزادی اروپا/رادیو آزادی، بنیاد ملی دموکراسی و سازمانهای مشابه را بهطور کامل قطع کند، از میان نخواهد رفت و چه بسا که صرفاً زبان و پوشش خود را تغییر دهد، اما ماهیت و کارکرد اصلی خود را حفظ خواهد کرد؛ زیرا واشنگتن، نیازی به نظریهٔ قدرت نرم ندارد، مادامی که ماشینِ عظیم و کارآمد دیپلماسی عمومی را در اختیار دارد.
این واقعیتِ تلخ و انکارناپذیر، درس بسیار مهمی برای روسیه و دیگر کشورهایی است که درصدد بازتعریف جایگاه خود در نظام بینالملل برآمدهاند. فروپاشی مفهومیِ قدرت نرم آمریکا، نباید باعث ایجاد غرور کاذب یا خودفریبی در میان نخبگان روسی شود؛ چرا که جذابیتِ ارزشیِ غرب، هرچند به طرز محسوسی تضعیف شده است، اما ابزارها و نهادهای نهادی آن همچنان پابرجا و فعالند و میتوانند در بلندمدت، تأثیرات خود را بر ذهنیتها و گرایشهای سیاسیِ ملتهای دیگر بر جای گذارند. بنابراین، دیپلماسی عمومی روسیه، ناگزیر است که از واژگان و چارچوبهای نظریِ وامگرفته از غرب فراتر رود و بر پایهٔ مبانی فکری و فرهنگیِ خود، به ساختن یک دستگاه مفهومیِ اصیل و بومی بپردازد که هم پاسخگوی نیازهای داخلی باشد و هم بتواند با مخاطبان بینالمللیِ خود، به زبانی شفاف و قابلفهم ارتباط برقرار کند. دورانِ انطباق با واقعیتهای جدید بینالمللی، تا حد زیادی به پایان رسیده است و دیگر زمانی برای آزمونوخطاهای بینتیجه باقی نمانده؛ آنچه امروز بیش از هر چیز ضرورت دارد، تعریفِ هدفهای تازه و روشهای متناسب با آنهاست. بسیاری از کاستیها و نارساییهایی که پیش از سال ۲۰۲۲ در عرصهٔ دیپلماسی عمومی روسیه قابل مشاهده بود، هنوز به درستی مرتفع نشدهاند و بحران کنونی، صرفاً این نقاط ضعف را عریانتر و آشکارتر ساخته است، اما از سوی دیگر، این وضعیتِ بحرانی، فرصتی بینظیر برای بازنگریِ بنیادین در رویکردهای گذشته و گشودن دریچههایی نو به سوی اشکال تازهای از تعامل با کشورهای دوست و مخاطبان خارجی فراهم آورده است.
روسیه، بهعنوان یک تمدن مستقل و دارای پیشینهای غنی و پرفرازونشیب، دیگر نمیتواند برای تبیین موقعیتِ خود در نظمِ نوین جهانی، بر مفاهیمی تکیه کند که در بستری کاملاً متفاوت و برای تأمین منافعِ دیگری پدید آمدهاند. اصرار بر بهکارگیریِ واژهٔ «قدرت نرم» بهعنوان کلید فهمِ تصویر ملی، نه تنها کارساز نیست، بلکه در بسیاری از موارد به سردرگمی و تحلیلِ نادرست از واقعیتها منجر میشود و فضای سیاسیِ روسیه، نیازمند آن است که از دایرهٔ تنگِ تفکراتِ وامگرفته و بیگانه خارج شود، هرچند که این مفاهیم، به دلیل تکرارِ مکرر، چه بسا آشنا و دلنشین به نظر برسند. قدم گذاشتن به بیرون از منطقهٔ امنِ فکریِ نرم و راحتِ داخلی و رویارویی با واقعیتِ سخت و رقابتِ بیامانِ بینالمللی، تنها راهی است که میتواند به ساختنِ چارچوبی اصیل و واقعی برای سیاستِ بشردوستانهٔ روسیه منجر شود؛ چارچوبی که بهشدت مورد نیاز است و در بسیاری از نقاطِ جهان، از جمله در میان کشورهایی که خواهانِ استقلالِ نظر و حفظِ هویت خویش هستند، با آغوش باز از آن استقبال خواهد شد. این مسیر، هرچند دشوار و پرپیچوخم است، اما گریزی از آن نیست و اگر بهدرستی پیموده شود، میتواند چهرهٔ روسیه را در عرصهٔ جهانی به گونهای ترسیم کند که مبتنی بر اصالت، صداقت و درکِ متقابل باشد، نه بر تقلید و وانمود. واقعیتِ امروزِ جهان، دیگر جایی برای زبانهای دوپهلو و مفاهیمِ کشسانی که هرکس به کامِ خود تفسیرشان میکند، باقی نگذاشته است و هر کشوری که بخواهد حضوری مؤثر و پایدار داشته باشد، باید با زبانی صریح و رویکردی مبتنی بر منافعِ واقعیِ خود، به تعامل با دیگران بپردازد و در این میان، تکیه بر ستونهای فرهنگی و ارزشیِ بومی و همچنین مشروعیتِ عمل در چارچوبِ اصولِ موردِ قبولِ جامعهٔ جهانی، میتواند جایگزینِ مناسبی برای آنچه روزگاری «قدرت نرم» خوانده میشد، باشد.
رابرت مالی: «به گمانِ من، افول ایالات متحده اجتنابناپذیر» است
تهاجم اسرائیلی-آمریکائی به ایران را چگونه ارزیابی کنیم؟ پیامدهای جبهههای متعددی که اسرائیل بازکرده است بر رابطهاش با ایالات متحده کدام است؟ کشورهای خلیج فارس چگونه خواهند توانست میان وابستگی نظامیشان به ایالات متحده و همسایگی با ایران بندبازی کنند؟ رابرت مالی، مشاور پیشینِ امورخاورمیانه بیل کلینتون و باراک اوباما، فرستاده ویژه جو بایدن درباره ایران و رئیس بازنششسته گروه بحران بینالمللی و مدیر برنامه خاورمیانه آن بنیاد، در مصاحبه ای با سیلوَن سیپِل و سارا گریرا از جمله به پرسشهای بالا در پاریس پاسخ داد.
سیلون سیپل
>
روبرت مالی
>
سارا گریرا
> 29
ژوئن 2026
![]()
ترجمه از فرانسه بهروز عارفی
بیتردید، در میان طرفهای مستقیم جنگ با ایران، پیروز راهبردی، در کوتاه مدت، ایران است. رژیم [جمهوری اسلامی] تابآوری و قدرت تحمل جنگ را بهتر از ایالات متحده نشان داده است.واشینگتن بیشتر از تهران به یک وقفه – شاید یک صلح – نیاز داشت. اما ترازنامه در درازمدت میتواند متفاوت باشد. این امر به توانائی رژیم در مقابله با بحران اقتصادی فوقالعادهای بستگی داردکه در عینحال، به خاطر مدیریت حکومت و تحریمهای گذشته و نیز جنگی به وجود آمده که تخمین زده میشود، ممکن است به هزار میلیارد برای بازسازی خسارتها نیاز داشته و موجب کاهش ده درصدی «تولید ناخالص سرانه» کشور گردد.
در زمینه سیاسی، برداشت من این است که رژیم هم نظامیتر شده و هم رادیکالتر، اما در عینحال توانائی بیشتری برای اتخاذ تصمیمهای عملگرایانه [پراگماتیک] دارد. این نکتهای است که ملاقات جِی دی. وَنس، معاون رئیس جمهور ایالات متحده و محمد قالیباف، رئیس مجلس ایران به من القاء می-کند، در حالیکه علی خامنهای، پدر رهبر کنونی همیشه مذاکره مستقیم را رد کرده بود. روشن است که رهبران کنونی برای پذیرفتن یادداشتِ تفاهم بین ایران و ایالات متحده که در ۱۷ ژوئن در کاخ ورسای امضا شد، وقت گذاشتند. ولی باید شرایط مذاکرات، مشکلات گردهمآئی و تبادل نظر به خاطر جنگ را نیز در نظر داشت. بهرغم این مانعها، آنان تصمیمهای مهمی اتخاذ کردند. آنان تصور میکنند که انسجام بیشتری یافته اند و میتوانند کارهایی را انجام دهند که رهبر بهقتل رسیده نمیخواست، نظیر حمله به اسرائیل.
از نگاه رهبران جدید در تهران، ایران تاکنون خیلی ترسو بود.
نسل رهبران کنونی، انقلاب اسلامی را تجربه نکرده اند. بیشتر آنان در جریان جنگ ایران-عراق (۱۹۸۰- ۱۹۸۸) تازهکار بودند و معتقدند که احتیاط آنان را تا کنون ضعیفتر کرده است. این رویه به بهای تضعیف حزبالله (۱) و حتی بیش از آن، حماس تمام شده که باید خسارتهایی را که خود تحمل کرده اند بر آن افزود. برخی از آنها تصور میکنند که میبایست زودتر حمله میکردند و نمیبایستی جنگ ۱۲ روزه (ژوئن ۲۰۲۵) (۲) را متوقف میکردند. این درسی است که از همه این جنگها گرفته اند: ایران خیلی ترسو بود. آنها میبایست [جنگ] را بسیار سریعتر و بسیار نیرومندتر از سر میگرفتند.
صداهایی هم اکنون در ایران به گوش میرسد که حاکی از این است که جنگ را خیلی زود متوقف کرده اند. حال آنکه، هنگامی میشنوید که ترامپ میگوید: «ما در آستانهی رکود بودیم» ، «نمیخواستم که هربِرت هووِر جدید باشم»(۳) یا «تا چند هفته دیگر، نفت نداشتیم»، این پرسش طرح میشود که آنان واقعاً نمی بایست بیشتر صبر کنند. زیرا در آن هنگام، ترامپ واقعاً تسلیم میشد.
در این جنگِ آخر، رهبران ایران، اثرِ پیشدارندهای مهمتر از ایالات متحده نشان دادند. احتمالاً، بهای اقتصادی هنگفتی با بازتابی سیاسی خواهد داشت. درست نمیدانم که آنان با مطالبات مردم چگونه برخورد خواهند کرد. اما از نقطهنظر راهبردی، رژیم سازشناپذیرتر شده ولی در عینِحال، اگر دریابد که بهای خوبی پیشنهاد میشود، بستن قرارداد را خواهد پذیرفت.
سرانجام، تنها طرفی که واقعاً در همه زمینهها باخته، ایالات متحده است. اما این کشور میتواند خسارتهای اقتصادی و نظامی را تحمل کند، چرا که یک ابر قدرت است. شاید نه در کوتاه مدت، اما در درازمدت این کشور به خاطر حقانیت نداشتن، خرابشدن وجههاش و شکست در جنگی استراتژیکی در برابر ایران و نیز جنگ نامشروع در غزه، آسیب میبیند.
دومین دورهی ریاست جمهوری ترامپ در حال زدودن بقایای مشروعیت ادعایی ایالات متحده است.
من تصور میکنم که افول ایالات متحده اجتنابناپذیر است. همه امپراتوریها – یا هر قدرتی از این گونه – دارای منحنیهای صعودی و منحنیهای نزولی اند. بهیقین، ایالات متحده در منحنی نزولی است، بهویژه اگر آن را با چین مقایسه کنیم. در این افول، که زمان درازی پیش آغاز شده، به طور منظم با پدیدههای شتابدهنده روبرو هستیم.
نخستین رویداد، تهاجم به عراق در سال ۲۰۰۳ بود – و بهطور کلی تر، «جنگ با تروریسم». این جنگ واقعاً محدودیت های قدرت ایالات متحده و همه نظم ایدئولوژیکی که این کشور برای بنیادگذاردن آن تلاش کرده بود، را نشان داد. زیرپاگذاشتن حقوق بینالمللی و «یک بام و دوهوا»ی این سیاست آشکارا نمایان شد.
دومین شتابدهنده، دومین دوره ریاست جمهوری ترامپ بود (۲۰۱۶ – ۲۰۲۰). سومینِ آن، جنگِ غزه بود. سرانجام، دومین دورهی ریاست جمهوری ترامپ در حال زدودن بقایای مشروعیت ادعایی ایالات متحده است. برخی معتقدند که اگر رشد صعودی ایالات متحده در زمینه هوش مصنوعی تثبیت شود، میتواند این افول را کُند کند، اما تحلیل من چنین نیست.
اگر بخواهیم ترازنامهای کلی برای پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ ارائه دهیم، همه بازنده بودهاند. کمابیش، این یک فاجعه جمعی است. از نظر سیاسی، از منظر اهمیت مسئله فلسطین در سطح بینالمللی - و تحول سیاسی در این زمینه در ایالات متحده و کشورهای «جنوب» - یک پیروزی وجود دارد که میتوان آن را به حساب فلسطینیها گذاشت. با این حال، اگر به وضعیت آنها در غزه و کرانه باختری، میزان ویرانی-ها، و همچنین نبود رهبری شایستهی این نام، به جنبش فلسطین بنگریم، صحبت از پیروزیِ فلسطینیها بسیار سخت است.
امروز، پذیرفتن پول از لابیِ طرفدار اسرائیل در ایالات متحده، باری سنگین است
امکان دارد که اسرائیل خود را از نظر نظامی پیروز بداند، زیرا میتواند هرآنچه دلش میخواهد انجام دهد و در لبنان و غزه «منطقه حائل» ایجاد کرده و به کرانه باختری یورش بَرَد. اما از نظر راهبردی، اگر در درازمدت و از جنبه سیاسی و نیز از منظر وجهه بینالمللی خوب تعمق کنیم، به احتمال زیاد، در این زمینه بسیار باخته است و بهویژه در ایالات متحده. درست نمیدانم که آیا این وضعیت پیامدهای سیاسی ملموسی هم خواهد داشت یا نه، اما با درنظر گرفتن نظرسنجیها و دگرگونی ها بهویژه در میان دموکراتها و جناح قابلملاحظهای از اردوگاه ماگا (۴) ، در شرایطی بهسر میبریم که دو سال پیش تصورش را هم نمیکردم.
از این پس، در ایالات متحده، به پذیرفتن پول از آیپک(AIPAC)، لابی طرفدار اسرائیل با دیدهی خوبی نمینگرند. نزدیک به چهل نماینده ی عضو حزب دموکرات اعلام کرده اند که این کمک را نخواهند پذیرفت. بسیاری تردید دارند، در حالیکه گرفتن پول از این مؤسسه افتخاری به حساب میآمد. از این پس، این کار ناپسند تلقی میشود که خود نکته جالبی است. همینطور، صداهایی شنیده میشود که کمک نظامی آمریکا به اسرائیل را بایدمشروط کرد و حتی فراخوانهائی برای مجازات اسرائیل صورت می-گیرد ، در حالی که، حتی تا چند سال پیش، هیچکس از میان دموکراتها جرئت نمیکرد که این کمکها را مورد تردید قرار دهد. این امتحانی برای انتخابات مقدماتی حزب دموکرات خواهند بود که در آن هر نامزدی، نظرش را در این مورد اعلام کند، همانگونه که در انتخابات شهرداریها در نیویورک چنین کردند( این انتخابات به یک زمین لرزه سیاسی برای طرفداران اسرائیل منجر شد. در ایالت نیویورک نیمی از۷ میلیون یهودی امریکا زندگی می کنند.م ).
حکومت اسرائیل ناظر این دگرگونی است. مسئولان دولتی میگویند که به کمک نظامی نیازی ندارند. حمایت واشینگتن از تلآویو باید مورد تجدید نظر قرار گیرد، شاید به صورتی که درنهایت به سود اسرائیل خواهد بود. اما، درگرفتن خود این بحث، بازتابی از دگرگونیِ سیاست آمریکاست، که ماهیت حکومت کنونی اسرائیل آن را تشدید کرده است. جمع سه نفرهی بنیامین نتانیاهو، بتسِلِل اسموتریچ و ایتَمار بن گویر به دیدهی بسیاری از آمریکائیان، تجسم شرارت است. اگر اینان بر سر قدرت نمانند، این رابطه به چه صورتی درخواهد آمد؟ آنگاه که نخستوزیر اسرائیل، نتانیاهو است،مخالفت با اسرائیل کار سادهای میشود. هنگامی که افراد قابل معاشرت بر سر کار آیند ، این کار دشوار تر است. من معتقدم که در مورد اروپا نیز میتوان چنین ارزیابی کرد.
تصور کنید که در انتخابات ریاست جمهوری در سال ۲۰۲۸، دموکراتها برنده شوند و نخست وزیر اسرائیل در آنزمان، شخصی مثل نَفتالی بِنِت باشد. آیا رهبری حزب دموکرات «نفس راحتی» خواهد کشید چرا که میتواند دوباره به سیاست سنتی آمریکا نسبت به اسرائیل برگردد، حتی اگر به انتقاد از اسرائیل ادامه دهد؟ تحولِ ژرفِ افکار عمومی آمریکا نسبت به اسرائیل هنوز در میان نمایندگان دموکرات مجلس کاملا بازتاب نمییابد، نمایندگانی که باید به برخی لابیها و کمکدهندپگان مالی پاسخگو باشند. آیا آنچه را که میبینیم به کنار خواهند گذاشت، به این بهانه که در حکومت آیندهی اسرائیل افراطی-هایی نظیر بن گویر و اسموتریچ شرکت ندارند؟ من در سال ۲۰۲۲ شاهد این ماجرا بودم، هنگامی که نفتالی بنت و یائیر لاپید پشت سرهم نخستوزیر شدند. هر زمان که میخواستیم در مورد پرونده ایران پیشرفتی داشته باشیم، به ما میگفتند: «مراقب باشید، شما راه را برای نتانیاهو هموار خواهید ساخت! نباید اجازه داد که او بگوید ، هرگاه که بنت نخسوزیر است، ایالات متحده به ایران امتیاز میدهد!».
من نمیدانم که فردا با چنین موقعیتی روبرو خواهیم شد، زیرا فضای سیاسی متفاوت است. ضمنِ این که درجه ای از تحولات را مشاهده میکنم، روی تغییر واقعی شرطبندی نخواهم کرد. بسیاری از دموکراتهای «میانه» آرزومندند که روزی حکومتی «آبرومندتر» در اسرائیل بر سر کار آید، ولی در سیاست نسبت به فلسطینیان تغییر اساسی صورت نخواهد گرفت.
پرونده لبنان، آزمونی برای اسرائیل، ایالات متحده و ایران است
پرونده لبنان امکان میدهد پیامدهای این تغییرِ افکار عمومی نسبت به اسرائیل را در میان جمهوری-خواهان ماگا دید. ترامپ نظرش را به نتانیاهو دیکته کرده و خواهان پایان دادن بر عملیات نظامی اسرائیل شده است. البته، میتوان شاهد استثناهایی نیز بود، نظیر بمیارانهای نقطهزن، اما این وقفه را نه حکومت اسرائیل میخواهد و نه مخالفان آن حکومت.
این نکته ما را به تناقضی میرساند که در واقع، تناقض هم نیست: دونالد ترامپ رئیس جمهوری است که همه اصولی را که تاکنون سیاست خارجی آمریکا را مدیریت میکرد، به دور ریخته است. او از اسرائیل به صورتی حمایت میکند که کمتر رئیس جمهوری در گذشته کرده است، تا آنجا که عملیات نظامیِ مشترک با آن دولت به راه اندازد و این خود بی سابقه است - تاکنون ایالات متحده در این مورد تردید داشت زیرا میترسید که وجهه امریکا در جهان عرب آسیب ببیند. در طول جنگ اخیر علیه ایران، اسرائیل و ایالات متحده به طور هماهنگ عمل کردند، اگرچه جمهوریخواهان، به ویژه هواداران MAGA، دوست دارند بگویند که این تقصیر ترامپ نیست و اسرائیلیها او را فریب داده اند. من گمان نمیکنم اینطور باشد زیرا نتانیاهو سالهاست که این جنگ را میخواهد، اما هر رئیس جمهور ایالات متحده - از جمله در دوره اول دولت ترامپ - به او نه گفت و او نتوانست کاری از پیش بَرَد. از همان روز اول، اسرائیل و ایالات متحده با تقسیم کار، دست در دست هم در این جنگ عمل کرده اند.
دونالد ترامپ هم از سوی اسرائیل مجاب شده بود - نتانیاهو به او گفته بود که این جنگ، زیاد طول نخواهد کشید - البته تحت تأثیر رویدادهای ونزوئلا هم قرار گرفته بود. او مطمئن بود که در ایران هم میتواند همانکار را انجام دهد. برخی از اطرافیان او را به خویشتنداری فرامیخواندند، مثل جِی دی وَنس، معاون رئیس جمهور یا سوزی وایلز رئیس دفتر کاخ سفید، ولی نظر خود را به صورتی بسیار محتاطانه بیان کردند. کسی جرئت نکرد بگوید که او دچار اشتباه شده است.
بااینوجود، این رئیس جمهور قادر است که همچنین انتقاد های بیسابقه و به طور نادری تُند به نخستوزیر اسرائیل بکند. زیرا، از نگاه نتانیاهو، آینده او در گرو جمهوریخواهان و درست بگویم انجیلیها و از چندی پیش ترامپ است. حزب لیکود همچنین در حال از دست دادن بخشی از حزب جمهوریخواه - MAGA - است، نه به این دلیل که آنها با سیاست اسرائیل مخالفند، بلکه به این دلیل که اصل آنها «اول آمریکا» است: چرا آنها باید به اسرائیلیهایی پول بدهند که نه فقط به اندازه کافی پول دارند، بلکه آنها را به جنگهایی میکشانند که نمیخواهند؟ اگر حتی ترامپ نتانیاهو را رها کند،آیا او واقعاً تنها خواهد ماند.
باری، دونالد ترامپ نه روشها و نه استراتژی اسرائیل را در لبنان درک میکند و اولویت او در این لحظه، ظاهراً حفظ بقای تفاهمنامه « Memorandom of Understanding » MoU است. این واقعیت که ایران و ایالات متحده در مورد امور منطقه مذاکره میکنند، به یک معنی معادل امتیازدهیِ ایران است. در دوران بارک اوباما، تهران معتقد بود که این امر بخشی از مذاکره نیست. بااینهمه، در مورد پرونده لبنان و حزبالله، این کار را انجام میدهند، که به آن یک وجهه منطقهای میدهد. انها در لباس ناجی لبنان ظاهر میشوند که بدیهی است مایه بیاعتباری دولت لبنان میگردد که چند هفته است تلاش می-کنند تنها طرف مشروع در این باره باشد. حتی اگر دیدارهای سه جانبه بین اسرائیل، لبنان و ایالات متحده ادامه یابد ، روشن شده است که این گفتگوها کاملاً بیهوده است، زیرا مذاکره اصلی از مجرایی صورت میگیرد که نه موجب رضایت اسرائیل است و نه حکومت لبنان.
برای اولویتها و دامنهی مانور سه بازیگر، پرونده لبنان به مثابه یک آزمون است. ایالات متحده تا چه اندازه حاضرند به اسرائیل فشار وارد آورند؟ نخستوزیر اسرائیل حاضر است تا چه اندازه به رئیس جمهوری آمریکا گوش دهد و نه به پایگاه انتخاباتی ، سیاسی خویش، یا حتی احساسات عمومی اسرائیلی-ها؟ با اگاهی به این که در سال انتخاباتی در اسرائیل هستیم که نتانیاهو تمایل دارد هم به عنوان شریک معتبر، ضروری و با بهترین رابطه ممکن با ایالات متحده، و بهویژه با دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا خود را نشان دهد، ولی در عینِحال هم به عنوان یک نخستوزیر اسرائیل که فقط به منافع ملی فکر میکند، مجبور به گزینش است. شاید هنگامی که زمان انتخابات نزدیک میگردد ، او استقلال خود را نسبت به ایالات متحده ثابت خواهد کرد برای این که یک عروسک خیمه بازی به نظر نرسد.
بازیگر دیگر، ایران است. تهران تا چه حدی به تصمیم خود مبنی بر مشروط کردن تفاهمنامه به آتشبس واقعی و در نهایت خروج اسرائیل از لبنان پایبند خواهد ماند؟ یا اینکه مزایای اقتصادی این توافق او را ترغیب خواهند کرد که از نقضهای گاهبهگاه آن چشمپوشی کند؟
کشورهای میانجیِ منطقه میتوانند نقشی بااهمیتتر از اروپائیها که فقط حضور دارند، ایفا کنند .
آخرین جنگ، فراتر از لبنان، تأثیر مهمی بر کشورهای منطقه دارد که برخی برای امضای تفاهمنامه بین تهران و واشینگتن از جمله در ارتباط با کشورهای خلیج فارس تلاش کردند. چندی پیش، از امارات متحده عربی و عربستان سعودی دیدار کردم. برخلاف تأکید برخی تحلیلگران از مدتها پیش، مخاطبان من وجود یک تقسیمبندی میان، از یک سو کشورهایی که نقش میانجی در امضای یادداشت تفاهم داشتند – مصر، قطر، عربستان سعودی، عمان، ترکیه و پاکستان – و از طرف دیگر اسرائیل؛ امارات متحده عربی، هند و یونان را انکار کردند.آنها نمیخواهند به نوعی محور فکر کنند. حتی سعودیان نمیخواهند بر روی (۵)R4 زیاد سرمایهگذاری کنند. آنها اظهار میدارند که عجالتاً، این گروه ساختار نهادینه ندارد.
حقیقت این است که رابطه با اسرائیل در هر دو سو متفاوت است. ولی مطمئن نیستم که این تقسیم-بندی دوام آورد، و یا میتواند پیامدهای گستردهتری داشته باشد. نکته جالب این است که این میانجیها در منطقه حضور دارند و میتوانند نقشی متفاوت ایفا کنند که البته از نقش گروه ۵+۱(۶) در دوران امضای پیمان هستهای وین موسوم به برجام ( Joint Comprehensive Plan of Action ) کم-اهمیتتر نیست. این کشورها بسیار از برجام انتقاد کرده بودند، زیرا آنها را درون آن جای نداده بودند. ولی این کشورها قادر به سرمایهگذاری در ایران هستند، بیشتر از میزانی که در آن دوره، اروپائیان انجام دادند، در حالیکه اروپائیان فقط حضور داشتند، همین.
کسانی که امروزه نقش ایفا میکنند، نخستین نفعبرندگان در مورد رخدادهای منطقه هستند و این وضعیت جالب است. این دولتها بر ایالات متحده فشار میآورند و به روشنی به ترامپ میگویند: ما این جنگ را نمیخواهیم، باید به آن پایان دهید؛ در عینحال به ایران نیز میگویند که بمبارانها را متوقف کند. آنان واقعا نقشی ایفا کردند ، برای اینکه جنگ آنها را از نظر اقتصادی، سیاسی و راهبردی بیثبات میکرد و آنان نمیتوانستند آخر تونل را ببینند. کشوری مانند قطر، در حالی که دارای منابع اقتصادی فراوان است، کمکم رنج میبرد. اگر جنگ تا سپتامبر ادامه مییافت، اوضاع برای این کشور بسیار بدتر میشد.
کشورهای خلیج فارس در دورانهای متفاوت و به میزانها گوناگون شرطبندی راهبردی کردند، یکی از مدتها پیش و دیگری از چندی پیش. تازهترین آنها، عادیسازی یا آغاز عادیسازی رابطه با ایران(۷) بود. حال انکه، هر دو شرطبندی با شکست مواجه شد. این جنگ به روشنی نشان داد که شرطبستن روی چتر حمایت نظامی آمریکائی(۸) ثمری نداشت، زیرا پایگاههای هوائی که قرار بود دژی دفاعی برای آنان باشد، به هدف تبدیل شدند. و شرطبندی با ایران نیز آشکارا فایدهای نداشت، چرا که حتی قطرکه روابط خوبی با همسایه روبروئی داشت، مورد حمله واقع شد.
بااینوجود، پس از این جنگ، این کشورها دوباره دو شرطبندی را از سر میگیرند. پیامی که در برخی کشورهای خلیج فارس شنیدم بسیار روشن بود: آنان در شرایط کنونی، نمیتوانند از پشتیبانی امنیتی پایگاههای نظامی آمریکا بگذرند، زیرا بدیلی ندارند؛ و جغرافیا نقشی اساسی دارد، لذا مجبورند با ایران نیز گفتگو کنند. این امر در مورد ابوظبی نیز صدق میکند، که در این اواخر سرگفتگو را با تهران بازکرده است.
امارات متحده میخواهد همکاریهایش را با ایالات متحده گسترش دهد، شاید همچنین با اسرائیل. قطر با پرسشهای مختلفی روبرو است. اما، سرانجام، پرسش واقعی این است که آیا این کشورها بدیلی دارند: آیا آنها قادرند دفاع منطقهای خود را توسعه دهند؟ گفته میشود که به ایرانیان اطلاع داده اند که اگر یک بار دیگر به عربستان حمله کنند، پاکستان تلافی خواهد کرد. آخرسر، این تهدید هرگز عملی نشد زیرا آتشبس برقرار شد، و نمیدانیم که آیا پاکستان واقعاً وارد جنگ میشد، همانطور که در معاهده دفاعی با عربستان پیشبینی شده است(۹) .
بههر حال، کشورهای خلیج فارس دریافتند که نمیتوانند روی واشینگتن حساب کنند. در زمان حاضر، هیچکس دیگر را برای دفاع از خود ندارند. اما در درازمدت، آنان مجبورند سیاست دفاعیِ مستقل از فرازونشیبهای سیاست ایالات متحده داشته باشند، حتی اگر در حال حاضر، اجرای چنین سیاستی دشوار است. اروپا نیز که از دفاع خودمختار حرف میزند، در وضعیت مشابهی قرار دارد، حتی اگر امکانات بیشتری برای انجام این کار داشته باشد.
مردم منطقه تمایل به انتقام دارند، بسیار خشمگیناند، و نیز احساس میکنند که چیزی برای از دست دادن ندارند.
بهطور کلی، معتقدم که هنوز زود است که سه سال گذشتهی منطقه را ارزیابی کنیم. هنوز نمیدانیم که در دراز مدت، چه در زمینه جمعیتی یا سازماندهی نظامی، چه تحولهایی صورت خواهد گرفت. اما، یک امر قطعی است: عملیات نظامیِ این چنینی همواره ایجاد واکنش میکند. چنین بود که حزبالله متولد شد، القاعده بهوجود آمد، یا حتی سازمان دولت اسلامی (داعش) پدیدار گشت. برای مثال، جنگ در عراق موجهای لرزشی نیرومندی در پی داشت، هم از نظر جغرافیائی – حتی تا اروپا -، و همچنین از نظر زمانی، زیرا یازده سال پس از تهاجم ایالات متحده به عراق در سال ۲۰۰۳، با داعش روبرو شدیم.
مردم منطقه تمایل به انتقام دارند، بسیار خشمگیناند، و نیز احساس میکنند که چیزی برای از دست دادن ندارند. بسیاری از فلسطینیها و لبنانیها میگویند که در چند سال اخیر، فقط خاطرهی ویرانیهای حملههای اسرائیل – و گاهی ایالات متحده را حفظ کرده اند. همه اینها تأثیر ویژهای بر تودههای مردم دارد، نه فقط به این دلیل که به مسئله فلسطین که بُعد احساسی بسیار قویای دارد، مربوط میشود بلکه به این دلیل که جنگ غزه با جنگ اوکراین همزمان بود و منجر به یک بام و دوهوای آشکار و شرمآور بین این دو موقعیت شد. در هر دو مورد، بمباران بیمارستانها، مرگ غیرنظامیان و تهاجم رخ داد، اما گفتمان غرب متفاوت بود.
زمان درازی است که حقوق بینالمللی در منطقه لگدمال شده است، اما اکنون به شدیدترین وضع خود رسیده است. این خشم، در چه زمانی و به چه صورتی بیان خواهد شد؟ پرسش اصلی این است. بسیاری در غرب، به این نکته آگاه نیستند و آن را با نگاهی مثبت مینگرند. مسلم است که برخی از مسئولان در دولت بایدن در مورد چگونگی پیشبرد برخی امور ملاحظاتی دارند، اما در واقع معتقدند که کارنامه زیاد هم منفی نیست. از هرچه گذشته، حماس و حزبالله بسیار ضعیفتر شده اند. همین حرف را در مورد توانائی برنامه هستهای ایران، میتوان گفت و سوریه از شر بشار الاسد(۱۰) خلاص شده است. در مجموع، بهدیدهی آنان، نتیجه بیشتر مثبت است تا منفی. اما، شخصاً بسیار محتاطترم. و به هرحال، چیزی به پایان نرسیده، نه در غزه، نه در لبنان، نه حتی در ایران.
وقتی آتشافروز هستی، میتوانی همه منطقه را به آتش بکشی بدون اینکه به عاقبت آن بیاندیشی. و استراتژی اسرائیل که سرکردهی آتشافروزان است، کسب پیروزی در کوتاه مدت است. این منطقه فی-نفسه با آن کشور دشمنی دارد، مردم منطقه، نه در کوتاه مدت و نه در دراز مدت، آن را نمیپذیرند. در نتیجه اسرائیلیها باید در نبردی دائمی هر روز پیروز شوند(۱۱). ولی دیدگاه آنان بسیار کوتهبینانه است. آنچه به آمریکا مربوط میشود، که من در دوران سه دولت تجربه کرده ام – افق حداکثر برای اندیشیدن چهار سال است، یعنی تا برگزاری انتخابات بعدی. کمتر رئیس جمهوری وجود دارد، بهویژه در زمان حال، که درباره تأثیر سیاستشان در ده ، بیست یا سی سال آینده به تعمق پردازند. در منطقهای که حافظهی درازمدت وجود دارد، که پیامد هر عملی در مدتهای دراز حس می شود ، وجود دو بازیگر عمده که فقط به فردا و پسفردا میاندیشند، نمیتواند جز به فاجعه ختم شود.
۱- https://orientxxi.info/article7993
۲- https://orientxxi.info/article8513
۳- رئیس جمهور ایالات متحده از سال ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۳، بحران اقتصادی سالهای دهه ۱۹۳۰ که با سقوط بورس آمریکا در ۱۹۲۹ شروع شد، هنگام ریاست او رخ داد.
۴- Make America Great Again - عظمت امریکا را دوباره به آن برگردانیم
۵- آر4 یا «کوارتت»، گروه دیپلماتیک چهارجانبه است که در مارس ۲۰۲۶ تشکیل شد. این گروه شامل ترکیه، مصر، پاکستان و عربستان سعودی است. این گروه در وضعیت جنگ اسرائیل-آمریکا با ایران ایجاد شد و هدفش هماهنگکردنِ موضع این چهار کشور در قبال بحران منطقه است.
۶- گروه ایجادشده در سال ۲۰۰۶ برای مذاکره در مورد برنامه هستهای ایران. این گروه شامل پنج عضو دائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد – چین، فرانسه، روسیه، بریتانیا و ایالات متحده است که آلمان نیز بر آن افزوده شده بود.
۹- https://orientxxi.info/article8606
۱۰- https://orientxxi.info/article7852