بلوچستان، خشونت مسلحانه و سکوتی که حرف می‌زند

 – کاوه رزمجو

اخبار روز : در روزهای اخیر چند حملهٔ مسلحانه از سوی گروه‌های بلوچ در ایران رخ داده است. آنچه بیش از خود این حمله‌ها جلب توجه می‌کند، سکوت یا کم‌صدایی بخش بزرگی از اپوزیسیون چپ و راست و فعالان حقوق بشری است؛ همان‌هایی که در برابر کوچک‌ترین کنش فلسطینی‌ها فوراً واژهٔ «تروریسم» را بر زبان می‌آورند. این مقاله استدلال می‌کند که اولاً این گروه‌ها نمایندهٔ آزادی نیستند، ثانیاً راه مسلحانه نه تبعیض مرکز علیه پیرامون را کم می‌کند و نه به محرومیت بلوچستان پایان می‌دهد، و ثالثاً در بستر جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، این خشونت بیش از آنکه صدای مردم بلوچ باشد، به ابزاری در دست قدرت‌هایی بدل شده که هیچ دغدغه‌ای برای زندگی بلوچ‌ها ندارند.

سکوتی که بلند است

سکوت گاهی از هر بیانیه‌ای گویاتر است. وقتی گروهی مسلح به نیروهای امنیتی، مرزبانان یا مردم عادی حمله می‌کند و بخش بزرگی از کسانی که خود را مدافع حقوق بشر یا آزادی می‌دانند لب فرو می‌بندند، این پرسش پیش می‌آید که معیار آن‌ها چیست. همین جمع، وقتی پای فلسطینی‌ها در میان است، پیشانی در هم می‌کشد و بی‌درنگ از «خشونت» و «تروریسم» سخن می‌گوید. اما وقتی اسلحه در دست کسانی است که گمان می‌رود با دشمنِ جمهوری اسلامی همسو باشند، زبان‌ها ناگهان بند می‌آید یا لحن به «پیچیدگی مسئله» و «ریشه‌های محرومیت» نرم می‌شود.

این دوگانگی تصادفی نیست. نشان می‌دهد که برای بسیاری، مسئله خودِ خشونت یا قربانیانش نیست؛ مسئله این است که خشونت به سود چه کسی تمام می‌شود. اگر به سود دشمنِ دشمن باشد، می‌شود از کنارش گذشت. من این منطق را نمی‌پذیرم. کشتن آدم‌ها، چه در تهران چه در تل‌آویو و چه در سراوان، با هیچ معیار اخلاقی و سیاسی‌ای در خدمت رهایی نیست.

جنگ و سرمایه‌گذاری روی نیروهای مسلح قومی

این حمله‌ها در خلأ رخ نداده‌اند. پس از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، رفته‌رفته روشن شد که این دو قدرت در اندیشهٔ گشودن جبهه‌ای تازه از راه نیروهای مسلح کُرد بودند: ارسال سلاح و پول به گروه‌هایی که بتوانند از غرب ایران فشاری نظامی بر حکومت وارد کنند. آنچه این نقشه را دست‌کم در مورد غرب ایران متوقف کرد، مخالفت ترکیه بود. آنکارا هرگز نمی‌توانست مسلح شدن گروه‌های کُرد در همسایگی‌اش را بپذیرد. یعنی آن طرح در نهایت نه به‌دلیل ملاحظه‌ای نسبت به مردم، که بر سر تعارض منافع میان خودِ قدرت‌ها متوقف شد.

اما این به معنای پایان ماجرا نبود. چندی پیش مئیر جاودانفر، تحلیلگر ایرانی‌تبار اسرائیلی، در مصاحبه‌ای دربارهٔ شکست اسرائیل و آمریکا در براندازی جمهوری اسلامی گفت که بازی هنوز تمام نشده است. این جمله را می‌توان تعارف دانست، اما به نظر من نشانهٔ یک واقعیت است: وقتی یک مسیر بسته می‌شود، سرمایه‌گذاری به مسیر دیگر می‌رود. اکنون به نظر می‌رسد آمریکا و نیروهای وابسته به آن روی گروه‌های مسلح بلوچ سرمایه‌گذاری کرده‌اند. اینکه این سرمایه‌گذاری دقیقاً از چه کانال‌هایی و تا چه اندازه صورت گرفته، از بیرون به‌طور کامل قابل راستی‌آزمایی نیست و من مدعی دانستن جزئیاتش نیستم. اما الگو آشناست و تجربهٔ عراق و سوریه و افغانستان به ما یاد داده که وقتی قدرتی بزرگ از «آزادی یک قوم» حرف می‌زند، باید پرسید آزادیِ کیست و به چه بهایی.

«آزادی» با چه معنایی؟

نخستین ادعایی که باید به آن پاسخ داد، این است که این گروه‌ها برای آزادی مبارزه می‌کنند. آزادی، به معنایی که چپ و هر جریان رهایی‌بخش دیگری می‌فهمد، یعنی گسترش توان تصمیم‌گیری مردم بر زندگی خودشان. این آزادی از دل سازمان‌دهی اجتماعی می‌آید: تشکل‌های کارگری و دهقانی، شوراهای محلی، جنبش‌های مدنی، کنش جمعی مردم عادی. گروه مسلحی که از بالای سر مردم تصمیم می‌گیرد، برای جامعه‌ای که نمایندگی‌اش را ادعا می‌کند هزینه‌ای می‌تراشد و مسئولیتش را به عهده نمی‌گیرد.

اگر سلاح و پول از جایی بیاید که منافعش در تضعیف یا فروپاشی ایران است، پرسش اساسی‌تر می‌شود: این نیرو به چه کسی پاسخگوست؟ به مردم بلوچ که در همان زمین زندگی می‌کنند و پیامدهای هر درگیری را می‌پردازند، یا به تأمین‌کنندهٔ مالی و تسلیحاتی‌اش؟ تاریخ جنبش‌های مسلح وابسته به قدرت‌های خارجی روشن است: وقتی منافع حامی تغییر کند، این گروه‌ها رها می‌شوند و مردمی که بهایش را پرداخته‌اند، می‌مانند و ویرانه.

 محرومیت واقعی است، اما راه‌حلش این نیست

لازم است صریح بگویم که محرومیت بلوچستان واقعی است. استان سیستان و بلوچستان سال‌هاست از ضعیف‌ترین استان‌های کشور از نظر زیرساخت، اشتغال، آموزش و خدمات درمانی است. تبعیض مذهبی و قومی وجود دارد. مردمی که برای گذران زندگی از مسیر سوخت‌بری و مرزنشینی استفاده می‌کنند، بارها با خشونت نیروهای حکومتی روبه‌رو شده‌اند. هیچ تحلیل صادقانه‌ای نمی‌تواند این را انکار کند، و من نیز در نقد سیاست‌های مرکز نسبت به پیرامون تردیدی ندارم.

اما همین‌جاست که باید پرسید حملهٔ مسلحانه چه چیزی را عوض می‌کند. تبعیض ساختاری مرکز علیه پیرامون ریشه در شیوهٔ توزیع منابع، سیاست‌های توسعه و ساختار قدرت دارد. هیچ‌یک از این‌ها با حمله به یک پاسگاه یا کشتن چند مأمور تغییر نمی‌کند. برعکس، نتیجهٔ عملی این حمله‌ها معمولاً این است که مرکز، منطقه را بیشتر به چشم یک مسئلهٔ امنیتی ببیند و نه یک مسئلهٔ توسعه. بودجه‌ای که می‌توانست صرف مدرسه و درمانگاه و اشتغال شود، به پادگان و ایست بازرسی می‌رود. فشار امنیتی بیشتر می‌شود، تردد و تجارت مرزی دشوارتر می‌شود و مردم عادی بیش از همه آسیب می‌بینند. یعنی خشونت مسلحانه همان منطق امنیتی‌سازی را تقویت می‌کند که قرار بود علیه آن بجنگد.

 آنچه از دست می‌رود: سرمایه‌گذاری، گردشگری و زندگی روزمره

بلوچستان ظرفیت‌های اقتصادی بزرگی دارد: ساحل و بندرهای مهم، پتانسیل گردشگری، تجارت مرزی، مناطق آزاد و پروژه‌های ترانزیتی. هر آنچه بتواند به این منطقه اشتغال و درآمد بیاورد، به آرامش و امنیت وابسته است. سرمایه‌گذار، چه دولتی چه خصوصی، به جایی نمی‌رود که هر روز خبر حمله و درگیری از آن می‌رسد. گردشگر نیز نمی‌رود. هر حملهٔ مسلحانه، پیش از آنکه مرکز را بترساند، آیندهٔ اقتصادی خودِ منطقه را می‌بندد.

پس کسانی که می‌گویند این گروه‌ها برای بهبود زندگی مردم بلوچ مبارزه می‌کنند، باید توضیح دهند که چگونه ناامنی دائمی به رفاه می‌انجامد. تجربهٔ مناطق جنگ‌زدهٔ جهان خلاف این را نشان می‌دهد. بی‌ثباتی طولانی به فقر عمیق‌تر، مهاجرت، گسترش اقتصاد قاچاق و تسلط سلاح‌سالاران بر جامعه می‌انجامد، و این خود بزرگ‌ترین مانع شکل‌گیری هر نیروی اجتماعی مستقل است.

خطر تجزیه و فروپاشی

اگر این خشونت به جنگ داخلی فرسایشی یا به شکلی از تجزیه نزدیک شود، پیامدش را باید با نگاه به همسایگان سنجید. ایران جامعه‌ای چندقومی است. روشن است که اقوام مختلف، از ترک و کُرد و عرب تا بلوچ، در کنار هم زندگی می‌کنند و مرزهای قومی با مرزهای جغرافیایی هم‌پوشان نیست. هر پروژهٔ تجزیه‌طلبانه می‌تواند به تنش‌ها و خونریزی‌هایی بینجامد که مردم همهٔ این اقوام قربانی‌اش باشند. آنچه به‌ظاهر «حق تعیین سرنوشت» نامیده می‌شود، وقتی با سلاح قدرت‌های خارجی و در میانهٔ جنگ پیش برود، بیش از آنکه به تعیین سرنوشت بینجامد، به واگذاری سرنوشت به دیگران می‌انجامد.

اینجا باید یک تمایز را به‌روشنی بگویم: میان مردم بلوچ و گروه‌های مسلحی که به نام آن‌ها سخن می‌گویند، فاصله‌ای عمیق هست. بلوچ‌ها مانند هر قوم دیگری در ایران، شهروندانی با مطالبات بر حق‌اند، و انتقاد من متوجه آن‌ها نیست. متوجه کسانی است که با سلاح و پول بیگانه، زندگی آن‌ها را به گروگان گرفته‌اند.

معیار دوگانه و اپوزیسیون

برگردیم به سکوت. اپوزیسیون راست، به‌ویژه آن بخش که از حملهٔ خارجی علیه ایران استقبال کرده یا دست‌کم آن را سرزنش نکرده است، برای این سکوت دلیل روشنی دارد: هر ضربه به حکومت را مفید می‌داند. اما سکوت بخش‌هایی از اپوزیسیون چپ و فعالان حقوق بشر توضیحی دشوارتر دارد. اگر اصل ما این است که خشونت علیه غیرنظامیان و حتی علیه نیروهای مسلح در خدمت منافع قدرت‌های امپریالیستی، رهایی‌بخش نیست، باید این اصل را بی‌طرفانه به کار ببریم. اگر وقتی خشونتی به نام فلسطین رخ می‌دهد، آماده‌ایم همه‌چیز را محکوم کنیم، اما وقتی همین خشونت در ایران و علیه حکومتی که دوستش نداریم رخ می‌دهد، «درک می‌کنیم»، پس ما اصولی نداریم؛ فقط جبهه‌بندی داریم.

من در جای دیگری نوشته‌ام که واژهٔ «تروریسم» همیشه سلاحی سیاسی بوده است؛ قدرت‌های مسلط آن را به نیروهای رهایی‌بخش می‌چسبانند و به متحدان خود نمی‌چسبانند. این نقد همچنان پابرجاست. اما نقد برچسب‌زنی به معنای دفاع از هر خشونتی نیست. ما می‌توانیم هم مخالف سوءاستفادهٔ قدرت‌ها از این واژه باشیم و هم بگوییم کشتن آدم‌ها به نام آزادی، آزادی نمی‌آورد. اگر معیار ما یکی باشد، باید در هر دو حالت یک حرف بزنیم.

 یک اعتراض و پاسخ آن

ممکن است کسی بگوید: وقتی حکومت هر راه مدنی را بسته، وقتی تظاهرات سرکوب می‌شود و اعدام‌ها ادامه دارد، چه چیزی جز اسلحه برای بلوچ‌ها باقی می‌ماند؟ این اعتراض را جدی می‌گیرم، چون بخشی از آن درست است: بستن فضای مدنی و سرکوب بی‌رحمانه، زمینهٔ رادیکال‌شدن را فراهم می‌کند و مسئولیت بخشی از این وضعیت بر دوش حکومت است.

اما به نظر من پاسخ این است که دشواری راه مدنی، دلیل درستی راه مسلحانه نیست. تاریخ جنبش‌های اجتماعی نشان می‌دهد که حتی تحت سخت‌ترین سرکوب‌ها، آنچه در درازمدت تغییر آورده، سازمان‌یابی اجتماعی بوده است: اعتصاب، شبکه‌های همبستگی، رسانه‌های مستقل، پیوند میان مناطق و اقوام مختلف. جنبش‌هایی که از همان ابتدا با اسلحهٔ بیگانه پیش رفتند، یا شکست خوردند یا آنچه به‌دست آوردند، کنترل نیروی تازه‌ای بود که دوباره بر مردم سوار شد. و مهم‌تر: نیرویی که برای مبارزه به حامی خارجی تکیه کرده، از همان لحظه‌ای که پول و سلاح می‌گیرد، استقلال سیاسی‌اش را از دست داده است.

خلاصهٔ استدلال من این است. محرومیت بلوچستان واقعی است و مسئولیت اصلی‌اش بر عهدهٔ سیاست‌های مرکز است. اما خشونت مسلحانهٔ گروه‌هایی که در بستر جنگ و با حمایت احتمالی قدرت‌های خارجی عمل می‌کنند، نه آزادی می‌آورد و نه تبعیض را از میان می‌برد؛ فقط امنیتی‌سازی را تشدید می‌کند، فرصت‌های اقتصادی را می‌بندد و منطقه را به صحنهٔ رقابت دیگران بدل می‌کند. در این میان، سکوت یا طفره‌روی کسانی که در موارد دیگر با شور و حرارت از اصول سخن می‌گویند، ما را به این نتیجه می‌رساند که بخش بزرگی از سیاست امروز، سیاست جبهه‌بندی است و نه سیاست اصول.

راه دیگری هست، گرچه دشوارتر: ایستادن در کنار مردم بلوچ در مطالبات واقعی‌شان، از عدالت در توزیع منابع تا پایان دادن به تبعیض مذهبی و قومی و توقف خشونت دولتی، و در همان حال، نه گفتن روشن به هر خشونتی که برای مردم، چه بلوچ و چه غیربلوچ، فقط هزینه می‌تراشد. رهایی را قدرت‌های بزرگ نمی‌آورند و از لولهٔ تفنگ هم بیرون نمی‌آید. رهایی از سازمان‌یابی اجتماعی و از پیوند میان مردمی می‌آید که منافع مشترک دارند و به یکدیگر اعتماد می‌کنند.

 

 

 



بالا

بعدی *** صفحة دری * بازگشت